اتاق‌های فکر ایالات متحده بر این باورند که کشورشان با یک دوراهی راهبردی بزرگ روبه‌رو است

در


منتشرشده در نظاره‌گر بحران
ترجمه مجله جنوب جهانی

ایالات متحده با سه دشمن مواجه است: ایران، روسیه و چین. چگونه می‌توان به‌طور هم‌زمان، چین و روسیه را بدون فرسایش منابع و توان نظامی، باز داشت(مهار) و شکست داد؟

سیمپلیسیوس، تحلیلگر ژئوپلیتیک و نظامی

در این هفته، مقالاتی از اتاق‌های فکر درباره جنگ اوکراین منتشر شده که ارزش بررسی دارند.
نخستین مقاله از نشریهٔ «جنگ بر سر صخره‌ها» (War on the Rocks) است که توسط گروهی از کارشناسان صنعت دفاعی آمریکا تأسیس شده و خود را نشریه‌ای دفاعی «برای متخصصان، به دست متخصصان» توصیف می‌کند.
یکی از آخرین مقالات این نشریه به دوراهی راهبردی واشینگتن در خصوص لزوم مواجههٔ هم‌زمان با سه دشمن: ایران، روسیه و چین، می‌پردازد.

لازم به ذکر است که ما در اینجا از یک جنگ در دو جبهه سخن می‌گوییم، و این به آن دلیل است که تحلیل مذکور بلافاصله ایران را کنار می‌گذارد و با این فرض که به لطف حملات ادعایی ترامپ به برنامه هسته‌ای ایران، این کشور پیش‌تر از «صفحه شطرنج حذف شده» است، گفتار خود را با این عبارت آغاز می‌کند:
«حملات ویرانگر ایالات متحده به برنامه هسته‌ای ایران در ماه ژوئن، پنجره فرصت کوچکی را برای جلوگیری از یک کابوس راهبردی ایجاد کرد: جنگیدن هم‌زمان با چین، روسیه و ایران.»
ضمناً، و به‌عنوان یک پرانتز کوتاه، در اینجا مصاحبه‌ای با پروفسور ایرانی «فؤاد ایزدی» از دانشگاه تهران ارائه شده است، که ظاهراً تأیید می‌کند واشینگتن اساساً با ایران معامله کرده تا در ازای حملهٔ ایران به پایگاه‌های خالی آمریکا، به آن‌ها اجازه دهد که فُردو را با بمب‌افکن‌های B-2 بمباران کنند:

مصاحبه‌ای با «محمود نبویان»، نماینده مجلس ایران، این موضوع را با جزئیات بیشتری تأیید می‌کند.
این نکته‌ای است که باید با در نظر گرفتن کنار گذاشته شدن ایران از بحث جنگ «دو جبهه‌ای»، مورد توجه قرار گیرد.
برگردیم به موضوع اصلی؛ همچنین باید گفت که گرچه مقالهٔ War on the Rocks لزوماً بیانگر یک ابتکار عمل سیاسی رسمی نیست، اما بی‌شک بازتاب‌دهندهٔ بسیاری از احساسات حاکم بر محافل واشینگتن است و احتمالاً دست‌کم بر اندیشه درباره روسیه تأثیر می‌گذارد؛ شاید نه به شکلی بنیادین همچون برخی مقالات کلاسیک «رَند»، اما با توجه به اینکه نام‌های بزرگی از صنعت نظامی آمریکا (MIC) برای War on the Rocks می‌نویسند و آن را می‌خوانند، این مقاله، به‌ویژه تحت رهبری مشتاقانهٔ «پیت «کِگ‌اِستَند» هِگسِت»، سهمی طبیعی در شکل‌گیری ستون فقرات سیاست‌های آتی آمریکا در قبال روسیه ایفا می‌کند.
نویسنده به‌درستی سه رقیب را چنین خلاصه می‌کند:
«ایالات متحده با سه دشمن مواجه است: ایران، عامل بی‌ثبات‌ساز مستمر که مصمم به توسعه سلاح‌های هسته‌ای است؛ روسیه، تهدید حاد که به اوکراین تجاوز کرده و ناتو را تهدید می‌کند؛ و چین، چالش اصلی که به دنبال جایگزینی رهبری بین‌المللی ایالات متحده است.»
نویسنده، چالش اصلی را در قالب یک پرسش مطرح می‌کند: چگونه می‌توان به‌طور هم‌زمان، روسیه و چین را بدون فرسایش منابع داخلی، بازداشت یا شکست داد؟ او راه‌حل خود را «توالی بخشیدن به تهدیدها» می‌نامد:
«این تهدیدهای هم‌زمان، معضل هم‌زمانی راهبردی ایالات متحده را برجسته می‌کنند: چگونه می‌توان چین و روسیه را به‌طور هم‌زمان بازداشت و در صورت لزوم شکست داد، بدون اینکه منابع، قدرت و توجه ملت تحلیل برود؟ این کار شدنی نیست. در عوض، باید به تهدیدها توالی بخشید.»
او از قدرت‌های باستانی به‌عنوان نمونه‌هایی از کسانی یاد می‌کند که این هنر «توالی بخشیدن» را با موفقیت به‌کار بسته‌اند. «توالی بخشیدن» صرفاً یک اصطلاح پرطمطراق برای توصیف شکست دادن دشمنان به صورت یک‌به‌یک است، به‌جای جنگیدن با همه به‌طور هم‌زمان، و ترفند آن شروع کردن از ضعیف‌ترین و پیشروی به سمت قوی‌ترین‌هاست:
«قدرت‌های بزرگ، از بیزانس گرفته تا ونیز، و از اتریشِ هابسبورگ تا بریتانیای ادواردی، با تسلط بر هنر توالی بخشیدن، بقا یافته‌اند. این راهبرد، همان‌گونه که راهبردنویس «وس میچل» توضیح داده، مستلزم متمرکز ساختن نیروها و توجه بر پتانسیل برهم‌زنندهٔ نظم یک دشمن است، پیش از آنکه به بازدارندگی یا شکست دشمن توانمندتر دیگری روی آوریم. اخیراً، اسرائیل این رویکرد را به نمایش گذاشته است و به‌جای درگیر شدن در جنگ‌های هم‌زمان در جبهه‌های متعدد علیه دشمنان گوناگون، به‌طور روشمند در حال برچیدن «محور مقاومت» ایران، یک متحد در هر بار، بوده است؛ ابتدا حماس، سپس حزب‌الله، و در نهایت خود ایران (با کمک ایالات متحده).»
شما از همین‌جا می‌توانید نخستین شکاف‌ها را در بنیان این نظریه مشاهده کنید، چرا که این نظریه بر مبنای «موفقیت» فرضی راهبرد اسرائیل بنا شده است؛ راهبردی که به گفته نویسنده، قاطعانه تمام دشمنان منطقه‌ای خود، یعنی حماس، حزب‌الله و ایران را شکست داده است.
اما ما می‌دانیم که هیچ‌یک از این‌ها رخ نداده است: به استثنای ترور برخی رهبران نمادین توسط اسرائیل و حملات نمایشی علیه ایران که تأثیر چندانی نداشتند، اسرائیل نه به اهداف نظامی خود دست یافت و نه توانست غزه را تسخیر کند. علاوه بر این، در این فرایند، تصویر باقی‌مانده از خود را تخریب کرد؛ عاملی که در هنگام تعیین موفقیت یک «راهبرد» معین باید در نظر گرفته شود، زیرا در ژئوپلیتیک، اهداف نظامی در انزوا وجود ندارند.
این دقیقاً همان نوع تفکری است که غرب را در اوکراین در معرض خطر قرار داده است. با استفاده از داده‌های نادرست – در این مورد، این باور که روسیه در حال «شکست خوردن» و متحمل شدن «تلفات بسیار بیشتر» از نیروهای مسلح اوکراین (FAU) است – غرب خود را متقاعد به واقعیتی کاملاً تحریف شده ساخته که منجر به سیاست‌هایی عاری از هرگونه منطق و عقلانیت شده است.
اما نویسنده کل استدلال خود را به نفع این راهبرد «توالی بخشیدن» بر ایدهٔ کلیدی‌ای استوار می‌کند که ایالات متحده برای شکست دادن دومین دشمن خود، زمان رو به اتمامی دارد

ایران کنار می‌رود، دو دشمن باقی می‌ماند

«پس از حملات اسرائیل و آمریکا در ماه ژوئن، برنامه هسته‌ای ایران آسیب جدی دید و تا دو سال به تأخیر افتاد.» (نکته: جالب است که حتی خود نویسنده نیز نسبت به این امر، که برای کارکرد نظریه‌اش حیاتی است، ظاهراً تردید دارد). برای نخستین بار در دهه‌ها، ایالات متحده می‌تواند توجه اصلی خود را از خاورمیانه منحرف کند. منطق توالی بخشیدن ایجاب می‌کند که یکی از رقبای باقی‌مانده را تضعیف کنیم، پیش از آنکه خطر جنگی در دو جبهه را که پیروزی در آن ناممکن است، بپذیریم.»
اما کدام رقیب؟
او پاسخ می‌دهد:
«روسیه گزینه واضحی است. مسکو ضعیف‌تر است و با حمله به اوکراین ابتدا اقدام کرد؛ باید اول تنبیه شود.»
بار دیگر، تکبر افسارگسیخته است. او در ادامه، یک مهلت حداکثری چهار ساله را توصیف می‌کند:
واشینگتن شاید فقط چهار سال برای درست انجام دادن توالی فرصت داشته باشد.
«دو سال نخست باید بر کمک به اوکراین برای توقف پیشروی‌های روسیه از طریق حمایت مستمر اطلاعاتی و آموزش نظامی، انعطاف‌پذیر ساختن «سازوکار بازبینی» که حملات دوربُرد اوکراین در خاک روسیه را محدود می‌کند، پی‌ریزی تولید دفاعی اروپا، و تحمیل هزینه‌های ساختاری بر بخش مالی و تجارت انرژی روسیه، یعنی دو محرک اصلی تلاش جنگی مسکو، متمرکز شود. فشار کافی می‌تواند اقتصاد جنگی روسیه را تا سال ۲۰۲۷ تضعیف کند، یعنی زمانی که به گفته کارشناسان، مسکو ممکن است دیگر قادر به ادامه جنگ در اوکراین نباشد.»
خب، به نظر می‌رسد موارد فوق درست باشد. بی‌شک این‌ها شرایطی معقول و منطقی هستند که روسیه را بسیار نگران می‌کنند. اما، طبق معمول، این موارد در یک خلأ ارائه می‌شوند که کاملاً شاخص‌های اقتصادی و سیاسی اوکراین را نادیده می‌گیرد، شاخص‌هایی که در وضعیتی به‌مراتب بدتر قرار دارند.
اجازه دهید به جزئیات هر فاز از این «توالی بخشیدن» بپردازیم:
توالی بخشیدن، بخش ۱: قطع منابع حیاتی روسیه
بخش اول، ایدهٔ از مد افتادهٔ تحمیل تحریم‌های شدید بر کل بخش مالی روسیه برای محدود کردن توانایی آن در بسیج منابع مالی برای جنگ را شرح می‌دهد. این کار مستلزم حمله مستقیم به تجارت انرژی، حذف تدریجی واردات نفت و گاز روسیه به اروپا تا سال ۲۰۲۶، و تسهیل حملات دوربُرد بیشتر توسط اوکراین علیه زیرساخت‌های انرژی روسیه، از طریق تأمین مهمات دوربُرد وعده‌داده‌شده مانند ERAM و سایر سامانه‌های تسلیحاتی پیشرفته، خواهد بود.
این بخش از راهبرد مدتی است که در حال شکل‌گیری است و امروز در جریان دیدار زلنسکی در کاخ سفید، شتاب بیشتری گرفت؛ جایی که رهبر اوکراین فهرستی از «نقاط حساس» زیرساخت تولید دفاعی روسیه را به ترامپ ارائه کرد و از تعبیر دیپلماتیک «اعمال فشار» به‌جای «حمله با موشک‌های تاماهوک» استفاده کرد:
RBC-اوکراین به نقل از یک منبع ناشناس گزارش می‌دهد که زلنسکی نقشه‌هایی را به ترامپ ارائه کرده که «نقاط دردناک» صنعت دفاعی روسیه را نشان می‌دهد.
«یک منبع در هیئت اوکراینی گفت که زلنسکی و تیمش چندین نقشه را نیز به جلسه با ترامپ آورده‌اند که «اهمیت زیادی» برای گفتگو با رئیس‌جمهور آمریکا دارد.»
«او نوشت: این نقشه‌ها نقاط ضعف صنعت دفاعی و اقتصاد نظامی روسیه را نشان می‌دهند که می‌توان برای وادار کردن پوتین به توقف جنگ، بر آن‌ها فشار وارد کرد.»

توالی بخشیدن، بخش ۲: تقویت دفاع اروپا

برای بخش دوم، نویسنده یکپارچگی بسیار عمیق‌تری از ناتو با عملیات در حال انجام در اوکراین را پیشنهاد می‌کند و اساساً خواستار ورود تدریجی ناتو به جنگ به شیوه «قورباغه آب‌پز شده» است؛ روشی که ظاهراً روسیه متوجه آن نخواهد شد و واکنشی نشان نخواهد داد:
«اولاً، ایجاد یک تقسیم کار روشن، که در آن متحدان اروپایی بیشتر قابلیت‌های متعارف را مدیریت کنند، در حالی که ایالات متحده پشتیبانی لجستیکی را در زمینه‌های مزیت نسبی خود ارائه دهد. قدرت‌های اروپایی مانند بریتانیا و فرانسه «نیروهای اطمینان‌بخش» را در نزدیکی اوکراین مستقر خواهند کرد، که آماده‌اند تا در طول آتش‌بس یا تشدید تنش، در غرب کشور مستقر شوند و در آنجا از نیروهای اوکراینی بیاموزند و پشتیبانی لجستیکی ارائه دهند.

شرکای اروپایی نقش بزرگتری در مدیریت عملیات هوایی و دریایی ناتو و گشت‌زنی علیه فعالیت‌های منطقه خاکستری روسیه بر عهده خواهند گرفت. در همین حال، ایالات متحده اطلاعات، نظارت و شناسایی، لجستیک و حمل‌ونقل، بازدارندگی هسته‌ای و نیروهای پشتیبانی را فراهم خواهد کرد. اگر این کار به‌درستی انجام شود، تا سال ۲۰۲۷، اروپایی‌ها مدیریت بازدارندگی و دفاع متعارف روزمره را بر عهده خواهند داشت، در حالی که ایالات متحده نقش پشتیبانی تخصصی را ایفا خواهد کرد.»

سپس، او تصویری به شدت غیرواقعی از افزایش گسترده تولید تسلیحات اروپا ارائه می‌دهد و بار دیگر دام تحلیل منزوی را نادیده می‌گیرد. تقریباً تمام این توصیه‌ها با این فرض ارائه می‌شوند که اروپا از نظر ساختاری و سیاسی توانایی چنین هماهنگی و همکاری روانی را دارد.

شاید بتوان تصور کرد که نویسنده عمداً خود را از اخبار اخیر جدا نگه داشته است، زیرا حتی یک روزنامه درباره تضعیف «همبستگی» اروپا را نخوانده است.
او از «هم‌سرمایه‌گذاری» «ظرفیت صنعتی» صحبت می‌کند، گویی که این موضوع تاکنون یک جنجال تکراری نیست که به سال ۲۰۲۲ بازمی‌گردد، زمانی که اروپا بارها در طرح‌های مختلف برای ایجاد تأمین مالی جمعی تسلیحات برای اوکراین شکست خورد، چه طرح تحت رهبری جمهوری چک برای مهمات توپخانه، که تنها کسری از مجموع‌های اعلام شده را خریداری کرد، و چه طرح جدیدتر PURL (فهرست نیازمندی‌های اولویت‌دار اوکراین).

این طرح‌ها همواره با شکست مواجه شده‌اند و ادامهٔ پیشنهاد انواع جدید آن‌ها مانند آب در هاون کوبیدن است. تنها نتیجه‌گیری منطقی که نویسنده به آن می‌رسد این است که اروپا برای دستیابی به «خودمختاری کامل دفاعی» به ده سال طولانی نیاز خواهد داشت.

در بخش پایانی، او به پیش‌بینی دریاسالار آمریکایی «فیل دیویدسون» اشاره می‌کند که چین در سال ۲۰۲۷ برای بازپس‌گیری تایوان حمله خواهد کرد و این سال را به‌عنوان آخرین پنجره فرصت برای ایالات متحده جهت «تمام کردن کار روسیه» می‌داند. او به موانع متعدد این رویکرد اشاره می‌کند، از جمله یک تنگنای دیپلماتیک ناشی از توجه مستمر ایالات متحده به جنگ اوکراین که آن را از توان دیپلماتیک برای ایجاد یک ائتلاف ضدچینی در آسیا محروم می‌سازد.

بیانیهٔ پایانی، دیدگاه محدود این متفکران تک‌بُعدی که صنعت نظامی را هدایت می‌کنند، آشکار می‌سازد. نویسنده در ستایش یک «تجدید حیات» ناموجود در آنچه که اقدامات ژئوپلیتیک ادعایی ایالات متحده است، انگیزه واقعی پنهان در پس این به اصطلاح راهبرد را فاش می‌کند: صرفاً گسترش دائمی امپریالیسم آمریکا.

«با بی‌طرف شدن ایران، بهبود امنیت اروپا، حفظ موقعیت اوکراین و تضعیف روسیه، ایالات متحده فرصتی بی‌نظیر برای تضعیف تهدید روسیه در کوتاه‌مدت و در عین حال احیای ساختار امنیتی اروپا برای بازدارندگی روسیه در بلندمدت دارد، به‌طوری که ایالات متحده بتواند در نهایت منابع و توجه خود را بر مقابله با رقیب بزرگ این قرن، یعنی چین، متمرکز کند.»

«اگر ایالات متحده از این چهار سال آتی بهتر از دشمنان خود استفاده کند، چشم‌انداز راهبردی را دگرگون خواهد ساخت. اتحاد غرب را از یک تحت‌الحمایگی به یک شراکت متحول خواهد کرد. دامنهٔ نفوذ ایالات متحده را از طریق افزایش قابلیت‌های متحدان و تقسیم مسئولیت‌ها، چند برابر خواهد ساخت. و از اینکه ایالات متحده مجبور به انتخاب بین دفاع از اروپا و اقیانوس آرام باشد، جلوگیری خواهد نمود.»

این دقیقاً همان نوع تفکر امپریالیستی شکست‌خورده‌ای است که اکثر امپراتوری‌های پیشین را به تباهی کشانده است: گسترشی بی‌پایان بدون دلیل ظاهری، بدون توجیه آشکار.

امپراتوری‌هایی چون ایالات متحده، در سال‌های پایانی خود، در نوعی توهم بزرگ سرنوشت جهانی گرفتار می‌شوند، که در عمق ژنتیک ملت و گرایش‌های سیاسی و راهبردی آن حک شده است: وسواس متعصبانه به اینکه تنها گسترش بی‌پایان و نابودی تمام رقبا، حتی دورترین آن‌ها، از طریق تلهٔ توسیدید، می‌تواند امپراتوری را از فروپاشی نهایی نجات دهد.

این درهم‌تنیدگی بی‌پروا با سرنوشت ملی، ظاهراً ناشی از این واقعیت است که امپراتوری‌ها با فراموش کردن آنچه زمانی اهمیت داشت و جایگزین کردن آن با این نوع توهم کور و انحطاط‌آور، که با شدت فزاینده‌ای توسط هر نسل سیاسی جدید منتقل می‌شود، در نهایت جوهره خود – هنجارهای خود – را از دست می‌دهند: اینکه «عظمت» چنین ملتی تنها ناشی از تسلط کامل آن بر جهان است و نه از نشانگرهای فرهنگی ذاتی و سایر میراث‌های منحصر به فرد.

این بدان دلیل است که یک امپراتوری، بنا به تعریف، همواره «جهانی‌شده» پایان می‌یابد و جوهره هویت خود را از دست می‌دهد. و هنگامی که آن هویت فرسایش می‌یابد، تنها چیزی که جایگزین آن می‌شود نوعی خلأ است که به‌طور غریزی توسط نسل‌های پی‌درپی از متفکران سیاسی رو به زوال، به‌صورت یک عطش کورکورانه برای گسترش بی‌معنی تفسیر می‌شود، گویی با پوشاندن سیاره با مُهر خود، می‌توانند زوال نهایی آن دوام مقدسی را که زمانی ملت از آن برخوردار بود، پنهان سازند.

این نوعی مارپیچ متاستاتیک (فراگیر و منتشرشونده) آخرالزمانی است که تنها با انحلال امپراتوری توسط نیروهای نوظهور جدیدی که به حد کافی سرزندگی و شور اصیل دارند تا امپراتوری تضعیف‌شده را تحت‌الشعاع قرار دهند، پایان می‌یابد؛ امپراتوری‌ای که به نوعی غول با پایه‌های گلی تبدیل شده است.

پیشنهاد دوم، که جالب‌تر است، از نشریهٔ «امور خارجه» (Foreign Affairs)، که نشریه رسمی شورای روابط خارجی است، می‌آید و به‌عنوان یک نقطه مقابل برای مقالهٔ آرمان‌گرایانه قبلی از همان گروه اتاق‌های فکر عمل می‌کند.
این مقاله فرض را بر این می‌گذارد که تحلیلگران غربی به دلیل نوسانات ناگهانی انتظارات که به درگیری شکل دادند، جنگ اوکراین را اشتباه فهمیدند و این نوسانات هم مردم را سردرگم و هم درک آن‌ها از واقعیت‌های میدانی را مبهم ساخت. نویسنده نتیجه می‌گیرد که پس از برداشت اوکراین از شکست روسیه در فاز اول جنگ، تحلیلگران غربی برای توضیح احیای اخیر روسیه بر عوامل بیرونی متمرکز شدند.

از آنجایی که روسیه، به نظر آن‌ها، در سال ۲۰۲۲ ضعیف و ناکارآمد نشان داد، شکل جدید کنونی آن صرفاً باید نتیجه فقدان حمایت مؤثرتر غرب از اوکراین باشد. نویسنده استدلال می‌کند که این نادرست است؛ در عوض، احیای روسیه نتیجه یک بازسازی ساختارمند کشور است:
«آنچه بسیاری از سیاستمداران و راهبردنویسان از آن غافل شده‌اند، این است که مسکو تا چه حد از شکست‌های خود آموخته و راهبرد و رویکرد خود به جنگ را، هم در اوکراین و هم در جاهای دیگر، سازگار ساخته است. از سال ۲۰۲۲، روسیه تلاشی روشمند را برای بررسی تجربه رزمی خود، استخراج درس‌ها از آن و به اشتراک گذاشتن آن‌ها با نیروهای مسلح خود آغاز کرد.

تا اوایل سال ۲۰۲۳، مسکو به‌طور محتاطانه یک اکوسیستم یادگیری پیچیده ایجاد کرده بود که شامل پایگاه تولید دفاعی، دانشگاه‌ها و سربازان در تمام سطوح زنجیره فرماندهی می‌شود. امروز، ارتش در حال نهادینه کردن دانش خود، تنظیم مجدد تولیدکنندگان دفاعی و سازمان‌های تحقیقاتی خود برای برآوردن نیازهای رزمی و متصل کردن استارت‌آپ‌های فناوری به منابع دولتی است.»
نویسنده در ادامه، بهبودهای انطباقی گسترده روسیه در تاکتیک‌ها و ساختارهای نظامی خود را می‌ستاید (به ویژه به قسمت پررنگ توجه کنید، زیرا این یک اعتراف بسیار نادر از جانب غرب است):
«نتیجه، اتخاذ تاکتیک‌های رزمی جدید، که در برنامه‌های آموزشی و دستورالعمل‌های رزمی مدون شده‌اند، و سلاح‌های مؤثرتر بوده است. مسکو روش‌های جدیدی برای استفاده از پهپادها برای شناسایی و حذف سربازان اوکراینی و انهدام منابع اوکراین توسعه داده و آنچه قبلاً یک نقطه ضعف بود را به یک نقطه قوت تبدیل کرده است. موشک‌های بهتر ساخته و سامانه‌های زرهی قوی‌تر و تواناتری ایجاد کرده است. به فرماندهان جزء آزادی عمل بیشتری در برنامه‌ریزی داده است. این ارتش به ارتشی تبدیل شده که قادر است در طول این جنگ تکامل یابد و برای درگیری‌های آتی با فناوری بالا آماده شود.»
آیا آن محکومیت‌های قدیمی و فرسوده درباره ساختار فرماندهی «شوروی» که روسیه به ارث برده بود را به یاد می‌آورید؟ به نظر می‌رسد، برای یک بار هم که شده، مقاومت سرسختانه غرب در برابر این ایده که چنین ارزیابی‌هایی از ارتش روسیه کاملاً منسوخ شده‌اند، در حال شکسته شدن است.

نتیجه چیست؟ اکنون اوکراین باید بهای این تحول روسیه را بپردازد:
«به دلیل این تغییرات، اوکراین در ماه‌های آتی در معرض خطر تخریب بیشتر قرار دارد. با حملات پهپادی سریع‌تر و پرشمارتر روسیه مواجه خواهد شد که آسیب بیشتری به شهرها، غیرنظامیان و زیرساخت‌های حیاتی وارد خواهد کرد. شمار بیشتری از موشک‌ها قادر خواهند بود از سامانه‌های دفاعی اوکراین عبور کنند.»
نویسنده از غرب می‌خواهد که مطالعه پیشرفت‌های حاصل شده توسط روسیه را آغاز کند تا عقب نماند:
«اگر واشینگتن و پایتخت‌های اروپایی نمی‌خواهند عقب بمانند، باید یادگیری از جنگ در اوکراین را آغاز کنند، نه اینکه به آن پشت کنند. به جای نادیده گرفتن، باید آنچه را که روسیه می‌آموزد، مطالعه کرده و سپس شروع به اجرای تغییرات خود کنند.»
عجب روزگاری. «ببر کاغذی» بی‌لیاقت اکنون به نگهبان برجسته تبدیل شده است.
نویسنده همچنین بر غیرمتمرکزسازی، به سمت همان مدل به اصطلاح «شوروی» که برای برنامه‌ریزان غربی بسیار بد فهمیده شده و وسواس‌انگیز است، تأکید می‌ورزد. او توصیف می‌کند که چگونه سربازان روسیه سامانه‌های تبادل دانش غیررسمی را در حاشیه ساختارهای نظامی خشک توسعه دادند، که به‌تدریج به داخل نیروهای مسلح نفوذ کرد تا زمانی که نهادینه شد. این نوع رویکرد «از پایین به بالا» برای تکامل تاکتیکی، برای موفقیت تجدید حیات وجهه نظامی روسیه حیاتی است.