
تحلیلی از هوا وو یینگ، کارشناس مسائل سیاسی
نوشتهشده توسط: هوا وو یینگ،
نویسنده ویژه شبکه ناظر سوییتای
ترجمه و تلخیص از مجله جنوب جهانی
اخیراً، در حالی که دولت فدرال آمریکا همچنان به دلیل بحران بودجهای تعطیل است، دونالد ترامپ تأیید کرد که به سازمان سیا اجازه داده تا در داخل ونزوئلا عملیات خرابکارانه برای سرنگونی دولت نیکولاس مادورو را آغاز کند. این اقدام نشاندهنده تشدید بیشتر سیاستهای تهاجمی او علیه کاراکاس است؛ سیاستی که امسال با «اخراج مهاجران» و «اتهامات مواد مخدر» آغاز شد و اکنون به بسیج نیروهای نظامی کشیده شده است. از زمان تهاجم آمریکا به گرانادا در سال ۱۹۸۳، این اولین باری است که ماشین جنگ آمریکا دوباره دندانهای خود را بهوضوح در دریای کارائیب نشان میدهد.
ترامپ نهتنها در آمریکای لاتین با یک «بازی خطرناک دیکتاتورها» مشغول است، بلکه با این حرکت، پس از حمایت از رژیمهای راستافراطی در اسرائیل و آرژانتین، دوباره وعدههای انتخاباتی خود—مانند «رئیسجمهور صلح»، «عقبنشینی استراتژیک» و «اول آمریکاییها»—را زیر پا گذاشته است.
این مقاله در پی آن است که این بحران را از دو زاویه بررسی کند: اولاً وضعیت داخلی ونزوئلا و دولت مادورو، و دوماً انگیزههای داخلی و ایدئولوژیک دولت ترامپ. همچنین، ارزش درسگرفتن از این تحولات برای کشورمان (چین) را تحلیل میکند.
مادورو و ونزوئلا: چه چیزی نسبت به «ردیارز» کم داشتند؟
دو نکته را باید از همان ابتدا روشن کرد: دولت ترامپ مانند مگسی است که به هر شکافی حمله میکند، و ونزوئلا تحت رهبری مادورو مانند «تخممرغی است که ترک خورده»—یعنی آسیبپذیر و در معرض حمله.
در رمان مشهور «مسئله سه جسم»، «مانوئل ردیارز»—جانشین هوشمند هوگو چاوز در دنیای داستانی—شخصیتی است که پیش از شروع رویدادهای اصلی داستان، بهعنوان یک قهرمان ملی، مردم کشورش را در یک جنگ چریکی علیه تجاوز آمریکا رهبری میکند. در دنیای واقعی، هرچند مادورو تاکنون پرچم سرخ چاوز را به سختی برافراشته نگه داشته، اما باید با صراحت پذیرفت که ونزوئلا تحت حکومت او سالهاست با بحرانهای عمیق اقتصادی و اجتماعی دستوپنجه نرم کرده و هنوز هم درگیر آن است. از نظر اعتبار بینالمللی و موفقیتهای داخلی، مادورو فاصله بسیاری با تصویر ایدهآلی دارد که نویسنده «مسئله سه جسم»، یعنی لیو سیشین، از جانشین چاوز در ذهن داشت:
> «… با درس گرفتن از تجربیات جنبش سوسیالیستی جهانی در قرن گذشته، بهطور غیرمنتظرهای موفقیتهای بزرگی به دست آورد و قدرت کشور در تمام زمینهها به سرعت افزایش یافت. ونزوئلا برای مدتی به «شهری بر فراز کوه» تبدیل شد—نمادی از برابری، عدالت و شکوفایی—و کشورهای آمریکای جنوبی از آن الگو میگرفتند…»
اما امروز، مادورو از کجا از مسیر «ردیارز» منحرف شد؟
ریشههای تاریخی بحران ونزوئلا
همانطور که تاریخ مناقشه فلسطین و اسرائیل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز نشده، بحران کنونی ونزوئلا نیز ریشه در صدها سال استعمار، نفوذ آمریکا و ساختارهای ناعادلانه اقتصادی دارد—ساختارهایی که تنها در ظاهر با حضور یک دولت ضدآمریکایی تغییر کردهاند.
اگر به نقشه آمریکای جنوبی نگاه کنید، در گوشه شمالغربی، دریاچهای بهشکل اشک دیده میشود که از طریق یک خلیج قیفیشکل به دریا متصل است. این خلیج در سال ۱۴۹۹ توسط آلفونسو دِ آگوئدا—یک فاتح اسپانیایی که پیشتر در هائیتی خانههای بومی را ویران کرده بود—«ونزوئلا» (بهمعنای «ونیز کوچک») نامیده شد، چون خانههای بومیان روی آب، یادآور ونیز بودند. این نام بعدها به کل کشور تعمیم یافت.
آگوئدا در همان سفر، زنی بومی به نام پالاایرا (که اسپانیاییها آن را به «گوآریچا» تغییر دادند) را ربود و بهعنوان همسر رسمی خود انتخاب کرد. تاریخ ثبت کرده که او بهعنوان مترجم وفادار آگوئدا در تهاجم به قبایل دیگر همراهی کرد و حتی در روزهای سخت، کنارش ماند—تا جایی که پس از مرگ او، خودکشی کرد. فرزندان دورگه آنها، که در هائیتی به دنیا آمدند، اولین ونزوئلاییهای تاریخ بهشمار میروند.

برخلاف مناطق کوهستانی آند، توسعه اولیه سرزمینهای شرقی ونزوئلا تحت تأثیر بانکهای آلمانی و سرمایههای اروپای مرکزی شکل گرفت. این امر منجر به ظهور یک طبقه نخبه بومی شد که فرهنگی متفاوت از کلمبیای امروزی داشت و پس از جنگهای استقلال، بهدلیل تفاوتهای جغرافیایی و اقتصادی، از کلمبیا جدا شد و کشور مستقلی شد.
اما حافظه تاریخی ونزوئلا از «مهاجم قدرتمند شمالی» دو رویه دارد: هم ژنهای مقاومت و هم ژنهای تسلیم و همکاری.
دریاچهای که به جنوب خلیج ونزوئلا متصل است، «ماراکایبو» نام دارد—که بهگفته مردم محلی، بهمعنای «مارا مرد» است. مارا، رئیس قبیلهای بومی، در برابر آگوئدا مقاومت کرد و کشته شد. پس از مرگ او، دخترش شوریا (که اسپانیاییها آن را «زولیا» خواندند) و معشوقش (پسر مارا) قبایل جنوبی را رهبری کردند تا مقاومت را ادامه دهند—و در نهایت، جانشان را از دست دادند. داستان آنها نسلبهنسل در میان مردم ماراکایبو زنده مانده است، و امروزه کل ایالت اطراف دریاچه، «ایالت زولیا» نامیده میشود.

گروه موسیقی اسپانیایی «یونیون» در آلبوم ۱۹۸۸ خود، با الهام از افسانه «شاهزاده زولیا»، آهنگی به نام «ماراکایبو» ساخت که در حافظه فرهنگی ونزوئلا جاودانه شده است:
«اگر روزی مجبور به مرگ شوم، بگذار خودم انتخاب کنم کجا بمیرم؛
بگذار در ماراکایبو بمیرم، سرزمینی که در آن زاده شدم…
میبینم که مردم میمیرند، میبینم که خون با طلای سیاه آمیخته میشود؛
ین خون و طلای سیاه آنهاست که در دریاچه ماراکایبو جاری است…»
«طلای سیاه» در این ترانه، نفت است—که در ۱۴ دسامبر ۱۹۲۲ از چاه R4 در میدان نفتی لاروسا، کنار دریاچه ماراکایبو، برای اولین بار بهصورت صنعتی فوران کرد و سرنوشت ونزوئلا را برای همیشه دگرگون کرد.
میدان لاروسا بخشی از بزرگترین میدان نفتی جهان—«کامپو کوستانرو بولیوار»—است. و منطقه «اورینوکو» که در رمان «مسئله سه جسم»، ردیارز در آن بهطور مخفیانه سلاح هستهای میساخت، در واقعیت بزرگترین ذخیره نفتی جهان است! اما بهدلیل وجود این منابع عظیم نفت، دولتهای ونزوئلا هرگز انگیزهای برای توسعه انرژی هستهای نداشتند—و آزمایشهای هستهای در این منطقه نیز از نظر زمینشناسی غیرممکن بود. از اینجا، «ونزوئلای واقعی» و «ونزوئلای داستانی» مسیرهای کاملاً متفاوتی را پیش گرفتند.
نفت: نعمتی که نفرین شد
شرکتهای نفتی آمریکایی و بریتانیایی مانند اکسون و شِل از دهه ۱۹۲۰ وارد ونزوئلا شدند. تا سال ۱۹۳۵، سرمایهگذاری آمریکا ۴۰٪ از کل سرمایهگذاری خارجی در بخش نفت ونزوئلا را تشکیل میداد. این حضور، رونقی ظاهری ایجاد کرد: بر اساس برخی آمارهای غیررسمی، در سال ۱۹۵۰، سرانه درآمد ونزوئلا فقط پس از آمریکا، سوئیس و نیوزلند قرار داشت و برای مدتی «چهارمین کشور ثروتمند جهان» خوانده شد. اما این تصویر بیشتر یک روایت سیاسی ضد چاوز بود—هرچند سرانه درآمد ونزوئلا واقعاً در بین ۲۰ کشور برتر جهان بود.
اما همانطور که در مورد گینه استوایی میدانیم—کشوری با سرانه درآمد بالا اما فقر مطلق—ثروت ونزوئلا در دست شرکتهای چندملیتی و نخبگان محلی متمرکز بود. شرکتهای نفتی آمریکایی «کشورهایی در درون کشور» ساختند: بنادر، بیمارستانها، پلیس خصوصی و قوانین جداگانه داشتند. این سرمایهگذاری، ساختمانهای بلند و شیکی در کاراکاس و ماراکایبو ساخت، اما به توسعه پایدار کشور کمکی نکرد.
پس از اعتراضات مردمی و مبارزات دیپلماتیک، ونزوئلا در سال ۱۹۷۶ نفت را ملی کرد و شرکت ملی نفت (PDVSA) را تأسیس نمود. اما مبارزه بر سر نفت تمام نشد. در دهه ۱۹۹۰، با موج نئولیبرالیسم، دولت دوباره بخش نفت را به سرمایهگذاران خارجی باز کرد—که نارضایتی گستردهای ایجاد کرد و زمینهساز انقلاب چاوز شد.

چاوز پس از پیروزی در سال ۱۹۹۸، سیاستهای نفتی را اصلاح کرد: سهم دولت از سود نفت را از ۶۰٪ به ۹۰٪ افزایش داد و درآمد نفت را برای خدمات اجتماعی—آموزش، بهداشت، حمایت از فقرا—مصرف کرد.
اما دو مشکل ساختاری وجود داشت:
۱. عدم وجود رهبران فنی-سیاسی: برخلاف «ردیارز» که مهندس فیزیک هستهای بود، مادورو یک راننده مترو با دیپلم دبیرستان بود که در خانوادهای کارگری بزرگ شده بود—آدمی که نحوه اعتراض را خوب میدانست، اما نحوه ساختن کشور را نه.
۲. وابستگی کامل به نفت: دولت چاوز-مادورو در توزیع درآمد نفت ماهر بود، اما در تنوع اقتصادی، توسعه صنعتی و رفع «بیماری هلندی» (وابستگی بیشازحد به یک کالای صادراتی) ناتوان ماند.
در دوران چاوز، قیمت نفت از سال ۲۰۰۲ بهشدت افزایش یافت و در ۲۰۰۸ به ۱۴۷ دلار رسید. اما این درآمد عظیم هیچگاه برای برنامههای بلندمدت فناوری یا صنعتی استفاده نشد—بلکه کاملاً بهصورت کمکهای رفاهی پایه توزیع شد.
دو نمونه بارز:
– در سال ۲۰۰۶، چاوز از طریق شرکت نفتی سیتگو (Citgo)، ۳۰ میلیون لیتر نفت گرمایشی به فقرا در نیویورک اهدا کرد.
– دستمزد کارگران PDVSA را سهبرابر کرد—اما بهدلیل تنش با متخصصان فنی (که بیشتر تحت تأثیر سرمایهگذاران غربی بودند)، تولید نفت ۷۰۰ هزار بشکه در روز کاهش یافت.
نتیجه؟ پس از بیش از یک قرن استخراج نفت و یک دهه انقلاب بولیوار، ونزوئلا همچنان کاملاً به نفت وابسته بود. دو سوم بودجه دولت از PDVSA تأمین میشد و سرانه درآمد ملی مستقیماً به قیمت جهانی نفت گره خورده بود. جشنهای اجتماعی دوران چاوز و بحرانهای دوران مادورو، هر دو در قیمت نفت رقم خورده بودند—بالا رفتن آن در ۲۰۰۹ و سقوط آن به زیر ۳۰ دلار در ۲۰۱۶.

این نمودار دو واقعیت را نشان میدهد:
– تا سال ۲۰۱۷، اقتصاد ونزوئلا کاملاً با قیمت نفت همراستا بود.
– اما پس از ۲۰۱۸، این همراستایی از بین رفت—یعنی حتی وقتی قیمت نفت بالا رفت (در ۲۰۱۸ و ۲۰۲۱)، اقتصاد ونزوئلا بهبودی نداشت.
دلیل اصلی این شکاف، تحریمهای اقتصادی ترامپ بود.
تحریمها: سلاحی که ونزوئلا را از درون فرو ریخت
فشار حداکثری ترامپ نهتنها نتوانست چین را فلج کند، بلکه به چین کمک کرد تا منابع خود را متنوع کند. اما همین فشار بر کوبا و ونزوئلا، دقیقاً همان آشوبی را ایجاد کرد که ترامپ میخواست.
کوبا از دیرباز تحت تحریم بود و سازوکارهای مقاومت داشت. اما ونزوئلا روابط پیچیدهای با غرب داشت: PDVSA مالک شرکتهای نفتی در آمریکا، بریتانیا، سوئد و جامائیکا بود. صنعت نفت داخلی ونزوئلا هم کاملاً تحت کنترل دولت نبود—شرکتهایی مانند شِوِرون و اکسون هنوز زیرساختهای کلیدی را در دست داشتند.
تحت تحریمهای آمریکا، این زنجیره صنعتی فروپاشید. امروز، ونزوئلا تنها دو پالایشگاه کاملاً بومی دارد که بهطور عادی کار میکنند. بقیه یا تعطیلاند یا تحت کنترل سرمایهگذاران خارجی هستند. PDVSA نهتنها تولید نفت را کاهش داده، بلکه صادراتش هم تحت نظارت مستقیم آمریکا قرار دارد—چون درآمدهای نقدی از طریق بانکهایی عبور میکند که آمریکا کنترل میکند.

بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱، تولید ناخالص داخلی ونزوئلا ۷۵٪ کاهش یافت، بدهیهایش از ۱۰۰ میلیارد دلار فراتر رفت، و در سال ۲۰۲۱، ۶۵٪ از جمعیت زیر خط فقر زندگی میکردند. دولت برای پوشش بدهیها، بهصورت جنونآمیز اسکناس چاپ کرد—که تورمی بیسابقه ایجاد شد.
کسانی که خاطرههایی از تورم پایان دوره حکومت کومینتانگ در چین دارند، بهراحتی میتوانند این وضعیت را درک کنند: آشفتگی اجتماعی عمیق. اما در ونزوئلا، این آشفتگی تا حدی با «شیر فشار» مهاجرت کاهش یافت—چون ونزوئلاییها بدون ویزا میتوانستند به کشورهای همسایه بروند.
از سال ۲۰۱۴ تا پیش از همهگیری، ۵ تا ۷ میلیون ونزوئلایی کشور را ترک کردند—بیشترشان به کلمبیا، برزیل و آرژانتین رفتند. این مهاجرت گسترده، هزینه گذرنامه را به ۲۰۰ دلار رساند—که خود راهی برای کنترل خروج جمعیت بود.
بخشی از این مهاجران، طی چند سال، مسیری طولانی به سمت آمریکا انتخاب کردند—از جنگلهای دارین در پاناما عبور کردند و راهی برای دیگر مهاجران جنوبی، کارائیبی و حتی آفریقایی باز کردند تا از طریق آمریکای جنوبی وارد آمریکا شوند.
ورود انبوه این مهاجران—که بیشترشان ونزوئلایی بودند—به مرز جنوبی آمریکا، آخرین میخ را بر تابوت امیدهای دموکراتها برای انتخابات ۲۰۲۴ کوبید و به بازگشت ترامپ کمک کرد. این پدیده، هم نتیجهای از شکست لیبرالیسم بورژوایی است و هم مثالی از «اصل پروانه»—یعنی چگونه یک حرکت کوچک در یک نقطه، طوفانی در نقطه دیگر ایجاد میکند.
چرا ترامپ به ونزوئلا حمله میکند؟
در «مسئله سه جسم»، لیو سیشین—مهندس برق—با دقت شگفتانگیزی، جنگهای آینده را پیشبینی کرد:
> «او همچنین موشک کروزی را تنها با سه هزار دلار ساخت و بیش از دویست هزار موشک برای تجهیز گروههای چریکی تولید کرد…»
اما مادورو نتوانست به آن دستاوردهای سیاسی و فناورانه دست یابد که لیو سیشین برای جانشین چاوز تصور کرده بود. این شکست، نه خطای مادوروست، بلکه ناشی از درک ناکافی جامعه چینی از واقعیتهای انسانی و تاریخی آمریکای لاتین است—مسئولیتی که بر دوش دانشمندان علوم انسانی چین است.
آنچه مادورو نسبت به «ردیارز» کم داشت، عبارت بود از:
– یک مدرک فیزیک هستهای، (بعضی حاج آقاهای وطنی هم داشتند و نتوانستند بسازند و یا عرضه ساختن و جراتش را نداشتند-مترجم)
– یک منطقه نفتی اورینوکو بدون محدودیت،
– یک روند قیمت نفت صعودی،
– یک رقابت بزرگ چین و آمریکا که فضایی برای مانور ایجاد کند،
– و یک سیستم سوسیالیستی با ساختار «مهندسپرور» و انتخاب کادر بر اساس شایستگی.
> تصویر: مجسمه آزادیبخش در میدان بولیوار کاراکاس—مقصد نهایی زندگی ردیارز در داستان. در دنیای واقعی، این مکان بسیار کوچک است.
منطق پنهان ترامپ: جنون ایدئولوژیک
از اوت ۲۰۲۵، ترامپ—که در مسائلی مانند مهاجرت، تعرفهها، الحاق گرینلند و پاناما شکست خورده—به نظر میرسد ونزوئلا را بهعنوان «میوه نرم» انتخاب کرده است. از اواخر اوت، نیروی دریایی آمریکا بزرگترین استقرار خود در ۴۲ سال گذشته را در شمال ونزوئلا آغاز کرده است.
اما چرا ترامپ—که خود را «پایاندهنده جنگها» میخواند و در خارج بهعنوان فردی غیرایدئولوژیک شناخته میشود—ناگهان چنین حرکتی را انجام میدهد؟
پاسخ ساده است: این کار منطقی نیست—این جنون است.
ترامپ و کابینهاش نمایندگان راستافراطی سفیدپوست جنوب آمریکا هستند—افرادی که سه «نقطه جنون» ایدئولوژیک دارند:
۱. روایت آخرالزمانی یهودی-پروتستان،
۲. نژادپرستی،
۳. ضد کمونیسم/ضد مارکسیسم.
این سه عنصر، بقایای دوران جیم کرو و جنگ سرد هستند—اما امروز، پایههای سیاست خارجی ترامپ را تشکیل میدهند. برای او، نابودی مادورو یک وظیفه مذهبی است—نه یک محاسبه سیاسی.
ونزوئلا هر سه این «خط قرمز» را نقض میکند:
– جمعیتی غیرسفید دارد،
– کاتولیک رومی است (نه پروتستان)،
– و دولتی سوسیالیستی دارد که خود را «ضد امپریالیست» میخواند.
بنابراین، برای ترامپ، سرنگونی مادورو یک رسالت اخلاقی است—حتی اگر منفعتی نداشته باشد.
سرنوشت ونزوئلا: در دست خود مردم است
آیا این فشار ترامپ مؤثر خواهد بود؟ احتمالاً خیر—اما تضمینی وجود ندارد.
از نظر اقتصادی، ونزوئلا هنوز از بحران خارج نشده، اما از سال ۲۰۲۱، با رسمیشناختن بازار سیاه دلار و پذیرش دلار بهعنوان واحد پول موازی، بخشی از ثبات را بازیابی کرده است. این امر، فعالیتهای تجاری را زنده نگه داشته—هرچند اهرمهای مداخله آمریکا را هم گسترش داده است.
اما مشکل اصلی، عدم اتحاد مردم ونزوئلا است.
در تاریخ، ونزوئلاییها همیشه دو روحیه داشتهاند:
– شوریا: مقاومت تا آخر،
– پالاایرا: تسلیم و همکاری با قدرت استعماری.

تاریخ ونزوئلا پر از نمونههایی است از زنانی که مقاومت کردند، اما نیمهراه تسلیم شدند—مانند آنا ماریا دِ کامپوس، لوئیزا کاسرس و ترزا هردیا. این «مقاومت نیمهکاره»، مانند رعدوبرق کاتاتومبو در دریاچه ماراکایبو است: هر شب میدرخشد، اما تاریکی بازمیگردد.
امروز، هر ونزوئلایی در برابر همین انتخاب ایستاده است:
شوریا باشی یا پالاایرا؟
نویسنده آرزو میکند که آنها شوریا باشند—اما تصمیم با خودشان است. پاسخ آنها نهتنها سرنوشت ونزوئلا، بلکه آینده کل آمریکای لاتین را رقم خواهد زد.
پایان
