جهان می‌خواهد به سوی سوسیالیسم پیش رود

نویسنده: ویجی پراشاد

ترجمه و تلخیص تحلیلی از مجله جنوب جهانی


لیبرال‌ها و سوسیال‌دموکرات‌های امروز، با چهره‌ای دیگر، خود را ناجیان جهان معرفی می‌کنند؛ گویی عقلانیتی‌اند در برابر هیولای فاشیسم نوین. اما حقیقت آن است که این بازگشت چیزی جز احیای مرده‌ای متحرک نیست؛ تجدید حیاتی برای لیبرالیسمی که پیش‌تر در آتش ریاضت اقتصادی و تکنوکراسی سوخته بود. این جریان نوین که می‌خواهد بار دیگر به صحنه قدرت بازگردد، همان خطاهای پیشینیان خود را تکرار می‌کند: پذیرش جاودانگی سرمایه‌داری، تسلیم مطلق به سیاست‌های نئولیبرالی مبتنی بر ریاضت و بدهی، و قناعت به کاهش برخی تبعیض‌های اجتماعی گزینشی، بی‌آنکه به ریشه‌های مادی سلطه سرمایه بپردازد. همین انفعال و بی‌عملی، زمینه را برای خیزش راست افراطی با پوشش پوپولیسم فراهم ساخت. راست نو هیچ‌گاه شکافی واقعی با نئولیبرالیسم ایجاد نکرد، بلکه همان خطوط کلی را بازتولید کرد، با افزودن خشونتی سازمان‌یافته در عرصه اجتماع.

این لیبرالیسم تازه، همانند نسخه‌های گذشته، قدرت اندیشیدن به بدیلی واقعی را ندارد. آنچه می‌گوید شبیه به آوای چپ است، اما سیاست اقتصادی روشنی برای مقابله با نابرابری‌های فزاینده ندارد. در بهترین حالت، وعده‌هایی محافظه‌کارانه برای احیای طبقه متوسط داده می‌شود؛ گویی سوژه حقیقی تاریخ تنها همین طبقه است، نه توده عظیم کارگران و دهقانان. اصطلاحات پرزرق‌وبرقی چون «سرمایه‌داری مترقی» استیگلیتز یا «تکنوفئودالیسم» وارو فاکیس چیزی جز فریب نیست، زیرا از اساس بر افسانه‌ای بنا شده‌اند: وجود عصری زرین با سرمایه‌داری رقابتی و دمکراتیک. در حقیقت هیچ «بهشت ازدست‌رفته‌ای» وجود نداشته است. سرمایه‌داری همواره میل به انحصار، سرکوب و بهره‌کشی داشته، چه در قالب استعمار و جنگ‌های تجاوزکارانه برای غارت ملت‌های جنوب، چه در عصر جهانی‌شدن و مالی‌سازی. لیبرالیسمی که نگران بازگشت به نظمی خیالی است، فراموش می‌کند که رفاه نسبی کارگران شمال جهانی همیشه بر دوش رنج و استثمار جنوب بنا شده بود.

پراشاد نشان می‌دهد که بدیل حقیقی، تنها در بازسازی تجربه‌ها و آموزه‌های جنوب جهانی معنا می‌یابد؛ در بازگشت به سیاست‌هایی که پیش‌تر دست‌خوش مداخله آمریکا و سرمایه فراملی شد. نظرسنجی «شاخص ادراک دمکراسی» در سال ۲۰۲4 فاش کرد که مردم جهان بیش از هر چیز از تمرکز ثروت، فساد و سلطه شرکت‌های فراملی هراس دارند؛ حتی ۷۹ درصد مردم چین، برخلاف غرب، کشور خود را دمکراتیک می‌دانند، زیرا دولت چین نیازهای اکثریت را بر منافع سرمایه جهانی مقدم می‌شمارد. این یافته نشان می‌دهد که افق‌های جدید، نه در لیبرالیسم مرده، بلکه در مسیر سوسیالیسم قابل جستجو است.

برای تبیین ریشه‌ها، نویسنده به سنت لیبرالیسم بازمی‌گردد. لیبرالیسم از اندیشه‌های جان لاک و هم‌عصران او زاده شد؛ اندیشه‌هایی که آزادی را در پرتو مالکیت خصوصی تعریف می‌کردند و با نژادپرستی و توجیه استعمار پیوند داشتند. لاک با همان دست که از آزادی نوشت، ایدئولوگ غصب اراضی بومیان آمریکا و دبیر برده‌داران کارولینا بود. انقلاب فرانسه نیز، با همه شعارهایش، هنگامی که با شورش بردگان هائیتی مواجه شد، ماهیت متناقض خویش را آشکار کرد. روایت آلمانی لیبرالیسم نیز در شکست انقلاب ۱۸۴۸ و گذار به مشروطه‌خواهی سلطنت‌طلب افول کرد. مارکس دقیقاً از دل همین بن‌بست‌ها سربرآورد. او نشان داد که لیبرالیسم، با همه دستاوردهای آزادی سیاسی‌اش، قادر به رهایی بشر نیست؛ زیرا دفاع سرسختانه از مالکیت خصوصی آزادی را از درون تهی می‌کند. آزادی انسان تنها در گذار از مالکیت خصوصی و برقراری نظمی نو ــ سوسیالیستی ــ متحقق می‌شود. شعار «از هر کس به اندازه توان، به هر کس به اندازه نیاز» نقطه فرجامین این رهایی است.

اما پس از قرن نوزدهم، لیبرالیسم کوشید با سوسیال‌دموکراسی و دولت‌های رفاه، ضربات سرمایه‌داری را التیام بخشد. این جریان، همچون نیو دیل در آمریکا یا مدل‌های اروپایی، هرگز نتوانست ورای مدار سرمایه‌داری گام نهد. با افول شوروی، بحران بدهی جنوب و چیرگی ایالات متحده، نئولیبرالیسم و نئومحافظه‌کاری به جریان اصلی بدل شد و پسا‌مارکسیسم راه بازگشت دوباره به همان لیبرالیسم عقیم را هموار کرد. نتیجه چیزی جز پراکندگی بی‌سازمان در عرصه مبارزه اجتماعی نبود.

نویسنده سپس تأکید می‌کند که انقلاب‌ها نه در متروپل‌های سرمایه‌داری، بلکه در پیرامون رخ داده‌اند: از انقلاب‌های ۱۹۱۱ در ایران، چین و مکزیک تا انقلاب روسیه ۱۹۱۷، چین ۱۹۴۹، کوبا ۱۹۵۹ و ویتنام ۱۹۷۵. این جنبش‌ها نشان دادند که سوسیالیسم برخاسته از جوامع فقیر و زحمتکش ممکن است، و آنان توانستند الگویی از رهایی را بجای پذیرش جاودانگی سلطه بورژوازی برپا دارند. این تجربه‌ها بر سه اصل استوار بودند: ناتوانی لیبرالیسم در ایجاد تحول، ضرورت غلبه بر استعمار، و امکان انقلاب حتی در شرایط فقدان نیروهای مولد پیشرفته. از این روست که رهبرانی همچون مائو، چه‌گوارا، هوشی‌مین یا نکرومه مشعل‌دار راه شدند.

کشورهای انقلابی اما با انبوه دشواری‌ها روبه‌رو بودند: دفاع از انقلاب در برابر دشمنان داخلی و خارجی، رفع فوری فقر و گرسنگی، توسعه علمی و صنعتی در جوامعی که سال‌ها اسیر وابستگی استعماری بودند، و ساختن فرهنگ و آموزش عمومی برای توده‌ها. خطاها و لغزش‌ها نیز بخشی از این مسیر دشوار بود، اما خطاها دلیل بر نفی اصل سوسیالیسم نیستند. این کشورها، با همه ضعف‌ها، تجربه‌های زنده‌ای از جهانی پساسرمایه‌داری‌اند؛ تجربه‌هایی که در آموزش همگانی، بهداشت عمومی، گسترش تعاون و تلاش برای جایگزینی حرص با همبستگی تجلی یافتند.

در پایان، پراشاد بر دو مفهوم اساسی انگشت می‌گذارد: «حاکمیت» و «کرامت». حاکمیت، یعنی مقاومت دولت‌ها در برابر مداخله امپریالیسم، و کرامت، یعنی تحقق امکان زندگی انسانی شایسته برای همه. هر سیاستی که حقیقتاً کرامت را برای همه پی جوید، در جوهره خویش سوسیالیستی است؛ زیرا سرمایه‌داری بنا بر ماهیتش اسارت و بی‌کرامتی می‌آفریند. امروز در حالی‌که قدرت‌های آتلانتیک شمالی جهان را با ریاضت، بدهی و جنگ به بن‌بست رسانده‌اند، پیام چین و برخی کشورهای آسیا روشن است: صلح و توسعه برای آینده‌ای مشترک. این همان ندایی است که توده‌های مردم بیش از هر زمان دیگر بدان گوش می‌سپارند. لیبرال‌های زامبی و سوسیال‌دموکرات‌های نوین، که از تجربه انقلاب‌ها گریزان‌اند، نمی‌توانند چنین افقی بیافرینند. راه فردا ناگزیر به سمت سوسیالیسم است، از آن‌رو که تنها سوسیالیسم می‌تواند حاکمیت و کرامت را برای نوع بشر بازآفریند.