
حمید علوی
نگاهی از دیدگاه جهان جنوبی – ترجمه و تفسیر
با نگاهی به مطالب مانتلی ریویو
کانادا، آنگونه که در روایتهای رسمی و ملیگرایانهاش بازگفته میشود، سرزمینی است که بر پایهی صلح، تنوع فرهنگی و دموکراسی شکل گرفته است. اما کتاب سهجلدی برایان پالمر، تاریخدان برجستهی کانادایی، با عنوان استعمار و سرمایهداری، این روایت را بهطور بنیادین به چالش میکشد. پالمر نشان میدهد که کانادا نه تنها یک پروژهی استعماری بوده، بلکه شکلگیری سرمایهداری در این سرزمین، مستقیماً بر پایهی غصب زمین، نابودی ملتهای بومی و استثمار کارگران شکل گرفته است.
استعمار: نه یک دوره، بلکه یک ساختار
پالمر استعمار را صرفاً یک «دورهی تاریخی» نمیداند، بلکه آن را ساختاری مستمر و زنده در اقتصاد سیاسی کانادا معرفی میکند. از لحظهای که اروپاییان در قرن شانزدهم پا به این سرزمین گذاشتند، انگیزهی اصلی آنان نه کشف، بلکه انباشت سرمایه بود. طمع برای طلا، خز، ماهی و در نهایت زمین، باعث شد که ملتهای بومی که هزاران سال در این سرزمین زندگی میکردند، بهعنوان موانعی بر سر راه پیشرفت تلقی شوند.
در اینجا، نکتهای کلیدی برای ما در جهان جنوبی روشن میشود: آنچه در کانادا رخ داد، نه یک استثنا، بلکه بخشی از یک الگوی جهانی بود. از آمریکای لاتین تا آفریقا و آسیا، سرمایهداری اروپایی همواره با غصب زمین، نابودی تمدنهای بومی و تبدیل انسانها به نیروی کار ارزان همراه بوده است. کانادا، در این معنا، نمونهای کاملاً موفق از یک پروژهی استعماری-سرمایهداری است که توانسته خود را بهعنوان یک کشور «پیشرفته» و «متمدن» معرفی کند، در حالی که بنیانهایش بر خون و خاک بومیان استوار است.
سرمایهداری کانادایی: زادهی استعمار
پالمر بهدرستی نشان میدهد که سرمایهداری در کانادا پیش از آنکه یک نظام تولیدی شود، یک پروژهی غصب زمین بود. زمینهای بومی نه تنها منبع ثروت، بلکه پایهی تشکیل بازار داخلی، کشاورزی، صنعت چوب و حتی راهآهن شدند. دولت کانادا، که خود یک نهاد استعماری بود، نقش «مدیر» این پروژهی غصب را بازی کرد. از قراردادهای ناعادلانه تا قوانین سرکوبگرانه، دولت همواره در خدمت انباشت سرمایه و کنترل بومیان بود.
در اینجا باید از دیدگاه جهان جنوبی پرسید: آیا این الگو را نمیتوان در هند، الجزایر، کنگو یا فلسطین نیز دید؟ دولتهای استعماری همواره نقش مهمتری از صرفاً «مدیریت» ایفا کردهاند؛ آنها ماشینهایی برای انتقال ثروت از جنوب به شمال بودهاند. کانادا نیز از این قاعده مستثنا نیست.
کبک: استعمار در درون استعمار
یکی از جنبههای منحصربهفرد کاندا، لایهبندی استعمار در آن است. کبک، که خود یک مستعمرهی فرانسوی بود، پس از شکست فرانسه در برابر بریتانیا، به یک «ملت تحت سلطه» در درون یک دولت استعماری تبدیل شد. انگلیسیها به نخبگان فرانسوی اجازه دادند که در حوزهی فرهنگ، دین و آموزش قدرت داشته باشند، اما حوزهی اقتصاد و ثروت را در انحصار خود گرفتند. این «معامله» باعث شد که کبک برای دههها در تاریکی عقبماندگی بماند، تا اینکه در دههی ۱۹۶۰ با «انقلاب آرام» خود به یکی از کانونهای اصلی مقاومت علیه سرمایهداری و استعمار تبدیل شد.
اما نکتهای که پالمر به آن اشاره میکند و ما از دیدگاه جهان جنوبی باید بر آن تأکید کنیم این است که حتی این مقاومت کبکی، اغلب بومیان را نادیده گرفت. در حالی که فرانسویتباران کانادایی علیه امپریالیسم انگلیسی قیام میکردند، بومیان کبک همچنان در حاشیهی این مبارزه باقی میماندند. این یادآور آن است که حتی درون جنبشهای ضداستعماری، امپریالیسم درونیشده میتواند شکل گیرد.
مقاومت بومیان: نه یک فصل، بلکه یک سنت
پالمر بهدرستی تأکید میکند که مقاومت بومیان در برابر استعمار و سرمایهداری، یک «سنت» است، نه یک «فصل» تاریخی. از شورشهای لوئی ریل در قرن نوزدهم تا اعتراضات امروزی علیه خطوط لولهی نفت، بومیان همواره در برابر غصب زمین، نابودی فرهنگ و استثمار ایستادهاند. اما این مقاومت همواره با سرکوب خونین روبهرو شده است. دولت کانادا، که خود را مدافع حقوق بشر معرفی میکند، در برابر بومیان خود همان رفتاری را دارد که بریتانیا در هند، فرانسه در الجزایر یا آمریکا در ویتنام داشت.
نتیجهگیری: کانادا، یک امپراتوری درونزا
از دیدگاه یک متفکر جهان جنوبی، کانادا نمونهای از یک «امپراتوری درونزا» است: کشوری که هم قربانی استعمار بوده (کبک)، هم عامل آن (در قبال بومیان)، و هماکنون نیز بازیگرى در ساختار جهانی سرمایهداری است. کانادا نه تنها از غصب زمین بومیان ثروتمند شده، بلکه امروزه نیز با شرکتهای معدنی، نفتی و مالیاش، در استثمار جهان جنوبی سهیم است.
در نتیجه، هر گونه مبارزهی واقعی علیه استعمار در کانادا، نمیتواند صرفاً محدود به «مصالحه با بومیان» باشد. باید کل ساختار سرمایهداری-استعماری را به چالش کشید. این همان درسی است که ما از فلسطین، کوبا، آفریقای جنوبی یا بلوچستان گرفتهایم: آزادی واقعی بدون ریشهکن کردن ساختارهای امپریالیستی ممکن نیست.
پیام نهایی برای همرزمان جهان جنوبی
کانادا، آنگونه که پالمر نشان میدهد، نه یک «پادشاهی صلحآمیز»، بلکه یک پروژهی موفق استعماری-سرمایهداری است که توانسته خشونتهای بنیادین خود را پشت نقابی از تمدن، حقوق بشر و کثرتگرایی پنهان کند. اما اگر ما در جهان جنوبی بخواهیم ریشههای امپریالیسم را بشناسیم، باید کانادا را نیز بشناسیم. نه بهعنوان یک «کشور خوب» که از آمریکا فاصله گرفته، بلکه بهعنوان بخشی از همان ماشین جهانی غصب و استثمار.
تاریخ کانادا، تاریخ ما نیز هست.
و مبارزه علیه آن، مبارزهی ماست.

