فيلسوف طبقهٔ مسلط – چرا نيچهٔ لوسوردو اکنون اهمیت دارد

در

,

نقد کتاب: «نیچه: شورشیِ اشرافی» اثر دومنیکو لوسوردو – کاوشی بی‌رحمانه در باب ارتجاعی‌ترین فیلسوف اروپا.

لوسوردو نیچه را از قلمرو اسطوره به عرصهٔ تاریخ می‌کشاند و ستیز او با مساوات را همچون نرم‌افزار اخلاقی امپراتوری برملا می‌سازد. نقد ما، اثر لوسوردو را به منزلهٔ سلاحی می‌خواند: راهنمایی برای انقلابیون تا نقاب از چهرهٔ این امر برگیرند که چگونه آیین اشرافی نیچه همچنان نیروبخش ایدئولوژی‌های سرمایه، امپراتوری، و سیلیکون‌ولی است.

اثر پرینس کاپون

ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

نقاب سبک، سازوکار قدرت

اگر بخواهیم عطر و عبارات قصار را کنار بگذاریم، آنچه در نیچه برپا می‌ماند نه شاعری سوءتفاهم‌شدهٔ آزادی، بلکه فیلسوف دربارِ سلسله‌مراتب است. این، درواقع، گزارهٔ اصلی و تحریک‌آمیز بازسازی دومنیکو لوسوردو است، و با وزن سنگین تاریخ فرود می‌آید: نوشته‌های نیچه دربارهٔ هنر، علم، حقیقت، و «فرهنگ» نه تأملاتی خنثی‌اند که بعدها توسط ارتجاع به گروگان گرفته شده باشند—بلکه از اساس ماهیتی سیاسی دارند، یک ضدّانقلاب پایدار علیه جنبش روبه‌رشد کارگری، الغای بردگی، رهایی زنان، و هر مطالبهٔ جهان‌شمولی که فرودستان ممکن است از جهان داشته باشند. لوسوردو ستون فقرات این پروژه را صراحتاً نام می‌نهد: انسجام اندیشهٔ نیچه در «توجّه مستمر او به منازعهٔ اجتماعی و تهدید سوسیالیسم» نهفته است. سیاست، نه یک پیامد فرعی نیچه، بلکه اندامی است که در سراسر این منظومه خون می‌پمپاژد.

اگر از این منظر به نیچه بنگریم، «سبک» او بدل به گواهی می‌شود. این نقاب پرآوازه—یعنی منظرگرایی (Perspectivism)، تکبّر اشرافی در برابر ترحم، و شیفتگی به «رتبه»—دیگر بر فراز تاریخ شناور نمی‌ماند، بلکه به میدان نبردی بازمی‌گردد که در آن ساخته شده است: هراس طولانی رایش دوم از دموکراسی و کار. لوسوردو تن به رام‌سازی آکادمیک نمی‌دهد که نیچه را به جعبه ابزاری برای بازی‌های سمیناری تبدیل می‌کند. او این پاره‌نوشت‌ها را به روشنایی می‌کشاند و سازوکارش را نشان می‌دهد: فیلسوفی که با قلم، جنگ طبقاتی به راه می‌اندازد، سلطه را تا مقام فضیلت ارتقا می‌دهد و همبستگی را تحت عنوان بیماری بازنویسی می‌کند. اگر دانشگاه نیچه را از سیاست‌زدگی درمان کرده بود، لوسوردو این بیمار را به زمان واقعی بازمی‌گرداند و علائم حیاتی‌اش را می‌گیرد.

صحنهٔ آغازین اهمیت دارد. نیچه نه از بالای یک کوه، بلکه در میان صدای طبل‌های جنگ و سنگرها می‌نویسد. در نامه‌هایی از دوران جنگ پروس و فرانسه و کشتار کمون پاریس، شاهد هستیم که یک فیلولوژیست جوان «رسالت آلمانی ما» را در مقابل آنچه «همسطح‌سازی فرانسوی-یهودی» می‌خواند، جشن می‌گیرد—جمهوری کارگران از همان زمان در قالب انحطاط و بیماری رمزگذاری شده بود. این ترس انتزاعی نیست؛ نامی مشخص دارد: سوسیالیسم. او از دل همین ترس، فلسفه‌ای را بنا می‌کند که در آن عوام مشکل‌اند و سلسله‌مراتب، درمان. زرق‌وبرق بعدی «روان آزاد» (Free Spirit) در همین لجن‌زار زاده شد.

به همین دلیل است که این کتاب باید بر قفسهٔ یک کارگر، و نه صرفاً یک پژوهشگر، قرار گیرد. «نیچه»ی لوسوردو، کتابچهٔ راهنمایی است برای خواندن ایدئولوژی طبقهٔ حاکم که در قالب زبانی عالی عرضه شده است. «منظرگرایی»؟ در عمل، مجوزی برای قدرت تا ارزش‌های خود را حاکم مطلق اعلام کند. «ارادهٔ معطوف به قدرت»؟ سرودی در ستایش حقِ اندک‌شماران برای ایستادن بر شانه‌های کثیر. حتی متافیزیک هم به خدمت گرفته می‌شود: «بازگشت جاودان» (eternal return) در فرمول قاطع لوسوردو، به ضدّانتقام طبقات حاکم تبدیل می‌شود—طعنه‌ای کیهانی که برای تمسخرِ عطش ما به پیشرفت و این پیام به اوباش است که «جهان بهتری» وجود ندارد، بلکه صرفاً دایره‌هایی در کار است. این، فلسفه فراتر از سیاست نیست؛ این، سیاست است که تظاهر می‌کند جاودانگی است.

پس از اینجا آغاز می‌کنیم، با برداشته شدن نقاب. نه برای اخلاقی کردن، بلکه برای مسلح شدن. هدف این مجموعه نقد، بردنِ بحث بر سر حکیم قرن نوزدهمی نیست؛ هدف، مسلح ساختن مبارزه‌ای است در قرن بیست‌ویکم. هنگامی که الیگارش‌های پلتفرمی امروز و «واقع‌گرایان» حوزهٔ سیاست، مساوات را به تمسخر می‌گیرند، هنگامی که ریاضت را در لباس «نظم» و اتوماسیون را در قالب «شایسته‌سالاری» درمی‌آورند، دارند با سخت‌افزار نوین، به زبان کهن سخن می‌گویند. لوسوردو دستور زبان آن را به ما می‌دهد. وظیفهٔ ما این است که حکم طبقاتی را در زیرِ سبک بشنویم—و به آن با تنها زبانی پاسخ دهیم که ستم‌دیدگان همواره بدان اعتماد داشته‌اند: سازمان‌دهی، همبستگی، و سرپیچی سرسختانه از سر فرود آوردن در برابر طبقهٔ مسلط، هر قدر هم که توجیه‌نامه‌اش شاعرانه باشد.

میلاد ارتجاع: از کمون تا کُلتورکامف

هر فلسفه‌ای زادگاهی دارد. زادگاه نیچه، میدان نبرد بود. لوسوردو پرونده را در سال ۱۸۷۱، در حالی که توپ‌های جنگ پروس و فرانسه هنوز پژواک داشتند و جسدهای کمون پاریس به‌سختی سرد شده بودند، می‌گشاید. این فیلولوژیست جوان، که روزگاری شیفتهٔ اندوه شوپنهاور و ناسیونالیسم واگنر بود، شاهد برپایی و فروافتادن نخستین دولت سوسیالیستی در تاریخ بود—و درسی را آموخت که بورژوازی از آن گرفت: هرگز نباید دوباره اجازه داد کارگران حکومت کنند. لوسوردو در نامه‌های نیچه، جنین رادیکالیسم اشرافی را می‌یابد—تشویق‌هایی برای «رسالت آلمانی» در برابر «همسطح‌سازی فرانسوی-یهودی»، نفرت از شبح مساوات، ترس از اینکه اوباش ممکن است فصل بعدی تاریخ را بنویسند. فیلسوفِ آینده، کار خود را به عنوان ایدئولوگِ شکست، قلمی در خدمت ضدّانقلاب، آغاز می‌کند.

لوسوردو افسانهٔ پساجنگ مبنی بر اینکه نیچه بر فراز زمان خود شناور بود را برچیده است. او او را در بطن سیاستِ بازسازی قرار می‌دهد—کُلتورکامفِ رایش دوم علیه کاتولیک‌ها، یهودیان، و سوسیالیست‌ها؛ سرکوب بیسمارک در کنار «اصلاحات» اجتماعی. نیچهٔ جوان هر بار جانب سلسله‌مراتب را می‌گرفت و «گله»ای را که جرأت مطالبهٔ حقوق داشت، محکوم می‌کرد. لوسوردو نشان می‌دهد که دست‌نوشته‌های اولیهٔ او شبیه به گزارش‌های خبری طبقهٔ حاکم هستند: ترس از آموزش عمومی، تحقیر حق رأی همگانی، و اضطراب از رهایی زنان. او علیه «سوسیالیسم کرسی‌نشین» (socialism of the chair) به همان اندازه می‌شورید که علیه سوسیالیست‌های در خیابان. وقتی از افول فرهنگ سخن می‌گفت، منظورش بحران نظم اشرافی تحت فشار دموکراسی بود.

نکتهٔ لوسوردو بی‌رحمانه و به‌محض بر زبان آمدن آشکار است: شورش نیچه نه علیه قدرت، بلکه از طرف آن است. او شورشیِ قلعه است، نه سنگر. لوسوردو می‌نویسد: «رادیکالِ اشرافی» همتای فکری سربازی است که انقلاب‌ها را سرکوب می‌کند و بوروکراتی که مستعمرات را مدیریت می‌کند—متفکری از جنس بازسازی که در پوشش لفاظی‌های تخطی ظاهر می‌شود. عبارات قصار او در باب «روان آزاد»، خطبه‌هایی هستند برای مالک زمینی که از دست دادن مستأجرانش وحشت دارد. ندای او برای «همانی شوید که هستید» زمزمهٔ طبقهٔ مسلط با خویشتن است: در بالا بمانید. هنگامی که نیچه «شیداییِ برابری» عصر روشنگری را تمسخر می‌کند، مشغول کار نگهداری ایدئولوژیک برای امپراتوری است.

بااین‌حال، لوسوردو از کاریکاتور ساده‌انگارانه پرهیز می‌کند. او نیچه را نه در قامت یک کارتون پیشافاشیست، بلکه چون گره‌ای پیچیده در دستگاه عصبی بورژوازی ترسیم می‌کند—بخشی شکاک ولتری، بخشی ناسیونالیست پروسی، و بخشی فلانور (گردشگر) داروین‌گرا که در میان پیروزی‌های استعماری اروپا پرسه می‌زند. لوسوردو اصرار دارد که آنچه نیچه را خطرناک می‌سازد، نه افراط او، بلکه ظرافت اوست. او سلسله‌مراتب را دوباره جادویی می‌کند. او سلطه را شبیه به سرنوشت و بردگی را شبیه به سبک جلوه می‌دهد. او ترورِ عصر—یعنی فروپاشی یقین‌های اشرافی تحت سنگینی شورش سوسیالیستی و استعماری—را می‌گیرد و آن را به انجیلی نوین از قدرت تبدیل می‌کند. الهیات کهن خدا را داشت؛ الهیات نوین «ارادهٔ معطوف به قدرت» را دارد.

به همین دلیل است که نیچهٔ لوسوردو برای ما اهمیت دارد، نه چون یادگاری از گذشته، بلکه چون آینه‌ای. هرگاه میلیاردری به کارگران می‌گوید نابرابری «طبیعی» است، هرگاه غول فناوری، اخلال (Disruption) را به عنوان تخریب خلاق موعظه می‌کند، هرگاه طبقهٔ حاکم استثمار را در قالب شایسته‌سالاری بسته‌بندی می‌کند، شبح نیچه از طریق بخش روابط عمومی آن‌ها سخن می‌گوید. کمون در خون غرق شد، اما قاتلانش برای توجیه کشتار به فلسفه‌ای نیاز داشتند. آن فلسفه همان است که لوسوردو در نثر نیچه آشکار می‌سازد: شعرِ ارتجاع، دستور زبان اخلاقی طبقه‌ای که مصمم است همچنان الوهیت خود را حفظ کند. درک آن به معنای بخشیدن نیست—به معنای آموختن کتاب مقدس دشمن است تا بتوانیم فصل پایانی‌اش را بنویسیم.

روشنگری معکوس: ولتر با یک شلاق

در دستان لوسوردو، مرحلهٔ به‌اصطلاح «روشنگری» نیچه به یک عکس رادیولوژی از وجدان دوپارهٔ اروپا تبدیل می‌شود. پس از فرونشستن دود کمون، دنیای بورژوازی تلاش کرد خرد را بدون مساوات بازسازی کند—تا پرستیژ عقل را نجات دهد، درحالی‌که پیامدهای انقلابی آن را رد کند. نیچه به این وظیفه برخاست. او در «بشر، زیاده‌ازحد بشر»، ناسیونالیسم اسطوره‌ای واگنر را با طعنه‌های جهان‌وطنی ولتر معاوضه کرد. اما لوسوردو اشاره می‌کند که این نه پیشرفت، بلکه به‌روزرسانیِ ارتجاع بود. نیچه شکاکیت ولتر را گرفت و آن را از اومانیسم تهی کرد. جایی که روسو در مردمان عادی کرامت می‌دید، نیچه سرایت می‌دید.

او طنز ولتری را تحسین می‌کرد، اما آن را به سمت پایین هدایت می‌نمود، به سوی «گله»ای که جرأت مطالبهٔ حقوق داشتند. روشنگری، که به صورت نخبه‌گرایی بازتولید شده بود، تبدیل به سلاحی علیه مردمی شد که خود در وهلهٔ اول ایده‌های آن را خطرناک کرده بودند.

لوسوردو این لحظه را آن‌طور که هست نام می‌نهد: یک ضدّ روشنگری در جامهٔ عقل‌گرایانه. نیچه خرد را چون امتیازی موروثی بازتعریف می‌کند، یک ملک خصوصی که عوام از آن طرد شده‌اند. متفکر آزاد او، مالک‌الرقابِ عقل است که در میان ایده‌ها مانند قلمروهای فتح شده پرسه می‌زند. فیلسوفی که خود را «دینامیت» می‌خواند، به قول لوسوردو، مشغول خنثی کردن مواد منفجرهٔ واقعی زمان خود بود—انفجارهای دموکراتیک و سوسیالیستی که بنیادهای حکومت طبقاتی اروپا را تهدید می‌کردند. در برابر مساواتِ گیوتین، او سلسله‌مراتبِ سلیقه را مطرح کرد؛ در برابر برادری، انضباطِ برتران را؛ در برابر آزادی، قانونِ قدرت را. او کاری را انجام داد که بورژوازی نمی‌توانست با صدای بلند بپذیرد: کلمات بزرگ روشنگری—خرد، پیشرفت، تمدن—باید حفظ شوند، اما فقط برای طبقهٔ حاکم.

اینجاست که لوسوردو یکی از تیزترین موازات‌های خود را ترسیم می‌کند. «روان آزاد» نیچه، پسرعموی فکری مدیر امپراتوری است. هر دو بر عوام نفرت می‌ورزند، هر دو نظم را ستایش می‌کنند، هر دو خود را حافظان فرهنگ در دنیایی رو به زوال می‌بینند. پروژهٔ استعماری و پروژهٔ فلسفی با یکدیگر هم‌خوان‌اند: نور را به جاهای تاریک ببرید، بومیان—یا توده‌ها—را با شلاق به نظم درآورید. هنگامی که نیچه دلسوزی را انحطاط می‌خواند و ترحم را «عمل نیهیلیسم»، استعاری سخن نمی‌گفت. او داشت بهانه‌ای اخلاقی برای سلطه می‌ساخت. ترحم ضعف است، زیرا مرز میان ارباب و برده، استعمارگر و استعمارزده را محو می‌کند. فیلسوف راستین باید خود را در برابر آن عفونت سخت کند. این شجاعت نیست—ضدّشورش است.

لوسوردو این تحلیل را در تمام تاروپود اندیشهٔ اروپا می‌تند. نام‌ها عوض می‌شوند—ولتر، توکویل، میل—اما اضطراب ثابت است: دموکراسی تعالی را از میان خواهد برد، مساوات تمدن را تباه خواهد کرد. نیچه لرزهٔ آن‌ها را تا مقام متافیزیک رادیکالیزه می‌کند. او صرفاً از سلسله‌مراتب دفاع نمی‌کند؛ آن را الوهی می‌کند. او می‌نویسد: «هر ارتقای انسان، نیازمند فداکاری بی‌شمار دیگری است.» در ترجمهٔ لوسوردو، این یک استعاره برای تلاش نیست—منشور استثمار است. رنج کثیر به مثابه شرطِ عظمت، و بدبختی کارگر به مثابه بهای فرهنگ بازنویسی می‌شود. آنچه فلسفه آغاز می‌شود، در نهایت، به حسابداری برای امپراتوری می‌انجامد.

بااین‌حال، زبان نیچه فریبنده است. این قدرت ماندگار و خطر اوست. او راهی به نخبگان ارائه می‌دهد تا درحالی‌که در اوج می‌مانند، احساس شورشی بودن داشته باشند—زیبایی‌شناسی انقلابی برای سیاست‌های ارتجاعی. وظیفهٔ تخریب لوسوردو این است که آن نقاب را پاره کند، بدون اینکه جذابیت آن را دست‌کم بگیرد. نیچه با نامیدن سلطه به نام صداقت، آن را تملق می‌گوید؛ او با وضوح نامیدنِ خشونت، آن را خوشایند می‌کند. با این کار، او به هر رئیس، هر استعمارگر، و هر «خیال‌پرداز» خودخوانده، یک واژگان روحانی می‌بخشد. لوسوردو او را نه برای موعظه کردن، بلکه برای واکسینه کردن می‌خواند. برای هر کارگر و هر مردم مستعمره‌ای، درس ساده است: از فلسفه‌هایی که از «تعالی» سخن می‌گویند، درحالی‌که دستان شما خونین است، حذر کنید. آن‌ها صعود بشریت را توصیف نمی‌کنند؛ آن‌ها صرفاً در حال توصیفِ شما هستند که در حال حمل بار هستید.

علم سلسله‌مراتب: دانش به مثابه سلاح نیرومندان

لوسوردو نشان می‌دهد که اقدام بعدی نیچه این بود که علم را به خودیِ خود اشرافی کند. وقتی اثبات‌گرایی (پوزیتیویسم) و سوسیالیسم شروع کردند با یک زبان سخن بگویند—آمار، پیشرفت، خرد—او از «حقیقت» گریخت و فلسفهٔ منظرها را بنا کرد. اما این تواضع معرفت‌شناختی نبود؛ یک استراتژی طبقاتی بود. او استدلال کرد که هر ادعایی به دانش از یک منظر خاص ناشی می‌شود—و تنها منظر مشروع متعلق به نیرومندان است. لوسوردو این را «علم سلسله‌مراتب» می‌نامد. در جایی که مارکس دانش را چون ابزاری جمعی می‌دید که در کار ساخته شده است، نیچه آن را چون سلاحی می‌دید که توسط نبوغ به کار گرفته می‌شود. او نمی‌خواست حقیقت را دموکراتیزه کند؛ می‌خواست آن را خصوصی کند.

در خوانش لوسوردو، منظرگراییِ نیچه بدل به همزاد ایدئولوژیک جهان‌بینی سرمایهٔ انحصاری می‌شود: هر نقطهٔ دیدی جزئی است، اما برخی زاده شده‌اند تا بر میدان مسلط شوند. فیلسوفی که «ارادهٔ معطوف به حقیقت» علم را به تمسخر می‌گرفت، سلطه را رد نمی‌کرد—بلکه نام تجاری آن را تغییر می‌داد. دانش، که از جهان‌شمولی تهی شده، به هنر خودتأییدیِ یک اشرافی بدل می‌شود. آنچه طبقهٔ کارگر شروع به ساختن آن چون علمِ رهایی کرده بود—داروین، مارکس، نقد ماتریالیستی تاریخ—نیچه با متافیزیکِ تحقیر پاسخ داد. او همبستگیِ ماتریالیسم را با تکبّر متافیزیکی «روان آزاد» جایگزین کرد؛ کسی که دقیقاً با نفیِ هرگونه حقّی برای گله در سهیم شدن، ارزش‌ها را می‌آفریند.

لوسوردو این لحظه را زمانی می‌نامد که شورش نیچه علیه اثبات‌گرایی کاملاً به شورش علیه سوسیالیسم می‌پیوندد. همان طبقهٔ بورژوایی که راه‌آهن و تلگراف ساخت، به فیلسوفی نیاز داشت تا غنایم روحانی امپراتوری را متبرک سازد. نیچه اجابت کرد. او نوشت: «هیچ واقعیتی وجود ندارد، تنها تفسیرها هستند»—کلماتی مناسب برای هر حاکمی که در حین عمل دستگیر می‌شود. برای لوسوردو، منظرگرایی انقلابی در اندیشه نیست، بلکه یک گریزگاه اخلاقی است: به نیرومندان مجوز می‌دهد تا واقعیت را تعریف کنند و ضعیفان آن را تحمل کنند. فیلسوف، حاکم مطلقِ معنا می‌شود، و جهان، مستعمرهٔ او از ادراکات. حقیقت کشف نمی‌شود؛ فتح می‌شود.

اینجاست که تیغ جراحی دیالکتیکی لوسوردو عمیق‌تر می‌بُرد. «تبارشناسی اخلاق» نیچه، که اغلب ستایش می‌شود، به عنوان ضدّحملهٔ طبقاتی آشکار می‌گردد. او با تبدیل تاریخ به میدان نبرد غرایز به جای ثبت استثمار، مبارزهٔ مادی را که اخلاق را در وهلهٔ اول زاده بود، تبخیر می‌کند. ظلم ارباب، خلاقیت می‌شود؛ مطالبهٔ عدالت برده، کینه‌توزی. بورژوازی، که تحت محاصرهٔ کار سازمان‌یافته و جهان استعمارزده بود، ناگهان به خودانگارهٔ جدیدی دست می‌یابد: نه استثمارگران، بلکه هنرمندانِ تمدن که توسط حسودان مورد سوءتفاهم قرار گرفته‌اند. این، زرهٔ روانیِ بی‌نقصی است برای طبقهٔ حاکمی که ایمان به خدا را از دست می‌دهد، اما ایمان به حق حکمرانی خود را خیر.

وضوح لوسوردو در اینجا موهبتی برای انقلابیون است. او نشان می‌دهد که ردّ «حقیقت» توسط نیچه، نظام اطلاعاتی مدرن را پیش‌بینی می‌کند، جایی که دروغ‌ها به عنوان منظر معرفی می‌شوند و سلطه در پسِ نسبی‌گرایی پنهان می‌شود. هنگامی که میلیاردرهای فناوری بزرگ ادعا می‌کنند واقعیت را «دگرگون» (disrupt) می‌کنند یا سیاستمداران واقعیت‌ها را به عنوان روایت‌ها رد می‌کنند، در حال اجرای یک حقهٔ نیچه‌ای هستند: تبدیل قدرت به تفسیر. ارادهٔ معطوف به قدرت، الگوریتم امپراتوری می‌شود. منظرگرایی، که در قالب کد تولد دوباره یافته، به فقرا می‌گوید که نمی‌توانند جهانی را بشناسند که برای حفظ آن کار می‌کنند. در مقابل این، لوسوردو به ما یادآوری می‌کند که حقیقت یک دیدگاه نیست—بلکه سلاحی است که در مبارزه تیز شده است. ستم‌دیدگان به منظرها نیاز ندارند؛ به قدرت نیاز دارند.

جنگ علیه شفقت: زن‌ستیزی، اخلاق، و ترس از ضعف

برای لوسوردو، سمی‌ترین سهم نیچه در ایدئولوژی بورژوازی، متافیزیک او نبود—بلکه اخلاق او بود. یا بهتر بگوییم، تخریب آن. نیچه در کارزار خود علیه آنچه «ارزش‌های بردگان» می‌خواند، جنگی را علیه ترحم، رحم، و همبستگی اعلام کرد—همان احساساتی که زیربنای هر مبارزهٔ رهایی‌بخشی، از الغاکنندگان بردگی تا کمونارها، بود. لوسوردو منطق طبقاتیِ نهفته در این لفاظی اخلاقی را از زیر خاک بیرون می‌کشد. وقتی نیچه بر شفقت آب دهان می‌اندازد، صرفاً خشونت شخصی خود را تخلیه نمی‌کند؛ از یک سیستم دفاع می‌کند. طبقهٔ حاکم تنها در صورتی می‌تواند چکمه‌اش را بر گردن جهان نگه دارد که بیاموزد زیر قدم‌هایش چیزی احساس نکند.

لوسوردو این را در تئاتر تاریخی آن قرار می‌دهد. اواخر قرن نوزدهم، عصر اصلاح و شورش بود—الغای بردگی هنوز تازه بود، فمینیسم در راه بود، سوسیال دموکراسی در حال جمع‌آوری نیرو بود. در همه جا، شفقت سیاسی شده بود: رنج برده، گرسنگی کارگر، و محدودیت زن نه بدبختی‌های خصوصی، بلکه جرائم عمومی بودند. جهان اخلاقی به سوی مساوات متمایل می‌شد. پروژهٔ نیچه این بود که آن را به عقب متمایل کند. عبارات قصار او به احساساتی‌گری هریت بیچر استو می‌تازد، جنبش‌های زنان را به عنوان هیستریِ گله به تمسخر می‌گیرد، و هر درخواستی برای عدالت را به عنوان نشانه‌ای از بیماری نام می‌نهد. او اصرار دارد که ترحم، بدبختی را تکثیر می‌کند؛ رحم، میان‌مایگی می‌آفریند. برای لوسوردو، این فلسفه نیست—مثلث نجات برای یک طبقهٔ حاکم نگران است.

در پسِ استهزای شفقت، هراسی عمیق‌تر در کمین است: ترس از «زنانه شدن». «نوع والاترِ» نیچه با ظرفیتش برای سرکوبِ خصال مادرانه، پرورنده و نرم تعریف می‌شود. ابراز همدلی، به مخاطره افکندنِ آلوگی است. لوسوردو این را کالبدشکافی جنسیتیِ قدرت طبقاتی می‌خواند: ذکوریت بورژوایی که از انحلال امپراتوری خود در اشک، هراسان است. نیچه آن وحشت را به فضیلت بدل می‌سازد، و در این بازتفسیر، خشونت را سلامت، قساوت را شجاعت، و سلطه را انضباط می‌نمایاند. اخلاق مراقبتی که نیروبخشِ الغای بردگی، اتحادیه‌گرایی و انترناسیونالیسم سوسیالیستی بود، به دست او، به آسیب‌شناسیِ ضعفا تبدیل می‌گردد. این، به‌منزلهٔ ضدّشورش اخلاقی امپراتوری است—شیوه‌ای برای تربیت وجدان تا در برابر نوای شلاق، از خود نرمی نشان ندهد.

و بااین‌همه، این لفاظی خیره‌کننده است. قلب ماهیتِ اخلاقی نیچه در لفافِ آتش تغزلی پیچیده شده و زهر او با شاعری شیرین گشته است. کارکرد ایدئولوژی در بهترین شکل خود چنین است. ایدئولوژی با یونیفرم رژه نمی‌رود؛ با شعر اغوا می‌کند. لوسوردو از گذشتنِ بی‌کاوش از این جذابیت ابا می‌ورزد. او هر عبارت درخشان را به کارکرد مادی آن بازمی‌خواند، و نشان می‌دهد که چگونه تحقیر فیلسوف نسبت به شفقت، به یک پوشش اخلاقیِ فلسفی برای استثمار تبدیل شد. آنجا که نیچه می‌نویسد: «رنج، استدلالی علیه زندگی نیست»، لوسوردو پاسخ می‌دهد: خیر، اما استدلالی است علیه کسانی که آن را تحمیل می‌کنند. کارگری که در کارخانه خون می‌دهد، نیازی به شنیدن این امر ندارد که دردش او را شریف می‌سازد؛ او به یک اتحادیه نیاز دارد. استعمارشدگان به این درس نیازی ندارند که قساوت، روح را تهذیب می‌کند؛ آن‌ها به ابزاری برای محال ساختنِ قساوت نیاز دارند.

از این منظر، «ارزش‌گذاری مجدد ارزش‌ها»ی نیچه کمتر شبیه به یک انقلاب فلسفی می‌نماید و بیشتر به ضدّانقلاب اخلاقی می‌ماند—همزاد ایدئولوژیکِ سرکوب کار توسط دولت و جنگ امپراتوری علیه مستعمراتش. لوسوردو می‌نویسد: فلسفهٔ او، «شکلی روحانی‌شده از خشونت استعماری» و تلاشی برای تهی ساختنِ تمدن از وجدانش است. خواندن او امروز، پژواکِ او را در هر موعظه‌ای دربارهٔ ریاضت، هر سخنرانی‌ای در باب سخت‌کوشی، و هر کارشناس رسانه‌ای که همدلی را ضعف می‌خواند، به گوش می‌رساند. همان منطق همچنان حاکم است: اگر رنج می‌بری، تقصیر توست؛ اگر اهمیت می‌دهی، ساده‌لوحی؛ اگر شورش می‌کنی، بیماری. نیچهٔ لوسوردو تبارشناسیِ آن سَم را آشکار می‌سازد—و پادزهرِ وضوح را عرضه می‌کند. شفقت، انحطاط نیست؛ آگاهی طبقاتی است که تپش قلب دارد.

اربابان، بردگان، و تمدن زنجیرها

کاوش لوسوردو به عمیق‌ترین و محکوم‌کننده‌ترین نقطهٔ خود می‌رسد، آنگاه که دیالکتیک ارباب و بردهٔ نیچه را از قلمرو انتزاع بیرون می‌کشد و به عرصهٔ تاریخ وارد می‌کند. آنچه مفسران لیبرال آن را استعاره می‌پندارند، لوسوردو آن را به زمینهٔ تحت‌اللفظی و مادی‌اش بازمی‌گرداند. ستایش نیچه از سلسله‌مراتب، سخنانش در باب نژاده‌پروری و رتبه، و ندای او برای «برده‌داری نوین» در دنیای مدرن—این‌ها تزیینات لفاظانه نیستند؛ بلکه طرح‌های راهبردی برای نظمی اجتماعی‌اند که بر پایۀ اسارت بنا شده است. فیلسوفِ «روان آزاد» معلوم می‌شود مدافعِ کهن‌ترین عدمِ آزادی شناخته‌شده برای بشر است. نیچه نوشت: «هر تمدنی به بردگان خود نیاز دارد.» لوسوردو پاسخ می‌دهد: این فلسفه نیست، سیاست است.

لوسوردو، برخلافِ رویهٔ کسانی که نیچه را به یک شورشی اگزیستانسیالیستی تبدیل کرده و او را مطهر ساختند، نشان می‌دهد که او همچون یک اقتصاددانِ ارتجاعیِ امپراتوری می‌نوشت. الگوی تمدن او متکی بر نیروی کار یک طبقهٔ زیردست است که هرگز نباید از خویش آگاه شود. نیچه حتی در دفترچه‌هایش، طرح یک «کارگر-چین‌واره»ی اروپایی را ترسیم می‌کند—یک نیروی کار منضبط و تهی‌شده از روح در درون کلان‌شهر که به مثابهٔ یک مستعمرهٔ داخلی خدمت کند. او اروپایی را می‌خواست که در آن اربابان بتوانند نبوغ را بپرورانند، زیرا کارگران از نظر روحانی لوبوتومی شده بودند. این نوستالژیِ باستانی نبود؛ بلکه برنامه‌ای برای سرمایه‌داری مدرن بود، برنامه‌ای که استثمار و سلسله‌مراتب رنگی جهانی را به عنوان نظم بیولوژیکی امور، طبیعی می‌نمود.

خوانش آرشیوی لوسوردو با دقت یک چکش فرود می‌آید. نیچه قهرمانان خود را نه از خرد و عدالت، بلکه از دلِ فتح استخراج می‌کند: فرانک‌ها بر فراز گالو-رومی‌ها، اشرافیت آریایی بر اوباش سامی، و جانور بلوند که گله را پایمال می‌کند. این‌ها تمثیل‌هایی برای غلبهٔ شخصی بر خویش نیستند—توجیه‌های اسطوره‌ای برای سلطه هستند. واژگان «نجابت» و «انحطاط»، همان دی‌اِن‌اِی علوم کاذبِ نژادی و امپراتوری را حمل می‌کنند که در آن زمان در سراسر اروپا گسترش یافتند. وقتی نیچه «شورش بردگان در اخلاق» را به تمسخر می‌گیرد، ایدهٔ مطالبهٔ مساوات توسط بردگان را محکوم می‌کند. در قرنی که الغای بردگی جریان داشت، او برده‌سازیِ مجدد را موعظه می‌کند—نه لزوماً سیاه‌پوستان آفریقایی، بلکه هر کسی را که سرمایه، مازاد بر مسیر پیشرفت تلقی کند.

به زعم لوسوردو، اینجاست که رادیکالیسم اشرافی نیچه کاملاً با اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری انحصاری درهم می‌آمیزد. آیین قدرت‌پرستیِ او ساختار طبقاتی را چون یک واقعیت طبیعی تقدیس می‌کند؛ تحقیر او نسبت به شفقت، توحّشی را مشروع می‌سازد که برای حفظ این ساختار ضروری است. مزارع، کارگاه‌های طاقت‌فرسا، مستعمرات—همگی در صفحات او به عنوان ضرورت‌های زیباشناختی بازمی‌گردند، همان «قربانی» که فرهنگ از طریق آن به اوج خود می‌رسد. این، شعرِ شورش نیست، بلکه کتاب دعای نظم بورژوایی است. نیچه با جشن گرفتنِ قساوت ارباب به مثابهٔ خلاقیت، آنچه را که هر نظام استثماری بیش از همه نیاز دارد، فراهم می‌سازد: مجوز اخلاقی.

و به همین دلیل است که نقد لوسوردو فراتر از اروپای قرن نوزدهم را برش می‌زند. او نشان می‌دهد که چگونه منطق نیچه در هر رژیمی که ثروت را با نبوغ و فقر را با شکست توجیه می‌کند، زنده مانده است. «برده‌داری نوین» که او رویایش را داشت، اکنون اینجا، دیجیتالی و جهانی است: کارگران انبارهایی که توسط الگوریتم‌ها ردیابی می‌شوند، کارگران مهاجری که شهرهای هوشمندی را می‌سازند که هرگز در آن‌ها زندگی نخواهند کرد، کارگران قراردادی (Gig workers) که به جای ناظران، به اپلیکیشن‌ها زنجیر شده‌اند. اخلاق ارباب و برده محو نشده است؛ شبکه‌ای شده است. نیچه آن را پیشرفت می‌خواند. لوسوردو آن را همان چیزی می‌نامد که هست—تمدن زنجیرها، صیقل‌یافته با فلسفه، و نیرومند شده با خون. شناخت آن، نخستین گام برای درهم شکستن آن است.

استعمار به مثابهٔ تمدن: امپراتوری اَبَرانسان

از این نقطه، لوسوردو عدسیِ خود را به سمت بیرون—به سوی مستعمرات—می‌گرداند، جایی که شیزوفرنیِ اخلاقی اروپا با شلاق‌ها و دفترهای حساب نوشته شده بود. او نشان می‌دهد که نیچه به این امپراتوریِ در حال گسترش، نه با شرمساری، بلکه با شیفتگی می‌نگریست. او مبلّغانی را که در حین برده ساختن قاره‌ها، برابری موعظه می‌کردند، استهزا می‌نمود، اما نه از آن رو که با فتح مخالف بود. نفرت او متوجه ریاکاری آن‌ها بود، نه خشونتشان. به زعم نیچه، مشکل این نبود که غرب برده می‌ساخت و کشتار می‌کرد—مشکل این بود که بابت آن احساس بدی داشت. شفقت، توبه، «احساس گناه»: این‌ها بیماری‌های احساساتیِ تمدنی بودند که فراموش کرده بود چگونه با افتخار، ظالم باشد. به این معنا، نیچه فیلسوفِ ایده‌آل برای فرسودگی امپراتوری بود—او به استعمارگر اجازه می‌داد تا بدون عذاب وجدان گناه کند.

لوسوردو این امر را با آرامشی جراحی‌گونه مستند می‌کند. نیچه برده‌داری را «باجی که بشریت به کرامت انسانی می‌پردازد» می‌خواند. او انقیاد ضعفا را «ادای دین طبیعی»‌ای توصیف می‌کند که به عظمت بدهکار است. در همان صفحاتی که یونانیان باستان را برای هنرشان می‌ستاید، آن‌ها را برای زنجیرهایشان نیز می‌ستاید. به زعم او، هیچ تناقضی میان زیبایی و توحّش وجود ندارد—بلکه تنها تداوم است. او می‌نویسد: «معبد تمدن بر پشت برده استوار است.» لوسوردو از استعاری ماندن این امر سر باز می‌زند. او یادآوری می‌کند که معبد، نمادین نبود: راج بریتانیا، کنگوی بلژیک، و کار اجباری‌ای بود که مدرنیتهٔ اروپا را هموار ساخت. وقتی نیچه از «برده‌داری» سخن می‌گوید، در حال توصیف نظم جهانی‌ای است که عصر خود او را تغذیه می‌کرد، نظمی که همچنان عصر ما را تغذیه می‌کند.

آرشیو استعماری بدل به زمینهٔ مفقودهٔ فلسفهٔ نیچه می‌شود. بزرگداشتِ او از فتح، با پروژهٔ اروپاییِ «مأموریت‌های متمدن‌سازی»، علم نژادیِ سلسله‌مراتب، و پروپاگاندای پیشرفت هم‌نوایی دارد. لوسوردو او را در میان توکویل، میل، و کیپلینگ قرار می‌دهد—نه چون یک ناهنجاری، بلکه چون برادر فکری. همهٔ آن‌ها، با زبان خودشان، از منطق یکسانی دفاع می‌کردند: برخی زندگی‌ها برای خدمت به دیگران وجود دارند. اصالت نیچه این بود که آن منطق را تا سطح متافیزیک ارتقا دهد، تا تکبّر امپریالیستی را چون یک اصل کیهانی غسل تعمید دهد. لوسوردو اصرار می‌ورزد که اَبَرانسان، مدیر استعماری است که از شک تطهیر شده—تجسّد قدرتی که دیگر وانمود نمی‌کند مشروعیت اخلاقی دارد.

و بااین‌حال، تحقیر نیچه نسبت به ریاکاریِ مبلغان، در گوش خوانندهٔ بی‌دقت، او را چون منتقد امپراتوری جلوه می‌داد. لوسوردو این ترفند را کشف می‌کند. وقتی نیچه به «انسان‌دوستان دروغین» که برای ستم‌دیدگان اشک می‌ریزند می‌تازد، فتح را تقبیح نمی‌کند؛ بلکه مطالبه می‌کند که نقابش را براندازد. نیچه می‌نویسد: «اگر کسی برده می‌خواهد، نباید مساوات موعظه کند.» این ضدّامپریالیسم نیست. ندایی است برای صداقت امپریالیستی—مطالبه‌ای برای اینکه ارباب وانمود نکند که قربانی خود را دوست دارد. لوسوردو این را به عنوان دی‌اِن‌اِی اخلاقی فاشیسم تشخیص می‌دهد: لحظه‌ای که سلطه از عذرخواهی بازمی‌ایستد و خود را سرنوشت می‌نامد.

برای استعمارشدگان و نوادگان آن‌ها، این خوانش چون یک منوّر در تاریکی فرود می‌آید. این امر تداوم میان شلاق‌های امپراتوری کهن و پهپادهای امپراتوری نوین، و میان ناظر استعماری و تکنوکراتی که استثمار را «توسعه» می‌خواند، را برملا می‌سازد. تحقیر نیچه نسبت به احساس گناه، امروز در لفاظی‌های «واقع‌گرایی» که برای توجیه تحریم‌ها، کودتاها، و اشغال‌ها به کار می‌رود، پژواک می‌یابد.

اَبَرانسان دیگر سوار بر اسب نمی‌تازد؛ او یک صندوق پوشش ریسک را مدیریت می‌کند، شرکت داده‌ای را فرمان می‌راند، یا ریاضت را از یک هیئت مدیره تدوین می‌کند. «بردگان تمدن» همچنان در حال پرداخت باج به «کرامت انسانی» هستند، فقط اکنون این باج به واحد تولید ناخالص داخلی و اعتبارات کربن محاسبه می‌شود. کاوش لوسوردو این پیوند را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد: اَبَرانسانِ نیچه زنده و قدرتمند است، مسلح به ماهواره به جای شمشیر، و همچنان سلطهٔ خود را فرهنگ می‌خواند.

به همین دلیل است که نیچهٔ لوسوردو نه در اتاق‌های سمینار، بلکه باید در کارخانه‌ها، زندان‌ها، و مستعمرات جهان مدرن خوانده شود. وظیفه این نیست که بحث کنیم آیا منظور نیچه «استعاری بوده است یا خیر». وظیفه، درک این است که چگونه استعاره‌های او مادی شدند—چگونه شعرِ سروری به نثرِ امپراتوری تبدیل شد. فلسفه در صفحه باقی نمی‌ماند؛ با کشتی‌های باربری، در گزارش‌های سیاستی، و الگوریتم‌ها سفر می‌کند. امپراتوری اَبَرانسان یک اسطوره نیست. نظامی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. و برای پایان دادن به آن، باید اخلاقش را کاملاً عریان سازیم تا سلطه لخت بایستد، همان‌طور که نیچه می‌خواست—سپس کاری را انجام دهیم که او از آن بیش از همه می‌ترسید: سازماندهی برای الغای آن.

تبارشناسی لیبرالی فاشیسم: از انتخاب تا نابودی

جسورانه‌ترین ضربهٔ لوسوردو این است که نیچه را از انزوای اسطوره‌ای که دانشگاه‌های لیبرال او را در آن دفن کرده‌اند، بیرون بکشد و او را به جریان خون مدرنیتهٔ غربی بازگرداند. نیچه پیامبر دیوانه‌ای نبود که ناگهان از تمدن گسست—او رؤیای تب‌آلودِ تمدن بود. تحقیر او نسبت به مساوات، شیفتگی‌اش به سلسله‌مراتب، زبان «انتخاب» و «نژاده‌پروریِ» او، همگی از خاک اروپا نشأت گرفتند. لوسوردو این تبار را به روشنی ترسیم می‌کند: از «استبداد متمدن‌ساز» میل تا هراس توکویل از توده‌ها، از سوءبرداشت‌های اجتماعی داروین تا آزمایشگاه‌های استعماری که در آن «شایستگی» با شلاق‌ها و اسناد زمین اندازه‌گیری می‌شد. نیچه آنچه را که از پیش وجود داشت، رادیکالیزه کرد. او وجدان لیبرالی را از ریاکاری‌اش عریان ساخت و به نژادپرستی و نخبه‌گراییِ آن، هاله‌ای فلسفی بخشید. نتیجه، نه گسست از لیبرالیسم، بلکه آشکارسازی آن بود.

به تعبیر لوسوردو، او بدل به «نظریه‌پردازِ ناخودآگاه لیبرال» می‌شود. آنجا که لیبرال‌ها از پیشرفت سخن می‌گفتند، نیچه از نژاده‌پروری می‌گفت؛ آنجا که آن‌ها امپراتوری را چون ولایت توجیه می‌کردند، او آن را سرنوشت می‌خواند؛ آنجا که آن‌ها سلطه را در شفقت می‌پوشاندند، او قساوت را چون حقیقت بزرگ می‌داشت. این تداوم، سرد و دقیق است. منطقی که مزارع و مستعمرات را اداره می‌کرد، صرفاً لباس فرم خود را تغییر داد—از جبهٔ مبلّغ به ردای فیلسوف. لوسوردو در نثر نیچه، زمزمهٔ تمام قرن بورژوایی را می‌شنود: ترس از کثیر، پرستشِ قلیل، و عطش برای تبدیل حکومت طبقاتی به قانون طبیعی.

لوسوردو ردگیری می‌کند که چگونه این جریان خون ایدئولوژیک به جلو و به فاشیسم سرازیر شد، نه به عنوان یک تصادف، بلکه چون اوج‌گیری. واژگانِ سرزندگی، انحطاط، و انتخاب—توسط نازی‌ها از نیچه دزدیده نشدند؛ بلکه میراث افتخارآمیز او بودند. بورژوازی آلمان در عبارات قصار او یک ساختار مجوز برای هراس خود یافت. در جهانی که اشرافیت کهن در حال فروپاشی بود و پرولتاریا در حال خیزش، نیچه متافیزیکی از سلسله‌مراتب را عرضه کرد که در برابر اقتصاد مصون بود. فاشیسم به سادگی آن را عملیاتی کرد. «ارادهٔ معطوف به قدرت» به ارادهٔ امپراتوری تبدیل شد؛ اَبَرمرد از ابرها فرود آمد و یونیفرم پوشید.

اما لوسوردو از آسایش فاصلهٔ اخلاقی ابا می‌ورزد. او به ما یادآوری می‌کند که میراث فاشیستی نیچه به آلمان محدود نبود. روح او به کیش نژادپروری (Eugenics) انگلوساکسون-آمریکایی، هیئت‌های عقیم‌سازی، سهمیه‌های مهاجرت، و علم نژادی‌ای که قانون لینچ (Lynch law) و آپارتاید استعماری را توجیه می‌کرد، جان می‌بخشید. این‌ها جنایات بربرهای نامعقول نبودند—بلکه سیاست‌های «دموکراسی‌های متمدن» بودند که فیلسوفانشان برای مدت‌ها شایستگی، شایگانگی و نظم را موعظه کرده بودند. صداقت رادیکال نیچه صرفاً پرده را کنار زد. جادهٔ آشویتس و هیروشیما از سالن‌های اروپا به بیراهه نرفت؛ مستقیماً از میان آن‌ها گذشت، و با عبارت‌های قصار در باب عظمت و زوال سنگفرش شده بود.

مواجههٔ لوسوردو با این تبارشناسی، نه یک نظافت آکادمیک—بلکه یک ضرورت سیاسی است. در جهانی که یک بار دیگر از سخن گفتن در باب «تعالی»، «شایسته‌سالاری»، و «ارزش‌های تمدنی» مست گشته، همان منطق در مانیفست‌های شرکتی و جنگ‌های فرهنگی دوباره سر بر می‌آورد. هنگامی که مدیران عامل سیلیکون‌ولی «اخلال» را چون انتخاب طبیعی می‌ستایند، هنگامی که تکنوکرات‌ها از «ریشه‌کن کردن ناکارآمدی» سخن می‌گویند، هنگامی که روشنفکران اتاق‌های فکر از نابرابری به عنوان نوآوری دفاع می‌کنند، آن‌ها در حال هدایت وارثان لیبرال نیچه هستند. فیلسوف رتبه، تبدیل به شبح در الگوریتم شده است. فاشیسم امروز دیگر به یونیفرم نیازی ندارد؛ به صفحات گسترده و سرمایهٔ ریسک‌پذیر (Venture Capital) نیاز دارد. هشدار لوسوردو چون یک سیلی فرود می‌آید: ایده‌ها نمی‌میرند—جهش می‌یابند. و هر طبقهٔ حاکمی، زمانی که به گوشه رانده شود، دوباره به واژگان سرزندگیِ نیچه دست می‌یازد تا خشونت خود را تقدیس کند.

برای انقلابیون، این درس به شکل دردناکی روشن است. فاشیسم یک فوران بیگانه در تمدن غربی نیست؛ خودِ تمدن غربی است بدون بی‌حسی. همان نظم لیبرالی که از نیچه برای سبک نقل قول می‌آورد، همچنان به کیش او در عمل می‌پردازد. جنگ‌های آن برای «نظم» به راه می‌افتند، بازارهای آن بر اساس «انتخاب» می‌گردند، اخلاق آن مطالبه می‌کند که ضعفا ناپدید شوند. لوسوردو نقشهٔ تاریخی این تداوم را به ما می‌دهد تا بتوانیم سرانجام از وانمود کردن به تعجب، هنگامی که توحّش بازمی‌گردد، دست برداریم. فیلسوف طبقهٔ مسلط هرگز دفن نشد؛ صرفاً نام تجاری‌اش عوض شد. برای شکست فاشیسم، باید گهوارهٔ لیبرالی‌اش را برچینیم.

از ارادهٔ معطوف به قدرت تا ارادهٔ معطوف به سود: نیچه در عصر تکنو-فاشیسم

هر دوره‌ای نیچه را در سیمای خویش بازآفرینی می‌کند، و دورهٔ ما به او وای‌فای بخشیده است. لوسوردو کالبدشکافیِ خود از رادیکالیسم اشرافی را با نشان دادن این امر به پایان می‌رساند که چگونه فیلسوف سلسله‌مراتب در مدارهای سرمایهٔ انحصاری تولدی دوباره یافته است. اَبَرانسان (Übermensch) شنل خود را با هودی معاوضه کرده است؛ میدان نبردش هیئت مدیره، و ارادهٔ معطوف به قدرتش عرضهٔ اولیهٔ سهام (IPO) است. آنچه نیچه زمانی «رتبه» نظریه‌پردازی می‌کرد، سیلیکون‌ولی اکنون آن را «شایستگی» می‌نامد. همان تحقیر نسبت به گله، همان بزرگداشت قدرت، و همان نفرت زیباشناختی از مساوات—همه همچنان زنده، دیجیتالی و خودکار شده‌اند. اثر لوسوردو در اینجا جنبه‌ای نبوی می‌یابد: رؤیای شورشیِ اشرافی نه در رایش سوم، بلکه در فضای ابری (Cloud) محقق شده است.

این الگو به شکلی مهیب و مضحک آشناست. اخلاق اربابی نیچه، حقِ اقلیت را برای خلق ارزش‌ها و وظیفهٔ کثیر را برای خدمت، بزرگ می‌داشت. تکنوکرات مدرن به سادگی آن اخلاق را به کد ترجمه کرده است. عبارت «به سرعت حرکت کن و امور را در هم بشکن» (Move fast and break things)، صرفاً همان ارادهٔ معطوف به قدرت با سرمایهٔ ریسک‌پذیر است. هنگامی که ایلان ماسک ناظران را به تمسخر می‌گیرد، هنگامی که پیتر ثیل انحصار را چون فضیلت می‌ستاید، هنگامی که مبلّغان هوش مصنوعی موعظه می‌کنند که اتوماسیون استثنایی‌ها را آزاد می‌سازد درحالی‌که مازادها را کنار می‌نهد، در حال بازاجرای درام نیچه در زمان واقعی هستند. گله باید از الگوریتم اطاعت کند؛ نوع والاتر باید بدون وجدان نوآوری کند. این فلسفه نیست—بلکه سیاست است. لوسوردو این امر را یک قرن پیش پیش‌بینی کرده بود: اربابان نوین دیگر به حق الهی یا خون نجیب نیاز ندارند. آن‌ها داده‌ها را دارند.

تکنو-فاشیسم، در گویشی که لوسوردو ما را به آن مسلح می‌سازد تا بدان سخن بگوییم، تلفیق اخلاق نیچه با سازوکار سرمایهٔ مالی است. این، سلطه‌ای بدون احساس گناه، سلسله‌مراتبی بدون عذرخواهی، و استثماری است که در لباس کارایی پنهان شده است. «اخلاق بردگیِ» شفقت، بدل به «سیاست‌های احساساتی»ای می‌شود که مورد تمسخر کارشناسان رسانه‌ای قرار می‌گیرد؛ و ندای عدالت، «فرهنگ لغو» (Cancel Culture) می‌شود. ارزش‌های اشرافی نیچه از سالن‌های اروپا به پلتفرم‌های سیلیکون‌ولی، و از دست شلاق‌زنِ استعمارگر به دست نامرئی بازار مهاجرت کرده‌اند. درحالی‌که او رویای جهانی تهی از ضعف را می‌دید، طبقهٔ حاکم امروز سیستم‌های پیش‌بینی‌کننده می‌سازد تا از آن پیشگیری کند. ارادهٔ معطوف به قدرت با باتری لیتیومی کار می‌کند.

لوسوردو عدسی‌ای به ما می‌دهد تا از میان این مهِ دیجیتالی ببینیم. نکته این نیست که میلیاردرها نیچه می‌خوانند—بلکه این است که جهان آن‌ها بر اساس منطق او می‌گردد. الگوریتم است که ارزش را تعیین می‌کند؛ همدلی یک اشکال (Bug) است؛ رنج، داده است. فیلسوفی که سوسیالیسم را به عنوان شورش گله به تمسخر می‌گرفت، در هر هیئت مدیره‌ای که اتحادیه‌گرایی را «اخلال» می‌خواند، زنده است. او در هر برنامهٔ ریاضتی که گرسنگی را «انگیزه» می‌خواند، در هر قانون مهاجرتی که طرد شدن را «حاکمیت» می‌نامد، حضور دارد. شورش اشرافی نیچه جهانی، پولی و مکانیکی شده است، یک ایدئولوژی حاکم برای طبقه‌ای که خود را پساانسان می‌پندارد، دقیقاً از آن رو که فراموش کرده است انسان به چه معناست.

اما درس پایانی لوسوردو یأس نیست—بلکه وضوح است. درک نیچه، دیدنِ نرم‌افزار اخلاقی امپراتوری است که آشکارا نمایان شده است. «ارزش‌گذاری مجدد ارزش‌های» او هرگز در مورد رهایی نبود؛ بلکه در مورد تطهیر سلطه از طریق زیباشناسی بود. درمان، نه در فلسفیدنِ بهتر از او، بلکه در الغای جهانی است که همچنان او را ضروری می‌سازد. در برابر سلسله‌مراتب او، ما همبستگی را قرار می‌دهیم. در برابر قساوت او، سازمان‌دهی را. در برابر «ارادهٔ معطوف به قدرت» او، ارادهٔ معطوف به رهایی را. لوسوردو نه با ناله، بلکه با ندای رزم به پایان می‌رسد: شورشیِ اشرافی تبدیل به حاکم تکنوکرات شده است، و تنها یک طبقهٔ انقلابی می‌تواند بحثی را که او آغاز کرده است، به پایان برساند. آینده، اگر قرار است به کسی تعلق داشته باشد، باید به کسانی تعلق بگیرد که نیچه آن‌ها را تحقیر می‌کرد—بردگانی که از برده ماندن سر باز می‌زنند.

از این منظر، «نیچه: شورشیِ اشرافی» صرفاً یک کتاب نیست—بلکه یک کتابچهٔ راهنمای میدانی است. لوسوردو یکی از فریبنده‌ترین سلاح‌های ایدئولوژی بورژوایی را خلع سلاح می‌کند و آن را با تیغی به سمت بیرون، به دست ستم‌دیدگان بازمی‌گرداند. او به ما یادآوری می‌کند که هر امپراتوری، از روم تا پالو آلتو، فلسفهٔ خود را پیش از کشیدن شمشیر می‌نویسد. و او اصرار می‌ورزد که ضدّفلسفه—یعنی دیالکتیک رهایی—باید توسط کسانی نوشته شود که خون می‌دهند. اکنون این وظیفهٔ ماست: رهایی روح نیچه از ماشین و ساختن جهانی که دیگر نیازی به انجیل قدرت او نداشته باشد. تنها «ارادهٔ معطوف به قدرتی» که شایستهٔ نام است، ارادهٔ جمعی‌ای است که زنجیرهایی را که او تمدن می‌خواند، درهم می‌کوبد.

مسلح کردن لوسوردو: راهنمایی برای اومانیسم پرولتری نوین

لوسوردو هیچ توهّمی دربارهٔ نبردی که با آن روبه‌رو هستیم برای ما باقی نمی‌گذارد. آیین قدرت، تبدیل به ایدئولوژیِ ضعفِ حاکمان شده است؛ تحقیر نسبت به مساوات، در معماری زندگی روزمره کدگذاری شده است. وارثان نیچه نه در صومعه‌ها یا دپارتمان‌های فلسفه، بلکه در وزارتخانه‌ها، هیئت‌های مدیره، و مزارع سرور نشسته‌اند. آن‌ها به همان زبانی سخن می‌گویند که او آن را کمال بخشید—کارایی، انتخاب، تعالی، نوآوری—اما معنای آن‌ها هرگز تغییر نکرده است: سلسله‌مراتب به عنوان طبیعت، سلطه به عنوان سرنوشت. هرچه ماشین‌های آن‌ها پیشرفت می‌کنند، اخلاق آن‌ها بدوی‌تر می‌شود. لوسوردو در برابر این پسرفت که خود را در هیئت پیشرفت جلوه می‌دهد، چیزی ارزشمند عرضه می‌کند: نه نوستالژی، بلکه چارچوبی برای مبارزه.

این چارچوب، یک اومانیسم ماتریالیستی است که از احساساتی‌گری برهنه و به تاریخ مسلح شده است. لوسوردو از رمانتیک ساختن «انسان» به عنوان یک انتزاع سر باز می‌زند؛ او آن را به عنوان ظرفیت زندهٔ ستم‌دیدگان برای مبارزه، سازماندهی، و ساختن نهادهای نوین همبستگی بازسازی می‌کند. در برابر نبوغ فردی نیچه، او هوش جمعی توده‌ها را برمی‌افرازد؛ در برابر قساوت زیباشناختی فیلسوف، کار خلاقانهٔ طبقه‌ای را برمی‌افرازد که جهان را می‌سازد و می‌تواند آن را دوباره بسازد. این بحثی میان ایده‌ها نیست—بلکه جنگی میان جهان‌هاست. «انواع والاتر» نیچه بناهای یادبود تولید می‌کنند؛ پرولتاریا، انسانیت تولید می‌کند. عظمت او از اجساد تغذیه می‌کند؛ عظمت ما از همکاری.

بنابراین، مسلح کردن لوسوردو، احیای خود فلسفه به عنوان ابزاری برای مبارزه است. هر طبقهٔ حاکمی نیچهٔ خاص خود را دارد: شاعری برای کرامت بخشیدن به خشونت، و پیامبری برای تعمید دادنِ حرص و آز. بنابراین، هر انقلابی باید لوسوردوی خود را داشته باشد: مورخی برای برداشتن نقاب از چهرهٔ بت‌هایشان، و دیالکتیکی‌ورزی برای ردیابی ضدّانقلاب در اندیشه. لوسوردو به ما می‌آموزد که چگونه کتاب‌های مقدس دشمن را بخوانیم—تا کدهای اخلاقی امپراتوری را تا مزارع، مستعمرات، و کشتارگاه‌ها ردیابی کنیم. او نشان می‌دهد که «کلمات زیبای» فرهنگ—تعالی، سرزندگی، آزادی—با خط خون نوشته شده‌اند. وظیفه این است که آن‌ها را با زبان رهایی بازنویسی کنیم.

و آن زبان، گمانه‌زنانه نیست؛ در عمل ساخته می‌شود. پادزهر شورش اشرافی نیچه یک رسالهٔ دیگر نیست—بلکه یک جنبش است. این همان همبستگیِ استعمارشدگان و پرولترها، کارگر و زندانی، دانشجو و دهقان است که در سرتاسر مرزهای رنگی و مرزهایی که سرمایه ترسیم کرده است، سازماندهی می‌کند. مارکسیسم لوسوردو، که منضبط و مبارزه‌جو است، به ما یادآوری می‌کند که رهایی وعدهٔ تاریخ نیست، بلکه پروژهٔ آن است. اومانیسم نوین در کتابخانه‌ها زاده نخواهد شد، بلکه در اعتصابات، کمون‌ها، و شورش‌ها زاده می‌شود. «روان آزاد» قرن بیست‌ویکم، کسی است که برای آزادی جمعی می‌جنگد.

بنابراین، مطالعهٔ لوسوردو دربارهٔ نیچه چیزی بیش از نقد است—واکسیناسیون است. او ما را در برابر اغواهای یأس اشرافی، در برابر سیاست‌های بدبینانهٔ ناامیدی که قساوت را در لباس واقع‌گرایی می‌پوشانند، مسلح می‌کند. او به ما یادآوری می‌کند که هر عصر ارتجاعی، شفقت را مرده اعلام کرده، و هر عصر انقلابی، آن را در مبارزه زنده کرده است. بردگانی که نیچه آن‌ها را منحط می‌خواند، انقلاب‌هایی را ساختند که جهان را بازسازی کردند—از هائیتی تا پتروگراد، از نانجینگ تا هاوانا. «گله»ای که او تحقیر می‌کرد، همچنان رژه می‌رود، زخمی اما شکست‌نخورده، به سوی تنها تعالی‌ای که اهمیت دارد: جامعه‌ای بدون ارباب.

این همان جایی است که این نقد—و مداخلهٔ لوسوردو—ما را هدایت می‌کند. فراتر از هزارتوی آینه‌های نیچه، فراتر از آیین استثنایی بودن، اکثریت زندهٔ بشریت نهفته است، کسانی که دستانشان جهان را در حال چرخش نگه می‌دارند و تاریخ نامشان را فراموش می‌کند. رنج آن‌ها نه اثبات حقارت، بلکه کیفرخواستِ نظمی است که نیچه آن را تقدیس کرد. شفقت آن‌ها ضعف نیست، بلکه ماهیچهٔ بقا است. همبستگی آن‌ها کینه‌توزی نیست، بلکه انقلاب است. اگر نیچه به حاکمان آموخت که خود را چون خدایان جلال دهند، لوسوردو به محکومان می‌آموزد که خود را چون آفرینندگان بشناسند. سؤال دیگر این نیست که «چه کسی بر فراز انسانیت برخواهد خاست؟» بلکه این است که «انسانیت بر فراز چه چیزی برخواهد خاست؟»

بنابراین، ما در همان جایی به پایان می‌رسانیم که لوسوردو آغاز می‌کند—با مبارزه میان رادیکالیسم اشرافی و رهایی دموکراتیک، میان ارادهٔ سلطه و ارادهٔ باهم زیستن. فلسفهٔ نیچه در ورطهٔ تخیل ارباب به پایان می‌رسد؛ فلسفهٔ لوسوردو در کارگاه ستم‌دیدگان آغاز می‌شود. یکی در پی کمال بخشیدن به جهانی است که وجود دارد؛ دیگری در پی الغای آن. و در آن الغا، تنها «ارزش‌گذاری مجدد ارزش‌های» واقعی نهفته است. در برابر فیلسوف نژاد برتر، ما علم نژاد انسان را برمی‌افرازیم—اومانیسم انقلابی کسانی که، پس از حمل جهان بر دوش خود، اکنون آماده‌اند تا آن را به زیر افکنند.

پیام لوسوردو برای قرن بیست‌ویکم نمی‌تواند روشن‌تر باشد: فلسفه خنثی نیست، فرهنگ معصوم نیست، و تاریخ به پایان نرسیده است. هر عبارت قصاری که قدرت را جلال می‌دهد، ندایی است برای ستم‌دیدگان تا قدرت خود را تصاحب کنند. سؤال این نیست که آیا نیچه از ما بیشتر عمر خواهد کرد. سؤال این است که آیا ما بر او چیره خواهیم شد یا خیر.