مصر با وجود مبهم بودن دو مسئله کلیدی، در اندیشهٔ «ناتوی خاورمیانه» است، که خیال باطلی است.

نوشتهٔ لیو یان‌تینگ

ترجمه مجله جنوب جهانی 

پس از حملهٔ اسرائیل در تاریخ ۹ سپتامبر (به قطر)، قطر در ۱۵ سپتامبر میزبان «نشست ویژهٔ عربی-اسلامی» بود. تحولات پس از این نشست بسیار تأمل‌برانگیز است: هم نمایشِ تشریفات و مناسک مرسوم از سوی همهٔ طرف‌ها را شامل می‌شود و هم اقدامات غیرمنتظره و پنهانی را در بر می‌گیرد.

در زمینهٔ تشریفات مرسوم (ظاهری)، این نشست نیز مانند دو نشست ویژهٔ عربی-اسلامی قبلی در نوامبر ۲۰۲۳ و نوامبر ۲۰۲۴ بود. اگرچه رهبران کشورهای مختلف گرد هم آمدند، تجاوز اسرائیل را محکوم کردند و خواستار پایان جنگ غزه شدند، اما هیچ اقدام سیاسی یا اقتصادی جمعی از آن خارج نشد. صریح‌تر بگوییم، نطق‌های پرشور و هیجانی چیزی جز یک نوبت تشریفاتی برای رهبران نبود.

البته، مصر و ایران هر دو خواستار تشکیل «ناتوی خاورمیانه» شدند. مصر پیشنهاد داد که یک فرماندهی نظامی مشترک در قاهره تأسیس شود و ایران اظهار داشت که اگر یک ائتلاف نظامی تشکیل نشود، در غیر این صورت عربستان سعودی، ترکیه و عراق همگی می‌توانند هدف بعدی اسرائیل باشند. با این حال، بر اساس گزارش اختصاصی روزنامهٔ میدل ایست آی (Middle East Eye) در ۲۰ سپتامبر، این پیشنهادها با مخالفت امارات متحدهٔ عربی و حتی کشور میزبان یعنی قطر روبه‌رو شد و در نهایت هیچ اثری از خود برجای نگذاشت.

بدیهی است که گرچه اسرائیل در خاورمیانه بدنام است، اما این بدنامی برای متحد کردن طرف‌های متفرق کافی نیست. اینجانب پیش‌تر در مقالهٔ ۱۲ سپتامبر با عنوان «عصبانیت قطر، طفره رفتن آمریکا: نمایشی دیگر پس از «جنگ ۱۲ روزه»ٔ اسرائیل و ایران؟» تحلیل کردم که با توجه به روابط خاص قطر، اسرائیل و آمریکا، میزان آگاهی قبلی قطر از این حمله هرچه که بوده باشد، تغییر ساختار هم‌زیستی موجود میان این سه کشور دشوار است. تحولات پس از پایان این نشست نیز همین موضوع را تأیید می‌کند: اگرچه قطر با سر و صدای زیاد این نشست را برگزار کرد، اما در عین حال فعالانه به «کنترل اوضاع» مشغول بود و تمایلی به پیشبرد واقعی هیچ طرحی برای مهار اسرائیل نداشت.

اما در زمینهٔ اقدامات غیرمنتظره (خلاف انتظار)، در حالی که قطر به عنوان بازیگر اصلی صرفاً «اشاره‌ای به موضوع» کرد، عربستان سعودی به عنوان یک بازیگر مکمل و ناظر، دست به عمل زد. در ۱۷ سپتامبر، یعنی دو روز پس از پایان نشست، عربستان سعودی ناگهان اعلام کرد که پیمان دفاع مشترک با پاکستان امضا کرده است. در این پیمان ذکر شده است که هرگونه تجاوز آینده علیه عربستان سعودی یا پاکستان، تجاوز مشترک علیه هر دو کشور تلقی خواهد شد. با توجه به اینکه پاکستان یک کشور هسته‌ای است، این اقدام به عنوان گسترش چتر هسته‌ای به جهان عرب در نظر گرفته می‌شود، هرچند که جزئیات آن از سوی طرفین مبهم مانده است.

واضح است که به نظر می‌رسد این امر نتیجهٔ مستقیم حملهٔ اسرائیل به قطر باشد. اما سؤال اینجاست: با توجه به روابط خاص قبلی عربستان سعودی با پاکستان، این حمله تا چه حد محرک این پیمان بوده است؟ صریح‌تر بگوییم، آیا عربستان سعودی از این حمله به شدت برانگیخته شده و در نتیجه با پاکستان ائتلاف کرده است؟ یا اینکه از فرصت استفاده کرده، با هوشمندی و زیرکی، از نام حملهٔ اسرائیل برای پیشبرد طرحی که سال‌ها با پاکستان در مورد آن در حال مذاکره بوده است، بهره برده است؟

از منظر شطرنج پیچیدهٔ ژئوپلیتیک و راهبردی خاورمیانه، احتمالاً نمی‌توان آن را کاملاً به پاسخ اول، یعنی روایت غریزی «حملهٔ ناگهانی اسرائیل، ائتلاف عربستان-پاکستان» نسبت داد.ذذ. 

پیمان ناگهانی به وجود نیامده است

ابتدا به جایگاه ویژهٔ پاکستان توجه می‌کنیم.

بسیاری از تحلیل‌ها این موضوع را به عنوان «نخستین نفوذ پاکستان به خاورمیانه» توصیف کرده‌اند. در حقیقت، امضای پیمان دفاع مشترک با عربستان سعودی، جهشی مهم برای پاکستان در خاورمیانه در سال‌های اخیر به شمار می‌آید، اما به هیچ وجه «اولین نفوذ به خاورمیانه» نیست، زیرا از جنبه‌های مختلف، رابطهٔ خاص پاکستان و عربستان سعودی، چه در زمینه‌های اقتصادی و چه نظامی، سال‌هاست که ادامه دارد. و پشت این ماجرا، البته تاریخ جنگ سرد و همچنین درگیری‌های نیابتی عربستان-ایران نهفته است.

اول، جنگ سرد: به عنوان اعضای مشترک سازمان همکاری اسلامی، عربستان سعودی همواره در مواجهه با درگیری‌های متناوب هند و پاکستان، در کنار پاکستان ایستاده است. در دههٔ ۸۰ میلادی و با شکل‌گیری مثلث راهبردی آمریکا-چین-شوروی، هر دو طرف که متحد آمریکا بودند، به دستور واشنگتن کمک کردند تا تعداد زیادی «مجاهدین» در افغانستان پرورش یابند تا شوروی در «گورستان امپراتوری‌ها» بیشتر فرو برود.

سپس، درگیری‌های نیابتی عربستان-ایران که پس از انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ به تدریج شدت گرفت.

از نظر موقعیت جغرافیایی، ایران همسایهٔ غربی پاکستان است و مرز مشترک ۹۰۰ کیلومتری دارند؛ همچنین، پیوندهای عمیقی از نظر فرهنگی، زبانی و مذهبی بین دو کشور وجود دارد که زمینهٔ طبیعی را برای مداخلهٔ تهران فراهم می‌کند. به عنوان مثال، پاکستان مدت‌هاست که از کمبود انرژی رنج می‌برد و ایران در دههٔ ۱۹۹۰ پیشنهاد ساخت خط لولهٔ بین‌المللی را داد تا گاز و برق به پاکستان صادر کند. از دیدگاه تهران در آن زمان، در صورت ثبات اوضاع هند و پاکستان، این خط لوله می‌توانست تا هند امتداد یابد و در نهایت به یک کریدور اقتصادی چندجانبه تبدیل شود که نفوذ ایران را در آسیای جنوبی تقویت می‌کرد.

اما این ایده به وضوح تحت تأثیر دو عامل قرار گرفت: تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران و آشفتگی‌های مداوم در پاکستان. عامل دوم به ویژه جدی بود، زیرا استان بلوچستان در مرز ایران و پاکستان، دقیقاً منطقهٔ فعالیت «ارتش آزادی‌بخش بلوچستان» (BLA) است. اگرچه ایران و پاکستان سال‌هاست که در مبارزه با تروریسم همکاری کرده‌اند و گشت‌های مشترک مرزی و تبادل اطلاعات دارند، اما باز هم امنیت کامل برقرار نمی‌شود. این مسئله اساساً چالشی است که پروژهٔ «کریدور اقتصادی چین-پاکستان» (CPEC) نیز در سال‌های اخیر با آن روبه‌رو بوده است.

همین ناتوانی ایران بود که ورود عربستان سعودی را قدرتمندتر ساخت.

اول، حوزهٔ مذهبی: در پس‌زمینهٔ حمایت ایران از شیعیان داخل پاکستان، عربستان سعودی نیز به تأمین منابع مالی برای سنی‌های پاکستان ادامه داده است، از جمله حمایت مالی از تعداد زیادی مسجد و مدرسهٔ دینی. به عنوان مثال، مسجد فیصل در اسلام‌آباد که به نام پادشاه سعودی نامگذاری شده است، از سال ۱۹۸۶ تا ۱۹۹۳ بزرگ‌ترین مسجد جهان بود و هنوز هم ششمین مسجد بزرگ جهان است؛ همچنین، مدارس دینی پاکستان با حمایت مالی سخاوتمندانهٔ عربستان سعودی، از ۸۰۰ باب در سال ۱۹۸۰ به ۲۷۰۰۰ باب در سال ۱۹۹۷ افزایش یافتند.

سپس، حوزهٔ حیاتی اقتصادی: کمک‌های اقتصادی مدت‌هاست که ابزار مهمی برای مداخلهٔ عربستان سعودی در امور داخلی پاکستان بوده است، از جمله کمک‌های مستقیم به پروژه‌های زیرساختی، وام‌های مختلف در زمان بحران‌های اقتصادی و حواله‌های ارسالی بیش از ۲ میلیون پاکستانی مقیم عربستان.

این موضوع شبیه به رابطهٔ پنج کشور آسیای مرکزی با روسیه است. حواله‌ها خود بخش مهمی از اقتصاد کشور مبدأ کارگران مهاجر هستند و کشور مبدأ نیز برای وضعیت، فرصت‌های شغلی، حقوق قانونی و رفاه مهاجران خود در خارج، دائماً با دولت کشور میزبان مذاکره می‌کند. این امر باعث می‌شود که روسیه در آسیای مرکزی و عربستان سعودی در پاکستان، به دلیل این حواله‌ها نفوذ زیادی داشته باشند و نه تنها بتوانند در خروجی‌های سیاست مداخله کنند، بلکه ثبات اقتصادی را نیز به هم بزنند. بر اساس سرشماری سال ۲۰۲۳ عربستان سعودی، ۲.۶۴ میلیون پاکستانی در این کشور زندگی می‌کنند که دومین گروه بزرگ مهاجران در عربستان هستند و عمدتاً از انواع کارگران تشکیل شده‌اند؛ این حوزه‌ای است که ایران به وضوح نمی‌تواند به آن دست یابد.

سپس، امنیت نظامی که به این پیمان دفاع مشترک مربوط می‌شود. با مشاهدهٔ سه تعامل اصلی بین عربستان و پاکستان در این زمینه، مشخص می‌شود که این پیمان به هیچ وجه ناگهانی نبوده است.

نیروی هوایی سلطنتی عربستان در رزمایش «سند شیلد ۲۰۲۴» در پاکستان شرکت می‌کند.

اول، استقرار نیرو: در اوایل سال ۱۹۷۹، پاکستان نیروهایی را به عربستان سعودی اعزام کرد تا در سرکوب شبه‌نظامیان بنیادگرایی که مسجدالحرام مکه را اشغال کرده بودند، کمک کنند. در طول جنگ ایران و عراق، ده‌ها هزار سرباز پاکستانی در عربستان سعودی مستقر شدند تا به دفاع کمک کنند، و حتی پس از پایان جنگ در سال ۱۹۸۸ نیز عقب‌نشینی نکردند، بلکه تعداد کمی از نیروها برای ادامهٔ استقرار باقی ماندند. در سال ۲۰۱۸، پاکستان حتی اعلام کرد که نیروهای بیشتری اعزام خواهد کرد. در طول سال‌ها، بیش از ۷۰ هزار پرسنل نظامی پاکستانی در نیروهای عربستان سعودی خدمت کرده‌اند. ماهیت این استقرار کاملاً واضح است: این «استقرار نیرو به سبک آمریکایی» نیست که بر سلطه تأکید کند، بلکه یک «سهم نظامی» است که در آن پاکستان از امنیت عربستان سعودی دفاع می‌کند.

دوم، تبادلات سطح بالا و آموزش: با توجه به اینکه این دو کشور در طول جنگ سرد مشترکاً «مجاهدین» افغان را آموزش می‌دادند، مکانیسم‌های مشابهی نیز به دورهٔ پس از جنگ سرد به ارث رسیده است: آموزش نظامی و حمایت مشاوره‌ای همواره یک محور اصلی در روابط پاکستان و عربستان سعودی بوده است. پاکستان هم به سربازان سعودی آموزش می‌دهد و هم افسران ارشد نظامی خود را در سازمان‌های نظامی عربستان سعودی در پست‌های مهمی قرار می‌دهد، مانند راحیل شریف، رئیس سابق ستاد ارتش پاکستان و فرمانده فعلی نیروی ضدتروریسم اسلامی عربستان سعودی.

بدیهی است که این همکاری از تبادلات نظامی فراتر رفته و به سطح بالاتری از هماهنگی سیاست‌های دفاعی خاص و دارایی‌ها رسیده است. هدف نهایی آن نیز تضمین این است که عربستان سعودی در صورت وقوع جنگ یا هر شکل دیگری از ناآرامی، بتواند کمک پاکستان را دریافت کند.

سوم، خرید تسلیحات و همکاری هسته‌ای: همان‌طور که مشخص است، کارخانجات نظامی پاکستان، به عنوان بزرگ‌ترین مجموعهٔ صنعتی-نظامی زیر نظر وزارت دفاع پاکستان، علاوه بر تأمین نیازهای داخلی، به بیش از ۴۰ کشور در اروپا، آفریقا، آسیا، خاورمیانه و آمریکا نیز تجهیزات می‌فروشند و عربستان سعودی یکی از واردکنندگان اصلی است.

در مورد همکاری هسته‌ای، عربستان سعودی نه تنها از سال ۱۹۷۴ حامی مالی برنامهٔ هسته‌ای پاکستان بوده، بلکه در طول جنگ ایران و عراق نیز به دنبال خرید موشک‌های بالستیک پاکستانی با قابلیت حمل کلاهک هسته‌ای بود. البته، عربستان سعودی عضو پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) است و تحت پوشش چتر هسته‌ای آمریکا قرار دارد، بنابراین منطقاً نیازی به دستیابی به سلاح هسته‌ای ندارد. اما از دیدگاه عربستان سعودی، دو تهدید هسته‌ای بالقوه در خاورمیانه وجود دارد: اسرائیل که ادعا می‌کند سلاح هسته‌ای دارد، و ایران که برنامهٔ هسته‌ای خود را پیش می‌برد. این وضعیت باعث شده است که عربستان سعودی که نمی‌خواهد عقب بماند، به دنبال دستیابی به سلاح هسته‌ای باشد.

به عنوان مثال، در اسناد راهبردی عربستان سعودی در سال ۲۰۰۳، سه گزینهٔ موجود برای دولت عربستان در مواجهه با اوضاع متلاطم منطقه‌ای ذکر شده است: دستیابی به سلاح هسته‌ای به عنوان عامل بازدارنده، ائتلاف با یک کشور هسته‌ای موجود و قرار گرفتن تحت حمایت آن، یا تلاش برای دستیابی به توافق خاورمیانهٔ عاری از سلاح هسته‌ای. در سال ۲۰۱۲، عربستان سعودی حتی علناً اعلام کرد که اگر ایران موفق به توسعهٔ سلاح هسته‌ای شود، برنامهٔ هسته‌ای خود را آغاز خواهد کرد: توسعهٔ پلتفرم‌های موشک بالستیک جدید، خرید کلاهک‌های هسته‌ای از خارج و تلاش برای دستیابی به اورانیوم. در آن زمان، کشورهای غربی عموماً گمان می‌کردند که محتمل‌ترین منبع خرید کلاهک هسته‌ای عربستان سعودی، پاکستان است که با آن روابط بسیار نزدیکی دارد.

از این منظر، پیمان دفاع مشترک ۲۰۲۵، چه در قالب تضمین‌های متقابل در امنیت نظامی و چه در قالب چتر هسته‌ای مبهم، در واقع گامی فراتر در همکاری نظامی طولانی‌مدت عربستان سعودی و پاکستان است و نه یک اقدام ناگهانی.

این اساس، در واقع همان رابطهٔ خاص ارباب-تبعیت (سُلطه و اطاعت) عربستان-پاکستان است که بر اساس تاریخ جنگ سرد و مسیر رویارویی عربستان-ایران به طور مداوم تقویت شده است: عربستان سعودی یک گارد وفادار به دست آورده و پاکستان نیز منافع و کمک‌های اقتصادی قابل توجهی کسب کرده است. بنابراین، این پیمان دفاع مشترک «اولین نفوذ پاکستان به خاورمیانه» نیست، بلکه برعکس، آشکارکنندهٔ این است که پاکستان «خارج از گود خاورمیانه» نبوده است.

ناتوی خاورمیانه هنوز بسیار دور است

بنابراین، این سوال که آیا حملهٔ اسرائیل به قطر واقعاً همان‌طور که برخی تحلیل‌ها می‌گویند، منجر به اتحاد بزرگ جهان اسلام و حتی احتمالاً ظهور «ناتوی خاورمیانه» شده است، بسیار تأمل‌برانگیز است.

نشست ویژهٔ عربی-اسلامی ۲۰۲۵ در قطر برگزار شد.

اول، اتحاد بزرگ جهان اسلام که بیش از حد بزرگنمایی شده است. همان‌طور که قبلاً ذکر شد، از زمان شروع جنگ غزه، در مجموع سه نشست ویژهٔ عربی-اسلامی برگزار شده است. گرچه پس‌زمینهٔ هر نشست متفاوت بوده، اما نتایج تقریباً مشابه بوده است: هیچ اقدام سیاسی یا اقتصادی جمعی علیه اسرائیل شکل نگرفته و پس از یک دورهٔ خشم عمومی، هر کسی به دنبال کارهای خودش رفته است.

اساساً، این موضوع یک بازتاب مهم در مورد امضای پیمان دفاع مشترک توسط عربستان سعودی و پاکستان نیز هست: دقیقاً به این دلیل که اختلافات در جهان اسلام تا این حد عمیق است و نمی‌توان یک جبههٔ مشترک برای مهار اسرائیل تشکیل داد، بنابراین در مواجهه با تهدید، هر یک از طرفین مجبور است راه خود را پیدا کند، از جمله قطر که به حفظ روابط خاص با آمریکا و اسرائیل ادامه می‌دهد و عربستان سعودی که همکاری امنیتی خود را با پاکستان پیش می‌برد. با این حال، هدف احتیاط عربستان سعودی این بار فقط اسرائیل نیست، بلکه رقیب دیرینهٔ او، ایران، است؛ یعنی تمرکز اصلی عربستان سعودی، که به طور مداوم سیاست‌های خود را بر اساس آن تنظیم می‌کند.

ابتدا، به احیای روابط عربستان و ایران در سال ۲۰۲۳ نگاه می‌کنیم. می‌توان گفت این اولین مرحله از تعدیل راهبردی ریاض بود؛ یعنی در شرایطی که تضمین‌های امنیتی آمریکا غیرقابل اعتماد شده است، ریاض به صورت فعال با بزرگ‌ترین دشمن خود یعنی ایران، آشتی می‌کند و عمداً آن را در خاک بزرگ‌ترین رقیب آمریکا یعنی چین اعلام می‌کند. هدف اول، کاهش واقعی تهدید امنیتی است، یعنی پذیرش ضمنی توسعهٔ ژئوپلیتیکی ایران؛ هدف دوم، عملیات «توازن استراتژیک» بین چین و آمریکا است، تا آمریکا را به سمت تنش و بازگشت سوق دهد و حمایت راهبردی بیشتری به عربستان سعودی ارائه دهد، مانند سرمایه‌گذاری در نیمه‌هادی‌ها و سفارش‌های تسلیحاتی.

سپس، دخالت فعال عربستان سعودی با همکاری آمریکا پس از تغییر غیرمنتظرهٔ اوضاع سوریه در سال ۲۰۲۴ که ناشی از درگیری‌های اخیر اسرائیل و فلسطین بود. این دومین مرحله از تعدیل راهبردی ریاض بود؛ یعنی کشف اینکه بزرگ‌ترین دشمنی که با او صلح کرده ناگهان تضعیف شده است، و در نتیجه چرخیدن و همکاری با متحد امنیتی نه‌چندان مطمئن خود برای ضربه زدن بیشتر به دشمن در حال سقوط. اما هدف همچنان حفظ امنیت خود است: تا زمانی که عربستان سعودی با آمریکا همکاری کند تا کنترل غیرمستقیم بر سوریه حفظ شود، این نشان می‌دهد که «محور مقاومت» ایران هرگز نمی‌تواند به اوج خود بازگردد، زیرا سوریه، که زمانی لبنان و عراق را به هم متصل می‌کرد، اکنون به حوزهٔ نفوذ عربستان و آمریکا تبدیل شده است.

تصادفی نیست که با وجود حملات و تهاجمات مکرر اسرائیل به اجزای «محور مقاومت» در دو سال اخیر، کشورهای حوزهٔ خلیج فارس از جمله عربستان سعودی، بیشتر به محکومیت کلامی بسنده کرده‌اند و اقدام جمعی انجام نداده‌اند. این در پشت پرده عاری از ذهنیت «ضعیف کردن ایران از طریق اسرائیل» نبوده است.

و این بار، امضای پیمان دفاع مشترک توسط عربستان سعودی و پاکستان نیز به طور همزمان دارای این دو تلاش راهبردی است.

اولاً، این قطعاً یک نمایش نگرش به آمریکا است و پیامی مستقیم می‌رساند که «عربستان سعودی، قطر نیست» و «حملهٔ اسرائیل نباید در عربستان سعودی تکرار شود». اما این نگرش برابر با ضدیت مستقیم با آمریکا نیست، زیرا عربستان سعودی این بار که اجازهٔ استقرار نیروهای چینی را نداده و پیمان مربوطه را با چین امضا نکرده است.

علاوه بر این، همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، رابطهٔ نظامی خاص بین عربستان سعودی و پاکستان سال‌هاست که برقرار است و آمریکا نیز این نزدیکی را تهدید بزرگی نمی‌داند، چرا که خود آمریکا نیز روابط نزدیکی با پاکستان دارد؛ در غیر این صورت، در طول جنگ سرد مأموریت آموزش «مجاهدین» افغان را به پاکستان نمی‌سپرد و در سال ۲۰۲۵ نیز میانجی‌گری موفقیت‌آمیز در دور جدیدی از درگیری‌های هند و پاکستان را انجام نمی‌داد. بنابراین، از زمان امضای این پیمان، واکنش خاصی از سوی آمریکا مشاهده نشده است، اگرچه هند ابراز نگرانی کرده است.

ثانیاً، این حرکت، گام دیگری از عربستان سعودی در مقابله با «تهدید ایران» است. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، پاکستان در اصل صحنهٔ رقابت عربستان سعودی و ایران برای نفوذ است، هرچند که پویایی این رقابت به اندازهٔ سایر اجزای «محور مقاومت» شدید نبوده و ایران نیز در واقع عقب افتاده است. این پیمان دفاع مشترک اساساً اعلام می‌کند که نفوذ عربستان سعودی یک پیروزی دیگر کسب کرده و قلمرو نفوذ ایران بار دیگر منقبض شده است.

و چتر هسته‌ای مبهم، گرچه بیشتر یک بازدارندگی راهبردی بدون قوانین مشخص است، اما در نهایت ریاض را در «تصور هسته‌ای» یک گام به جلو می‌برد و می‌تواند تعادل جدیدی با تهران ایجاد کند: ایران اورانیوم غنی‌شده دارد اما هنوز برای تولید سلاح هسته‌ای کافی نیست؛ عربستان سعودی سلاح هسته‌ای ندارد اما به نظر می‌رسد چتر هسته‌ای پاکستان را به دست آورده است.

دقیقاً به همین دلیل، سخت است که پیمان دفاع مشترک عربستان-پاکستان را «اتحاد بزرگ جهان اسلام» بنامیم، زیرا ارتقاء همکاری عربستان سعودی و پاکستان، به وضوح نه فقط برای مقابله با حملهٔ اسرائیل، بلکه برای مقابله با تهدید ایران است، و حتی ممکن است به دلیل بهانهٔ «حملهٔ اسرائیل»، عربستان سعودی فضای بیشتری برای پیشبرد این طرح داشته است. در نتیجه، صحبت از «ناتوی خاورمیانه»، به طور طبیعی بسیار دور از واقعیت خواهد بود.

همان‌طور که گفته شد، این بار هم ایران و هم مصر در این نشست پیشنهاد تشکیل «ناتوی خاورمیانه» را دادند، به این معنا که یک اتحاد نظامی برای مقابله با تهدیدات مشترک تشکیل شود و حتی یک مکانیزم دفاع جمعی «مشابه مادهٔ پنجم ناتو» ایجاد گردد. اما این پیشنهادها با مخالفت قطر و امارات روبه‌رو شد و در نهایت به یک سر و صدای بی‌نتیجه تبدیل شد، و دلیل آن نیز بسیار واضح است.

اولاً، پیشنهاد مصر ظاهراً موجه است، اما هدف اصلی آن به هیچ وجه مهار اسرائیل نیست، بلکه بازسازی نفوذ نظامی خود است که مدت‌ها به حاشیه رفته است، به همین دلیل فعالانه برای تأسیس مقر فرماندهی در قاهره تلاش می‌کند. همان‌طور که از زمان شروع جنگ غزه، مصر در واقع اسرائیل را تهدید جدی نمی‌بیند؛ در غیر این صورت، مدت‌ها با اسرائیل برای کنترل گذرگاه‌های غزه همکاری نمی‌کرد و حتی افکار عمومی داخلی را در مورد قحطی غزه مدیریت نمی‌کرد. از دیدگاه قاهره، شاید آوارگان فلسطینی که ممکن است به طور اجباری به شبه‌جزیرهٔ سینا منتقل شوند، بزرگ‌ترین تهدید باشند.

سپس، ایران. باید منصف بود که گلایهٔ ایران بی‌راه نیست؛ اسرائیل به دلیل حمایت آمریکا و عدم اتحاد و نبود جبههٔ یکپارچه در میان کشورهای خاورمیانه، بدون هیچ واهمه‌ای به همه جا حمله می‌کند؛ اما مسئله اینجاست که ایران خود یک عامل مهم در این وضعیت تفرقه است: در دورانی که درگیری‌های اعراب و اسرائیل فروکش کرده بود، رویارویی عربستان-ایران تبدیل به اصلی‌ترین موضوع خاورمیانه شده بود. دلیل تلاش فعالانهٔ تهران برای ترویج تشکیل «ناتوی خاورمیانه»، البته این است که «محور مقاومت» ضربهٔ سنگینی خورده و ناچار است برای تقویت جایگاه خود به دنبال مکانیزم امنیتی منطقه‌ای جدیدی باشد.

در شرایطی که پیشنهاددهندگان (مصر و ایران) «اهداف خاص خود» را دنبال می‌کنند، کشورهای حوزهٔ خلیج فارس که مانع می‌شوند، به طور طبیعی «اهداف پنهانی» بیشتری دارند. از یک سو، پس از سرخوردگی از پان‌عربیسم در دههٔ ۱۹۷۰، مرکز ثقل سیاسی-نظامی خاورمیانه از مصر به خلیج فارس منتقل شده است و کشورهای خلیج فارس طبیعتاً مایل نیستند به رایگان صحنهٔ جدیدی را برای مصر «از دور خارج شده» بسازند؛ از سوی دیگر، حتی با وجود احیای موفق روابط ایران و عربستان، اما با توجه به همکاری فعال عربستان سعودی با آمریکا در سوریه و امضای پیمان دفاع مشترک با پاکستان، تردیدهای ریاض برطرف نشده است. به ویژه اینکه ایدهٔ «ناتوی خاورمیانه» در ابتدا به عنوان ابتکار کشورهای حوزهٔ خلیج فارس برای مقابله با «تهدید ایران» مطرح شده بود، و اکنون تغییر ناگهانی دشمن به اسرائیل و تبدیل ایران به متحد، احتمالاً کار آسانی نیست.

علاوه بر این، خود شورای همکاری کشورهای عربی خلیج فارس (GCC) نیز به سختی می‌تواند مستقیماً به یک «ناتوی کوچک خاورمیانه» تبدیل شود. زیرا پیش از این، شش کشور عضو شورای همکاری خلیج فارس یک پیمان دفاع مشترک امضا کرده‌اند که عملکردی مشابه مادهٔ پنجم ناتو دارد، به طوری که حمله به یک کشور به منزلهٔ حمله به شش کشور تلقی می‌شود.

مسئله اینجاست که این پیمان تقریباً هرگز فعال نشده است. حتی پس از حملهٔ اسرائیل به قطر، که باعث شد شش کشور عضو شورای همکاری خلیج فارس به ندرت فعال‌سازی این پیمان را اعلام کنند، این اقدام صرفاً نمادی از وحدت بود و به محکومیت کلامی محدود شد و به اقدام نظامی واقعی تبدیل نشد. این موضوع خود مشکل اصلی را نشان می‌دهد: اگر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس واقعاً برای دفاع مشترک ارزش قائل بودند، چگونه ممکن بود قطر در پس‌زمینهٔ درگیری غزه، هدف مستقیم حملات ایران و اسرائیل قرار گیرد؟

در نهایت، اگر قرار است ناتویی در خاورمیانه تشکیل شود، دو مسئلهٔ کلیدی وجود دارد که ابتدا باید روشن شوند: دقیقاً چه کسی تهدید مشترک جدی‌تری است، اسرائیل یا ایران؟ و اینکه آیا طرفین واقعاً نیازی به ایجاد یک جبههٔ واحد برای مقابله با تهدید مشترک دارند؟ این موضوع نه تنها به مواضع کشورها بستگی دارد، بلکه قطعاً شامل مداخله و سلطهٔ راهبردی آمریکا نیز می‌شود؛ از عدم توانایی طولانی‌مدت عربستان سعودی در دستیابی به سلاح هسته‌ای، تا تأسیس پایگاه‌های نظامی آمریکا در تقریباً تمام کشورهای حوزهٔ خلیج فارس، وابستگی به تسلیحات آمریکایی و حتی خرید تجهیزات نظامی اسرائیل، همگی از یک منطق پیروی می‌کنند.

البته، پیمان دفاع مشترک عربستان سعودی و پاکستان بی‌ارزش نیست و حتی می‌توان گفت تا زمانی که حمله اتفاق نیفتد، خود پیمان دارای اهمیت نامحدودی است. اما مسئلهٔ واقعی همیشه اینجاست که اگر حمله رخ دهد، آیا طرفین برای حمایت از پیمان، عزم کافی برای افزایش اقدامات را دارند؟ یا اینکه مانند مدل شورای همکاری خلیج فارس خواهد بود: اگرچه «پیمان دفاع مشترک» وجود دارد، اما آغاز اقدام جمعی نظامی دشوار است و حل و فصل درگیری‌ها کاملاً به دیپلماسی پنهان و میانجی‌گری خصوصی بستگی دارد، خواه بازیگر اصلی خود کشورها باشند یا آمریکا.

باید گفت که این رویکرد، گرچه اعتبار دفاع مشترک را به شدت کاهش می‌دهد، اما یک شیوهٔ عملیاتی با انعطاف‌پذیری سیاسی معین است که در محیط‌های با ریسک بالای درگیری، می‌تواند از وقوع جنگ بزرگ جلوگیری کند. با در نظر گرفتن این موضوع، سؤالات رایج در مورد پیمان دفاع مشترک عربستان-پاکستان، از جمله مبهم بودن جزئیات عملیاتی و نحوهٔ فعال‌سازی بازدارندگی هسته‌ای و بندهای دفاع مشترک، ممکن است دلیل این شیوهٔ عمل را روشن سازد.