
کیتلین جانستون
لاهاین اورگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
مسئولیت توقف نسلکشی بر عهدهٔ عامل نسلکشی است. این وظیفه قربانیان نیست که برای رهایی از نسلکشی، توافقنامه امضا کنند.
دولت ترامپ نتانیاهو در حال پیشبرد «طرح صلحی» برای غزه است که به گفتهٔ منتقدان، فلسطینیان را محکوم به اطاعت دائمی زیر یوغ اسرائیل میکند. طرح پیشنهادی شامل نظارت ترامپ و تونی بلر، جنایتکار جنگی، بر غزه خواهد بود و نتانیاهو از همین حالا ادعا میکند که این توافق به «نیروهای دفاعی اسرائیل» (IDF) که خود را چنین مینامند، اجازه خواهد داد که به طور نامحدود در قلمرو فلسطین باقی بمانند.
آخرین باری که ایالات متحده دربارهٔ «طرح صلح» میان اسرائیل و حماس مذاکره کرد، در عرض چند هفته آن را به آتش کشیدند، نوار غزه را تحت محاصره قرار دادند و طرحی را برای پاکسازی قومی غزه اعلام کردند. بنابراین، حتی بدون در نظر گرفتن تمام مشکلات مهمی که این پیشنهاد دارد، اشتیاق چندانی در مورد آن وجود نخواهد داشت.
شاهد هستم که بسیاری از افراد که ظاهراً حامی فلسطین هستند، اعلام میکنند که حماس باید این توافق را بپذیرد تا به نسلکشی پایان داده شود. شخصاً، هرگز به فلسطینیان نخواهم گفت که برای مقابله با سوءاستفادههایی که از سوی امپراتوری متحمل میشوند، چه کاری باید انجام دهند یا چه توافقهایی را باید بپذیرند. وظیفه من به عنوان یک غربی، مخالفت با امپراتوری غربی است که آنها را قتل عام میکند، نه اینکه قربانیان امپراتوری را ملامت و موعظه کنم.
مسئولیت توقف نسلکشی بر عهدهٔ عامل نسلکشی است. این وظیفهٔ قربانیان نسلکشی نیست که به امید نجات از نسلکشی، توافقنامه امضا کنند. این امر برای هر کسی که روانپریش نیست، واضح است.
وزارت امور خارجه رژیم اسرائیل اصرار دارد که «ناوگان جهانی صمود» که حامل کمک به غزه است، در واقع یک عملیات متعلق به حماس است. آخرین تلاش آنها در این کارزار مضحک، بیانیهای بود که سعی داشت حماس را به افراد مرتبط با این ناوگان ربط دهد و در کمال تعجب، عکسی از جرج گالووی، سیاستمدار بریتانیایی، را شامل میشد که این وزارتخانه به دروغ او را به عنوان یک فلسطینی بریتانیایی به نام زاهر بیرای معرفی کرده بود.
هیچکس در جهان این روایت را باور نمیکند. به معنای واقعی کلمه، هیچکس اعتقاد ندارد که ناوگان غزه هیچ ارتباطی با حماس داشته باشد. این تنها یک سناریوی ساختگی است که آنها برای توجیه پیشگیرانهٔ هرگونه بیرحمی که ممکن است علیه فعالان ناوگان اعمال کنند، منتشر میکنند.
در همین حال، آمار مرگ و میر ناشی از گرسنگی در غزه به حدود ۴۵۳ نفر رسیده است. اسرائیل در تلاش است تا دنیا را متقاعد کند که ناوگان جهانی صمود، تروریستهایی هستند که میخواهند جلوی این وضعیت را بگیرند.
این نسلکشی، علاوه بر تمام چیزهای دیگری که بوده است، توهینی مداوم به شعور ما نیز بوده است.
همین حالا دو خبر جداگانه در مورد عملیات تبلیغاتی اسرائیل برای دستکاری افکار عمومی غرب منتشر شده است. در مقالهای با عنوان «اسرائیل برای هر پست ۷۰۰۰ دلار به اینفلوئنسرها میپردازد»، نیک کلیولند-استاوت از Responsible Statecraft، مدارکی را گزارش میدهد که نشان میدهد بین ۱۴ تا ۱۸ نفر برای تولید محتوای حامی اسرائیل برای پلتفرمهایی مانند تیکتاک و اینستاگرام، در حال دریافت مبالغ قابل توجهی به عنوان دستمزد هستند.
در مقالهای با عنوان «گورو دیجیتال سابق ترامپ برای مبارزه با یهودستیزی کار میکند»، O’Dwyer’s PR News گزارش میدهد که: «شرکت متعلق به برد پارسکل، مدیر سابق کمپین ترامپ، یک قرارداد چهار ماهه به ارزش ۶ میلیون دلار برای ارتباطات استراتژیک و خدمات رسانهای در حمایت از تعهد هاواس مدیا به اسرائیل دارد تا یک کمپین سراسری در ایالات متحده برای مبارزه با یهودستیزی راهاندازی کند.»
جک پالسون، روزنامهنگار، اشاره میکند که ما از عملیات روانی شش میلیون دلاری پارسکل مطلع هستیم زیرا او مجبور شد به عنوان عامل خارجی دولت اسرائیل ثبتنام کند، و میگوید که به پارسکل پول داده شده است «تا اینفلوئنسرهای نسل Z را شناسایی کرده و روایتی در مورد یهودستیزی در ایالات متحده توزیع کند.»
این همان چیزی است که وقتی یک دولت واقعیت، منطق و اخلاق را در کنار خود ندارد، اما منابع مالی نامحدودی در اختیار دارد، اتفاق میافتد.
مسخره است که مردم آنجا را «سرزمین مقدس» مینامند. اگر آن سرزمین مقدس بود، اسرائیلیها را تبدیل به انسانهای بااخلاقی میکرد.
یکی از چیزهای زشت بسیاری که در دوران ترامپ دیدیم، این بود که تعداد زیادی از هیپیهای معنوی و عارفان به ترنسهراسان و دنبالکنندگان دیوانهٔ کیواِنان [تئوری توطئه راست افراطی آمریکا] تبدیل شدند، چون آنها «مردم من» بودند. اعتراف به این موضوع حالا کمی شرمآور است، اما آنها واقعاً جزو گروه من بودند.
من با خواندن لنین یا صحبت با مارکسیستها به جایی که اکنون از نظر ایدئولوژیک هستم، نرسیدم، بلکه این مسیر را از طریق انجام کارهای درونی فراوان و تجربیات تحولآفرین طی کردم، و از آنجا با عشقی عمیق به این سیاره زیبا و به میمونهای جهشیافته عجیب و غریبی که آن را پر کردهاند، و با اشتیاق به کمک برای ایجاد یک دنیای سالم بیرون آمدم. من صرفاً به عنوان یک هیپی پابرهنه در تجربه انسانی پیش رفتم، و این باعث شد تا به یک درک شفاف و شهودی برسم که امپراتوری غرب باید به پایان برسد و سرمایهداری نمیتواند گونه ما را به آینده برساند.
من به نوعی تصور میکردم کسانی که ظاهر و طرز گفتارشان شبیه من بود، در تمام این مدت در مسیری مشابه با من حرکت میکنند. حدود یک دهه پیش، زمانی که همه ما بابت برنی سندرز و احتمال شکلگیری یک جنبش سوسیالیستی واقعی در دنیای غرب هیجانزده بودیم، این تصور کاملاً درست به نظر میرسید. اما بعد از آن، اوضاع واقعاً عجیب و ناخوشایند شد. بسیاری از همان افراد معنوی و چپگرا که در سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ با آنها ارتباط داشتم، کمکم جذب جهانبینی ترامپ شدند و به شکلی فزاینده، تحت تأثیر عملیاتهای روانی کیواِنان QAnon، دچار افراط و جنون گشتند؛ تا جایی که دیگر هیچ تفاوتی با محافظهکاران عادی آمریکایی نداشتند.
به یاد میآورم یکی از حامیان برنی را که در سال ۲۰۱۶ با او دوست شده بودم، در سال ۲۰۲۰ سر من فریاد میزد و من را به عملکردی شبیه یک ملای ایرانی متهم میکرد، وقتی که ترور قاسم سلیمانی توسط ترامپ را مورد انتقاد قرار دادم.
صفحه فیسبوک من به تدریج از مطالبی درباره برنی سندرز به مطالبی درباره جیل استاین و سپس به مطالب حامی ترامپ تبدیل شد. و بعد از کووید، بسیاری کاملاً دیوانه شدند و شروع به انتشار مزخرفات راستگرایانه در مورد افراد ترنس، مسلمانان، مهاجران و چین کردند. من شاهد بودم که این اتفاق برای افرادی افتاد که سالها بود میشناختم: آنها ظرف چند سال از همان صلحطلبان پابرهنه همیشگی، به مرتجعانی متعصب تبدیل شدند.
به آنها میگفتم که جمهوریخواه شدهاند، و معمولاً خشمگین و عصبانی میشدند و ادعا میکردند که مانند من، مخالفان چپگرای آزاداندیشی هستند که با دوگانگی کاذب حزبی مخالفت میکنند. اما آنها همانجا بودند، مجذوب دیدگاه یکی از آن احزاب، آن هم افراطیترینشان.
و تمام اینها مرا گیج کرد. یعنی، چرا این افراد ابتدا به چپ جذب شدند؟ آیا آنها هیچ ارزشی نداشتند؟ اگر داشتند، چه اتفاقی برایشان افتاد؟ چطور نفهمیدند که برای حمایت از همان سیستمی که با آن مخالف بودند، فریب خوردهاند؟ چه بلایی سر بصیرت معنویشان آمد؟ شهودشان؟ سرکشیشان؟ آن ارتباط با طبیعت و قلبشان که پیش از این آنها را به دفاع از صلح و عشق سوق داده بود، کجا بود؟
و با گذشت زمان، فهمیدم که برای اکثر مردم، این فقط یک تظاهر بود. برای اکثریت، معنویت فقط یک وسیله جانبی برای ایگو است، و هیپی بودن صرفاً یک سبک و ابراز وجود برای حس خوب داشتن است. آنها درگیر کاوش درونی دقیق یا صداقت بیرحمانهای نشدند که میتوانست آنها را در برابر عملیاتهای روانی امپراتوری برای راندن انرژی سیاسیشان دوباره به جریان اصلی محافظت کند. آنها فقط از حسی که ماریجوانا به آنها میدهد خوششان میآید و از هنر الکس گری لذت میبرند. آنها معنویت را به تن دارند، اما هرگز آن را زندگی نکردهاند.
این به نوعی شبیه یک اعتراف است، زیرا اعتراف میکنم که در مورد چیزی که بسیاری از شما احتمالاً مدتها قبل میدانستید، سادهلوح بودم، اما این حقیقت محض است. من سادهلوح بودم. من پس از سالها تمرکز تقریباً کامل بر معنویت و کار درونی، و بدون توجه زیاد به کارهایی که دیگران انجام میدادند، به این کار مفسری روی آوردم. من مدرک روزنامهنگاری دارم و در جوانی معتاد به اخبار بودم، اما بعد به سمت کاوش درونی رفتم و دنیای بیرون از دستم رفت. مدتی طول کشید تا پس از برقراری مجدد ارتباط، مسائل را درک کنم.
سفر پر فراز و نشیبی بود، رفیق.

