گفت‌وگو با دکتر ژائو لونگ (Zhao Long)، معاون پژوهشکده حکمرانی جهانی در مؤسسه مطالعات مسائل بین‌المللی شانگهای

رقابت چین و آمریکا اکنون به محور اصلی نظم بین‌الملل بدل شده است. دولت دونالد ترامپ (Donald Trump) با همراهی متحدانش به طور مکرر برای تضعیف و محدود ساختن چین دست به اقدام زده است. چین در مقابل، هم واکنش‌های متناسب و متقابل نشان داده و هم حضور خود را در عرصه‌های مختلف بین‌المللی افزایش داده و در بسیاری موارد به شکلی مؤثر در موضوعات بزرگ جهانی مشارکت یا حتی رهبری کرده است. با وجود این، رفتار چین همواره با تردید و حتی انتقاد منفی از سوی غرب روبرو می‌شود تا جایی که برخی کشورها را تشویق می‌کنند «طرف خود را انتخاب کنند».

در فضای کنونی رسانه‌ای بین‌المللی، شاهد افزایش بحث درباره روابط چین و آمریکا و نظم جهانی هستیم؛ از جمله مواردی مانند «معامله بزرگ» مطلوب ترامپ یا ایده «بازتعریف حوزه‌های نفوذ» جدید. نگاه چین به این موضوع چگونه است؟

در این بخش از پانل «Polarities Pacific»، مهمان برنامه، دکتر ژائو لونگ، معاون مؤسسه استراتژی و امنیت بین‌الملل در پژوهشکده مطالعات مسائل بین‌المللی شانگهای و عضو هیأت مدیره انجمن روابط بین‌الملل چین است و زمینه‌های پژوهشی وی حکمرانی جهانی، روابط قدرت‌های بزرگ و مطالعات مناطق قطبی و دریایی را دربر می‌گیرد. ژائو لونگ در این گفت‌وگو مطرح کرد که هم چین و هم آمریکا می‌دانند تقابل گزینه مطلوبی نیست؛ اما چین به خوبی آگاه است که درباره «معامله بزرگ ترامپ» برخی مسائل و اصول وجود دارد که غیرقابل مذاکره‌اند و باید بر سر آن‌ها ایستادگی کرد. به باور او، ایده‌ی «حوزه نفوذ نوین» اساساً با منافع بلندمدت چین ناسازگار است، چراکه موجب کاهش انعطاف‌پذیری چین می‌شود و با تصویر آینده‌ی نظم جهانی مدنظر چین همخوانی ندارد؛ به همین دلیل چین قادر است در برابر این جریان مقاومت کند.

لی زه‌کسی (Li Zexi):
سپتامبر برای چین ماه بسیار پرتلاطمی بود. جدا از بزرگداشت هشتادمین سالگرد پیروزی در جنگ مقاومت، اجلاس سازمان همکاری شانگهای (Shanghai Cooperation Organization) نیز اوایل ماه در تیانجین برگزار شد. چرا سازمان همکاری شانگهای به حوزه‌های غیرامنیتی پرداخته و مباحثی مانند حکمرانی جهانی یا تأسیس بانک توسعه سازمان همکاری شانگهای را مطرح کرده است؟ آیا تمرکز امنیتی اولیه این نهاد رو تضعیف نمی‌شود؛ با توجه به اینکه چین سازوکارهای مختلف دیگری برای حکمرانی جهانی و توسعه منطقه‌ای دارد. خوشحال می‌شوم نظرتان درباره این اجلاس را بیان کنید.

ژائو لونگ: 
پرسش بسیار خوبی است. این اجلاس، جلسه‌ای معمولی نبود. حضور بیش از بیست رئیس‌جمهور این اجلاس را به بزرگ‌ترین رویداد تاریخ سازمان تبدیل کرد؛ بعلاوه همزمانی با هشتادمین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم نشانه‌ای مهم دارد.

سازمان همکاری شانگهای اکنون خود را به عنوان وزنه‌ی تعادل در برابر یک‌جانبه‌گرایی معرفی می‌کند. اگر فقط محدود به مباحث امنیتی باشد، نقش آفرینی آن محدود خواهد شد، زیرا امنیت حقیقی بر پایه توسعه بنا شده است. به همین خاطر، در اجلاس تیانجین، سران کشورها پروژه‌های همکاری گسترده‌تری را مطرح کردند.

کشورهای آسیای مرکزی و اعضای تازه‌وارد با چالش‌های جدی روبرو هستند: کمبود انرژی، شکاف دیجیتال، ضعف زیرساخت‌های ارتباطی؛ که همگی منبع بی‌ثباتی شده‌اند و به نوبه‌ی خود موجب رشد سه تهدید بنیادین یعنی افراط‌گرایی، تروریسم و جرایم سازمان‌یافته فرامرزی می‌شوند. مأموریت اصلی سازمان همکاری شانگهای از ابتدا مقابله با این تهدیدهای غیرسنتی امنیتی بوده است.

ایده تأسیس بانک توسعه سازمان همکاری شانگهای بیش از پانزده سال قدمت دارد، اما این بار اعضا بالاخره در خصوص آن به اجماع رسیدند و آغاز به کار را تصویب کردند، زیرا همه‌ی اعضا رشد زیرساخت‌ها را در دستور کار قرار داده‌اند؛ ساخت راه، خط‌آهن، پروژه‌های ارتباطی، و بسیاری در مسیر دگرگونی سبز و دیجیتال قرار دارند، در حالی که نظام مالی چندجانبه موجود چندان پاسخگوی نیازها نیست. بانک توسعه سازمان همکاری شانگهای برای همین هدف طراحی شده؛ نه برای رقابت با بانک سرمایه‌گذاری زیرساخت آسیا، بانک توسعه جدید بریکس یا بانک جهانی، بلکه به عنوان نهاد مکمل.

نگرانی شما قابل فهم است که با گسترده‌تر شدن مباحث، خطر «انحراف» وجود دارد، خصوصاً با رویکرد اجماع‌محور سازمان که تصمیم‌گیری را دشوار می‌کند. اما حاصل اجلاس تأسیس چهار مرکز امنیتی جدید (مبارزه با تروریسم، مواد مخدر، جرایم سازمان‌یافته) و همچنین پلتفرم‌هایی در حوزه اقتصاد دیجیتال و هوش مصنوعی بود. همکاری‌ها اکنون عملی‌تر شده و تأکید بر نتایج قابل تحویل است نه صرفاً شعار یا روایت بزرگ.

در مجموع، سازمان همکاری شانگهای در مسیر تحول قرار گرفته؛ اما نباید آن را معادل «ناتو آسیایی» یا اتحاد منطقه‌ای دانست—سازمان همکاری شانگهای همچنان یک پلتفرم کارکردی است که بر نیازهای واقعی کشورهای منطقه تمرکز دارد. به باور من اجلاس تیانجین نسبت به رویدادهای قبلی سازمان، اهمیت بسیاری داشت.

لی زه‌کسی: 
پیش‌تر به نقش زیرساخت‌های ارتباطی اشاره کردید. این موضوع محور اصلی ابتکار «یک کمربند—یک راه» (Belt and Road Initiative) هم هست؛ چرا سازمان همکاری شانگهای به این حوزه وارد شده؟

ژائو لونگ: 
همان‌گونه که اشاره کردم، کمبود زیرساخت‌ها بسیار جدی است و نیازمند سرمایه‌گذاری عظیم. ابتکار «یک کمربند—یک راه» از ابتدا به عنوان طرحی باز طراحی شد تا همه مشارکت کنند و همگرایی ایجاد شود؛ ولی سازوکار مشخصی برای تأمین مالی نداشت.

در مورد بانک توسعه سازمان همکاری شانگهای اما متفاوت است. هنوز جزئیاتی درباره ساختار و نحوه‌ تخصیص سهام و رأی‌گیری مشخص نیست؛ اما این بانک هدفی عملی دارد، دقیقاً همانند بانک توسعه جدید بریکس یا بانک سرمایه‌گذاری زیرساخت آسیا و تحت الگوی نهادهای مالی چندجانبه بالغ فعالیت خواهد کرد. تفاوت‌های روشنی میان آن‌ها وجود دارد.

لی زه‌کسی: 
اخیراً لهستان به ‌واسطه ورود پهپادهای روسی و مانور مشترک روسیه و بلاروس با عنوان «West-2025»، به طور کامل مرزهایش با بلاروس را بست که این نیز بر چین اثر گذاشت، زیرا مسیر زمینی اصلی ابتکار «یک کمربند—یک راه» مسدود شد. حالا چین و سایر کشورها به دنبال مسیر جایگزین هستند، به ویژه «کریدور میانی» (Middle Corridor). اما خبر جدید این است که ایالات متحده قصد دارد مسیر جدیدی از آذربایجان—ارمنستان—ترکیه راه‌اندازی کند. آیا چین نگران ورود آمریکا به این نقطه‌ عطف تجاری است؟ و به طور کلی، با پیچیده‌تر شدن موانع ژئوپلیتیک برای تجارت، چین چگونه راهبردهای خود را تنظیم خواهد کرد؟

ژائو لونگ: 
پرسش به‌موقعی است. نظم ژئوپلیتیکی اوراسیا به طور فزاینده‌ای در حال پراکندگی و پیچیده‌تر شدن است. طبیعتاً پروژه‌ها و رشد چین تحت تأثیر این مناقشات قرار می‌گیرد.

در خصوص «کریدور میانی»، من اخیراً در باکو (Baku) آذربایجان بودم و تبادل نظر مفصلی داشتم. طرف آذربایجانی از مشارکت فعال چین استقبال و خواهان افزایش سرمایه‌گذاری و انتقال فناوری چینی بود.

رقابت واقعاً در حال تشدید است؛ رئیس‌جمهوری ترامپ علناً اعلام کرده که هدفش تأثیرگذاری و «مهار» نقش چین در منطقه است.

از نظر نظری، «کریدور میانی» مسیر جالبی است، زیرا مناطق بحران‌خیز، مثل منطقه جنگ روسیه و اوکراین را دور می‌زند و با عبور از دریای خزر بیشتر کشورها را به هم وصل کرده و پتانسیل اتصال اروپا و چین را ایجاد می‌کند، بعلاوه کشورهای مسیر از رشد اقتصادی سریعی برخوردارند.

اما در عمل، زیرساخت مسیر فعلاً توسعه‌نیافته است و بهره‌برداری از آن نه از نظر پیوستگی و نه از نظر تکامل با مسیر سنتی روسیه و بلاروس قابل مقایسه نیست.

فرصت و چالش هر دو وجود دارد. آمریکا هم با حمایت از این کریدور و تلاش برای کاهش تنش میان آذربایجان و ارمنستان، فضا را پیچیده‌تر کرده است. برای چین، ریسک‌ها هم اقتصادی‌اند—اگر پروژه آمریکایی بتواند تجارت را منحرف کند مسیرها و برنامه‌های مبتنی بر سرمایه‌گذاری چین آسیب خواهند دید—و هم ژئوپلیتیکی؛ این دیگر فقط موضوع راهسازی نیست، بلکه چشم‌انداز ارتباطات طولانی‌مدت است. اگر واشنگتن منطقه را عرصه اصلی رقابت با چین بداند، کار برای چین دشوارتر خواهد شد.

در مجموع، سیاست چین تعدد مسیرها است نه جایگزینی ساده؛ یعنی نگاه به کریدور میانی به عنوان گزینه اضافه. چین سرمایه و منابع را در این کریدور و سایر مسیرهای بالقوه افزایش خواهد داد. اوراسیا فضای وسیعی دارد و دو بازار اصلی چین و اروپا به هم متصل‌اند، پس برای چین، تنوع مسیر راهبرد اصلی جهت کاهش ریسک‌های ژئوپولیتیک و تقویت همکاری منطقه‌ای است.

لی زه‌کسی: 
گفته می‌شود رقابت چین و آمریکا برای کشورهای کوچک مضر است—مثال معروف «جنگ فیل‌ها، آسیب به علف‌های زیر پا». اما، طی جنگ تجاری میان چین و آمریکا دوره اول ریاست جمهوری ترامپ، بسیاری از کشورهای جنوب‌شرق آسیا شاهد رشد جذب سرمایه و انتقال صنایع بودند. همین وضع در جزایر اقیانوس آرام میان چین و استرالیا هم دیده می‌شود؛ کشورها از فرصت نهایت بهره را برده‌اند. آیا شما هم معتقدید رقابت قدرت‌های بزرگ فقط هزینه‌بر است یا گاهی فرصت‌ساز نیز هست؟

ژائو لونگ: 
ترکیب جنگ تجاری و تعرفه‌های دولت ترامپ نه فقط چین، بلکه کشورهای زیادی را تحت تأثیر قرار داده است—مخصوصاً دولت‌های جنوب‌شرق آسیا.

به بیان دیگر، برخی از این کشورها اتفاقاً از انتقال زنجیره‌های تولید و هجوم سرمایه‌گذاری بهره بردند؛ کشورهای مثل ویتنام، مالزی و تایلند با رشد صنعت و جذب سرمایه روبه‌رو شدند. این وجه مثبت ماجراست.

البته شکی نیست که جنبه‌های منفی هم قابل انکار نیست، چون هیچ کشوری نمی‌تواند کاملاً خارج از رقابت‌های قدرت‌های بزرگ باقی بماند. اما همان‌گونه که اشاره کردید، کشورهای منطقه استراتژی «تاخت‌وتاز» و متوازن‌سازی را پیش گرفته‌اند؛ آن‌ها ضمن استقبال از سرمایه‌گذاری و زیرساخت چینی، روابط با آمریکا را هم برای دسترسی به فناوری نو و بازارهای پیشرفته تقویت می‌کنند.

در گفت‌وگوهایم با کارشناسان منطقه، روشن است که نگرش غالبشان کاملاً عملگرایانه است؛ تمایل به تنوع‌بخشی و اجتناب از وابستگی بیش‌از‌حد به هر طرف، با هدف به حداکثر رساندن فضای مانور، که با روایت «رقابت صفر-مجموع» غرب تفاوت دارد.

نگاه جنوب‌شرق آسیا بیشتر «معامله‌محور» است: رقابت قدرت‌های بزرگ ادامه خواهد یافت و کشورهای منطقه باید با هوشمندی این فرصت را در خدمت توسعه خود به کار گیرند. تعادل‌بخشی به روابط و کسب بیشترین منفعت—آن هم طبق مسیر و منافع خودشان—در اولویت قرار می‌گیرد. به بیان دیگر، آن‌ها نمی‌خواهند صرفاً مهره باشند، بلکه کنشگر فعال باقی می‌مانند.

لی زه‌کسی: 
پیش‌بینی می‌شد چین شاید از انتخاب ترامپ استقبال کند—با توجه به سبک معامله‌گرانه او که شاید توافق‌های بزرگ را رقم بزند و موجب تضعیف سیستم اتحاد آمریکا شود—در مقابل اما برخی معتقدند چنین عدم قطعیتی برای چین مطلوب نیست، از جمله به دلیل احتمال جنگ تجاری. حالا که هشت ماه از دوره دوم ترامپ می‌گذرد، چین رویکردش را چگونه تنظیم کرده است؟

ژائو لونگ: 
هشت سال گذشته، چین تجربه قابل‌توجهی در تعامل با ترامپ کسب کرده است. همگان متوجه شده‌اند که دوره دوم او با دوره اول تفاوت‌های قابل توجهی دارد—از جمله در نوع برخورد با چین. سیاست او عموماً معاملاتی است، اما ظاهراً تقابل بر تعرفه‌ها و فناوری‌های نو همچنان بارز است، با وجود این‌که اخیراً در بعضی موارد، مثلاً صادرات انواعی از تراشه‌ها، شاهد تسهیل مقررات یا آمادگی مذاکره بر سر تیک‌تاک هستیم.

در مجموع، سیگنال‌های ترامپ برای چین پیچیده است. آمریکا هنوز معلوم نکرده که می‌خواهد سیاست جدایی مرحله‌ای دولت بایدن را ادامه دهد یا نه؛ بیشتر به نظر می‌رسد علاقه‌مند به باقی نگاه داشتن فضای مذاکره و در صورت لزوم، آمادگی امتیازدهی را هم دارد. این روند فضای مانور چین را افزایش می‌دهد.

آشکار است که دو طرف می‌دانند مقابله مستقیم گزینه مطلوبی نیست. ترامپ—همچنان—میل به توافقات بزرگ با قدرت‌های جهانی، از جمله چین دارد؛ اما چین نیز بر سر اصول غیرقابل مذاکره ایستادگی خواهد کرد.

تفکر و راهبرد دو کشور متفاوت است و این هم ریسک و هم فرصت به همراه دارد. گفت‌وگو ویژگی تثبیت‌کننده دارد، اما غیرقابل پیش‌بینی بودن ترامپ همیشه باقی خواهد ماند؛ حتی گاهی اظهارات او در فضای مجازی با موضع رسمی دولت در تضاد است. به همین علت، رویکرد چین نسبت به مسائل کلیدی همواره محتاطانه و واقع‌گرایانه بوده است.

شاید بزودی—مثلاً در نشست سران کره جنوبی یا سفر احتمالی ترامپ به چین—درک طرفین از اهداف و نیات همدیگر روشن‌تر شود. باید منتظر سند جدید «راهبرد دفاع ملی» آمریکا هم بود؛ چنان‌چه روایت تازه‌ای درباره چین طرح شود، ممکن است فضای تازه‌ای برای گفت‌وگو فراهم شود.

لی زه‌کسی: 
چین تا چه حد مذاکرات آمریکا و روسیه درباره جنگ اوکراین را رصد می‌کند؟ آیا پکن تلاش خواهد کرد در نتیجه مذاکرات دخالت کند؟

ژائو لونگ: 
طبیعتاً چین مذاکرات مسکو و واشنگتن درباره جنگ اوکراین را با دقت دنبال می‌کند، اما با لحن «هیجان‌آلود» رایج رسانه‌های غربی فاصله دارد. چین اعتقاد ندارد که «آشتی» یا «عادی‌سازی» روابط پس از اجلاس آلاسکا اتفاق افتاده است؛ نگاه چین این است که بیشتر «سر و صدای زیاد اما نتیجه کم» بوده، زیرا از منظر پکن، روابط آمریکا و روسیه محدودیت‌های ساختاری جدی دارد. رفتار ترامپ شبیه موج‌سواری است: امروز از بهبود روابط با روسیه حرف می‌زند و فردا تهدید به تحریم و نقد شدید پوتین می‌کند؛ این همان غیرقابل پیش‌بینی بودن سیاست اوست.

چنانچه ترامپ در زمینه اوکراین، ناتو یا تحریم‌ها امتیاز ملموسی به روسیه بدهد، بی‌تردید با واکنش شدیدی در داخل آمریکا روبه‌رو خواهد شد، زیرا وارد دوره انتخابات میان‌دوره‌ای شده‌ایم. پس اساس تمرکز او بیشتر مسائل داخلی است تا سیاست خارجی.

میزان بی‌اعتمادی میان آمریکا و روسیه بسیار بالاست. طبق گفت‌وگوهاییم با صاحب‌نظران و مسئولان سابق روسیه، آن‌ها نیز نسبت به نتایج نشست آلاسکا تردید دارند و میان ساختارهای دولتی دو کشور بی‌اعتمادی بنیادین وجود دارد.

از دید من، این اتفاقات بیشتر نشانه ادامه گفت‌وگو است تا تنش‌زدایی یا آشتی—و البته برای چین مفید است، چون خطر سوءمحاسبه کاهش می‌یابد و فشار برای «انتخاب طرف» نیز کم‌تر می‌شود. اگر حتی آتش‌بس یا آغاز مذاکرات کامل درباره جنگ اوکراین رخ دهد، تهدید «تحریم‌های ثانویه» برای شرکت‌های چینی نیز کم‌تر خواهد شد و این برای چین سودمند است.

لی زه‌کسی: 
شما اخیراً در «دیپلومات» (Diplomat) مقاله‌ای نوشتید و ایده حمایت چین از تقسیم دنیا به حوزه‌های نفوذ را نقد کردید. اما، همان‌طور که اشاره کردید، روسیه با این ایده موافق است و آمریکا نیز—بر پایه آنچه در سند راهبرد دفاعی جدید آمده—در پی اجرای آن است و شاید تمرکز خود را به دفاع از نیم‌کره غربی معطوف کند، و از نقش جهان‌بان خود فاصله گیرد. اگر روسیه و آمریکا گرایش به الگوی حوزه نفوذ داشته باشند، آیا چین واقعاً می‌تواند و می‌خواهد به‌تنهایی با این جریان مقابله کند؟ برخی هم معتقدند در شرایط جدید، شاید نظم مبتنی بر حوزه نفوذ حتی پایدارتر باشد و مورد حمایت چین قرار گیرد.

ژائو لونگ: 
سؤال بسیار مهمی است و مستقیماً به هسته اندیشه چین درباره آینده نظم جهانی مربوط می‌شود. همان‌طور که اشاره کردید، روند گرایش به حوزه نفوذ در روسیه و آمریکا جدی‌تر شده است و نقش چین کاملاً کلیدی خواهد بود.

حوزه نفوذ نزد روسیه همان بازگشت به ژئوپلیتیک قرن نوزدهم است—ترسیم مرزهای سخت، ایجاد مناطق حائل و دخالت در انتخاب همسایگان. آمریکا نیز طبق سند راهبرد دفاعی جدید، بیشتر به دفاع از موطن و تسلط در نیم‌کره غربی معطوف خواهد شد؛ بنابراین از موقعیت هژمون جهانی پس از جنگ سرد به نقشی منطقه‌ای عقب‌نشینی می‌کند، که همان منطق حوزه نفوذ است.

آیا چین می‌تواند در برابر این روند مقاومت کند؟ به باور من، بله؛ اما نه فقط با تأکید لفظی بر حفظ جهانی شدن، بلکه چون خودِ رشد چین بر پایه نظام ارتباطی، بازارهای آزاد، زنجیره تأمین جهانی و جریان آزاد سرمایه و فناوری بنا شده است. حوزه نفوذ جدید با منافع بلندمدت چین تعارض دارد، چون انعطاف‌پذیری چین را از میان می‌برد؛ اگر مثلا جنوب‌شرقی آسیا یا آفریقا در حوزه نفوذ یک قدرت قرار گیرند، ابتکار «یک کمربند—یک راه» و دیگر همکاری‌ها محدود می‌شود و ثبات هم با تهدید مواجه است.

حوزه نفوذ یادآور نظام یالتا است، که چین بزرگ‌ترین قربانی آن بود. این رویکرد با مفهوم «جهان چندقطبی» و «جامعه سرنوشت مشترک بشریت» پیشنهادی چین کاملاً ناسازگار است. پس، پکن این منطق را نمی‌پذیرد، نه از سر محافظه‌کاری، بلکه چون منافعش هنوز عمیقاً به نظم جهانی باز وابسته است. چین ترجیح می‌دهد مدافع جهان چندقطبی پایدار باشد تا پویای تقسیم حوزه نفوذ.

لی زه‌کسی: 
برخی همچنان تردید دارند که چین به‌درستی متعهد به نظم «برابر، دموکراتیک و چندقطبی» است. با توجه به سابقه تاریخی قدرت‌های بزرگ، چه دلیلی وجود دارد که چین رویکردی متفاوت اختیار کند؟

ژائو لونگ: 
پرسش شما کاملاً به جاست و مسئله اعتبار گفتمان چندقطبی چین را مطرح می‌کند. تاریخ، تردید و بدبینی‌های خاص خود را به همراه دارد؛ قدرت‌های بزرگ گذشته تمایل به تعیین تکلیف کشورهای همسایه داشتند. وقتی چین می‌گوید متفاوت است، طبیعی است که برخی بپرسند چرا این بار فرق خواهد داشت؟

با این حال، اگر ساختار نظام سیاسی و مدیریتی چین را بررسی کنید، متوجه تفاوت‌های آشکار با سایر قدرت‌ها خواهید شد—نه فقط از منظر ایدئولوژی «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی»، بلکه ریشه‌یافته در تجربیات تاریخی چین به عنوان قربانی اصلی بازی قدرت در قرن بیستم. چین نمی‌خواهد آن الگو را تکرار کند و طبیعتی عملی‌گرا دارد: پکن می‌داند نمی‌تواند عملاً در سراسر جهان نظم واحد تحمیل کند یا نظمی صرفاً متناسب با منافع خود ایجاد کند.

همچنین، چین علاقه‌ای به ائتلاف‌های نظامی سنتی آمریکا ندارد، بلکه می‌کوشد از احاطه و محدودسازی بگریزد و فضای مانور را به حداکثر رسانده و با نیازهای کشورهای جنوب جهانی همراه شود—نیازهایی که عمدتاً توسعه‌محور هستند نه امنیتی.

پس، نگرانی کشورهای جنوب شرقی آسیا و اروپا قابل فهم است؛ اما باید عملکرد چین را در عمل نیز رصد کرد. تاریخ نشان خواهد داد که چین بازیگری نوظهور و متفاوت است؛ اگر همچنان با روایت و منطق قدیمی نقش چین را تفسیر کنیم، نتیجه غیرواقعی خواهد بود.

برنامه‌های کلیدی چین—چهار ابتکار بزرگ—کاملاً با اهداف چین برای حرکت به سوی جهان چندقطبی همخوانی دارد؛ کافی است اعمال و پیگیری‌های چین را دنبال کنیم تا تفاوت‌ آن را در واقعیت ببینیم.

لی زه‌کسی: 
حداقل در استرالیا، با تردید به استدلال اخلاقی چین نگاه می‌شود—مثل تاکید شما بر نقش قربانی چین در گذشته. اکنون که خود چین یک قدرت بزرگ است، این استدلال تا کجا اعتبار دارد؟ حتی اگر چین از نظم چندقطبی جهانی حمایت کند، آیا به چندقطبی در آسیا هم پایبند است یا ممکن است نظم حوزه نفوذی در منطقه برقرار کند؟ چشم‌انداز چین برای آسیا چیست؟

ژائو لونگ: 
بحث درباره چندقطبی بودن جهان از منظر مکتب‌های گوناگون انجام شده است. یکی از دیدگاه‌ها تقسیم جهان به حوزه‌های نفوذ توسط قدرت‌هاست؛ دیگری بر همزیستی بر پایه اصول مشترک تاکید می‌کند، که گاه به رقابت منجر می‌شود.

چین اما طرفدار چندقطبی مکمل است. مخصوصاً در آسیا، سیاست‌های اخیر چین نشان داده تمرکز جدی بر همکاری و توسعه منطقه‌ای دارد، زیرا آسیا برای امنیت چین حیاتی است. چین خواستار تعدد قطب‌ها و عدم تعارض است، و معتقد است روند اتحادهای منطقه‌ای با منافع چین همخوان نیست.

رویکرد پیشنهادی چین این است که کشورهای آسیا خود مدیریت امور را برعهده گیرند و نوعی ارزش‌آفرینی مشترک و چشم‌انداز منطقه‌ای خلق کنند، بی‌آنکه روایت‌ها و رقابت‌های سنتی قدرت‌های بزرگ بر آن حاکم باشد. چین به جای رویکرد قدرت‌محور، با ارائه امکانات عمومی، پاسخ به نیازهای واقعی کشورهای منطقه و توسعه ظرفیت کلی اقتصادی، نقش‌آفرینی خواهد کرد.

البته اگر شناخت درست از راهبرد چین شکل نگیرد، اجرای این ابتکارها به دشواری برخواهد خورد.

بنابراین به باور من، تعامل منطقه‌ای و ابتکارهای همکاری اولویت سیاست خارجی و اقتصادی چین خواهد بود؛ اما عوامل خارجی مثل دخالت قدرت‌های بزرگ هم باید مد نظر قرار گیرد. سیاست چین در قبال کشورهای منطقه باید بر مبنای تعریف چشم‌انداز و ارزش مشترک باشد و در تعامل با قدرت‌های بزرگ، مدیریت اختلافات اولویت یابد.

لی زه‌کسی: 
از دکتر ژائو لونگ بابت شرکت در این گفت‌وگو سپاسگزارم و امیدوارم در آینده شاهد گفتگوهای بیشتری باشیم.

ژائو لونگ: 
از دعوت شما سپاسگزارم، خوشحالم که در این مصاحبه حضور داشتم.