
نشست «اندیشکده ۲۰۲۵» | ژانگ ویوی: چرا نظریۀ «دولت-تمدن» امکان پیشبینیهای سیاسی نسبتاً دقیق را به ما میدهد؟
ژانگ ویوی، عضو شورای مرکزی «مؤسسۀ اندیشۀ ملی» و رئیس «مؤسسۀ چینشناسی دانشگاه فودان»
ترجمه مجله جنوب جهانی
۱۶ اکتبر ۲۰۲۵، «اندیشکده ۲۰۲۵» به همت «مؤسسۀ چینشناسی دانشگاه فودان»، فصلنامۀ «شرقشناسی»، وبسایت «گوانچا»، شرکت «دیلانگکلچر» و «مؤسسۀ راهبردی چونچیو» در شانگهای برگزار شد. این نشست همزمان بود با دهمین سالگرد تأسیس مؤسسۀ چینشناسی دانشگاه فودان. پانزده سال پیش، ژانگ ویوی اصطلاح «دولت-تمدن» را مطرح کرد؛ در آن زمان، بسیاری در بیرون آن را به چالش کشیدند. اکنون، پس از یک دهه فعالیت مؤسسه، این نظریه نهتنها ایستاده، بلکه در سطح جهانی خریدار یافته است.
متن زیر سخنرانی ژانگ ویوی در این نشست است؛ در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد.
به حاضران در «اندیشکده ۲۰۲۵» بروشوری با عنوان «پیشبینیهای راهبردی ما نسبتاً دقیق است» دادیم؛ متن سخنرانی سیصدمین برنامۀ «این همان چین است». پیشبینیهای ما از رویدادهای بزرگ داخلی و خارجی، بسیار از اکثر اندیشکدهها و صاحبنظران غربی درستتر از آب درآمده است. این دقت، بیارتباط با چارچوب «دولت-تمدن» نیست.
پانزده سال پیش که نظریۀ دولت-تمدن شکل گرفت، رسانههای جریاناصلی غرب آن را حس کردند اما عموماً نخنما دانستند. امروزه کشورهای بزرگ غیرغربی — از روسیه و هند تا ترکیه — آشکارا خود را «دولت-تمدن» مینامند و این گفتمان به یکی از روایتهای مسلط سیاست جهانی بدل شده است.
هفتهنامۀ «اکونومیست» (ژانویۀ ۲۰۲۰) نوشت: «قرن بیستم، عصر دولت-ملت بود؛ قرن بیستویکم، قرن دولت-تمدن است». این اصطلاح از برج عاج دانشگاهی بیرون آمده و اکنون بر گفتمان و انتخابهای راهبردی جهانی اثر میگذارد.
چرا نظریۀ دولت-تمدن امکان پیشبینی نسبتاً دقیق به ما میدهد؟
پاسخ کوتاه: این نظریه، روایتهای بنیادین غرب — دولت-ملت، لیبرالیسم، «غربمحوری» و «پایان تاریخ» — را وارونه میکند. وقتی از اسارت این گفتمانها رهایی یابیم، سادهتر به «واقعگراییِ مطلق» بازمیگردیم؛ یعنی نزدیکتر به حقیقت.
در سه سطح «نظام شناخت»، «نظام معرفت» و «منطق زیرین»، اهمیت این نظریه را میتوان چنین خلاصه کرد:
۱) نظام شناخت نو
آریس رووسینوس، نویسندۀ بریتانیایی، در مقالهای با عنوان «خیزش ناایستادنی دولت-تمدنها» مینویسد: «ایدهٔ دولت-تمدن از چین تا هند و از روسیه تا ترکیه را فراگرفته و پیروزی ادعایی دموکراسی لیبرال غربی در نیمهٔ دوم قرن بیستم را کاملاً وارونه کرده است». او از کتاب من («چینِ مهیب: خیزش یک دولت-تمدن») نقل میکند:
«ژانگ ویوی، پژوهشگر چینی، به غرب افولکرده مینگرد و با خونسردی میگوید: اگر امپراتوری روم فرونپاشیده و تبدیل به دولت مدرن میشد، اروپا نیز میتوانست یک دولت-تمدنِ قابلتوجه باشد؛ اما این مجرد یک فرض تاریخی است».
بهعبارتی، «دولت-تمدن» شکلی بالاتر از «دولت-ملت» است. در رقابت فزایندۀ اقتصادی-فناوری، کشورها برای بهدستآوردن مقیاس بیشتر به همگراییِ فراتر از ملت روی میآورند؛ یکپارچگی زبانی، سرزمینی، نهادی، همبستگی اجتماعی و بازار واحد باکیفیت، همگی «همگرایی تمدنی» و حتی «ساختن دولت-تمدن» را میطلبند؛ جریانی تاریخی که ارادۀ اشخاص در آن نقشی ندارد.
جملۀ پراستناد دیگر کتاب من این است: «دولت-تمدن میتواند همهٔ فضیلتهای تمدنهای دیگر را بیاموزد بیآنکه هویت خویش را از دست بدهد، و به تمدن جهانی همۀ نوآوریها را عرضه کند؛ زیرا خود یک “تمدن اصیل درونزا” است که پیوسته مختصات تازه میآفریند».
یعنی هر کشوری باید با توجه به فرهنگ، تاریخ و شرایط بومیِ خود، مسیر موفقیت را جستوجو کند، نه آنکه سرِ تعظیم در برابر «ارزشهای جهانی» تعریفشده از سوی غرب فرود آورد. این روایت، نهتنها گفتمان دولت-ملت و «ارزشهای جهانی» را فرو میریزد، بلکه منطق زیرین آنها — «غربمحوری» و «پایان تاریخ» — را نیز از ریشه میکَند.
این «رهایی فکری» نوعی «غیراستعماریسازی ذهن» است؛ ویژگی بنیادیناش «واقعگرایی مطلق» است: از سرچشمه گفتمان غرب — از جمله شاخصهای غربی — را وارونه میکند و گفتمان چینی میسازد؛ ضربهای «کاهشمرتبه» به حریف.
نمونه: وقتی شاخصهای ساختۀ تجربه و نظریۀ غربی را زیر سؤال میبریم، پیشبینیهایمان از غربیها دقیقتر میشود. مجموعۀ شاخصهای تولید ناخالص داخلی آمریکا را که بازخوانی کردیم، زودتر نتیجه گرفتیم که اقتصاد واقعی چین از آمریکا بزرگتر است و وابستگی اقتصاد آمریکا به چین بیشتر است تا بالعکس. از همینرو، در آغاز «جنگ تجاری» پیشبینی کردیم آمریکا در جنگ تعرفهای و تجاری با چین باز خواهد باخت.
ما شاخصهای نوینی طراحی کردیم؛ از منطق «مردممحور» آغاز کردیم و پنج شاخصِ مهم برای مردم — دارایی خالص خانوار، امید به زندگی، مرگومیر نوزادان، امنیت عمومی و زیرساخت — را برگزیدیم؛ سپس بخشهای توسعهیافتۀ دو کشور (مثلاً شانگهای و نیویورک) و بخشهای کمترتوسعهیافته (سینکیانگ و میسیسیپی) را مقایسه کردیم؛ نتیجهای قابلاتکا بهدست آمد.
۲) نظام معرفت نو
نظریۀ دولت-تمدن، با ویژگی «زدودن غربمحوری»، نظام معرفتی نسبتاً یکپارچهای ساخته است: مسیر چین، الگوی چین، مفهوم چین، نوینسازی چینی، فرازونشیب تمدن چین و نوینسازیای که این تمدن نمایندگی میکند. با این چارچوب که تحلیل کنیم، نتایجمان معمولاً «هشتاددرصد به بالا» درست از آب درمیآید.
مثال: پیشبینی ما از «بهار عربی» که «به زمستان عربی» بدل خواهد شد، بر این پایه بود که مفهوم چینی «آبوتاب ناپذیری» صدق میکند: «آب» یعنی فرهنگ نافذ؛ فرهنگ دینی جهان عرب در جان مردم ریشه دارد و نظام غربی نمیتواند آن را تغییر دهد. «خاک» یعنی بستر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جهان عرب با غرب زمینتاآسمان تفاوت دارد؛ بنابراین کپیبرداریِ نظام سیاسی غربی محکوم به شکست است.
ما همچنین گفتیم: الگوی «گزینش+انتخاب» چین از الگوی صرفاً انتخاباتی غرب جلوتر است؛ ترکیب «ارادۀ عمومی» و «ارادۀ قلبی» از اتکای صرف به «رأی عمومی» غربی کارآمدتر است؛ الگوی «حزب منافع ملی» از «حزب منافع بخشی» غربی پیشی میگیرد؛ مفهوم «وحدت سودمند» بر «تفرقهبینداز و حکومت کن» غربی غلبه دارد؛ و اقتصاد «ترکیبی» چین بر نولیبرالیسم غربی برتری دارد. این روایتها در داخل و خارج اثر گذاشته و در پیشبینیهای راهبردی ما نقش ایفا کرده است؛ بهگونهای که مؤسسۀ ما به یکی از مهمترین اندیشکدههای تأمینکنندۀ «محصول فکری و گفتاری» برای جهان جنوب بدل شده است.
۳) منطق زیرین نو
دولت-تمدن، دانشِ ریشهکن کندوکاو است؛ بر «منطق زیرین» متمرکز میشود. منطق زیرین «پایان تاریخ» خطی است: جامعه باید از «جامعۀ تمامیتخواه» به «جامعۀ اقتدارگرا» و سپس به «جامعۀ دموکراتیک» برسد.
منطق زیرین دولت-تمدن کاملاً متفاوت است:
ـ چین در طول تاریخ مدتها از غرب جلوتر بود؛ دلایل عمیقی داشت (دلیل یک).
ـ از قرن هجدهم عقب افتاد؛ انقلاب صنعتی را از دست داد؛ درسهای سنگینی گرفت.
ـ اکنون با الگویی منحصربهفرد جبران کرده و در حوزههایی از غرب و الگوی غربی سبقت گرفته؛ دلایل عمیقی دارد (دلیل دو).
دلیل یک و دو با یکدیگر «ارتباط ارثبری-توسعهای» دارند؛ این همان منطق زیرین دولت-تمدن است. بهعبارت دیگر، علت پیشیگرفتن تاریخی چین از غرب و علت «سبقتگرفتن» امروزش مرتبطاند؛ این ارتباط در فضای رقابت بینالمللیِ کاملاً باز رخ داده است. ازاینرو، بارها گفتهام الگوی چین بینقص نیست، اما با زمان پیش میرود؛ میتواند فضیلتهای دیگران را بیاموزد بیآنکه خویش را باز ببازد؛ بنابراین همین الگوی کنونی نیز در مقایسهای جهانی، بهویژه در برابر الگوی غربی، دوام میآورد.
نمونه: اندیشۀ «مردممحور» همواره در سنت حکمرانی چین حضور داشته است. «مردم بنیان کشورند؛ بنیان استوار است، کشور آرام»؛ ویژگیاش توجه به توسعه است. یکی از رموز موفقیت امروز چین آن است که دولت در صدر برنامههایش «بهبود معیشت از راه توسعۀ پرشتاب» قرار میدهد؛ در حالی که در نظام سیاسی غرب، طراحیِ نهادها عملاً ربطی به «توسعه» ندارد؛ در غرب نسلها با یکدیگر میجنگند، در چین نسلها پشت سر هم کار میکنند؛ از همینرو چین بزرگترین معجزۀ ریشهکنی فقر در تاریخ بشر را آفرید و بزرگترین طبقۀ متوسط جهان را پدید آورد.
یکی از دلایل شکست فزایندۀ الگوی غرب در بسیاری از کشورها آن است که این الگو به جدالهای بیپایان سیاسی، چرخش بیحاصل دستگاه سیاسی، ناتوانی در حکمرانی پایه و نومیدی در بهبود معیشت منتهی میشود. با اتکا به پارادایم «حکومت خوب در برابر حکومت بد» که از درون نظریۀ دولتـتمدن برآمده، نه تکبعدیِ «دموکراسی در برابر استبداد» غربی، تزلزل ساختار حکمرانی محلی آمریکا را زودتر دیدیم؛ آنجا که بسیاری همهگیری کووید۱۹ را «چرنوبیل چین» میخواندند، ما گفتیم احتمالاً این نخستین «چرنوبیل آمریکا» است.
نمونۀ دیگر: در بحران اوکراین و بحران هنگکنگ نیز پیشبینیهای نسبتاً درستی داشتیم. اوکراین و هنگکنگ هر دو در «مرز دو تمدن» قرار دارند؛ منطق زیرین چنین مناطقی آن است که یا «پلی برای گفتوگوی تمدنها» میشوند یا «سنگر تقابل تمدنها». اوکراین گزینۀ دوم را برگزید و به «مهره»ای بدل شد که اکنون در آستانۀ «مهرۀ سوخته» شدن است؛ قانون امنیت ملی هنگکنگ نیز بزرگترین اهمیتش آن بود که این سرنوشت را بر سرِ هنگکنگ آوار نکرد.
سخن را اینجا میبندم؛ منتقدانم را به نقد دعوت میکنم. سپاس!

