
جفری ساکس
ترجمه و تلخیص از مجله جنوب جهانی
ٔ تحلیلی، که توسط جفری ساکس، اقتصاددان برجستهٔ دانشگاه کلمبیا، تدوین شده است، با رویکردی ژرف و انتقادی به تاریخ و استراتژی سیاست خارجی اروپا و غرب، چنین استدلال میکند که «تهدید روسیه» صرفاً یک ساختار ذهنی، سیاسی و هراسانگیز است. این ساختار نه از واقعیتهای رفتار سیاست خارجی مسکو، بلکه از تاریخ تحریفشده، منافع ژئوپلیتیکی ایالات متحده، و پدیدهٔ روسوفوبیای نظاممند در اروپای شرقی سرچشمه میگیرد. ساکس با دقتی کمنظیر، پنج واقعهٔ محوری را که غرب آنها را بهعنوان مدرکی بر «امپریالیسم روسیه» تلقی میکند—از جمله حمله به پروس شرقی در ۱۹۱۴، پیمان مولوتوف–ریبنتروپ، جنگ زمستانی با فنلاند، اشغال اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم، و تهاجم ۲۰۲۲ به اوکراین—مورد بازبینی قرار میدهد و نشان میدهد که تمامی این کنشها، فارغ از قابل مناقشه بودن از منظر اخلاقی یا حقوق بینالملل، در اصل واکنشهایی دفاعی بودهاند که از درک عمیق روسیه از تهدیدات وجودیِ برخاسته از غرب نشئت گرفتهاند.
در تحلیل ساکس، روسیه طی دو قرن گذشته مکرراً هدف تهاجم قدرتهای غربی بوده است: از لشکرکشی ناپلئون در سال ۱۸۱۲ تا تهاجم بریتانیا و فرانسه در جنگ کریمه، حملات آلمان در هر دو جنگ جهانی، و حتی دخالت متفقین در جنگ داخلی روسیه. این پیشینهٔ تلخ، در کنار بیمیلی غرب به درک و پذیرش دغدغههای امنیتی روسیه پس از جنگ جهانی دوم—از جمله رد پیشنهاد استالین مبنی بر تشکیل آلمان خنثی و غیرنظامی، یا نپذیرفتن طرحهای کنن و گورباچف برای خروج متقابل نیروها از اروپا—زمینهساز تنشهای پایدار میان روسیه و غرب شده است. ساکس قاطعانه تأکید میکند که جنگ سرد نه محصول جاهطلبیهای امپریالیستی مسکو، بلکه عمدتاً پیامد اصرار آمریکا و بریتانیا بر بازتسلّح آلمان غربی و الحاق آن به ناتو در سال ۱۹۵۵ بود؛ اقدامی که آشکارا توافقات پوتسدام را نقض میکرد.
در دوران پس از جنگ سرد، ساکس هشت «اقدام تحریکآمیز» کلیدی از سوی غرب را برشمرده که موجب تشدید تقابل با روسیه شد:
نخست، گسترش ناتو به سمت شرق، برخلاف تعهدات شفاهی که در سال ۱۹۹۰ به گورباچف داده شده بود؛
دوم، خروج یکجانبهٔ آمریکا از معاهدات کلیدی کنترل تسلیحات (مانند ABM و INF) و سپس استقرار سامانههای پدافند موشکی در رومانی و لهستان؛
سوم، دخالت عمیق آمریکا در امور داخلی اوکراین، شامل پشتیبانی از انقلابهای رنگی و حمایت از کودتای میدان مایدان در سال ۲۰۱۴؛
چهارم، اصرار آمریکا بر عضویت اوکراین و گرجستان در ناتو در سال ۲۰۰۸، بهرغم هشدارهای صریح سفیر وقت آمریکا در مسکو مبنی بر اینکه این اقدام «خط قرمز» روسیه خواهد بود؛
پنجم، نادیده گرفتن توافقات مینسک از سوی کییف و حامیان غربیاش، که فرصتی دیپلماتیک برای حل بحران دونباس فراهم میکرد؛
ششم، تقویت گستردهٔ توان نظامی اوکراین و حملات مکرر نیروهای اوکراینی به مناطق روسیزبان در شرق کشور؛
هفتم، رد پیشنهاد امنیتی روسیه در دسامبر ۲۰۲۱ که بر تضمین عدم گسترش ناتو تأکید داشت؛
و هشتم، مداخلهٔ مستقیم آمریکا در مارس ۲۰۲۲ برای متوقف ساختن مذاکرات صلح استانبول که به نظر میرسید طرفین را به توافقی نزدیک کرده بود.
ساکس استدلال میکند که تهاجم روسیه به اوکراین در فوریهٔ ۲۰۲۲، گرچه عملی غیرقانونی و خشونتآمیز بود، اما «بیدلیل» نبوده است؛ بلکه نتیجهٔ سی سال تحریک، بیاعتنایی مستمر به منافع امنیتی روسیه، و تبدیل اوکراین به یک پایگاه نظامی پیشرفته برای غرب بوده است. او همچنین خاطرنشان میسازد که اهداف کنونی روسیه در جنگ—شامل خنثیسازی اوکراین، عدم عضویت آن در ناتو، و الحاق چهار استان شرقی و کریمه—در مقایسه با آنچه غرب ادعای امپریالیستی میخواند، محدودتر و دفاعیتر به شمار میآیند.
در بخش دوم، ساکس به تحلیل هزینههای فزایندهٔ سیاست خارجی کنونی اروپا میپردازد: وابستگی کامل به ایالات متحده، تخریب گستردهٔ روابط اقتصادی با روسیه (که منجر به کاهش صادرات اروپا به روسیه از ۹۰ میلیارد یورو در ۲۰۲۱ به ۳۰ میلیارد در ۲۰۲۴ شده است)، جایگزینی گاز ارزانقیمت خطوط لولهٔ روسیه با گاز مایع گرانقیمت آمریکایی، ورود صنعت آلمان به رکود، و رشد اقتصادی ناچیز اتحادیهٔ اروپا. او سیاستهای فریدریش مِرتس، رهبر حزب مخالف در آلمان، را بهعنوان نمونهای از تفکر جنگطلبانه و غیردیپلماتیک تقبیح میکند که بر پایهٔ باوری اشتباه به «تمایلات امپریالیستی روسیه» بنا شده است.
در موازات این تحلیل، ساکس رویکرد غرب در قبال چین را نیز بازتابی از همان الگوی تقابلی میداند: نگریستن به رشد اقتصادی چین نه بهعنوان فرصتی برای همکاری، بلکه بهعنوان تهدیدی برای هژمونی آمریکا؛ طرح اتهامات بیاساس نظیر «نسلکشی در شینجیانگ»؛ و وضع تحریمهای فناورانه که هدف اصلی آنها محدود کردن ظرفیت رقابتی چین است، نه دفاع از ارزشهای حقوق بشر.
در بخش پایانی، ساکس ده گام عملی را برای بازسازی سیاست خارجی اروپا پیشنهاد میدهد که همگی حول محور بازگشت به دیپلماسی، کسب استقلال از آمریکا، و همکاری با قدرتهای اوراسیایی میچرخد:
نخست، بازگشایی گفتوگوی دیپلماتیک مستقیم با مسکو، بدون واسطه و دخالت واشنگتن؛
دوم، آمادهسازی برای یک صلح مذاکرهشده با روسیه که بر پایهٔ خنثیسازی اوکراین و پذیرش تغییرات سرزمینی واقعبینانه استوار باشد؛
سوم، مخالفت با نظامیسازی روابط با چین و رد هرگونه ایدهٔ گسترش ناتو به منطقهٔ آسیای شرقی؛
چهارم، اصلاحات بنیادین در ساختارهای دیپلماتیک اتحادیهٔ اروپا که امروزه پراکنده، ناسازگار و فاقد صدای واحد هستند؛
پنجم، جداسازی سیاست خارجی و امنیتی اتحادیهٔ اروپا از ساختار ناتو و ایجاد یک ظرفیت دفاعی مستقل، متناسب با تهدیدات واقعی—نه ترسهای القایی و ساختگی؛
ششم، شکلدهی به همکاری چهارجانبه میان اتحادیهٔ اروپا، روسیه، هند و چین در مسیر تحول اکولوژیک، دیجیتال و زیرساختی در سراسر اوراسیا؛
هفتم، همکاری فعال با ابتکار «کمربند و جاده» چین بهجای رقابت خصمانه با آن، بهمنظور سرمایهگذاری مشترک در زیرساختهای سبز و دیجیتال؛
هشتم، افزایش سرمایهگذاری در «پیمان سبز اروپا» بهجای صرف هزینههای نظامی بیرویه، با هدف تقویت امنیت آبوهوایی و افزایش رقابتپذیری فناورانهٔ اروپا؛
نهم، همکاری عمیق با اتحادیهٔ آفریقا برای گسترش آموزش عالی و مهارتهای فنی، بهعنوان یک سرمایهگذاری استراتژیک در آیندهٔ اقتصادی مشترک؛
و دهم، حمایت از شکلگیری یک نظم جهانی چندقطبی مبتنی بر منشور سازمان ملل، و نه بر هژمونی آمریکا—زیرا تنها چنین نظمی قادر است جلوی جنگها را بگیرد، از جمله جنایات جنگی در غزه، و صلح پایدار را برای اروپا و کل جهان به ارمغان آورد.
در پایان، ساکس هشدار میدهد که اروپا در حال حاضر در دامی خودساخته گرفتار آمده است: ترس از روسیه و چین، وابستگی به آمریکایی که خود روزبهروز ناپایدارتر و خطرناکتر میشود، و انزوا از جهان جنوب که از سیاستهای دوگانهٔ اروپا—مانند سکوت در قبال جنایات جنگی اسرائیل در غزه—خشمگین است. راهحل در بازگشت به خردورزی، آگاهی تاریخی، و پیگیری منافع واقعی اروپا در صلح، رفاه و همکاری اوراسیایی نهفته است—نه در جنگطلبی، تحریم و اطاعت کورکورانه از واشنگتن.
