
مجید افسر
مجله جنوب جهانی
نگاهی بر تحولات استراتژیک سیاست خارجی آمریکا و پیامدهای آن برای ایران
مقدمه
در عرصه سیاست بینالملل، تحولات اخیر در رویکرد واشنگتن نسبت به بحران اوکراین، پرسشهای بنیادینی را در میان تحلیلگران استراتژیک، نظریهپردازان ژئوپلیتیک و سیاستمداران روسی برانگیخته است. دونالد ترامپ که پیش از بازگشت به کاخ سفید، گفتمان سیاسی خود را بر محور دستیابی سریع به صلح در اوکراین از طریق مذاکرات دیپلماتیک بنا نهاده بود، به نحو غیرمنتظرهای از این مسیر منحرف شده و به عنصری فعال در تقویت موضع تهاجمی اوکراین و حتی حمایت از عملیات نظامی علیه خاک روسیه تبدیل گردیده است. این تغییر جهت استراتژیک که در همراستایی با رویکرد کشورهای اروپایی صورت گرفته، نیازمند تحلیلی عمیقتر و فراتر از تفسیرهای سطحی است.
تفسیر رایج: فرضیه منافع تسلیحاتی
برخی از صاحبنظران این تحول را در چارچوب منافع اقتصادی-نظامی تبیین مینمایند. بر اساس این رویکرد تحلیلی، ایالات متحده از طریق تداوم درگیری در اوکراین و فروش تسلیحات پیشرفته به اعضای ناتو که خواستار تشدید و گسترش عملیات نظامی علیه روسیه هستند، میتواند به منافع اقتصادی قابل توجهی دست یابد. کمپلکس صنعتی-نظامی آمریکا که سابقهای طولانی در کسب سودهای هنگفت از فروش تجهیزات جنگی به اروپا دارد، میتواند از این مسیر به تقویت بنیانهای مالی خود بپردازد.
با این حال، این تفسیر با چالشهای ساختاری و محدودیتهای عملیاتی مواجه است که اعتبار آن را به پرسش میکشد.
محدودیتهای ساختاری رویکرد اقتصاد-محور
نگاهی دقیقتر وضعیت، مشکلات متعددی را در این استدلال آشکار میسازد:
نخست، خود ایالات متحده در مواجهه با چالش استراتژیک چین، نیازمند تجهیز انبارهای خود به تسلیحات مدرن و پیشرفته در مقادیر انبوه است. تأمین نیازهای امنیتی داخلی و آمادگی برای رویارویی احتمالی با پکن، منابع محدود تولید تسلیحاتی را تحت فشار قرار میدهد.
دوم، ظرفیت تولید صنایع دفاعی آمریکا با وجود پیشرفتگی تکنولوژیک، از لحاظ کمّی محدود است و قادر به پاسخگویی همزمان به تقاضاهای گسترده تمامی اعضای ناتو نمیباشد. این محدودیت تولیدی به خودی خود به معضلی جدی در اجرای استراتژی ادعایی تبدیل شده است.
سوم، تعهدات نامحدود واشنگتن در قبال امنیت اسرائیل که در شرایط کنونی با درگیریهای گسترده و بیپایان این رژیم همراه است، فشار اضافی بر منابع تسلیحاتی محدود ایالات متحده وارد میآورد. این وضعیت در کنار نیازهای اوکراین، به یک تناقض استراتژیک و پارادوکس عملیاتی تبدیل گردیده است: از یک سو، واشنگتن در جستجوی حداکثرسازی منافع اقتصادی است، و از سوی دیگر، توانمندیهای تولیدی و تسلیحاتی آن امکان تحقق این هدف را فراهم نمیآورد.
در همین راستا، اتحادیه اروپا نیز با محدودیتهای خاص خود مواجه است. کشورهای اروپایی نه دارای نیروهای نظامی کافی برای یک رویارویی گسترده با روسیه هستند و نه از توانمندی تولید تسلیحاتی مستقل و کافی برخوردارند. برنامههای بلندمدت دهساله یا پانزدهساله برای تقویت قدرت نظامی اروپا، حتی در صورت تحقق و تأمین بودجه، در شرایط فعلی تأثیری فوری نخواهند داشت. بنابراین، تصمیمگیری برای یک جنگ طولانی و فرسایشی علیه روسیه در این مقطع زمانی، کاملاً فاقد منطق استراتژیک به نظر میرسد.
فرضیه جایگزین: استراتژی غیرمستقیم و هدفگذاری ایران
با در نظر گرفتن محدودیتهای فوقالذکر، فرضیه جایگزین و احتمالاً دقیقتری قابل طرح است: محور اصلی این تحولات استراتژیک، نه روسیه، بلکه جمهوری اسلامی ایران است. به عبارت دیگر، فشارهای غیرمتعارف ترامپ و دستگاه سیاست خارجی آمریکا بر روسیه، در واقع مقدمهچینی برای یک طرح بزرگتر و هدفمندتر است که ایران در مرکز ثقل آن قرار دارد.
براساس این تحلیل، واشنگتن و تلآویو در حال آمادهسازی زمینههای لازم برای یک عملیات نظامی گسترده علیه ایران هستند، عملیاتی که ممکن است حتی شامل نفوذ به خاک ایران نیز بگردد. برای اجرای چنین طرح استراتژیک، ضروری است که متحدان بالقوه ایران در صحنه بینالمللی، بهویژه روسیه، در درگیریهای جداگانهای مشغول باشند تا از ارائه حمایت مؤثر به تهران در شرایط بحرانی بازمانند.
روسیه، به عنوان مهمترین متحد منطقهای ایران، در صورت ادامه وضعیت کنونی در اوکراین و در غیاب تشدید درگیریها، میتواند در صورت بروز تهاجم نظامی آمریکا به ایران، به صورت علنی یا پنهان حمایتهای نظامی و تسلیحاتی گسترده به تهران ارائه نماید. این حمایتها میتواند شامل انتقال سامانههای دفاع موشکی پیشرفته، تجهیزات دفاع هوایی، فناوریهای نظامی و حتی مشاوران نظامی باشد – نه به صورت دخالت مستقیم نظامی روسیه، بلکه به شکل تقویت توانمندیهای دفاعی ایران در مقابل تهاجم امپریالیستی.
از این رو، منطق استراتژیک ایجاب میکند که ترامپ و تیم امنیتی او، با ایجاد و تشدید بحران در اوکراین، روسیه را در یک جبهه گسترده مشغول نگه دارند تا در زمان اجرای عملیات علیه ایران، مسکو توان و فرصت حمایت مؤثر از تهران را نداشته باشد.
جایگاه چین در معادله استراتژیک
بیتردید چین نیز در محاسبات استراتژیک واشنگتن جایگاه دارد، اما ابعاد قدرت اقتصادی، نظامی و ژئوپلیتیک پکن به مراتب فراتر از آن است که بتوان آن را با تاکتیکهای مشابه مهار کرد. چین به دلیل ظرفیتهای عظیم خود، نمیتواند به سادگی در درگیریهای فرعی گرفتار شود. بنابراین، محاسبه واشنگتن در خصوص پکن بر این مبنا استوار است که چین همچنان به حمایتهای غیرنظامی، اقتصادی و دیپلماتیک از ایران در دوران جنگ ادامه خواهد داد، اما احتمالاً این حمایتها را افزایش نیز خواهد داد.
در همین راستا، قابل انتظار است که ترامپ در آینده نزدیک، فشارهای اقتصادی و سیاسی بیشتری بر چین وارد آورد، یا در قالب معاملهای استراتژیک، امتیازاتی را در مقابل خودداری پکن از حمایت فعال به ایران در صورت وقوع تهاجم نظامی، پیشنهاد نماید.مثلا کم کردن آتش حمایت از تایوان یا تعرفه های خاص، امکان موفقیت ترامپ برای تطمیع چین صفر است.
نقش اروپا و مکانیزم ماشه
اتحادیه اروپا در این استراتژی، نه تنها همسو با واشنگتن عمل میکند، بلکه آگاهانه و با اطلاع کامل از ابعاد طرح، گامهای عملیاتی برمیدارد. فعالسازی مکانیزم «اسنپبک» یا همان مکانیزم ماشه در برجام، نخستین گام عملیاتی در این سناریو بود. این اقدام با هدف وارد آوردن فشارهای اقتصادی بیسابقه بر ایران طراحی شده است.
پیشبینی کارشناسان غربی این است که با بازگشت تحریمهای سازمان ملل متحد، وضعیت اقتصادی ایران در چند ماه آینده به صورت دراماتیک و فاجعهبار بدتر خواهد شد. با توجه به ناکارآمدی مزمن حاکمان کنونی ایران، سیاستهای نئولیبرالی ویرانگر اقتصادی آنها، اصرار بینتیجه بر مذاکرات عقیم که بخش عظیمی از منابع دیپلماتیک کشور را در بر میگیرد، این احتمال که وضعیت اقتصادی از حالت فلاکتبار کنونی نیز بدتر گردد، کاملاً واقعی و ملموس است.
ابعاد داخلی بحران
فشارهای اقتصادی شدید، به طور طبیعی احتمال نارضاییهای روزافزون مردم و حتی بخشهایی از پایگاههای حاکمیت را تقویت میکند. اقشار مختلف جامعه، بهحق خواستار بهبود شرایط معیشتی، اصلاحات اساسی در اقتصاد و تحقق خواستههای مشروع خود هستند. متأسفانه، جمهوری اسلامی سالهاست که اصلاحات ضروری را به تعویق انداخته و با سیاستهای ویرانگر اقتصادی، وضعیت را روزبهروز بحرانیتر ساخته است.
سیاست رهاسازی نرخ ارز و دلار، به مثابه تیشه زدن به ریشه ساختمان اقتصادی کشور عمل کرده و در عین حال، جیبهای دلالان، الیگارشها و بازاریان مرتبط با حاکمیت را از دلار و سکه انباشته است. این وضعیت بهگونهای است که گویی سیاستگذاران اقتصادی، به جای خدمت به منافع ملی، در خدمت انباشت ثروت طبقه محدودی از رانتخواران عمل کردهاند.
فاصله نظام جمهوری اسلامی از مردم که سالهاست به دره ای عمیق تبدیل شده، لحظهبهلحظه در حال افزایش است و سایه تهدید جنگ نیز هر روز سنگینتر میگردد. در این شرایط حساس، نظام حاکم نه میتواند به درستی به مردم توضیح دهد که چرا به سیاستهای اقتصادی ویرانگر ادامه میدهد، و نه توان آن را دارد که صریحاً اعلام کند که تمامی تلاشهای دیپلماتیک – حتی آنهایی که بار ذلت بر دوش مردم میگذارد – برای دستیابی به توافق انجام شده، اما این غرب و آمریکاست که به دستور اسرائیل از انعطاف خودداری میکند.
مسئله هستهای و آسیبپذیری استراتژیک
عدم دستیابی ایران به بازدارندگی هستهای، بزرگترین آسیبپذیری استراتژیک پس از بحرانهای اقتصادی است. این وضعیت، دست آمریکا، اروپا و اسرائیل را کاملاً باز میگذارد تا با اطمینان خاطر کامل، به هر نقطه از خاک ایران که بخواهند حمله کنند، بدون آنکه نگران واکنش هستهای باشند.
تا کنون، عامل اصلی بازدارندگی که مانع از یک حمله گسترده غربی-اسرائیلی به ایران شده، نه قدرت هستهای، بلکه سامانههای موشکی بالستیک پیشرفته ایران بوده است. پاسخ موشکی جمهوری اسلامی در جنگ دوازدهروزه اخیر علیه اسرائیل، چنان عمیق، دقیق و غیرمنتظره برای واشنگتن و تلآویو بود که ریسک تکرار چنین سناریویی را برای آنها به شدت افزایش داده است.
اسرائیل و آمریکا اکنون میدانند که هرگونه تهاجم گسترده به ایران میتواند با پاسخ موشکی مهیبی روبهرو شود که نه جامعه اسرائیل توان تحمل آن را دارد و نه نظام سیاسی-نظامی آن رژیم قادر به مدیریت چنین بحرانی خواهد بود. به همین دلیل، اسرائیل تنها زمانی اقدام به حمله نظامی گسترده به ایران خواهد کرد که بتواند با همکاری آمریکا و اروپا، راهحلی مؤثر برای مهار و خنثیسازی حملات موشکی ایران بیابد.
طیف گسترده سناریوهای احتمالی
تا کنون، به نظر نمیرسد که چنین راهحلی یافت شده باشد، اما مطمئناً دستگاههای امنیتی-نظامی غرب و اسرائیل شبانهروز بر روی این پروژه کار میکنند. این راهحلها میتوانند طیف گستردهای از گزینهها را در برگیرند:
– حملات سایبری پیچیده علیه زیرساختهای فرماندهی و کنترل موشکی ایران
– عملیات نفوذی و اطلاعاتی گسترده برای بهدست آوردن اطلاعات حساس درباره مکانهای دقیق پرتاب موشک
– بیثباتسازی داخلی ایران از طریق تشویق و تحریک اعتراضات گسترده مردمی
– و در نهایت، حتی استفاده از سلاحهای هستهای تاکتیکی علیه تأسیسات حیاتی ایران
موقعیت ایران در چهارراه خطرناک تاریخ
براساس تصمیمات استراتژیک اشتباه رهبری نظام، سرنوشت ایران به دست تقدیر سپرده شده است. سیاستهای نادرستی که منجر به کنار گذاشتن گزینه هستهای و در عین حال از دست دادن حمایت مردمی شد، کشور را در وضعیتی بیسابقه از آسیبپذیری قرار داده است. از یک سو، ایران فاقد بازدارندگی هستهای و حمایت عمومی است، و از سوی دیگر، سایه سنگین تهدید نظامی غرب و اسرائیل بر سر این سرزمین سنگینی میکند.
در این میان، گروههای خائن و وطنفروش اپوزیسیون نیز خود را برای استفاده از چنین فرصتی آماده میسازند. سلطنتطلبان بیوجدان، سازمان مجاهدین خلق با سابقه همکاری جاسوسی، و جریانات تجزیهطلب خائن، همگی در حال آمادهسازی برای تبدیل ایران به لیبی دیگری هستند – سرزمینی ویران، متلاشی و غارتشده توسط قدرتهای امپریالیستی.
سخن آخر
تحلیل دقیق تحولات اخیر در سیاست خارجی آمریکا نشان میدهد که تغییر موضع ترامپ در قبال روسیه و اوکراین، احتمالاً بخشی از یک استراتژی پیچیده و چندلایه برای آمادهسازی زمینههای یک تهاجم گسترده به ایران است. این استراتژی که شامل مشغول نگهداشتن روسیه در اوکراین، مهار چین از طریق فشارهای اقتصادی یا معاملات استراتژیک، و فعالسازی مکانیزمهای فشار اقتصادی علیه ایران است، همگی در یک مسیر هماهنگ و هدفمند در حال اجراست.
در این شرایط حساس تاریخی، ایران با بحرانهای چندلایه داخلی و خارجی روبهروست و تنها با تحلیل دقیق این تهدیدات و اتخاذ تصمیمات استراتژیک هوشمندانه، آگاهانه و منطبق با واقعیات، میتوان امیدوار بود که از این گردنه خطرناک عبور کند.

