ییفان، معاون سابق مؤسسهٔ جهانی توسعه در مرکز تحقیقات توسعهٔ شورای دولتی چین 

شبکه ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

در شانزدهم اکتبر ۲۰۲۵، همایش «اندیشمندان ۲۰۲۵» با همکاری مؤسسهٔ چین در دانشگاه فودان، فصلنامهٔ «مجلهٔ شرق‌شناسی»، شبکهٔ ناظر چین، مؤسسهٔ فرهنگی Dilang و مؤسسهٔ استراتژیک چونچیو شانگهای، با موفقیت در شانگهای برگزار شد. این همایش ضمن جشن گرفتن دهمین سالگرد تأسیس مؤسسهٔ چین در دانشگاه فودان، با عنوان «گفتمان چینی و بازسازی نظم جهانی»، به بررسی عمیق مسائل کلیدی پیش‌روی چین و جهان پرداخت.

ییفان، معاون سابق مؤسسهٔ جهانی توسعه در مرکز تحقیقات توسعهٔ شورای دولتی چین، در سخنرانی خود تأکید کرد که در فرآیند شکل‌گیری نظام گفتمانی چین، باید از قید منطق روایتی غرب رهایی یافت، با آشکارسازی دام‌های گفتمانی و دوگانه‌سازی‌های آنان، به‌گونه‌ای خودباورانه، منطقی‌بودن و منحصربه‌فردی مسیر توسعهٔ چین را تبیین کرد و به‌طور محکم، سخن‌گفتن در عرصهٔ بین‌المللی را در دستان گرفت.

متن زیر بر اساس گزارش سخنرانی این پژوهشگر تهیه شده و تنها بازتاب‌دهندهٔ دیدگاه‌های سخنران است و تنها برای استفادهٔ خوانندگان ارائه می‌شود.

ییفان:

از دعوت مؤسسهٔ چین سپاسگزارم. پیش از هر چیز، تبریک می‌گویم که مؤسسهٔ چین ده سالگی خود را جشن می‌گیرد. این مؤسسه از زمان تأسیس، کارهای بسیاری انجام داده و به‌ویژه در جهت‌دهی مجدد به افکار عمومی چین نقشی بسیار مهم ایفا کرده است. من خود نیز پیشتر در برخی برنامه‌های آموزشی این مؤسسه مشارکت داشته‌ام و از این رو با فعالیت‌های آن آشنایی دارم. امروز، با توجه به محدودیت زمان، می‌خواهم به‌صورت مختصر به یک مسئلهٔ فنی بپردازم که موضوع اصلی آن این است: در فرآیند «روایت خوب داستان چین»، باید از اینکه ریتم گفتمانمان تحت تأثیر منطق روایتی غرب قرار گیرد، به‌شدت اجتناب کرد؛ این نکته بسیار مهم است و ما باید ریتم خود را در دستان داشته باشیم.

امروز سه مسئله را مطرح می‌کنم:

اولین مسئله، هشیاری در برابر دام‌های گفتمانی غرب است. دستاوردهای توسعهٔ چین بسیار چشمگیر بوده و به‌ویژه در سال‌های اخیر، پیشرفت‌های برجسته‌ای حاصل شده است؛ اما تفسیر رسانه‌ها و افکار عمومی غرب از این موفقیت‌ها، در تقابل آشکاری با دیدگاه ما قرار دارد. در نتیجه، هرگاه غرب ما را به چالش بکشد، ما اغلب به‌سرعت واکنشی تند و پاسخی تهاجمی از خود نشان می‌دهیم؛ اما گاهی این پاسخ‌های تند، نتیجه‌بخش نیستند. دلیل آن این است که در همان لحظه‌ای که با شدت پاسخ می‌دهیم، گاهی ناخواسته وارد دام‌های گفتمانی پیش‌بینی‌شدهٔ طرف مقابل می‌شویم و حتی ممکن است هرچه بیشتر توضیح دهیم، وضع بدتر شود؛ نه‌تنها نمی‌توانیم افکار عمومی غرب را متقاعد کنیم، بلکه گاهی در کشورهای جنوب جهان نیز واکنش‌های معکوسی برانگیزیم. بنابراین، اینجا یک مسئلهٔ فنی مهم مطرح می‌شود: چگونه در هنگام پاسخگویی، از افتادن در دام اجتناب کنیم و اثربخشی پاسخ‌هایمان را افزایش دهیم؟

غرب چگونه این دام‌ها را برای ما می‌چیند؟ سه نمونهٔ بارز مطرح می‌کنم:

اول، هنگامی که غرب ما را سرزنش می‌کند، اغلب می‌گوید: «اقتصاد شما به‌خوبی رشد کرده است، اما این رشد ناشی از رقابت ناعادلانه است؛ شما به شرکت‌های دولتی، مداخلهٔ دولت و یارانه‌های دولتی متکی هستید و از این راه، مزیت ناعادلانه‌ای در بازارهای جهانی کسب می‌کنید.» در یکی از دوره‌های آموزشی مؤسسهٔ چین، در نیمه‌هار، دیدم که شرکت‌کنندگان در مواجهه با چنین سؤالی واکنشی بسیار تند نشان دادند و با اصرار فریاد می‌زدند: «ما یارانه نمی‌دهیم!»، «ما کمک دولتی نداریم!» و از این قبیل. در نتیجه، بلافاصله به ریتم طرف مقابل گیر افتادند و هرچه بیشتر توضیح می‌دادند، بیشتر در موقعیت دفاعی قرار می‌گرفتند و دیگر نمی‌توانستند مطلب را به‌خوبی بیان کنند.

در واقع، از دیدگاه تاریخی، کدام کشورهای غربی این‌گونه پیشرفت نکرده‌اند؟ ها-جون چانگ، اقتصاددان کره‌ای-بریتانیایی، در کتاب «پله‌ها را پشت سر بگذار» (Kicking Away the Ladder) به این پدیده اشاره کرده است: تقریباً تمام کشورها در مسیر توسعه‌شان از روش‌های مشابهی استفاده کرده‌اند؛ حتی قانون یارانه‌ای که بایدن اخیراً تصویب کرده، همین منطق را دنبال می‌کند. اما ما این نکته را درک نکرده‌ایم و در موقعیت دفاعی قرار گرفته‌ایم و تنها با انکار مطلق پاسخ داده‌ایم که این کار عقلانی نیست. ما نه تنها طرف مقابل را نمی‌شناسیم، بلکه تاریخ آنان را هم نمی‌دانیم؛ هرگاه یک موضوع مطرح شود، دور آن می‌چرخیم و با تلاش برای رد آن، هرچه بیشتر صحبت می‌کنیم، کمتر می‌توانیم مطلب را روشن کنیم.

دوم، مسئلهٔ دموکراسی و استبداد. غرب خود را «اتحادیهٔ کشورهای دموکراتیک» می‌نامد و از همان آغاز، دموکراسی را به‌معنای «خوبی» و «چیزی مثبت» تعریف می‌کند. ما نیز اغلب با شدت پاسخ می‌دهیم و می‌گوییم: «ما هم کشوری دموکراتیک هستیم؛ ما دموکراسی جامع و کامل را اجرا می‌کنیم که بالاترین نوع دموکراسی است.» اما این‌گونه بحث کردن نیز معمولاً نتیجه‌بخش نیست و هرچه بیشتر توضیح دهیم، وضع را گیج‌تر می‌کنیم و در چارچوبی که طرف مقابل تعیین کرده، گیر می‌افتادیم و دیگر نمی‌توانیم از آن خارج شویم.

استاد چن پینگ که پیش از من سخنرانی کرد، کاملاً درست گفت: ما باید به‌جای ورود به این چارچوب، به‌طور بنیادین به ماهیت مسئله بپردازیم و بپرسیم: تاریخ و محتوای واقعی دموکراسی چیست؟ فرآیند ساخت «افسانهٔ دموکراسی» در غرب چگونه بوده است؟ در پس این افسانه‌سازی، چه منافعی نهفته است؟ ما باید به این پرسش‌ها پاسخ دهیم، نه اینکه در بحث بی‌ثمر «چه‌کسی دموکراتیک‌تر است» گیر بیفتیم. بلکه باید نشان دهیم که خود غرب در دام بحران دموکراسی گرفتار شده است؛ آمریکا نمونه‌ای بارز از این وضعیت است.

سوم، غرب مدام چین را متهم می‌کند که «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» را تخریب می‌کند و ما را «تجدیدنظرطلب» (Revisionist) خطاب می‌کند. ما که از نسل‌های قدیم‌تر هستیم، خوب می‌دانیم که در گذشته، «تجدیدنظرطلبی» در چین موضوعی منفی و قابل سرزنش بوده و نسبت به این واژه حساسیت خاصی داریم. اکنون غرب این واژه را برای سرزنش ما به‌کار می‌برد، در حالی که خودشان به‌جایگاه طرفدار اصولگرایی (Fundamentalism) می‌رسند. اگر شما «تجدیدطلبی» را سرزنش می‌کنید، یعنی معتقدید که قواعد موجود هرگز نباید تغییر کنند؛ این خود نوعی اصولگرایی است. این امر بسیار طنزآمیز است: کشورهای غربی خودشان به اصولگرایان تبدیل شده‌اند.

در پاسخ به چنین اتهاماتی نیز ما مشکلاتی داریم؛ گاهی به‌جای اینکه به هستهٔ مسئله بپردازیم، در منطق طرف مقابل گیر می‌افتیم و مثلاً تأکید می‌کنیم که «ما به نظم بین‌المللی احترام می‌گذاریم» یا «ما در چارچوب سازمان ملل متحد عمل می‌کنیم». اما این گونه بیانات، ماهیت مسئله را به‌خوبی روشن نمی‌کنند.

بنابراین، باید از افتادن در چنین دام‌های گفتمانی برحذر باشیم. سه نمونه‌ای که گفتم، تنها نمونه‌هایی بارز هستند و موارد مشابه بسیار دیگری نیز وجود دارد.

پس چگونه می‌توانیم به‌طور بنیادین با این مسائل مقابله کنیم؟ چند پیشنهاد دارم:

اول، نباید عجله کرد و به هر سؤالی که غرب مطرح می‌کند، مستقیماً پاسخ داد؛ در غیر این صورت، به‌راحتی در دام گفتمانی آنان می‌افتیم. ما باید خودِ تناقضات درونی استدلال‌های آنان را آشکار کنیم. برای مثال، در مسئلهٔ مداخلهٔ دولت در اقتصاد، باید به‌وضوح بگوییم: مداخلهٔ دولت در اقتصاد در طول تاریخ پدیده‌ای رایج بوده است و خود غرب نیز همواره از آن استفاده کرده است؛ اما امروزه دوگانه‌سازی می‌کند. چنین پاسخی بسیار قوی‌تر از انکار صرف «ما مداخله نمی‌کنیم» است؛ زیرا آن انکار نه‌تنها با واقعیت همخوانی ندارد، بلکه هرچه بیشتر توضیح دهیم، وضع را بدتر می‌کند.

دوم، در مسئلهٔ دموکراسی، باید جرئت داشت و بحران‌های واقعی نظام دموکراتیک غرب را آشکار کرد: بی‌نظمی در حکمرانی عمومی، فساد و طمع گروه‌های منافع و سایر ناهنجاری‌های ساختاری. همان‌گونه که استاد چن پینگ پیشتر از دیدگاه تاریخی و واقع‌گرایانه تحلیل کرد، ما باید این مشکلات عمیق را آشکار کنیم، نه اینکه تنها ادعا کنیم «ما دموکراتیک‌تر هستیم»؛ چنین بحثی بی‌معناست.

سوم، در پاسخ به اتهام «تجدیدنظرطلبی»، می‌توانیم از تبیین‌های استاد چیان مو دربارهٔ ماهیت نهادها کمک بگیریم. او تأکید می‌کرد که نهادها برای عملکرد جامعهٔ انسانی ضروری‌اند، اما ثابت و غیرقابل تغییر نیستند؛ هر نهادی اثر دست انسان است و بدیهی است که باید با گذر زمان دگرگون شود. ما می‌توانیم بگوییم: «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» که غرب از آن سخن می‌گوید، در دوران استعمار و امپریالیسم شکل گرفته و آن قواعد از همان ابتدا به نفع آنان بوده است. اگر جهان همیشه به آن نظم وفادار بماند، چگونه می‌توان به عدالت دست یافت؟ علاوه بر این، حتی قوانین داخلی کشورهای غربی نیز قابل اصلاح هستند و قانون اساسی آن‌ها نیز دارای اصلاحیه است؛ پس چرا نظم بین‌المللی نباید تغییر کند؟ قواعدی که در دوران استعمار وضع شده‌اند، البته باید اصلاح شوند. بنابراین، در پاسخ به این اتهامات، نباید همیشه تحت تأثیر منطق طرف مقابل باشیم، بلکه باید سخن‌گفتن را به منطق روایتی خودمان بازگردانیم.

مسئلهٔ دوم، تبیین منطق درونی توسعهٔ چین است. سخنرانی استاد وانگ شائوگوانگ که پیش از من بود، بسیار کلیدی بود؛ اما در عمل، یک نقطهٔ شکست مهم هنوز به‌طور کافی مورد توجه قرار نگرفته است: دام گفتمانی غرب که «نظام تک‌حزبی را معادل استبداد» می‌داند، باعث شده ما در این زمینه تردید کنیم. در حالی که ما می‌توانیم با اطمینان کامل بگوییم: همین رهبری حزب کمونیست چین است که سیاست‌های عمومی ما را پیوسته و پایدار نگه داشته و از آن تناوب‌های ناگهانی و بی‌ثباتی که در برخی کشورها دیده می‌شود، جلوگیری کرده و به‌این‌ترتیب، کارایی حکمرانی ما را تضمین نموده است. همچنین، همین ساختار سازمانی منسجم حزب کمونیست چین است که چین را به تنها کشوری در جهان تبدیل کرده که فقر مطلق را ریشه‌کن کرده است؛ در حالی که حتی ثروتمندترین کشورهای غربی نیز به این دستاورد دست نیافته‌اند.

در این زمینه، حتی می‌توانیم از بعد تاریخی نیز تحلیل کنیم: تاریخ چین و آمریکا نشان می‌دهد که هرگاه سیاست به «رقابت حزبی برای حزب» تبدیل شود، معمولاً آغاز زوال کشور است. در تاریخ چین، «مناقشهٔ نیو-لی» در دورهٔ تانگ، فروپاشی این سلسله را تسریع کرد؛ دورهٔ مینگ نیز از جریان‌های حزبی رنج برد. در آمریکا نیز، واشنگتن در آغاز تأسیس جمهوری، به‌وضوح هشدار داد که نباید در دام رقابت‌های حزبی اروپایی گرفتار شد؛ در آن زمان، آمریکا در عمل تحت رهبری یک حزب بود، همبستگی ملی قوی داشت و به‌سرعت پیشرفت می‌کرد؛ اما با تثبیت تدریجی نظام دو حزبی، نوسانات سیاست و اتلاف انرژی داخلی شدت یافت. بنابراین، نباید از ترس سرزنش غرب، از بیان این نکتهٔ کلیدی دریغ کنیم؛ چرا که این همان نقطهٔ قوت اصلی موفقیت چین است.

مسئلهٔ سوم، تبیین منطق کاربردی تجربهٔ چین است. مسیر موفقیت چین را نمی‌توان به‌سادگی تکرار کرد. ما باید به جامعهٔ بین‌المللی توضیح دهیم که دستاوردهای چین با زمینهٔ فرهنگی و اجتماعی منحصربه‌فرد آن ناگسستنی است و نمی‌توان انتظار داشت که همهٔ کشورها همان الگو را تقلید کنند. با این حال، برخی اصول آن دارای ارزش مرجع‌گیری جهانی هستند: اول، اصل حاکمیت ملی؛ بدون تضمین حاکمیت، هیچ توسعه‌ای ممکن نیست. دوم، مخالفت با دگماتیسم؛ در دوره‌هایی که چین در مسیر توسعه کند شده، معمولاً تحت تأثیر تفکر دگماتیک بوده است و هرگاه از این چارچوب رهایی یافته، توسعه دوباره به مسیر درست بازگشته است. سوم، حفظ نگرش باز؛ چین همواره تمایل داشته از هر تجربهٔ موفق خارجی چیزی بیاموزد، اما نکتهٔ کلیدی این است که این تجربیات باید با شرایط داخلی کشور تلفیق شده و بومی‌سازی شوند. بدون این فرآیند، هر تجربهٔ خارجی ممکن است به دگمایی جدید تبدیل شود و در نهایت به شکست منجر گردد.

این‌ها خلاصهٔ اظهارات من بود. از همگی شما سپاسگزارم.