سوسیالیسم بر سرزمین‌های غصب‌شده: چرا «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» پیش‌شرط‌های بنیادین انقلاب‌اند
نوشتۀ: پرینس کاپون
انتشاریافته توسط: وپونایزد اینفورمیشن
ترجمه مجله جنوب جهانی

آیا می‌توان انقلابی بی‌حساب‌کشی سامان داد؟

این عبارت را پیوسته می‌شنوید — اغلب از زبان کسی که سخنی از مارکس دربارۀ دستمزدها نقل می‌کند یا پرچم سرخ در دست در تظاهراتی شرکت جسته: «باید تمام تمرکز خود را بر طبقۀ کارگر بگذاریم.» اما به محض آنکه از او دربارۀ «اعادۀ اراضی» (Land Back) یا «جبران خسارت» (Reparations) می‌پرسید، ناگهان فضا در سکوت فرو می‌رود. یا از آن بدتر — به خصومت می‌گراید. می‌گویند: «این‌ها سیاست‌های هویتی است.» «تفرقه‌افکن است.» «رسیدگی به این امور پس از انقلاب میسر خواهد شد.»

اما ای رفقا، حقیقت تلخ این است: انقلابی بدون حساب‌کشی وجود نخواهد داشت. سوسیالیسم را نمی‌توان بر زمینی بنا نهاد که از بازگرداندن آن اِبا می‌ورزید. نمی‌توان ثروت یک کشور را بازتوزیع کرد بی‌آنکه دربارۀ چگونگی تولید این ثروت — از طریق نسل‌کشی، برده‌داری و فتوحات استعماری— پاسخگو بود. و اگر برنامۀ شما «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» را در شالودۀ خود نداشته باشد، شما سوسیالیسم نمی‌سازید؛ شما تنها در پی مذاکره برای قراردادی بهینه‌تر در چارچوب یک امپراتوریِ استعمارگرِ مهاجرنشین هستید.

این مقاله نه یک مرام‌نامۀ اخلاقی، که تحلیلی ماتریالیستی است. این بحث دربارۀ مبارزۀ طبقاتی در عینی‌ترین و خالص‌ترین شکل آن است. چرا که «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» نه اعمال خیرخواهانه، نه تمهیدات نمادین و نه انحرافات لیبرالی از «مسائل اقتصادی واقعی» هستند. این‌ها مطالبات انقلابی‌ای هستند که بر قلب سرمایه‌داری آمریکا و حاکمیت استعماری‌اش ضربه می‌زنند. این‌ها پیش‌شرط‌های ضروری برای هر کوشش جدی‌ای جهت برچیدن امپراتوری و ساختن جامعه‌ای به دست ستم‌دیدگان و برای آنان محسوب می‌شوند.

پس پرسش این نیست که «آیا از این مطالبات حمایت می‌کنیم؟» بلکه این است که «آیا حاضریم بپذیریم سوسیالیسم در ایالات متحده بدون این‌ها ناممکن است؟» جمهوری کارگری‌ای میسر نیست مگر با بازگرداندن اراضی به ملت‌های بومی. آینده‌ای اشتراکی پدید نخواهد آمد مگر با جبران خسارت برای ملت آفریقایی‌تبار. همبستگی‌ای در کار نیست مگر با پاسخگویی. و انقلابی واقع نمی‌شود مگر با استعمارزدایی.

این متن خطاب به سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، آنارشیست‌ها، سندیکالیست‌ها — هر آن کس که در سودای بنا نهادن جهانی فراتر از نظام سرمایه‌داری است— نوشته شده است. و همچنین یک فراخوان به چالش است: اگر مدعی ایستادن در کنار طبقۀ کارگر هستید، آن را به اثبات برسانید — نه فقط با مبارزه برای دستمزد و شغل، بلکه با ایستادن شانه‌به‌شانۀ کسانی که در وهلۀ نخست، زمین، کار و زندگی‌شان برای ساختن این اقتصاد به یغما رفت.

ما اینجا نیامده‌ایم که دولت استعمارگر را اصلاح کنیم — ما اینجا هستیم تا آن را از ریشه براندازیم. و این یعنی: اعادۀ اراضی. این یعنی: جبران خسارت. این یعنی: انقلاب.

زمین، شالودۀ تمام ثروت: مارکسیسم و معمای استعمار

کارل مارکس دربارۀ چگونگی تولد سرمایه‌داری، رک و بی‌پرده سخن گفت. این نظام از دل تجارت مسالمت‌آمیز یا نبوغ فناورانه برنخاست — بلکه، به تصریح خود او، «از سر تا پا، و از هر منفذ، خون و کثافت می‌چکید.» نظام سرمایه‌داری، آن‌گونه که مارکس آشکار ساخت، مستلزم فرآیندی خشونت‌آمیز به نام «انباشت اولیه» بود: محروم‌سازی دهقانان، غصب زمین‌های اشتراکی، و تبدیل وحشیانۀ انسان‌ها به کالا.

در قارۀ اروپا، این امر به معنای محصور کردن زمین‌ها (Enclosures) بود. در قاره آمریکا، به معنای ریشه‌کن‌سازی بود. استعمار صرفاً پیشینۀ سرمایه‌داری نبود — سکوی پرش آن بود. ایالات متحده از صنعت زاده نشد — از تهاجم پدید آمد. ثروت، مرزها و قدرت آن، جملگی با نبردی برای زمین آغاز گشت. زمینی که از ملت‌های بومی ربوده شد. زمینی که با کارِ برده‌وار آفریقایی‌تباران کشت و زرع شد. زمینی که امروز نیز ستون فقرات قدرت امپریالیستی باقی مانده است.

در تحلیل مارکسیستی، زمین تنها یک کالا نیست — بلکه اولین ابزار تولید است. بدون زمین، کار، منابع، کشاورزی و توسعه‌ای در کار نخواهد بود. و در یک دولتِ استعماریِ مهاجرنشین مانند ایالات متحده، زمین خنثی نیست — بلکه سرزمینی اشغالی است. این بدین معناست که طبقۀ کارگر این کشور صرفاً بر اساس درآمد یا بخش شغلی تقسیم نمی‌شود، بلکه با نسبت مادی‌اش به فتوحات مرزبندی می‌گردد.

مردمان بومی «مهاجرت» داده نشدند؛ آن‌ها از دسترسی به زمین محروم گشتند—از راه فتوحات نظامی، زیر پا نهادن معاهدات و اخراج اجباری که به مهاجران امکان داد زمینِ غصب‌شده را به مالکیت خصوصی تبدیل کنند. سپس آن زمین به سرمایه بدل شد — مورد سفته‌بازی، کالایی‌سازی، و انتقال نسل‌به‌نسل در ثروت مهاجران قرار گرفت. این صرفاً یک «میراث» نیست؛ یک پایگاه اقتصادی فعال است.

در همان حال، بردگان آفریقایی نه صرفاً برای کار بر روی زمین، بلکه برای اینکه خودشان سرمایه باشند، با زور از فراز اقیانوس‌ها منتقل شدند. کار بی‌مزد آنان پنبه‌ای را تولید کرد که صنعتی‌شدن آمریکا را میسر ساخت، شکری که امپراتوری را تغذیه کرد، و ابدان‌هایی که زیرساخت‌ها را بدون حقوق، مزد و شخصیت انسانی بنا کردند. آن کار هرگز بازپرداخت نشد. ارزش آن هرگز بازنگشت. دزدیده شد و همچنان در ید قدرت دولتِ مهاجر و ذی‌نفعانش باقی است.

«جبران خسارت» نه یک کمک‌هزینه، که اعادۀ کار و ارزشِ به یغما رفته است
«جبران خسارت» نه از سرِ احساس گناه است، نه صدقه، و نه موضوعی برای مصالحه.
«جبران خسارت» یک مطالبۀ انقلابی است — مطالبۀ بازگرداندن ارزشی که در قرن‌ها برده‌داری، استعمار، آپارتاید و توسعه‌نیافتگی امپریالیستی، با قهر و اجبار از مردمان آفریقایی‌تبار ستانده شده است. این بحث، مسئلۀ احساسات نیست؛ حساب و کتابِ نسل‌کشی و انباشت است.

در جوهرۀ خود، جبران خسارت یک مطالبۀ طبقاتی است. مستقیماً از شناخت مارکسیستی نشئت می‌گیرد که کار، منبع تمام ارزش است. هر دلاری سود در نظام سرمایه‌داری از کارگر ربوده می‌شود، و هیچ کاری با چنان خشونت سیستماتیکی بی‌مزد نشده، با چنان ترتیبات سازمان‌یافته‌ای استثمار نگردیده و با چنان عمقی بنیان انباشت سرمایۀ غربی را فراهم نکرده است، جز کار آفریقایی‌تباران. جبران خسارت از مبارزۀ طبقاتی منحرف نمی‌شود — بلکه آن را روشن و شفاف می‌سازد. این مطالبه، ارزش اضافی را به ریشۀ تاریخی‌اش بازمی‌گرداند: برده‌داری، امپراتوری، و استخراج حیاتی مردمان سیاهپوست برای سرمایۀ سفید.
با برده‌داری آغاز می‌کنیم. از سال ۱۶۱۹ تا ۱۸۶۵، آفریقایی‌تبارهای به بردگی کشیده‌شده، ۲۴۶ سال در ایالات متحده بی‌مزد کار کردند. بر اساس اسناد بایگانی ملی آمریکا و پژوهش‌های «مؤسسۀ جهان سیاه»، میانگین ارزش بازار کار یک آفریقاییِ برده در اواسط قرن نوزدهم، حدود ۱۳,۰۰۰ دلار امروزی در سال برآورد می‌شود. این یعنی:

– ۱۲.۵ میلیون آفریقایی از فراز اقیانوس اطلس قاچاق شدند (که دست‌کم ۱۰.۷ میلیون نفر از «گذرگاه میانی» جان سالم به در بردند).
– در سال ۱۸۶۰، حدود ۴ میلیون آفریقاییِ برده در آمریکا وجود داشتند.
– تنها در همان یک سال، حداقل ۵۲ میلیارد دلار کار بی‌مزد به دست آمد.
– در طول ۲۴۶ سال، با احتساب بهره، اقتصاد آمریکا دست‌کم ۱۴.۲ تریلیون دلار دستمزد معوقه بدهکار است — بدون در نظر گرفتن جان‌های دزدیده شده، خانواده‌های متلاشی‌شده یا سودهای کلانی که از مشتقات پنبه، شکر و تنباکو حاصل شد.
اما این فقط نوک کوه یخی امپریالیستی است. «جبران خسارت» باید موارد زیر را نیز در بر گیرد:

– سود حاصل از ابدان آفریقایی به‌عنوان سرمایه: بردگان فقط کارگر نبودند — مالکیت به حساب می‌آمدند. غارتگران آن‌ها را رهن می‌گذاشتند، بیمه می‌کردند، و به عنوان وثیقه استفاده می‌نمودند. غول‌های مالی چون جی‌پی مورگان چِیس و نیویورک لایف مستقیماً از این سودها بهره بردند.

– تجارت و امور مالی امپریالیستی که بر پایۀ صادرات برده بنا شد: بانک‌ها، شرکت‌های کشتیرانی و بیمه‌های بریتانیایی و آمریکایی، ثروت‌های عظیمی از تجارت مبتنی بر برده‌داری اندوختند.

– انباشت سرمایه در اروپا و آمریکا: اریک ویلیامز و والتر رادنی نشان دادند که سود حاصل از تجارت برده، انقلاب صنعتی انگلستان را ممکن ساخت و پایه‌های سرمایه‌داری در آمریکا را بنا نهاد. این سودها طبقات کاملی از رانت‌خواران، سوداگران و سرمایه‌داران اولیه را خلق کرد.

– اراضی غصب‌شده از طریق ترور نژادی: پس از آزادی، به جوامع سیاه‌پوست زمین و غرامت وعده داده شد، اما به جای آن، نظام جیم کرو، لینچ، خط‌کشی قرمز (redlining) و غارت دولتی حاکم شد. فقط این غصب زمینِ نژادمحور بیش از ۳۰۰ میلیارد دلار برآورد می‌شود.

– محرومیت از برنامه‌های مولد ثروت: کهنه‌سربازان سیاهپوست از مزایای قانون «جی‌آی بیل» (GI Bill) محروم شدند. جوامع سیاه از دسترسی به تأمین اجتماعی، وام‌های مسکن دولتی (FHA) و سرمایه‌گذاری‌های عمومی طرح «نیو دیل» کنار گذاشته شدند. این محرومیت‌های ساختاری، در نسل‌های بعدی با احتساب بهره، به چندین تریلیون دلار بالغ می‌شود.

اگر این موارد را کنار هم بگذاریم، ایالات متحده و اروپای غربی دست‌کم ۲۰ تا ۳۰ تریلیون دلار به ملت آفریقایی‌تبار بدهکارند — و این یک برآورد محافظه‌کارانه است. برخی پژوهشگران با احتساب هزینۀ فرصت، غصب زمین، بهره‌های مرکب و توسعۀ نیافتگی جهانی، این رقم را به بیش از ۱۰۰ تریلیون دلار می‌رسانند.
و این‌ها تنها ارزش اقتصادی است.

آسیب روانی؟ نابودی فرهنگی؟ گسست هویت، زبان و پیوندهای خویشاوندی؟ ترور قرن‌ها پلیس، زندان، عقیم‌سازی اجباری و آینده‌های به سرقت رفتۀ مردمان سیاهپوست؟

جبران خسارت فقط پول نیست — برانداختن ساختاری است که بر دزدی بنا شده است. این مطالبه شامل اعادۀ اراضی، الغای نهادهای نژادپرست، تأمین مالی مدارس، درمانگاه‌ها و تعاونی‌های تحت کنترل سیاهان، و ساختن اقتصادی نوین در خدمت خودتعیینی آفریقایی‌تباران است.

جبران خسارت یک سیاست لیبرالی نیست. یک فرآیند انقلابی است — معکوس‌کردن اجباری انباشت سرمایه، رویارویی مستقیم با ثروت مهاجران، و بازتوزیع شالودۀ قدرت اقتصادی ایالات متحده و اروپا. این مطالبۀ قدرت است، نه ترحم.

پس، اگر خود را مارکسیست می‌خوانید و «جبران خسارت» را نادیده می‌گیرید، در واقع ارزش اضافی را به کلی از قلم انداخته‌اید. زیرا کار سیاه‌پوستان نه‌تنها جنوب را ساخت — بلکه شمال را ساخت، وال‌استریت را ساخت، و امپراتوری غرب را بنا نهاد.

اکنون زمان پرداخت این بدهی است.

دولتِ استعماریِ مهاجرنشین قابل اصلاح نیست — باید برانداخته شود
آرمان لیبرالی — و بی‌پرده بگوییم، بخش قابل توجهی از چپ سفیدپوست نیز در آن شریک است — این است که ایالات متحده را می‌توان از طریق اصلاحات سیاستی، سازمان‌دهی کارگری یا راهبردهای انتخاباتی به یک جامعۀ عادل، برابر و سوسیالیستی بدل کرد. اما این آرمان بر یک دروغ استوار است: اینکه آمریکا کشوری مانند سایر کشورهاست، نه آنچه واقعاً هست — یک امپراتوریِ استعماریِ مهاجرنشین که بر زمین‌های دزدی بنا شده، با تروریسم حفظ می‌شود و با استخراج جهانی تغذیه می‌گردد.
امپراتوری‌ها را اصلاح نمی‌کنند — برمی‌چینند.
دولت آمریکا یک ساختار بی‌طرف نیست که در انتظار تصاحب توسط نیروهای مترقی باشد. این دولت یک ماشین استعماری است — قانون اساسی‌اش در کورۀ برده‌داری ریخته شده، قلمرو‌اش با نسل‌کشی گسترش یافته، اقتصادش بر سرمایه‌داری نژادمحور استوار است، و ارتش‌اش برای دفاع از مالکیت خصوصی در مقیاس جهانی طراحی شده است. مرزهایش حصارهای امپریالیستی‌اند، دادگاه‌هایش ابزار غصب زمین‌اند، پلیس‌اش مدیران مسلحِ مستعمرۀ داخلی‌اند. کارکردش نمایندگی مردم نیست — سرکوب آنان است.

با این وجود، مارکسیست‌های سفیدپوست به صورت تاریخی اصرار داشته‌اند که طبقۀ کارگر را تنها در کارخانه جست‌وجو کنند — بی‌آنکه به آنچه پیش‌تر آمده، بیندیشند.

اُمالی یِشیتِلا، رئیس کمیتۀ آفریقایی‌های متحد، سال‌هاست این خلأ ایدئولوژیک را افشا می‌کند. او یادآور می‌شود که استثمار از خط مونتاژ آغاز نمی‌شود — بلکه از معادن، مزارع، کشتی‌های برده و محدوده‌های بومی آغاز می‌شود. پیش از آنکه رابطۀ مزدی در کار باشد، یک نظام جهانی از دزدی، اجبار و استخراج استعماری حاکم است. کارگر کارخانۀ دیترویت وجود دارد، چون کودکان آفریقایی مواد معدنی را از خاک کنگو استخراج کرده‌اند. دستمزد به‌واسطۀ یک زنجیرۀ بی‌پایان و بی‌نام از خشونت امپریالیستی ممکن می‌شود.
مارکس حق می‌گفت: تمام ارزش از کار حاصل می‌شود.
اُمالی این نکته را ظریف‌تر بیان می‌کند — و یادآور می‌شود که کارِ بیش‌از‌همۀ استثمارشده نه تنها کم‌مزد، بلکه بی‌مزد است؛ نه فقط بی‌حفاظ، بلکه مجرمانه قلمداد شده است؛ و نه در کارخانه‌های غربی، بلکه در مزارع، زندان‌ها، مناطق فرآوری و مناطق استخراج در گستره‌ای از آفریقا تا آپالاچیا. این همان کاری است که جهان را ساخت و همچنان پایۀ هرم امپریالیسم است.
به همین دلیل است که «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» با قدرت دولتی آمریکا سازگاری ندارند.

زیرا برای بقای دولت مهاجر، این مطالبات باید رد شوند.
بازگرداندن زمین یعنی اعتراف به آنکه این زمین هرگز متعلق به دولت نبوده است.
پرداخت جبران خسارت یعنی اعتراف به آنکه کل نظام بر جنایتی قرن‌دراز بنا شده است.
و این اعتراف، آغاز گسستن کامل ساختار مشروعیت سرمایه است.
از این منظر، خودِ این مطالبات شورشی‌اند.
آن‌ها نه به علائم سرکوب، بلکه به هستۀ اصلی آن ضربه می‌زنند — به داربست حقوقی، سرزمینی و اقتصادیِ سلطۀ مهاجر. این اصلاح نیست؛ گسست است.
تاریخ انقلاب‌های جهان گواه این امر است. در کوبا، اصلاح ارضی و مبارزۀ ضداستعماری از هم جدایی‌ناپذیر بودند. در زیمبابوه، بازگرداندن زمین به کشاورزان سیاهپوست خط قرمزی بود که خشم غرب را برانگیخت. در ویتنام، الجزایر، موزامبیک، و بورکینافاسو، پروژۀ سوسیالیستی نه با برنامه‌های انتزاعی، بلکه با استعمارزدایی به مثابۀ مبارزۀ طبقاتی آغاز شد.
با این وجود، بسیاری از چپ‌های آمریکایی همچنان می‌پندارند که می‌توان از این مرحله عبور کرد. که می‌توان زمینِ دزدی را بدون بازگرداندن، اشتراکی ساخت. که می‌توان مازاد را بدون جبران دزدی بازتوزیع کرد. که می‌توان سوسیالیسم ساخت بی‌آنکه با تناقض بنیادین رویارو شد:
این نه فقط یک دولت سرمایه‌داری، بلکه یک دولت استعماری است.
آمریکا یک دموکراسیِ شکست‌خورده نیست؛ یک امپراتوریِ موفق است.
نهادهایش هرگز برای آزادی ساخته نشده‌اند — برای تثبیت برتری مهاجران خلق شده‌اند.
آن‌ها را به سوی عدالت باز نمی‌گردانید — برمی‌چینیدشان.
پس، پرسش این نیست که «آیا می‌توان دولت را اصلاح کرد؟»
پرسش این است: «آیا قدرتی خواهیم ساخت که آن را نابود کند؟»
و این کار نه در رویاهای شورشی انتزاعی، بلکه از راه مبارزۀ سخت، به رهبری مستعمره‌شدگان، با سوخت طبقۀ کارگر، و با هدایت حقایقی که در ابتدا باید پذیرفت، ساخته خواهد شد:
این زمین متعلق به ما نیست که بر آن حکومت کنیم — باید بازگردانده شود.
این ثروت متعلق به ما نیست که آن را مدیریت کنیم — باید بازتوزیع گردد.
این دولت متعلق به ما نیست که آن را تصرف کنیم — باید برچیده شود.
انتقادات «چپ سفیدپوست» — و چرا نادرست‌اند

کافی‌ست مدتی را در محافل چپِ سفیدپوست بگذرانید تا با اعتراضات معمول علیه «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» روبرو شوید؛ همۀ این ایرادات با اصطلاحات مارکسیستیِ پرطمطراق بیان می‌شوند، اما در زیر این جملات، همان اضطراب قدیمیِ مستعمره‌نشین موج می‌زند: ترس از دست‌دادن جایگاه، ترس از بازچینش قدرت، و ترس از انقلابی که آن‌ها در کانونش قرار نگیرند. بیایید این اعتراضات را یک‌به‌یک بررسی کنیم — و حقیقت پنهان در آن‌ها را برملا سازیم.
اعتراض ۱: «این مطالبات تفرقه‌افکن است.»

تفرقه‌افکن آن است که جنبش سوسیالیستی را بر انکار نسل‌کشی بنا نهید. تفرقه‌افکن آن است که وانمود کنید «وحدت» ممکن است، بی‌آنکه به ریشۀ پیدایش کشور — یعنی دزدی خشونت‌بار زمین و کار — پرداخته شود. انقلاب با سانسور تناقض آغاز نمی‌شود؛ با رویارویی با آن آغاز می‌شود. وحدت بی‌عدالت ممکن نیست — و عدالت بیِ بازگرداندن دزدی ممکن نیست.

اعتراض ۲: «فاقد بُعد طبقاتی است.»

این محبوب‌ترین ایراد «کاهش‌گرایان طبقه» است؛ همان کسانی که دائم از مارکس نقل می‌کنند اما اصل ابتدایی را درنمی‌یابند: تمام ارزش از کار حاصل می‌شود و هر ثروت سرمایه‌داری، کارِ ربوده‌شده‌ای است که در مالکیت و سود متبلور گشته است. جبران خسارت، مطالبۀ طبقاتی‌ای است که ریشه در استثمار مفرط کار آفریقایی دارد؛ اعادۀ اراضی، مطالبۀ طبقاتی‌ای است که ریشه در محروم‌سازی اجباری ملت‌های بومی دارد. این‌ها «مسائل حاشیه‌ای» نیستند — بلکه خط مقدم جنگ طبقاتی در یک دولتِ مستعمره‌اند.

اعتراض ۳: «باعث بیگانگی طبقۀ کارگر می‌شود.»

طبقۀ کارگرِ کدام؟ همان طبقه‌ای که از زمینِ دزدی و کارِ ارزان جهانی سود می‌برد؟ همان که به صورت تاریخی برای تثبیت جایگاه خود در درون امپراتوری، با برتری سفید هم‌راستا شده است؟ اگر انقلاب شما نیازمند دل‌جویی از غرایزِ واکنشیِ مهاجران است، آنچه در اختیار دارید انقلاب نیست — یک کارزار روابط عمومی است. طبقۀ کارگر یک شیء مقدس نیست؛ ساختاری پرتناقض، لایه‌لایه و تاریخاً دوقطبی است. با چرب‌زبانی متحول نمی‌شود؛ با مبارزه و آموزش سیاسی متحول می‌گردد.

اعتراض ۴: «این سیاست هویتی است.»

سیاست هویتی آن است که شرکت‌های چندملیتی بمب‌های رنگین‌کمانی بفروشند و نامش را پیشروی بگذارند. «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» نه دربارۀ «هویت»، بلکه دربارۀ قدرت مادی هستند. دربارۀ برانداختن بنیاد اقتصادی، سیاسی و سرزمینیِ استعمار مهاجرند. هم‌سنگ‌کردن مطالبات انقلابی خودگردانی با نمادهای نولیبرالی، یا نیرنگ است یا جهل عمیق.

اعتراض ۵: «پس تکلیف کارگران سفید چه می‌شود؟»

این واکنشِ وحشت‌زدۀ طبقه‌ای است که به نشستن در مرکز عادت کرده است. پاسخ روشن است: کارگران سفید می‌توانند در انقلاب سهیم شوند — به شرط گسستن از مستعمره‌نشینی. یعنی حمایت از اعادۀ اراضی، حمایت از جبران خسارت، و تسلیم به رهبری پرولتاریای مستعمره‌شده. این «کنار گذاشتن» نیست — این دیالکتیک است. انقلاب جلسۀ روان‌درمانی برای وجدان مهاجر نیست؛ انتقال قدرت است.

هر یک از این اعتراضات یک نکته را آشکار می‌سازد: ترس از دست‌دادن کنترل.
اما سوسیالیسم برای حفظ کنترل نیست — برای ساختن جهانی بی‌سلطه است. و این با گسستن از ساختارهایی — اقتصادی، ایدئولوژیک، سرزمینی — آغاز می‌شود که به مهاجران قدرت بخشیده است.

پس وقتی کسی گفت اعادۀ اراضی و جبران خسارت «مبارزۀ طبقاتی» نیست،
از او بپرس: چه طبقه‌ای زمین را تصاحب کرده است؟
از او بپرس: چه کسی ثروت را ساخته است؟
از او بپرس: تو در کدام سوی این شکاف ایستاده‌ای؟

زیرا مستعمره‌شدگان منتظر اجازه نمی‌مانند؛ مبارزه همین حالا در جریان است.
راهبرد انقلابی: «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» در عمل چه می‌کنند
این دو مطالبه صرفاً شعار نیستند — بلکه راهبردهایی انقلابی هستند. مداخلاتی ساختاری برای برچیدن بنیان‌های استعمار-مهاجر و سرمایه‌داری آمریکا و انتقال قدرت به مستعمره‌شدگان. اگر این مطالبات جدی گرفته شوند و با انضباط دنبال گردند، بیش از هر شعار انتزاعیِ «مبارزۀ طبقاتی»، بر پیکر امپریالیسم گسست ایجاد خواهند کرد.

حزب سوسیالیستی مردم آفریقا (APSP) دهه‌هاست که این موضوع را روشن کرده است. به رهبری رئیس اُمالی یشیتِلا، APSP جبران خسارت را به عنوان مطالبه‌ای مشخص و طبقاتی پیش برده — نه صدقه، بلکه «بازگرداندن سازمان‌یافتۀ ارزشِ دزدیده‌شدۀ آفریقایی.» راهبرد آنان تضرع به طبقۀ حاکم نیست؛ ساختن قدرت دوگانه است که در خودگردانی طبقۀ کارگر آفریقایی ریشه دارد: توسعۀ اقتصادی به رهبری سیاهان، سازمان‌دهی سیاسی و همبستگی بین‌المللی با آفریقا و دیاسپورا.

جنبش همبستگی اوهورو (Uhuru) — متشکل از انقلابیون سفیدپوست تحت رهبری APSP — یکی از نمونه‌های نادر در آمریکاست که بازپرداخت مادیِ جبران خسارت به جامعۀ آفریقایی را اصل کار خود قرار داده است. نه به عنوان عمل خیرخواهانه یا تسکین گناه، بلکه اصلاح انقلابی خویشتن: بازگرداندن منابع دزدی‌شده به دست آفریقایی‌ها، به رهبری آفریقایی‌ها، برای ساختن قدرت آفریقایی. این است جبران خسارت در عمل؛ این است همبستگی انقلابی در صحنه.

در سوی مقاومت بومی، مطالبۀ «اعادۀ اراضی» توسط تشکل‌هایی چون ان‌دی‌ان کالکتیو (NDN Collective)، ملت سرخ (the Red Nation) و طیف وسیعی از رهبری‌های سنتی و انقلابی بومی در سراسر «سرزمین لاک‌پشت» پیگیری می‌شود. از ایستادگی در «ایستادینگ راک»، تا دفاع از اماکن مقدس و خاک «وِت‌سو وِتِن»، تا بازپس‌گیری زمین در شهرها و مطالبۀ برچیدن کوه راشمور — «اعادۀ اراضی» یک هشتگ نیست؛ جنبشی سازمان‌یافته برای برانداختن کنترل مهاجران و بازگرداندن حاکمیت بومی بر سرزمین‌های غصب‌شده است.
این مبارزات صرفاً دفاعی نیستند؛ بدیل می‌سازند.

اعادۀ اراضی یعنی حاکمیت غذایی بومی، بازگشت سرزمین‌های مادری، مدیریت جمعی زمین، و بازسازی نظام‌های حکومتی مبتنی بر ارزش‌های رابطه‌ای و غیرسرمایه‌داری. یعنی خلع‌سلاح دولت استعماری از کنترل زمین، آب و حیات — و جایگزینی آن با خودگردانی، کرامت و بقای بومی.

در کنار هم، «اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» این اثرات را خواهند داشت:
– شکستن انحصار مالکیت مهاجران سفیدپوست بر زمین و سرمایه.
– بازتوزیع منابع به سوی جوامع مستعمره‌شده‌ای که به صورت ساختاری از انباشت و کنترل کنار گذاشته شده‌اند.
– درهم‌شکستن بنیان‌های ایدئولوژیک مشروعیت آمریکا به عنوان یک «دموکراسی».
– تضعیف اشرافیت کارگری و طبقۀ متوسط سفیدپوست که پایۀ امپریالیسم آمریکا هستند.
– ساخت نهادهای قدرت دوگانه بیرون از کنترل دولت — تعاونی‌ها، مدارس، نظام‌های سلامت و نیروهای دفاعی به رهبری سیاهان و بومیان.
– بازگرداندن رهبری طبقۀ کارگر مستعمره‌شده به مرکز فرآیند انقلابی.
خلاصه: این مطالبات، حواس‌پرتی از انقلاب نیستند؛ خودِ انقلاب‌اند وقتی که به درستی فهمیده و عملی شوند. این مطالبات، نظریه را با راهبرد پیوند می‌زنند؛ مارکسیسم را به عمل ضداستعماری تبدیل می‌کنند؛ و امکان گسست واقعی را می‌دهند — نه در زبان، بلکه در ساختارهایی که نظام سرمایه‌داری را سرپا نگه داشته‌اند.

اگر چپ سفیدپوست نیمی از زمانی را که صرف بحث دربارۀ سوسیالیسم تاریخی اروپا می‌کند، صرف مطالعۀ برنامه‌های APSP یا ملت سرخ می‌کرد، می‌فهمید که پیشرفته‌ترین اندیشۀ انقلابی امروز آمریکا از دل مستعمره‌شدگان می‌آید. سازمانی، منضبط، و همین حالا در حال ساختن آینده در ویرانه‌های امپراتوری است.

وظیفۀ انقلابیون اصول‌گرا — به‌ویژه آنان که در میان جمعیت مهاجر زاده شده‌اند — این است که وارد این برنامه شوند، نه اینکه آن را تغییر دهند یا مصادره کنند، بلکه به صورت مادی، سیاسی و راهبردی از آن حمایت کنند.
نتیجه‌گیری: هیچ سوسیالیسمی بی‌ استعمارزدایی وجود ندارد

تعارف را کنار بگذاریم.
با ملاحظه سخن نگوییم.
انقلابی سخن بگوییم:
هیچ سوسیالیسمی بی‌ استعمارزدایی نیست.
هیچ جمهوری کارگری‌ای بر جنازۀ نسل‌کشی بنا نمی‌شود.
هیچ دموکراسی مردمی‌ای بر سرزمین‌های غصب‌شده شکل نمی‌گیرد.
هیچ رهایی طبقاتی‌ای میسر نیست، بی‌بازگرداندن آنچه با زور، فریب و خون ربوده شده است.

«اعادۀ اراضی» و «جبران خسارت» موضوعات فرعی نیستند؛ «پس از انقلاب» نیز نیستند؛
خودِ انقلاب‌اند — زیرا به قلب امپراتوری می‌زنند: انباشت سرمایه از طریق فتوحات.
چشم بستن بر آن‌ها یعنی جانب فاتحان را گرفتن.
کم‌اهمیت جلوه دادن آن‌ها یعنی ستایش از بنیان انگلیِ ثروت مهاجران.
به تعویق انداختن آن‌ها یعنی به مستعمره‌شدگان گفتن: «نوبت شما بعداً می‌رسد — بگذارید غارت‌مان را به پایان برسانیم.»

اگر ادعای مارکسیستی دارید، تا انتهای منطق آن پیش بروید.
مارکس گفت: تمام ارزش از کار حاصل می‌شود.
پس مسیرِ ارزش را دنبال کنید — از مزارع شکرِ هائیتی تا کشتزارهای پنبه‌ی می‌سی‌سی‌پی، از بیرون راندن در «راه اشک» تا زندان‌های انبوهِ جان‌های سیاه و قهوه‌ای.
اگر کار منبع ارزش است و زمین منبع حیات است، سوسیالیسم باید با بازگرداندن هر دو آغاز شود.
این بحث، بحثِ گناه نیست؛ بحثِ قدرت است — اینکه چه کسی آن را دارد، چه کسی آن را ساخته، و چه کسی باید آن را بازپس گیرد.
مردمان سیاه، بومی و مستعمره‌شده به دنبال تشخیص هویت نیستند؛ جبران، خودگردانی و کنترل بر منابع، سرزمین و آیندۀ خویش را می‌طلبند.
پس، اگر چشم‌انداز سوسیالیستی شما «اعادۀ اراضی» را در بر نمی‌گیرد، دروغی بیش نیست.
اگر «جبران خسارت» را شامل نمی‌شود، دزدی در پوشش انقلاب است.
اگر آرامش مهاجران را بر رهایی مستعمره‌شدگان مقدم می‌دارد، اصلاح‌طلبی با رژِ سرخ است.
آینده را با التماس به فرشتگانِ بهترِ امپراتوری نمی‌سازند؛
در مبارزه ساخته خواهد شد — به رهبری مستعمره‌شدگان، به پشتیبانیِ «نافرمانان» طبقۀ مهاجر، و به روشنیِ انقلابی که در اینجا آغاز می‌شود:
اعادۀ اراضی قابل چانه‌زنی نیست.
جبران خسارت قابل مذاکره نیست.
استعمارزدایی نمادین نیست — ساختاری، مادی و غیرقابل بازگشت است.
ما در جستجوی یک امپراتوری سرخ‌پوش نیستیم؛
در جستجوی فروپاشی آن هستیم —
و در جای آن، زندگی‌هایی نوین:
ریشه‌دار در عدالت، در حاکمیت، در سوسیالیسمی که از همان‌جا که باید آغاز می‌شود — با بازگرداندن دزدی، و با حساب‌کشی‌ای که انقلاب را واقعی می‌سازد.
هیچ سوسیالیسمی بر سرزمین‌های غصب‌شده ممکن نیست.
هیچ انقلابی بی‌جبران خسارت ممکن نیست.
هیچ آینده‌ای بی‌ استعمارزدایی در کار نیست.


没有归还土地,就没有真正的社会主义 


论土地归还与赔偿作为革命的先决条件


在美国这样的定居殖民帝国中,任何忽视土地归还(Land Back)和赔偿(Reparations)的社会主义构想,本质上都无法突破殖民体系的根基。社会主义不能建立在被掠夺的土地之上,也不能无视资本原始积累背后的血腥历史——对原住民的系统性驱逐与种族灭绝、对非洲人民长达数百年的奴役与剥削,正是今日美国财富、权力与国家结构的真实起点。


马克思主义明确指出:土地是生产资料的基础,劳动是价值的唯一源泉。然而在美国,土地自建国之初就是通过暴力侵占获得的,而劳动则长期建立在无偿奴役之上。因此,若社会主义运动不首先解决“土地属于谁”和“财富从何而来”这两个根本问题,就不过是试图在殖民废墟上粉饰一座“红色宫殿”,其结果只能是维护既有压迫结构的变相改良。


土地归还不是象征,而是对生产资料的再分配 
“土地归还”并非文化道歉或仪式性承认,而是要求将被窃取的领土、水源与资源实质性地交还给原住民民族。在殖民者到来之前,北美大陆上的许多原住民社会早已实践着土地公有、集体劳动、资源共享的生活方式——没有私有制,没有阶级压迫,没有警察与监狱。这种社会组织形式,本身就是对资本主义逻辑的现实否定。正因如此,殖民者不仅掠夺土地,更系统性摧毁这些社会结构,以消除“另一种可能世界”的存在证据。


因此,支持土地归还,就是支持恢复被暴力中断的、具有社会主义雏形的社会实践。这不仅是正义诉求,更是对资本主义私有制根基的直接挑战。真正的社会主义者若反对土地归还,就等于默认殖民者对土地的“合法”占有,这与马克思主义反对私有制的原则自相矛盾。


赔偿不是施舍,而是对无偿劳动的历史清算 
同样,“赔偿”绝非道德忏悔或慈善行为,而是对数百年被剥夺劳动价值的物质追索。从1619年首批非洲人被贩卖至北美,到1865年奴隶制名义废除,近250年间,数百万非洲人被迫无偿劳动。据保守估算,仅美国一国,因奴隶劳动所积累的未支付工资、衍生利润(如棉花、烟草、金融业)及后续系统性剥夺(如吉姆·克劳法、红线歧视、塔尔萨大屠杀等),其总价值高达数十万亿美元。


这笔财富不仅构建了美国南方种植园经济,更直接推动了北方工业化、华尔街金融体系乃至整个西方资本主义的崛起。因此,赔偿不是“分福利”,而是将被窃取的剩余价值归还给其真正创造者——非洲裔人民及其后代。这是马克思主义“劳动创造价值”原理在历史现实中的必然推论。


美国不是普通国家,而是殖民帝国 
必须清醒认识到:美国并非一个可以通过选举或政策改革“改造”为社会主义的普通民族国家,而是一个建立在种族灭绝、奴隶制和全球掠夺基础上的定居殖民帝国。其宪法承认奴隶制,其西进运动依赖对原住民的屠杀,其经济命脉扎根于种族资本主义,其军事机器服务于全球资源控制。在这种结构中,“国家”本身即是压迫工具,而非中立平台。


因此,幻想通过接管现有国家机器来实现社会主义,是严重脱离实际的。真正的革命必须从瓦解殖民结构开始——归还土地、赔偿损失、废除种族等级制度、支持被压迫民族的自决权。唯有如此,才能打破白人定居者对生产资料与政治权力的垄断,为真正的人民民主开辟道路。


阶级斗争必须包含反殖民维度 
一些左翼人士错误地将土地归还与赔偿视为“身份政治”或“分裂阶级团结”,这是对马克思主义的片面理解。在殖民社会中,阶级矛盾与民族压迫紧密交织。原住民不是“少数群体”,而是被殖民的民族;非洲裔人民不是“边缘劳工”,而是被系统性剥夺生产资料与历史主体性的被压迫民族。他们的斗争,本身就是最尖锐的阶级斗争。


真正的无产阶级国际主义,要求白人左翼放弃“中心地位”的幻想,转而支持被殖民民族的领导权。正如古巴、越南、阿尔及利亚等国的革命经验所示:社会主义必须与反殖民斗争紧密结合,否则就只是帝国主义内部的改良游戏。


结语:社会主义必须始于归还 
归还土地,不是选择,而是义务; 
赔偿损失,不是恩赐,而是正义; 
去殖民化,不是口号,而是行动。


若你的社会主义蓝图中没有原住民的主权,没有非洲裔人民的经济自主,没有对殖民历史的彻底清算,那么你所构想的,不过是一个披着红旗的帝国残影。真正的社会主义,必须从归还被窃取的一切开始——因为没有正义的根基,就没有未来的可能。


没有归还,就没有社会主义; 
没有赔偿,就没有解放; 
没有去殖民化,就没有革命。