کمون و جوامع در اندیشهٔ مارکس

نستور کوهان (Néstor Kohan)
ترجمه مجله جنوب جهانی

«آنچه برای ما ناممکن می‌نماید، همان است که باید به انجام رسانیم؛ زیرا کارِ ممکن را دیگران هر روز انجام می‌دهند.» 
— سیمون بولیوار، در پاسخ به ژنرال پائه‌س، ۱۸۱۹ 

ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، در زیر یوغ دیکتاتوری بازار و تمامیت‌خواهی سرمایهٔ مالی زیست می‌کنیم. امروز بیش از هر زمان دیگر، پول به پادشاه مطلق‌العنان بدل گشته است. آنچه مارکس «سرمایهٔ خیالی» نامید، اکنون می‌کوشد که سراسر صحنهٔ جهانی را در تصرف خود گیرد.

عصر ما تا ژرف‌ترین لایه‌هایش با مُهر بازار سرمایه‌داری داغ خورده است؛ بازاری که به‌مثابهٔ «افقی فرارناپذیر در دوران معاصر» معرفی می‌شود. گویی روابط انسانی دیگر راهی برای گریز از استبداد معادل عام — همان پول — ندارند. اگر بازار سرمایه‌داری یگانه پیوند میان انسان‌ها تلقی شود، هیچ رابطه‌ای از چنبرهٔ آن نمی‌تواند برهد. البته «فعلاً»، چنان‌که هوگو چاوز هشدار داده بود.

تأملات مارکس در باب کمون

در آغاز، چنین می‌پنداشتند که مارکس تنها بر اشکال کمون شهری، آن هم در معنایی محدود و صرفاً سیاسی، تمرکز کرده است؛ تفسیری که معمولاً به پس از ۱۸۷۱ و تجربهٔ کمون پاریس بازمی‌گشت. 
اما با انتشار متونی که دیرزمانی ناشناخته بودند، روشن شد که مارکس دامنهٔ اندیشهٔ خود را فراتر از کمون شهری گسترانده و دربارهٔ گونه‌های روستایی کمون نیز اندیشیده بود، به‌ویژه دربارهٔ کمون دهقانی روسیه.

مرور کلیت آثار مارکس سیمای دیگری از او می‌نمایاند: از جوانی، دغدغهٔ جست‌وجوی بدیلی برای بازار و دولت سرمایه‌داری، چون خطی سرخ، از سراسر عمر فکری‌اش گذشته است. 
در نقد زودهنگام خود بر فلسفهٔ هگل، در ۲۵ سالگی، کوشید مفهوم «دولت اخلاقی» را از مرکزیت بیندازد و جامعه را نه در قالب تجلی دولت، که چون موجودیتی خودبسنده و جمعی بنمایاند.

این کوششِ برای گذشتن از قالب‌های دولتیِ سیاست — که پیوند میان پولیس و جامعه را در هم می‌شکند — بعدها در «گروندریسه»، پیش‌نویس مقدماتی «سرمایه»، به بلوغ نظری رسید. در فصل «اشکال پیشاسرمایه‌داری»، مارکس نشان می‌دهد که کمون‌ها به‌صورت طبیعی از میان نرفتند، بلکه با خشونت مادی و سازوکارهای تجمع اولیهٔ سرمایه نابود گشتند. فروپاشی‌شان نه نتیجهٔ مبادلهٔ آزاد، بلکه حاصل قدرت و زور بود. از این رو، بازار بدون خشونت تصورناپذیر است، و اقتصاد ناب، بدون مناسبات قدرت، توهمی بیش نیست.

اشتباهی فاحش است که «سرمایه» را کتابی در باب اقتصاد بدانیم. برعکس، این اثر حامل عنوان «نقد اقتصاد سیاسی» است. 
مارکس در سراسر جلدهای «سرمایه»، از نظریهٔ فتیشیسم کالا تا تحلیل اشکال مالکیت اشتراکی، نقد خویش را بر جادوی پول و ارزش پیش می‌برد. فتیشیسم کالا در نزد او صرفاً ایدئولوژی نیست؛ بیان تاریخیِ وارونگی رابطهٔ انسان و کار خویش است.

در هر سه جلد «سرمایه»، از فصول مربوط به سرمایهٔ بهره‌آور گرفته تا «فرمول تثلیثی»، مارکس افشاگر این وارونگی و در پی یافتن اشکال اجتماعی جمعی در برابر مناسبات فتیشیِ کالا، ارزش و پول است. 
زیرا کل بن‌مایهٔ اثر، تبیین حرکت تاریخی و منطقیِ اشکال گوناگون رابطهٔ کالایی است — از کالا تا سرمایه — با این فرض همیشگی که گونه‌ای دیگر از سازمان اجتماعی ممکن و ضروری است: شکلی که بر همکاری، برنامه‌ریزی و مالکیت جمعی استوار است و از میانجی‌گری ارزش و کار انتزاعی آزاد.

چنین شکل اجتماعی پیش از سرمایه‌داری وجود داشت و شاید در آینده‌ای پساسرمایه‌داری دوباره ظهور کند. «سرمایه» نیایش بازار نیست؛ طومار طولانی بحران سرمایه‌داری و اندیشهٔ گذر از آن است. در این گذرِ تاریخی، نه‌تنها مقاومت مردمی و خشونت انقلابی نقش محوری دارد، بلکه باید بدیل واقعی و عملیِ سلطهٔ کار انتزاعی و پول فتیش‌شده نیز در دسترس باشد: همان کمون‌ها و اشکال جمعی که پیش از سرمایه‌داری زیست می‌کردند و می‌توانند دوباره زاده شوند، اگر تغذیه‌شان از پروژه‌ای جهانی، ضداستعماری و ضدسرمایه‌داری برقرار بماند.

پیروزی کمون پاریس در ۱۸۷۱، برانگیزانندهٔ «تحریکی غیرمنتظره» در اندیشهٔ مارکس بود. اگرچه با زمان شورش موافق نبود، اما پس از سرکوب خونین، به جای اندوه، شهامت کارگران پاریسی را ستود: «آنان آمادهٔ تسخیر آسمان بودند!» 
از آن پس، پژوهش‌های مارکس ژرف‌تر شد و به کمون‌ها در تمام اشکال‌شان پرداخت: شهری، روستایی، بومی و استعماری‌ستیز. در نامه‌ها و یادداشت‌هایش از هند، الجزایر، روسیه و آمریکای لاتین، پیوندی بنیادی میان مبارزهٔ کمونی و مقاومت ضداستعماری افشا می‌شود. در سفر کوتاهش به الجزایر، نقدی تند و روشنگرانه بر استعمار اروپایی بیان کرد و نشان داد که نظام سرمایه‌داری، همواره و در هر جا، در پی نابودی هر شکل خودگردانی مردمی است.

بدین‌سان، اندیشهٔ کمون و جمعی‌گرایی چون نخ سرخی از ۱۸۴۳ تا واپسین روزهای حیات مارکس در ۱۸۸۲ امتداد یافت. او از کمون شهری تا زراعت اشتراکی و خودسامانی مردمی را در برابر منطق تجاوزگر بازار و سرمایهٔ استعماری نهاد.

هوگو چاوز، انقلاب بولیواری و کمون‌ها

همهٔ این میراث نظری، طرحی سترگ از اندیشهٔ کمون را شکل داده است که تا امروز، هیچ نظام نظری با آن برابری نتوانسته است. حتی جریان‌های خودمختارگرا که از کمون‌ها سخن می‌گویند ولی آن‌ها را از پروژهٔ ضداستعماری و جهانی رهایی جدا می‌کنند، نه به پای مارکس، که به غبار کف کفش او نیز نمی‌رسند. 

طبقهٔ کارگر و توده‌های فرودست به خرده‌ریزی قانع نیستند. باید به تحولات «آمریکای ما» در سه دههٔ اخیر نگریست — دوران سلطهٔ عریان نئولیبرالیسم و پست‌مدرنیسم.

در دههٔ ۱۹۹۰، سرمایه‌داری امپریالیستی به اوج مستی خود رسیده بود. فوکویاما پس از چند جرعهٔ ایدئولوژی نئوکان، نابخردانه از «پایان تاریخ» گفت، اما عمر شهرتش کوتاه‌تر از عمر خنده‌ای بر لب منتقدان بود. 
در همان دوران، از دل تاریکی، هوگو چاوز جوان پرچم بولیوار را برافراشت و انقلابی را آغاز کرد که امپراتوری و پنتاگون از همان آغاز، آن را خطری استراتژیک دانستند.

در آن دوران، کوبا تنها ایستاد و جنگید؛ نئوزاپاتیست‌ها در مکزیک شعار دادند: «جهانی بسازیم که همهٔ جهان‌ها در آن بگنجند.» و چند سال بعد، مجمع جهانی اجتماعی فریاد زد: «جهان دیگری ممکن است!» 
اما این «جهان دیگر» تا زمانی که چاوز نامش را بر زبان نیاورد، سیمای مشخصی نداشت: او گفت آن جهان دیگر، سوسیالیسم است — سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم. 

جسارتی چنین، برای امپراتوری گناهی نابخشودنی بود. اما چاوز راهی گشود که هنوز نیمه‌تمام است. او یادآور شد که سوسیالیسم نوین نه تقلیدی از شوروی، نه بازتاب یوگسلاوی، بلکه خلاقیتی زاده از خاک و خون آمریکای لاتین است؛ بر پایهٔ شور کمونی و خودحکمرانی مردمی.

او با اندیشمندانی چون ایشتوان مزراروش، تئوتونیو دوس سانتوس و اورلاندو بورِگو نشست و گفت‌وگو کرد؛ کسانی که در تداوم آرای چه‌گوارا و مکتب وابستگی، طرح اقتصادی نوینی از قدرت خلقی عرضه کردند. دولت بولیواری آثار آنان را در میان مردم گسترش داد و شوراهای کمونی را با نظام بودجه‌ریزی مردمی درآمیخت تا قدرت از پایین جوشان شود.

کمون و بازار در تضادی آشتی‌ناپذیرند. هرچه سلطهٔ بازار فزونی گیرد، توان خودمدیری مردم فرو می‌ریزد. تنها با تعمیق دموکراسی مشارکتی و خودحکمرانی کمونی است که ونزوئلا می‌تواند از منطق سرمایه گذر کند و الگوی تازه‌ای از دولت مردمی پدید آورد.

چاوز این را با صراحت در شورای وزیران، ۲۰ اکتبر ۲۰۱۲، گفت: «کمون یا هیچ!» 
و مادورو امروز همان شعار را تکرار می‌کند. اینکه آیا این بدیل جمعی در محاصرهٔ سیاسی، اقتصادی و رسانه‌ای امپریالیسم خواهد پایید یا نه، هنوز سرنوشت گشوده‌ای است. اما آنچه مسلم است، هیچ «سرنوشت آشکاری» وجود ندارد، هیچ «دکترین مونرو» نمی‌تواند تعیین‌گر آینده باشد. همهٔ اینها جز مه و فریب نیستند.

کمون، خلافِ این جریان حرکت می‌کند. 

و اگر کسی خشمگین یا نگران شود، تنها مردم‌اند که واژهٔ پایانی را خواهند گفت.

در این دوران دشوار، اگر می‌خواهیم وفادار به مارکس و چاوز بمانیم، باید همچنان برای ناممکن بجنگیم. زیرا همان‌گونه که بولیوار گفت، ممکن را دیگران هر روز انجام می‌دهند.

بوئنوس آیرس، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۵