
منتشرشده در مانتلیریویو
راجو جی. داس (Raju J. Das): استاد دانشگاه یورک (York University) در کانادا.
رابرت لاتام (Robert Latham) و دیوید فاسنفست (David Fasenfest): ویراستاران مشترک.
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
مارکسیسم یک چارچوب علمی برای تحلیل مسائل اجتماعی و زیستمحیطی در عصر سرمایهداری به دست میدهد؛ رویکردی که بر منطق و شواهد متقن بنا نهاده شده است و در عین حال، از جریانات فکری مانند تجربهگرایی، اتمیسم و ایدهآلیسم دوری میجوید—این نگرش، در شرایطی که اکنون علم خود هدف حملات بیامان جریانهای راستگرا قرار گرفته، اهمیتی روزافزون مییابد. اقتصاد سیاسی مارکسیستی، نحوهٔ عملکرد ساختارهای اجتماعی—بالأخص روابط مالکیت، تولید و مبادله—را در طول زمان و در پهنههای جغرافیایی گوناگون، مورد بررسی قرار میدهد و آشکار میسازد که این ساختارها چگونه پیامدهای نابرابر را تولید میکنند. مارکسیسم ریشهٔ اصلی رنجهای بشری را در سرمایهداری، امپریالیسم و نهاد دولت میداند و توضیح میدهد که این آلام چگونه از طریق سرکوب زنان و گروههای حاشیهای تشدید میشوند.
در عین حال، مارکسیسم بر نقش کنشگری انسانی (فاعلیت) تأکید میورزد: افراد در بطن ساختارهای اجتماعی قادرند فرصتهایی را کشف کرده و از آنها برای مقابله با محدودیتهای تحمیلشده توسط همین ساختارها بهره ببرند. مارکسیسم از تنگناهای چارچوبهای انضباطی مرسوم دانشگاهی فراتر رفته و ارکان اصلی جامعه—اقتصاد، سیاست، فرهنگ، طبیعت و بدن انسان—را بهعنوان مؤلفههایی درهمتنیده و فعال در سطوح محلی، ملی و جهانی در نظر میگیرد و همزمان، بینالمللگرایی و ضدامپریالیسم را ترویج میدهد. از این منظر، سرمایهداری یک کلیت مملو از تناقض است که از طریق استثمار، سلب مالکیت (dispossession)، مالیسازی اقتصاد و تفکیک طبقاتی، به آفریدن بحرانهای اقتصادی، دموکراتیک، زیستمحیطی و بهداشتی دست میزند. دولت نیز با ترکیبی متغیر از رضایت عمومی و اجبار، از نظام سرمایهداری حراست میکند، در حالی که خود، میدانی برای مبارزه و پیشبرد مطالبات است.
مارکسیسم خواهان «استعمارزدایی ذهن» در معنای طبقاتی—یعنی «بورژواییزدایی آگاهی»—است. این مکتب، نوع خاصی از مطالبات را در برابر نظام قرار میدهد: مطالبات گذرا (transitional) همچون حق مسکن، اشتغال و دستمزد معیشتیِ خودکارِ تعدیلشده با تورم برای همگان. مارکسیسم ذاتاً رادیکال و انتقادی است؛ تحلیل را به عمل پیوند میزند و مبارزات برای حقوق دموکراتیک، اجتماعی و زیستمحیطی را به مبارزهٔ گستردهتر برای تأسیس جامعهای حقیقتاً دموکراتیک، صلحآمیز و از نظر زیستمحیطی پایدار—جامعهای فراتر از سلطهٔ سرمایهداری، امپریالیسم، نژادپرستی و استثمار—متصل میسازد. مارکسیسم، هرچند قدرتمند، ولی مکتبی در حال تکامل است؛ مارکسیسمی که بر پایهٔ ماتریالیسم دیالکتیک و نظریههای دقیق خود دربارهٔ ارزش، ارزش اضافی، انباشت سرمایه، بحران و ماهیت طبقاتی دولت و آگاهی استوار است، از طریق نقد درونزا (خودانتقادی) و گفتوگوی انتقادی با اندیشههای غیرمارکسیستی، مسیر توسعهٔ خود را طی میکند، بی آنکه اصول بنیادین خود را قربانی نماید.
مارکسیسم، ثمرهٔ بالغترین سنتهای فکری بشری است.
به واسطهٔ تعهد ماتریالیستی و دیالکتیکی، مارکسیسم علمی و جامع است. مارکسیسم انتقادی است. مارکسیسم رادیکال است. مارکسیسم ابزاری برای دگرگونی بنیادین است.
مارکسیسم تبیینی منطقی و مستند از معضلات جهان در بستر سرمایهداری ارائه میدهد و هدفش آمادهسازی مردم عادی برای دگرگونی اجتماعی رادیکال است. دقیقاً به همین دلیل است که اغلب با بیاعتمادی و خصومت مواجه شده و پیوسته مجبور به دفاع از مشروعیت و ارتباط خود با واقعیت است. اندیشمندان غیرمارکسیست غالباً آن را نادیده میگیرند، تحریف میکنند یا به بدنام کردن آن میپردازند.
گسترهٔ جامع مارکسیسم شامل چهار مؤلفهٔ اصلی است: فلسفه، نظریهٔ اجتماعی، اقتصاد سیاسی و نظریهٔ سیاسی-فرهنگی. به طور مشخص، مارکسیسم مجهز به اینها است: فلسفهای دیالکتیکی و ماتریالیستی؛ نظریهای اجتماعی—به نام ماتریالیسم تاریخی—که بر اولویت روابط طبقاتی تأکید میکند؛ محوریت اقتصاد سیاسی تولید و مبادله (که ذاتاً بحرانزا است)؛ و نظریهٔ سیاسی که ماهیت طبقاتی دولت و اندیشهها را کالبدشکافی کرده و از مبارزهٔ تودهها برای رهایی خود حمایت میکند.
فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک مارکسیسم، از بی منطقی، خرافهپرستی و ایدهآلیسم سر باز میزند. این امر در شرایط امروز که جهانبینی علمی تحت حملات راستگرایانه قرار دارد، اهمیت ویژهای پیدا میکند. رویکرد رابطهمحور فلسفهٔ مارکسیستی، پیروانش را ترغیب میکند تا اشیاء و پدیدهها را نه به صورت مجرد، بلکه در قالب روابط و فرآیندهای ضروری و متناقضی که در آنها پدیدار میشوند، درک نمایند. این فلسفه همچنین از تجربهگرایی محض، التقاطگرایی (اکلکتسیسم)، اتمیسم و فردگرایی روششناختی فاصله میگیرد.
ماتریالیسم تاریخی مارکسیسم، رابطهٔ میان نیروهای عینی (ساختاری) و ذهنیّت طبقاتی—شامل تفکر و عمل فردی—را مورد کاوش قرار میدهد. برخلاف اتهام جبرگرایی ساختاری، مارکسیسم مشکلات بشری را در قالب ساختارهای رابطهای/فرآیندی (سرمایهداری، امپریالیسم، دولت و غیره) تبیین میکند، بی آنکه نقش کنشگری انسانی را نادیده انگارد. در مارکسیسم، کنشگری به معنای استفاده از فرصتهایی است که ساختارهای موجود فراهم میآورند تا بتوان از محدودیتهای ناشی از آن ساختارها فراتر رفت. حتی مردان و زنان در بند بردگی نیز برای آزادی خود میجنگند.
مارکسیسم یک شیء را از دو منظر محتوا و شکل (های) اجتماعی-فضایی متغیرش تحلیل میکند. تمایز محتوا در مقابل شکل، زمانی به طور کامل به کار گرفته میشود که مارکسیستها جامعه را در سطوح تاریخی متعددی بررسی میکنند: رابطهٔ طبقاتی؛ سرمایهداری (یا فئودالیسم، بردهداری و غیره) به مثابهٔ شکلی از رابطهٔ طبقاتی؛ اشکال خاص سرمایهداری (و اشکال خاص دیگر جوامع طبقاتی)؛ و سرمایهداری (یا سایر اشکال جامعهٔ طبقاتی) در زمان و مکان خاصی که در آن کنشگر است.
اقتصاد سیاسی مارکسیستی، درکی چندلایه از جامعه و رابطهٔ آن با طبیعت عرضه میکند: این رویکرد روابط اجتماعی (تولید و مبادله) را بررسی میکند که مکانیسمهایی را پدید میآورند که به نوبهٔ خود پیامدهایی—مشکلاتی—تولید میکنند که مردم آنها را در طول زمان و در فضاهای گوناگون، به صورت نابرابر تجربه مینمایند. این مکانیسمها عبارتند از: کالاییشدن (همهٔ ارزشهای مصرفی و نیروی کار)؛ رقابت (میان تولیدکنندگان کالا)؛ انحصارطلبی (تشکیل انحصارها)؛ تفکیک طبقاتی؛ پرولتریزهشدن؛ استثمار؛ بیگانگی؛ شکلگیری بحران؛ سرکوب ملی (امپریالیسم)؛ جهانیشدن (یا جهانشمولشدن روابط سرمایهداری)؛ توسعهٔ نابرابر (و ترکیبی)؛ و غیره.
این مکانیسمها به نوبهٔ خود مشکلات عمدهای برای بشریت ایجاد میکنند، از جمله فقر مطلق و نسبی یا فروپاشی معیشتی؛ بیماریهای ناشی از فقر؛ کاهش رشد اقتصادی و ناپایداری شغلی؛ سرکوب زنان و اقلیتها؛ جنگهای بیپایان؛ تخلیهٔ منابع و تغییرات آب و هوایی فاجعهبار؛ و همچنین تمایل به سمت سیاست و فرهنگ راستگرایانهٔ استبدادی. مارکسیسم معتقد است سرمایهداری نه تنها این مشکلات را تولید میکند، بلکه تناقضات درونی آن، مردمان عادی را به تصور آیندهای بدیل و مبارزه برای تحقق آن وامیدارد.
مارکسیسم از تمایل رایج به تحلیل جهان از دریچهٔ محدود رشتههای آکادمیک منفرد فراتر میرود. در عوض، چارچوبی بینرشتهای—به ویژه اقتصاد سیاسی—ارائه میدهد که درکی جامع از ارکان بنیادین جامعه فراهم میسازد: اقتصاد، سیاست، فرهنگ، طبیعت و بدن، و همچنین روابط متقابل آنها و چگونگی تأثیرپذیری این ارکان از «قانون جهانی توسعهٔ نابرابر»—به تعبیر لئون تروتسکی—در طول زمان و در فضا. ماهیت جامع مارکسیسم در رویکرد چندمقیاسی آن نهفته است: این رویکرد جامعه و رابطهٔ آن با طبیعت را در سطوح محلی، زیرملی، ملی و جهانی بررسی میکند. در این چارچوب، مقیاس بینالمللی از اولویت نهایی برخوردار است.
مارکسیسم قابلیت سرمایهداری در توسعهٔ نیروهای مولد را تصدیق میکند، اما از نابرابریهای سرمایهداری جهانی نیز غافل نیست. بسیاری از غیرمارکسیستها مارکسیسم را اروپا محور میدانند؛ یعنی آن را عمدتاً مرتبط با اروپا و پایگاههای جغرافیایی آن در جهان میپندارند. اما واقعیت آن است که مارکسیسم برای جهان به طور کلی—هم شمال و هم جنوب—کاربرد دارد.
ماهیت جامع مارکسیسم همچنین در این واقعیت آشکار میشود که اقتصاد سیاسی مارکسیستی، مجهز به فلسفهٔ ماتریالیستی-دیالکتیکی خود، تأکید خود را به طور قاطع بر نظام اقتصادی سرمایهداری به مثابهٔ یک کلیت متمرکز میسازد که منشأ مشکلات بشری است. این کلیت از مؤلفههای زیر تشکیل شده است: تولید کالا که ذاتاً استثمارگرایانه است و در ارتباط و در کنار مبادله و مالیشدن، تفکیک طبقاتی و انباشت اولیهٔ سرمایه (در اشکال مدرن آن) عمل میکند.
ولادیمیر لنین بیان داشته است: «تنها نظریهٔ اقتصادی مارکس است که موقعیت واقعی پرولتاریا را در سیستم کلی سرمایهداری تبیین کرده است» (تأکید اضافه شده).
رویکرد دیالکتیکی مارکسیسم، جامعهٔ سرمایهداری را نه هماهنگ، بلکه مملو از تناقضات عینی و سیستماتیک میداند که نیروی محرکهٔ تغییر هستند و تا زمانی که سرمایهداری وجود دارد، قابل حل نخواهند بود. حداقل شش تناقض اصلی وجود دارد:
الف) میان تولید اجتماعی ارزشهای مصرفی و اختصاص آنها به مالکان خصوصی؛
ب) میان چارچوب ملی دولت سرمایهداری و ماهیت جهانی اقتصاد سرمایهداری؛
و بالاتر از همه،
ج) میان توسعهٔ نیروهای مولد و روابط اجتماعی سرمایهداری تولید و مبادله.
از این سه تناقض، چندین تناقض دیگر نیز منشأ میگیرند. نخست، تناقض میان نیازهای اجتماعی-عاطفی انسان برای تعامل هماهنگ با دیگران به منظور شکوفایی، و روابط رقابتی و خصمانه—شامل نفرت یا ضدعشق—که سرمایهداری ترویج میکند. این روابط رقابتی نه تنها در محیط کار و بازار نیروی کار نمود پیدا میکنند—همانگونه که نظریهٔ بیگانگی مارکسیستی پیشنهاد میکند—بلکه در عداوت اجتماعی نسبت به اقلیتها نیز دیده میشود که به اشتباه تقصیر مشکلات گستردهتر جامعه بر گردن آنها انداخته میشود.
دوم، تناقض میان نیاز سرمایهداری به نیروی کاری سالم و تحصیلکرده و فرسودگی همان نیروی کار در سیستم: کارگران با کارهای تولیدمثلی (بازآفرینی) بارگذاری شدهاند و دستمزدهایی دریافت میکنند که برای پاسخگویی به تمام نیازهایشان کافی نیست.
سوم، تناقض میان تولید و مبادلهٔ سرمایهداری که به محیط فیزیکی به مثابهٔ ابزاری برای تولید و فضایی برای دفع زباله نیاز دارد، و تخریب زیستمحیطی که سرمایهداری به طور اجتنابناپذیری ایجاد میکند. در این زمینه، نه تنها کارل مارکس—که به طور گسترده شناخته شده است—بلکه لنین نیز نظریهٔ «شکاف متابولیک» (metabolic rift) را مطرح کردهاند.
تمام تناقضات یادشده، پیامدهای عظیمی برای درک توسعهٔ اقتصادی، جنگها و بحرانهای بهداشتی و زیستمحیطی دارند. این تناقضات به طور بنیادین امکان برآوردهشدن نیازهای اجتماعی-زیستمحیطی و عاطفی بشریت و زندگی در صلح را از بین میبرند. از این رو، این تناقضات عینی، مبارزهٔ طبقاتی میان مردم عادی و مالکان بزرگ زمین و سرمایه را تحریک میکنند؛ مبارزهای که از نظر شدت، در طول زمان و در فضا نابرابر است، اما اجتنابناپذیر است—هرچند نتیجهٔ نهایی آن قطعیت ندارد.
برخلاف بسیاری از اندیشههای غیرمارکسیستی که دولت را بیطرف از نظر طبقاتی میدانند، نظریهٔ سیاسی مارکسیستی تأکید دارد که نظام اقتصادی سرمایهداری به طور بنیادین توسط دولت محافظت میشود که از ترکیبی متغیر در طول زمان و فضا از سه استراتژی استفاده میکند: امتیازات ناچیز، رضایت (ایدئولوژی سرمایهداری) و اجبار. با کشف ماهیت واقعی دولت، مارکسیسم در نظر دارد تا اعتماد بیجا و غیرمنطقی مردم را نسبت به توانایی دولت—که توسط احزاب یا بوروکراتهای مورد علاقهٔ آنها اداره میشود و با همکاری بازیگران جامعهٔ مدنی (مانند بسیاری از سازمانهای غیردولتی)—برای حل مشکلاتشان از بین ببرد.
از منظر مارکسیسم، دولت یک دولت طبقاتی است و محدودیتهایی برای آنچه میتواند به صورت معنادار و پایدار برای عموم مردم انجام دهد—بدون آنکه از طریق «امتیازات» خود، قدرت سیاسی مردم را تضعیف کند—وجود دارد. دولت مشکل است. دولت راهحل نیست. اما دولت همچنین زمینهای برای مبارزهٔ مردم—برای مطرحکردن مطالبات—است. این مطالبات باید شامل خواستههای گذرا باشند که نیازهای مردم را بازتاب میدهند (برای مثال، اشتغال برای همه با دستمزد معیشتیِ خودکارِ تعدیلشده با تورم برای همگان)، حتی اگر طبقهٔ حاکمه ادعا کند که قادر به پاسخگویی به این مطالبات نیست.
مارکسیسم یک علوم اجتماعی انتقادی است. این مکتب به عنوان ابزاری برای تبیین انتقادی جهان و اندیشههای مربوط به آن عمل کرده است. مارکسیسم به بیرحمی از هر چیز موجود—شامل خودش—انتقاد میکند. مارکسیسم اندیشههای مهم دربارهٔ نحوهٔ عملکرد بنیادین جامعه (تمایلات اساسی آن) را در نهایت بازتابدهندهٔ منافع طبقاتی میداند—اندیشههایی که کم یا بیش سوسیالیستی یا بورژوایی هستند.
مارکسیسم از جهان موجود به دلیل ناکافی بودنهای گوناگونش—از جمله اینکه نتوانسته منافع (نیازهای) جمعیت را برآورده سازد—انتقاد میکند. نقد مارکسیستی از منظر جامعهٔ آینده و آیندهٔ جامعه (دگرگونی سوسیالیستی که تناقضات جامعهٔ امروزی به سوی آن اشاره میکنند) صورت میگیرد. همچنین این انتقاد بر پایههای فلسفی و علمی و هم بر این اساس است که اندیشههای طبقهٔ حاکمه و روشنفکران ارگانیک آن، در نهایت منعکسکنندهٔ منافع طبقهٔ حاکمه و دولتشان (یا لایههای برتری که امور دولت را اداره میکنند) هستند.
تا حد زیادی، اندیشههای طبقهٔ حاکمه، اندیشههای حاکم هستند که ذهن بسیاری را به استعمار خود درآوردهاند. مارکسیسم خواهان «استعمارزدایی ذهن» در معنای طبقاتی—یعنی «بورژواییزدایی آگاهی»—است. کافی نیست که طبقهٔ سرمایهدار و دولتش را از مالکیت خلع کرد. یک انقلاب در فرهنگ و آگاهی نیز ضروری است.
مارکسیسم نه تنها انتقادی، بلکه رادیکال نیز است. «نظریه … به محض آنکه تودهها را درگیر کند، به نیروی مادی تبدیل میشود. نظریه زمانی میتواند تودهها را درگیر کند که … رادیکال باشد. رادیکال بودن یعنی ریشهٔ مسئله را درک کرد»؛ یعنی مشکلات مردم را از ریشه—روابط طبقاتی، تولید و مبادله، ماهیت دولت و غیره—تبیین کرد (مارکس).
مارکسیسم نه تنها جهان اجتماعی-اقتصادی را توصیف و تبیین میکند، بلکه راهحلهایی برای بیعدالتیها و مشکلات گوناگون نیز ارائه میدهد. سیاست مارکسیستی، جامعتر از هر برنامهٔ سیاسی جایگزینی است، چرا که از مبارزات برای حقوق دموکراتیک عمومی و حقوق زنان و اقلیتها و همچنین مبارزات برای امتیازات اقتصادی و زیستمحیطی، به عنوان بخشی از مبارزه برای قدرت دولتی پرولتاریا—جهت خلع مالکیت سرمایهداران و مالکان بزرگ زمین—و تأسیس جامعهای حقیقتاً دموکراتیک فراتر از حکومت سرمایه، جامعهای بدون امپریالیسم، نژادپرستی و نسلکشی، جامعهای مبتنی بر عشق، مراقبت و همبستگی—حمایت میکند.
نتیجهٔ مبارزهٔ طبقاتی میتواند یا جامعهای با کیفیتی بهتر از جامعهٔ کنونی باشد، یا وحشیگری اجتماعی و زیستمحیطی. تنها چشمانداز سیاسی مارکسیستی میتواند مستضعفان و سرکوبشدگان را برای انتخاب سوسیالیسم بر وحشیگری راهنمایی کند.
مارکسیسم به دلیل تأکیدش بر وحدت اندیشه و عمل اهمیت دارد. هرچند عمل، اندیشه را شکل میدهد، اما اندیشه نیز عمل را هدایت میکند. مارکسیسم نه تنها به صورت فکری با جهان همانگونه که هست درگیر است، بلکه چشماندازی از جامعهٔ پس از سرمایهداری ارائه میدهد که مرفه، برابرگرا، دموکراتیک، همبسته، پایدار و صلحآمیز باشد.
مارکسیسم مجموعهای قدرتمند از اندیشههاست، اما معصوم از خطا نیست. این اندیشه باید از طریق خودانتقاد و گفتوگوی انتقادی با آثار غیرمارکسیستی، همواره در حال تکامل باشد. مارکسیسم نمیتواند امکان یادگیری از دیدگاههای دیگر را نادیده بگیرد، به ویژه از آنجا که فرآیندهای اجتماعی عمومی در شرایط عینی فعالیت میکنند و پیامدهای عینی تولید مینمایند که مارکسیستها ممکن است همیشه از آنها آگاهی کامل نداشته باشند. در عین حال، در گفتوگو با اندیشههای غیرمارکسیستی، مارکسیسم باید بر اصول فلسفی و اقتصاد سیاسی هستهای خود—و هدف انقلابیاش— پایبند بماند.
فعالیت فکری لزوماً همان کار آکادمیک نیست. و مارکسیسم، آکادمیسم—یعنی «باور به اهمیت خودکفای نظریه» (تروتسکی)—را رد میکند.
«امکان تسلط واقعی بر مارکسیسم زمانی وجود دارد که ارادهٔ عمل انقلابی را داشته باشید. تنها زمانی که نظریهٔ مارکسیستی با این اراده ترکیب شده و به سوی غلبه بر شرایط موجود هدایت گردد، میتواند ابزاری برای حفاری و سوراخکردن باشد. و اگر این ارادهٔ انقلابی فعال وجود نداشته باشد، آنگاه مارکسیسم، شبهمارکسیسم است؛ چاقویی چوبی که نه میزند و نه میبرد.»
راجو جی. داس، استاد دانشگاه یورک در کانادا است. از جدیدترین کتابهای او میتوان به موارد زیر اشاره کرد: «نظریهٔ طبقاتی مارکسیستی برای جهانی شکاک»؛ «سرمایهٔ مارکس، سرمایهداری و محدودیتهای دولت»؛ «تناقضات جامعه و فرهنگ سرمایهداری»؛ «چالشهای دموکراسی اجتماعی جدید»؛ و «نظریههایی برای دگرگونی رادیکال». کتاب ویراستهٔ او با همکاری رابرت لاتام و دیوید فاسنفست با عنوان «قدرت اندیشهٔ مارکسیستی» در ژوئیهٔ ۲۰۲۵ منتشر شد. داس در هیئت تحریریه و کمیتهٔ داوری مقالات مجلهٔ «علم و جامعه: مجلهای از اندیشه و تحلیل مارکسیستی» نیز فعالیت دارد. اطلاعات بیشتر دربارهٔ کارهای او در سایت rajudas.info.yorku.ca در دسترس است.
یادداشتها:
{1} این مقاله بر اساس داس، ر. ۲۰۲۵. «مارکسیسم و غیرمارکسیسم در جهان اندیشه: دیدگاهی دیالکتیکی»، مجلهٔ Critique، جلد ۵۳، شمارهٔ ۲ تدوین شده است. نسخهٔ بسیار کوتاهتری از این متن در نشست آغازین کنفرانس «قدرت اندیشهٔ مارکسیستی» در دانشگاه یورک، تورنتو، در ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۵ توسط نویسنده ارائه شد.
{2} «فلسفهٔ مارکسیسم، ماتریالیسم است… [که] ثابت کرده تنها فلسفهای است که سازگار، وفادار به تمام آموزههای علوم طبیعی و دشمن خرافهپرستی—و در واقع تمام اشکال ایدهآلیسم—است» (لنین، و. ۱۹۱۳. «سه منبع و سه مؤلفهٔ مارکسیسم»).
{3} «تنها ماتریالیسم تاریخی میتواند… امکان دیدگاهی گسترده، هماهنگ و هوشمندانه نسبت به سیستم خاصی از اقتصاد اجتماعی را فراهم آورد» (لنین، و. ۱۸۹۸. «نقد کتاب: دورهٔ کوتاهی از علم اقتصاد، اثر آ. بوگدانوف»).
{4} در این باره، به کتاب عالی اخیر مکنالی مراجعه کنید: مکنالی، د. ۲۰۲۵. «بردهداری و سرمایهداری: تاریخ مارکسیستی جدید». انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، اوکلند.
{5} لنین، ۱۹۱۳. همان منبع.
{6} خواستههای گذرا «از شرایط امروز و آگاهی لایههای گستردهٔ طبقهٔ کارگر نشأت میگیرند و به صورتی تغییرناپذیر به یک نتیجهٔ نهایی منتهی میشوند: تسخیر قدرت توسط پرولتاریا» (تروتسکی، ۱۹۳۸). این خواستهها، مطالبات فوری را به وظیفهٔ تسخیر قدرت پیوند میزنند.
{7} «تنها ماتریالیسم فلسفی مارکس است که به پرولتاریا راه نجات از بردگی روحانی را نشان داده که تاکنون همهٔ طبقات سرکوبشده در آن غوطهور بودهاند» (لنین، ۱۹۱۳، همان منبع).
{8} تروتسکی، ل. ۱۹۷۳. «مسائل زندگی روزمره». نیویورک: انتشارات موناد، صص. ۱۱۴–۱۱۵.

