فاشیسم پدیده‌ای تماماً مدرن است | مانتلی ریویو

در

,

پرابات پاتنایک

ترجمه مجله جنوب جهانی

در سراسر جهان شاهد اوج‌گیری نیروهای فاشیستی هستیم؛ هند نیز از این قاعده مستثنا نیست. در این کشور عناصر فاشیستی هندوتوا نه‌تنها رو به گسترش‌اند، بلکه بیش از یک دهه است که قدرت را در اختیار دارند. جریان‌های لیبرال و ترقی‌خواه هندی سال‌هاست در تلاش‌اند تا دلایل رشد «برتری‌طلبی هندو» را بررسی کنند؛ پدیده‌ای که یک اقلیت دینی را «دیگری» قلمداد می‌کند، در دل اکثریت کینه می‌پراکند و می‌کوشد شخصیت سکولار و دموکراتیک حکمرانیِ پیش‌بینی‌شده در قانون اساسی را از میان ببرد.

برای این روند دلایل متعددی ذکر می‌شود: تلاش بی‌وقفه و گستردهٔ آر‌اس‌اس (RSS) برای تأسیس نهادهای آموزشی و تزریق ایدئولوژی سمی ارتباطی حتی به کودکان؛ جنبش مسجد بابری که با تخریب یک بنای ۴۰۰ ساله آغاز و با ساخت معبدی جدید بر جای آن به اوج رسید؛ فرسایش روح سکولار به‌یادگارمانده از مبارزه ضداستعماری؛ بهره‌برداری مداوم از تقسیم ۱۹۴۷ برای زنده نگه‌داشتن شکاف دینی؛ و مواردی از این دست.

نقطهٔ مشترک همهٔ این تحلیل‌ها آن است که فرهنگ و سنت هم‌آمیختهٔ هندوستان هرگز نتوانسته شکاف دینی را به‌طور کامل از میان ببرد؛ مبارزهٔ ضداستعماری و قانون اساسی پسااستقلال نماد همان سنت هم‌آمیخته بودند، اما دوام این شکاف به مدعیان هندوتوا فرصت داده تا دستورکار خود را پیش ببرند. به بیان دیگر، این روایت‌ها «هندوتوا» را در دل تاریخ می‌نشانند و آن را بازتابی از گرایشی قدیمی در روند تاریخی هند می‌انگارند.

با وجود درستیِ بخشی از این تحلیل، نسخهٔ ارائه‌شده همچنان ناقص است؛ نخست آنکه جایگاه اوج‌گیری کنونی هندوتوا را در قالب روندی جهانی نمی‌بیند. «خاویر میلِی» (Milei) در آرژانتین، «جورجیا ملونی» (Meloni) در ایتالیا، «ویکتور اوربان» (Orbán) در مجارستان، «دونالد ترامپ» (Trump) در ایالات متحده، «رجب طیب اردوغان» (Erdogan) در ترکیه، «نارندرا مودی» (Modi) در هند و «بنیامین نتانیاهو» (Netanyahu) در اسرائیل — هرچند او در طبقه‌ای ویژه و حتی نفرت‌انگیزتر قرار دارد — همگی وجه مشترکی دارند: همگی بخشی از موج جهانی اوج فاشیسم‌اند؛ جایی که این جریان‌ها هنوز به قدرت نرسیده‌اند، درهای حکومت را به‌شکلی بی‌سابقه می‌کوبند؛ از «مارین لوپن» (Le Pen) در فرانسه گرفته تا حزب «آلترناتیو برای آلمان» (AfD). بنابراین تفسیر صرفاً «هند‌محور» از برآمدن امروزی هندوتوا به‌طور بنیادین ناکافی است.

نقص دوم آن است که این تحلیل هیچ‌گاه به طبقه‌بندی اجتماعی متوسل نمی‌شود. حامیان سنتی هندوتوا بیشتر میان مغازه‌داران، دلالان خرده‌پا و امثال آنها — همان خرده‌بورژوازی — یافت می‌شدند، اما آیا سلطهٔ امروز هندوتوا به معنای آن است که خرده‌بورژوازی قدرت را تصاحب کرده؟ چگونه می‌توان صعود این جریان را در زبان طبقاتی تفسیر کرد؟

هر دو خلأ با شناخت هندوتوا به‌مثابهٔ پدیده‌ای کاملاً مدرن پر می‌شود؛ دقیق‌تر آنکه باید آن را نسخهٔ هندی اوج فاشیستی دانست که خود پدیده‌ای مدرن است. البته خود فاشیست‌ها چشم‌اندازی پیشامدرن دارند: کنار گذاشتن کامل عقل، باور خرافاتی به روایت‌هایی تاریخی که نه‌تنها بی‌سندند بلکه با شواهد موجود هم در تضادند؛ اما هیچ‌کدام از اینها نمی‌تواند جهش هم‌زمان جنبش‌های فاشیستی در سراسر جهان را توضیح دهد، مگر آنکه بپذیریم این جنبش‌ها اکنون از سوی قدرتمندترین بخش بورژوازی، یعنی «بورژوازی انحصاری»، حمایت می‌شوند. پیدایش و سیطرهٔ سرمایهٔ انحصاری خود پدیده‌ای مدرن است (لنین آغاز گذار از سرمایه‌داری رقابتی به انحصار را اوایل قرن بیستم تاریخ‌گذاری کرده بود)، ازاین‌رو فاشیسم که با حمایت همین بخش بالا می‌گیرد، باید پدیده‌ای مدرن تلقی شود.

گروه‌های فاشیستی در همهٔ جوامع مدرن وجود دارند، اما معمولاً در حاشیه‌اند؛ آنها صحنه را فقط زمانی می‌ربایند که سرمایهٔ انحصاری هزینهٔ مالی بپردازد و رسانه‌های تحت کنترل خود را در اختیارشان بگذارد. به‌بیان دیگر، رشدشان تنها زمانی ممکن است که سرمایهٔ بزرگ به آنها نیاز پیدا کند و با آنها پیمان ببندد تا ابزار مقاصد خود شوند. از منظر طبقاتی، حاکمیت‌شان تسلطی است فوق‌العاده خشن و سرکوبگر، اما در نهایت حاکمیت همان سرمایهٔ انحصاری، به‌ویژه بخش واکنشی، جنگ‌طلب و تازه‌به‌دوران‌رسیدهٔ آن. همان‌طور که «گئورگی دیمیتروف»، رئیس کمینترن، در هفتمین کنگرهٔ کومینترن گفته بود، دولت فاشیست «دیکتاتوری تروریستی آشکار» ارتجاعی‌ترین لایه‌های سرمایهٔ مالی است؛ و «میخال کالِکی»، اقتصاددان برجسته، نیز حکومت فاشیست را «شراکت میان شرکت‌های بزرگ و نوخاسته‌های فاشیست» خوانده بود.

چنین پیوندی در دورهٔ بحران نظام، وقتی هژمونی سرمایه‌داری به خطر می‌افتد، برای تجارت بزرگ ضروری می‌شود. در این وضعیت، سرمایه به گفتمانی انحرافی نیاز دارد که هم افکار عمومی را پرت کند و هم میان طبقهٔ کارگر تفرقه بیفکند تا تهدیدی علیه سلطهٔ خود احساس نکند. جریان‌های فاشیستی همین گفتمان انحرافی و تفرقه‌افکن را — علاوه بر گرایش ذاتی‌شان به سرکوب — فراهم می‌کنند؛ ازاین‌رو سرمایهٔ بزرگ در دورهٔ بحران با آنها پیمان می‌بندد. فاشیسم کلاسیک در دههٔ ۱۹۳۰ و در بستر رکود بزرژ شکل گرفت؛ اوج کنونی نیروهای فاشیستی نیز در بستر بحران طولانیِ رکود و بیکاریِ سرمایه‌داری نئولیبرال پس از فروپاشی حباب مسکن در آمریکا (۲۰۰۸) رخ می‌دهد؛ همین مسأله هم‌زمانی ظهور این جریان‌ها را در نقاط مختلف جهان توضیح می‌دهد.

بنابراین، فاشیسم — چه در قالب کلاسیک و چه در شکل معاصر — پدیده‌ای مدرن است که چشم‌اندازی پیشامدرن را بازیچه قرار می‌دهد و غالباً دنیایی ایده‌آلیزهٔ پیشامدرن را وعده می‌دهد. خود فاشیست‌ها تجسم همین چشم‌اندازند، اما اگر صرفاً گسترش این نگاه را عامل اوج‌شان بدانیم، رابطهٔ حیاتی آنها با سرمایهٔ انحصاری و با اقتصاد سیاسیِ سرمایه‌داری از نظر پنهان می‌ماند. باید این صعود را نمودی «مدرن» از به‌کارگیری ابزاری «پیشامدرن» توسط همان سرمایهٔ انحصاری دانست.

در خود هند، آر‌اس‌اس صد سالی است که وجود دارد، اما رسیدن بازوی سیاسی‌اش — حزب بهاراتیا جاناتا (BJP) — به قدرت مرکزی در سال ۲۰۱۴ تنها پس از آن رخ داد که حمایت سرمایهٔ بزرگ کشور را جلب کرد. «نارندرا مودی» نقش کلیدی در شکل‌گیری این ائتلاف میان جریان‌های فاشیستی و سرمایهٔ بزرگ ایفا کرد؛ نامزدی او برای نخست‌وزیری نخستین‌بار در نشستی از سرمایه‌گذاران و در حضور همهٔ سرمایه‌داران بزرگ کشور، به میزبانی دولت ایالتی گجرات، زمانی که او وزیرِ آن ایالت بود، مطرح شد.

درک «مدرن» بودن صعود جریان‌های فاشیستی برای مبارزهٔ مؤثر با آنها حیاتی است. اگر این صعود صرفاً بازتاب بقا و تقویت سنت‌های پیشامدرن تلقی شود، ناچار باید نبرد سیاسی با آنها را با «مدرن‌سازیِ» تازه‌ای همراه کرد که عملاً به پیشبرد نئولیبرالیسم منجر می‌شود. اما اگر صعود فاشیسم ناشی از حمایت سرمایهٔ انحصاری در بحران نئولیبرالیسم دیده شود — بحرانی که در چارچوب نئولیبرالیسم قابل حل نیست — آن‌گاه مبارزهٔ سیاسی باید با برنامه‌ای اقتصادی همراه شود که از نئولیبرالیسم فراتر رود.

تا زمانی که این گذار تحقق نیابد و بحران ناشی از نئولیبرالیسم برطرف نشود، حتی شکست انتخاباتی فاشیست‌ها تنها توقفی موقت خواهد بود؛ آنها دوباره قدرت را بازمی‌یابند، همان‌گونه که ترامپ در آمریکا بازگشت. نتیجه آنکه نبرد موفق علیه صعود جریان‌های فاشیستی نه‌تنها به اتحاد سیاسی نیروهای سکولار، دموکراتیک و ضدفاشیست، بلکه به حداقل برنامه‌ای اقتصادی نیاز دارد که دست‌کم در برخی وجوه کلیدی از نئولیبرالیسم عبور کند.​