
هنری آ. ژیرو
مانتلیریویو آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی
استیون میلر، معاون رئیس دفتر کارکنان کاخ سفید در دوران ترامپ، یک ملیگرای سفیدپوست کاملاً شناختهشده و یکی از تأثیرگذارترین معماران سیاستهای نژادپرستانهٔ ترامپ است. میلر دیرزمانی است که خود را با رسانههای راست افراطی و شخصیتهای افراطگرا همسو ساخته است. مخالفت علنی وی با برنامهٔ «داکا» (DACA) و مطالبهٔ او برای لغو «وضعیت حفاظتشدهٔ موقت» (TPS) برای جمعیتهایی که عمدتاً غیرسفیدپوست هستند، بیش از پیش پرده از نژادپرستی عمیقاً ریشهدار او برمیدارد.
حملات او به دانشجویان بینالمللی، آموزش عالی، مهاجران، و هر کسی که از پذیرش مفهوم او از ملیگرایی سفیدپوستانه و شهروندی مبتنی بر نژاد امتناع میورزد، سیاستی انتقامجویانه را آشکار میسازد که در آن، تمام توان دولت فدرال به سلاحی علیه دیگریبودگی (تفاوت) تبدیل گشته است. تعصب او چنان رسواست که حتی اعضای خانوادهاش نیز علناً او را محکوم کردهاند.
میلر به منزلهٔ بازیگری محوری در این رژیم ترور دولتی، نژادپرستی نظاممند، بازداشتهای گسترده، اخراجها، و جرمانگاری مخالفت، نیروی محرکهٔ پشت سیاستهای سرکوبگرانهٔ ترامپ بوده است. در طول دورهٔ اول ریاستجمهوری ترامپ، او طرح ممنوعیت مسلمانان، سیاست جداسازی خانوادهها، و حملات به حق شهروندی از طریق تولد را به نگارش درآورد که همگی ریشه در جهانبینی برتریطلبی سفیدپوستان و اصلاح نژادی بیشرمانهای داشتند. در دورهٔ دوم ترامپ، او به معمار اقدامات به مراتب خشنتر بدل گشته و برای اخراجهای گسترده، لغو حق شهروندی از طریق تولد، و ابطال تابعیت شهروندان کسب تابعیت کردهای که در قلمرو دیدگاه مسیحی و سفیدپوستانه او در مورد شایستگان عنوان «آمریکایی» نمیگنجند، فشار میآورد.
جاناتان بلیتزر در نشریهٔ نیویورکر، عمق ایدئولوژی برتریطلبی سفیدپوستانهٔ میلر و نفرت شدید او از مهاجران را با این مشاهده که «وسواس میلر در محدود کردن مهاجرت و مجازات مهاجران به ویژگی تعیینکنندهٔ کاخ سفید ترامپ تبدیل شده است»، ناچیز میانگارد. در حالی که این اظهارنظر بلیتزر در دورهٔ اول ریاستجمهوری ترامپ بیان شد، اکنون آشکار است که میلر از همان زمان معمار اصلی دولت پلیسی در حال ظهور بود، پروژهای که از آن هنگام به بعد به طور کامل به منصهٔ ظهور رسیده است.
تحت نفوذ او، سازوکار ادارهٔ پلیس مهاجرت و گمرک (ICE) به ابزاری برای ایجاد هراس و ترور نژادی مبدل شد. مأموران مهاجرت که از لفاظیهای او جسارت یافته بودند، مهاجران، یعنی کسانی را که دارای پیکرهایی سیاه و قهوهای بودند و نفس حضورشان به مثابهٔ جرم تلقی میشد، مورد آزار، بازداشت، و ربایش قرار دادند. سیاست به نمایش تبدیل شد و گفتار به آیینی مسلحانه مبدل گشت. به اصطلاح «عملیاتهای اجرایی» آیس با دقتی هولناک تشدید شد و به حمله به رستورانها، مزارع، و محلهای کار در سراسر کشور انجامید، به طوری که در مواردی، تعداد بازداشتشدگان در یک روز از دو هزار نفر فراتر رفت. آنچه به عنوان اجرای اداری آغاز شده بود، به سیاست ارعاب و تماشاگری دگرگون شد، نمایشی سنجیدهشده از قدرت که هدف آن جرمانگاری آسیبپذیری و مظنون ساختن ترحم و دلسوزی بود.
چنین وحشیگری طراحیشدهای نه تنها بازتابی از ایدئولوژی میلر، بلکه انعکاسی از شخصیت او نیز بود. حتی همکاران سابق او، همانطور که یاهو نیوز گزارش داده است، او را غیرقابل تحمل، «بیادب، متکبر، و اسیر حس برتری خود» توصیف کردهاند. در کنگره (Capitol Hill)، او به طور گستردهای منفور بود و هر تعامل او با تکبر و کینهتوزی همراه میشد. تحقیر و بیاعتنایی او نسبت به دیگران در مکالمات، آینهای از همان تحقیری بود که او به صورت قانون تدوین میکرد. شخصیت میلر به سیاست تبدیل شد: تکبر به اقتدارگرایی، تحقیر به قساوت، و اشتهاء او برای سلطه به داربستهای یک دولت پلیسی.
نفس وجودی میلر، تداعیگر مکانیزه شدن سرد یک ماشین است، پیکرهای که علیه خود برگشته، و بدون ریتم، همدلی یا ظرافت حرکت میکند. حضور او مهندسیشده به نظر میرسد: سرد، زخمخورده، و تهیشده، کالبدی که به ابزار فرماندهی تبدیل شده است. گویی جنگی درونی در وجود او از دیرباز باخته شده است، جنگی علیه آسیبپذیری، تخیل، و ظرفیت احساس کردن، و آنچه باقی مانده، مردی است که در برابر نفس زندگی زره پوشیده است. ویلهلم رایش، روانشناس مشهور، نشانههای کلاسیک آنچه را که «زرهٔ شخصیت» مینامید، در میلر بازمیشناخت؛ آن پوستهٔ روانی که از سر سرکوب شکل میگیرد و در بدن به صورت خشکی، تنش، و مرگ خودانگیختگی نمود مییابد. حرکات او منقبض، گفتارش فلزی، و رفتارش عاری از هرگونه گرمی یا ریتم است. اینها صرفاً عادات رفتاری نیستند؛ بلکه زخمهای پیدای آگاهیای هستند که از همدلی جدا افتاده و توسط ایدئولوژی سنگ شده است.
اقتدارگرایی میلر تنها فکری یا سیاسی نیست، بلکه جسمانی است، در نحوهٔ ایستادن او نقش بسته است؛ پیکرهای که زندان خود شده است، صورت بیرونی یک ویرانی درونی. از منظر رایش، منشأ این مشکل «در درجهٔ اول در افراد نبود، بلکه وضعیتی ساختگی بود که از طریق نهادهای سرمایهداری بر مردم تحمیل میشد.» آنچه رایش به مثابهٔ ساخت اجتماعی سرکوب میدید، در میلر به نمایشی از آن بدل شده است. خشکی او دیگر پنهان نیست، بلکه به نمایش درآمده، دراماتیزه شده و به سلاح تبدیل گشته است. این آمیختگی شخصیت و قدرت، هستهٔ نمایشی سیاست میلر را آشکار میسازد، خلق و خوی اقتدارگرایی که با اجرا و نمایش شکوفا میشود، با تبدیل وحشیگری به تماشاگری و حکمرانی به صحنهای برای سلطه.
این سیاستِ نمایش انتزاعی نبود، بلکه آموزشی بود؛ به ملت میآموخت که از طریق تماشای حملات و اخراجها، قساوت را با قدرت برابر بینگارد. با این حال، این حملات چیزی فراتر از اقدامات اداری برای کنترل بودند؛ آنها طراحی رقص ترور و سلطه بودند که برای آموزش عمومی درسی دربارهٔ قساوت، نژادپرستی و نفرت از دموکراسی به روی صحنه میرفتند. هر عمل خشونتآمیز دولتی به نوعی تئاتر سیاسی تبدیل شد که برای تبدیل ترس به رضایت و رنج به اثبات قدرت طراحی شده بود. بصیرت منحرفانهٔ میلر در این نهفته است که میفهمد فاشیسم تنها اطاعت را به زور تحمیل نمیکند؛ بلکه آن را به نمایش میگذارد.
میلر پس از تکمیل تئاتر خشونت دولتی، به زودی قلمرو نفوذ خود را به عرصهٔ دیگری، یعنی قلمرو زبان، گسترش داد. سیاست به نمایش و گفتار به سلاح تبدیل شد. او از طریق دروغها، استعارههای غیرانسانیکننده و لفاظیهای آخرالزمانی، حوزهٔ عمومی را به صحنهای برای سیاست انتقام تبدیل کرد؛ تماشاخانهای از خشونت زبانی که نفرت را عادیسازی میکند، برتریطلبی سفیدپوستانه را میپروراند، و قساوت را نه صرفاً مجاز، بلکه مورد ستایش قرار میدهد.
میلر همچنین یک ضد کمونیست متعصب است که از واژهٔ «کمونیست» به عنوان توهین علیه تقریباً هر منتقد، سیاستمدار، یا نهادی که سیاستهای اقتدارگرایانهٔ ترامپ را به چالش میکشد، استفاده میکند. این امر به طور کامل در یک سخنرانی شدیدالحن در یونیون استیشن واشینگتن دی سی در ۲۰ اوت ۲۰۲۵ به نمایش درآمد. میلر که به همراه معاون رئیسجمهور، جی.دی. ونس، و وزیر دفاع، پیت هگسث، هنگام بازدید از نیروهای گارد ملی در رستوران «شیک شک» توقف کرده بود، به سوی معترضان رویاروی این سهنفر حمله برد و اعلام کرد:
«آنها کسانی هستند که از یک درصد حمایت کردهاند. آنها جنایتکار، قاتل، متجاوز، و فروشندهٔ مواد مخدر هستند. و خوشحالم که امروز اینجا هستند؛ زیرا من، پیت، و معاون رئیسجمهور، با الهام از آنها، از اینجا خواهیم رفت و هزاران منبع اضافی دیگر به این شهر خواهیم افزود تا جنایتکاران و اعضای باندها را بیرون کنیم. ما آن شبکهها را از کار خواهیم انداخت و ثابت خواهیم کرد که این شهر میتواند در خدمت شهروندان قانونمدار باشد. ما اجازه نخواهیم داد که کمونیستها یک شهر بزرگ آمریکایی، چه رسد به پایتخت کشور را، نابود کنند… بنابراین ما این هیپیهای سفیدپوست احمق را، که همگی باید به خانه بروند و کمی استراحت کنند، چون همهشان بالای ۹۰ سال دارند، نادیده میگیریم، و به محافظت از مردم آمریکا و شهروندان واشینگتن دی سی برمیگردیم.»
در اینجا، واژهٔ توهینآمیز «کمونیستها» نام یک ایدئولوژی نیست، بلکه به عنوان یک صفت زننده (epithet) عمل میکند، یک نشان ننگین خیانت که برای جرمانگاری اعتراض و حذف نفسِ مخالفت طراحی شده است. احیای لفاظیهای مککارتیستی میلر همچنین بسیاری از حملات ترامپ به به اصطلاح «دشمنان از درون» او را در بر میگیرد. چنین تهمتپراکنیهایی روشن میسازد که چگونه لفاظیهای میلر وحشت اخلاقی را با راهبرد سیاسی ادغام میکند و تبلیغات را به چهرهٔ عمومی سرکوب تبدیل میسازد.
میلر که به دلیل حملات جنونآمیز خود به مهاجران و اخیراً به افراد تراجنسیتی بدنام است، از دیرباز معمار ایدئولوژیک فاشیسم ترامپ بوده است. او نه تنها یک افراطی ضد مهاجرت، بلکه یک ملیگرای سفیدپوست نیز هست. جای تعجب نیست که او قویاً از تلاش ترامپ برای قبضهٔ قدرت دیکتاتوری حمایت میکند و علناً اظهار داشته است که «تنها یک حزب باید مجاز به اِعمال قدرت در ایالات متحده باشد.» او میافزاید که «حزب دموکرات یک حزب سیاسی نیست؛ بلکه یک سازمان افراطی داخلی است.»
میلر همچنین دیدگاه ارتجاعی خود را از طریق تأسیس «انجمن حقوقی اول آمریکا» (America First Legal)، یک سازمان راستگرا که برای مسلح کردن دادگاهها علیه سیاستهای مترقی ایجاد کرده است، نهادینه ساخته است. این سازمان از طریق سیلی از شکایات حقوقی، به دنبال برچیدن حمایتهای حقوق مدنی، حمله به برنامههای تنوع و شمول، و عقب راندن دستاوردهای دشوار زنان، جوامع دگرباش جنسی (LGBTQ+)، و رنگینپوستان بوده است. بدین ترتیب، در دوران ریاستجمهوری بایدن، میلر اقتدارگرایی خود را فراتر از لفاظی و سیاست گسترش داد؛ او به آن قدرت قانونی بخشید، تعصب را به مبارزهٔ حقوقی (lawfare) تبدیل کرد و ایدئولوژی ملیگرای سفیدپوستانه را در سازوکار خود دولت تعبیه نمود.
نژادپرستی و بومیگرایی میلر سه رکن در هم تنیده این پروژه را به حرکت درمیآورد. اولاً، او اصرار دارد که همهٔ مهاجران مجرم هستند و تنها شایستهٔ اخراج یا حبس میباشند. ثانیاً، او حمله به مهاجرت را به عنوان پایهای برای برپایی یک دولت پلیسی میانگارد که عدالت، حقیقت، اخلاق، و خود آزادی را از بین میبرد. ثالثاً، او به نیروی پیشگام در جنگ علیه آموزش عمومی و عالی تبدیل شده و آنها را «سرطانی، کمونیستی، و فرهنگ بیدار» میخواند که «کشور را نابود میکند». چنین زبانی، که پژواک فرهنگ لغت ترامپ است، رمزگذاریشده برای برچیدن پتانسیلهای انتقادی، شمولگرا و دموکراتیک آموزش است: یعنی فرصت یادگیری برای دانشجویان متنوع، پرسشگری، و ایفای نقش به عنوان عاملان آگاه یک جامعهٔ دموکراتیک.
همین منطق تطهیر فراتر از مرزها و زبان گسترش یافته است؛ به برنامههای درسی و هیئتهای پذیرش مدارس هجوم برده است. از نظر میلر، مدارس نباید آگاهی انتقادی را پرورش دهند، بلکه باید کودکان را در مورد میهنپرستی، احترام بیچون و چرا به آمریکا، و خصومت نسبت به «ایدئولوژی کمونیستی» مشق دهند. جزئیات این حملهٔ آموزشی به شکلی هولناک آشناست: ممنوع کردن کتابها، تطهیر تاریخ و تبدیل آن به اسطورهشناسی نژادپرستانه، لغو آموزش انتقادی، و تهی ساختن ظرفیت تفکر آگاهانه و اخلاقی. آنچه پدیدار میشود، آموزش سرکوبی است که ریشه در قساوت دارد؛ آموزشی که به دنبال محو حافظهٔ تاریخی، خاموش کردن ارزشهای دموکراتیک، و تبدیل آموزش به کارخانهای برای تلقین است.
سخنرانی آشفتهٔ میلر با عنوان «به کودکان آموخته خواهد شد که آمریکا را دوست بدارند» میتوانست عیناً از فرهنگ فاشیستی دههٔ ۱۹۳۰ برداشته شده باشد. این سخنرانی با تعصب ایدئولوژیک، خشم غیرانسانیکننده، جهل شورآفرین، و سختی پارانوئید میجوشد، که با سیلی از دروغها به هم پیوند خورده است. روح تبآلود نفرت، اسطوره، و فساد اخلاقی که این سخنرانی در خود جای داده، نه تنها تداعیگر فاشیسم است، بلکه تولد دوبارهٔ آن است. آنچه شاهد آن هستیم، لفاظی سیاسی نیست، بلکه زبان تطهیر، ربایش، ناپدیدسازی، و تحقیر است که زمانی راه را برای دولت نازی هموار کرد.
آنچه سخنرانی پرخاشگرانهٔ میلر را تا این حد هراسانگیز میسازد، نه تنها ستایش آن از خلوص سیاسی تمامعیار است، بلکه نفرت شدید آن از خود آموزش، اندیشه، تأمل، و عاملیت اخلاقی است. او هر نهاد یا ایدهای را که قادر به تولید آگاهی انتقادی، شجاعت مدنی، یا همدلی مبتنی بر مسئولیت در قبال دیگران باشد، تحقیر میکند. سخنان او بوی ترس میدهد: ترس از دانش، ترس از تخیل، ترس از عدالت، ترس از دموکراسی. او تلفیق نامقدسی از خشم نژادی جورج والاس و تعصب تبلیغاتی جوزف گوبلز را تجسم میبخشد، شخصیتی که در آن تعصب و نفرت به هم میآمیزند و شبح برتریطلبی سفیدپوستانه را در خالصترین و کینهتوزانهترین شکل خود احیا میکنند.
ناسیونالیسم مسموم میلر—که ریشه در برتریطلبی سفیدپوستانه و تحقیر جوشان نسبت به هر کسی دارد که دیدگاه او را در مورد «آمریکایی فقط برای (سفیدپوستان) آمریکاییها» به چالش میکشد—هم به طرح اولیه و هم به مجوز برای نسل بعدی افراطیون راست افراطی تبدیل شده است. لفاظیهای او پوشش اخلاقی و مشروعیت ایدئولوژیک به ارتش رو به رشد جوانان «ماگا» (MAGA) میدهد که دگمهای او را به فاشیسم آشکار ترجمه میکنند. اخیراً، پالیتیکو چتهای گروهی لو رفته در میان رهبران سازمانهای جمهوریخواهان جوان را فاش کرد که مانند آینهٔ تاریک جهانبینی میلر بودند: سخنرانیهای نژادپرستانهای که مملو از جوکهایی در مورد اتاقهای گاز، بردهداری، و تجاوز بودند، اعلامیههایی مانند «من هیتلر را دوست دارم»، و الفاظ رکیکی که سیاهپوستان را به عنوان میمون و «مردم هندوانه» توصیف میکردند. جیسون بیفرمن و امیلی نگ در پالیتیکو مینویسند: «آنها در مورد تجاوز به دشمنان و سوق دادن آنها به سمت خودکشی صحبت میکردند و جمهوریخواهانی را که به باورشان از بردهداری حمایت میکنند، ستایش مینمودند.»
این بربریت متجسد شده است، اجرایی گروتسک از قساوت که در لباس اعتقاد راسخ درآمده، و جهل به ایدئولوژی تبدیل گشته است. و آنچه باید بیش از همه ما را نگران کند، این است که چگونه چنین لفاظی فاشیستی، که زمانی غیرقابل تصور بود، اکنون به طور علنی در گردش است و در بالاترین سطوح قدرت تأیید، تقویت و تکرار میشود. در این جو مسموم، سکوت دیگر بیطرف نیست؛ بلکه به همدستی بدل میشود. زوال فرهنگ دموکراتیک نه با تماشای کودتاها یا فرمانها، بلکه از طریق چیزی کندتر و خائنانهتر پیش میرود: عادیسازی پایدار قساوت، تهی شدن حقیقت، و مرگ وجدان که در لفافهٔ میهنپرستی پنهان شده است. هراسی که میلر تجسم میبخشد، محدود به یک فرد یا یک ایدئولوژی نیست. این هراس به دستور زبان یک جنبش سیاسی، یعنی زبان مشترک اقتدارگرایی در شکل جدید آمریکایی آن تبدیل شده است.
پیامدهای لفاظی میلر بسیار فراتر از قساوت شخصی او میرود؛ آنها سازوکار فرهنگیای را آشکار میسازند که اجازه میدهد چنین بربریتی عادی به نظر برسد. درک این نکته حیاتی است که زبان و سیاست ارتجاعی استیون میلر را نمیتوان صرفاً به مثابهٔ یک آسیبشناسی یا خلقوخوی شخصی نادیده گرفت. در حالی که تعصب، نژادپرستی و ملیگرایی سفیدپوستانهٔ او غیرقابل انکار است، آنچه نیازمند توجه است، شرایط تاریخی و سیاسیای است که به چنین شخصیتی اجازه داد تا قدرت یابد، به سخنان نیشدارش جذابیت تودهای ببخشد، و حضور او را نه صرفاً به عنوان یک عامل سیاسی، بلکه به منزلهٔ علامت و نمادی از بیماری عمیقتری که جسم سیاسی آمریکا را گرفتار کرده است، عادی سازد. میلر صرفاً یک متعصب فردی نیست؛ او آینهای است که در برابر ملتی گرفته شده است که دیرزمانی است خاکی را پرورده که در آن اقتدارگرایی ریشه میدواند.
بنابراین، تمرکز بر میلر، بررسی یک داستان است که روایتی به مراتب بزرگتر را آشکار میسازد: مرگ تدریجی ایده، اگر نگوییم عمل، دموکراسی آمریکایی. او چیزی فراتر از یک عامل منفرد در ضد انقلاب کنونی است؛ او بیش از یک افراطی دیگر است که با آنچه ممکن است توهم آخرالزمانی نامیده شود، معامله میکند. میلر تجسم بازآفرینی قرن بیست و یکمی «فاعل فاشیست» است که از بدو تأسیس، تاریخ آمریکا را تسخیر کرده است، شخصیتی که از ترس، کینه، و مسلح ساختن جهل متولد شده است.
او صرفاً یک متعصب «ماگا» نیست که خیالپردازی ترامپ از «رایش متحد» را به ارمغان میآورد؛ او تجسم چیزی است که ملت در معرض خطر تبدیل شدن به آن است. میلر هم به منزلهٔ یک نشانه و هم یک علامت راهنما ایستاده است، آینهای که در برابر زوال اخلاقی و سیاسی در قلب حیات آمریکا گرفته شده است. فاشیسم مانند طوفانی از بیرون نمیرسد؛ بلکه در سایههای تاریخهای فراموششده، در قساوتهای اعترافنشده، در سکوتی جوانه میزند که همدستی را به جای صلح اشتباه میگیرد. ایدئولوژی میلر مانند یونیفرم بر تن نمیشود—بلکه بر نفس بدن او حک شده است، آنچه آدورنو آن را طبیعت ثانوی یا تاریخ تهنشینشده مینامید: شیوهای که سلطه زیر پوست نفوذ میکند، ایدئولوژی را به عادت و عادت را به نیاز تبدیل میسازد. چنین نیازهایی، بسیار دور از آنکه طبیعی باشند، پیامد سالها شرطیسازی آموزشی و فرهنگی هستند، پیامد شیوههای اجتماعی که به مردم میآموزند تا بندگی خود را آرزو کنند. مواجهه با آنها نیازمند چیزی فراتر از بیداری آگاهی انتقادی است؛ نیازمند آموزشی است که قادر به برهم زدن همان تهنشستهای روانی و جسمانی باشد که قدرت از طریق آنها خود را بازتولید میکند. رهایی، اگر قرار است پایدار باشد، باید نه تنها به ذهن، بلکه به مغز استخوان برسد—باید نفس آرزو و تمنا را تربیت کند.
حضور و صدای میلر از این رو چیزی فراتر از مرگ وجدان را آشکار میسازند؛ آنها فریب یک آیندهٔ در حال حرکت را افشا میکنند، آیندهای که باید نامگذاری، درک، و در برابر آن مقاومت شود، پیش از آنکه به سرنوشت جمعی ما تبدیل گردد. آمریکای میلر تقدیر نیست؛ یک هشدار است. اینکه این هشدار به پیشگویی محققشده تبدیل شود یا به خاطرهای مقاومتشده، بستگی به این دارد که آیا وجدان هنوز میتواند صدای خود را بیابد و آیا یک جنبش مقاومت تودهای میتواند قدرت شجاعت مدنی را در ملتی که هر دوی آنها را فراموش کرده است، احیا کند.
هنری آ. ژیرو در حال حاضر دارندهٔ کرسی دانشگاهی مکمستر برای پژوهش در منافع عمومی در گروه مطالعات انگلیسی و فرهنگی و پژوهشگر ممتاز پائولو فریره در آموزش انتقادی است. جدیدترین کتاب او بار وجدان: آموزش فراتر از پردهٔ سکوت (انتشارات بلومزبری در ۲۰۲۵) است. او همچنین سردبیر همکار ال.اِی. پراگرسیو است.
