
مجله جنوب جهانی
در دورهٔ دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، سیاست خارجی آمریکا در قارهٔ آمریکا دچار تحولی بنیادین شده است. این تحول، که برخی آن را «دونالدیسم» (اختراعی از نام ترامپ و با ایاره به دکترین مونرو) مینامند، تنها بازگشتی به اصول سنتی دکترین مونرو نیست، بلکه گسترشی تهاجمی، یکجانبهگرایانه و قدرتمحور از آن محسوب میشود که هدف آن تثبیت مطلق هژمونی آمریکا در نیمکرهٔ غربی است. این رویکرد، در عین ظاهرِ «کاهش مداخلات بینالمللی»، در عمل بهصورتی بیپروا و نظامیگرا در آمریکای لاتین و کارائیب خود را نشان میدهد.
ترامپ و بازتعریف دکترین مونرو: از ممانعت تا تجاوز
دکترین مونرو در سال ۱۸۲۳ با این پیام همراه بود که اروپا نباید در امور آمریکای لاتین دخالت کند، در حالی که آمریکا نیز از دخالت در امور اروپا خودداری خواهد کرد. اما ترامپ، این اصل را بهصورت یکجانبه بازتعریف کرده است: آمریکا حق دارد در هر جای نیمکرهٔ غربی مداخله کند، در حالی که هیچ قدرت خارجی — بهویژه چین و روسیه — نباید حتی روابط اقتصادی یا فناورانهٔ متعارفی با کشورهای منطقه داشته باشند. این رویکرد، فراتر از یک سیاست منطقهای است؛ بلکه نوعی ادعای مالکیت سیاسی و امنیتی بر تمامی آمریکاست.
ترامپ نهتنها از دکترین مونرو ستایش کرده، بلکه آن را با روحیهٔ «سرنوشت آشکار» (Manifest Destiny) ترکیب کرده است. این ایدئولوژی تاریخی، که در قرن نوزدهم برای توجیه گسترش سرزمینی آمریکا بهکار میرفت، اکنون با لحنی جدید و در قالب «دونالدیسم» بازگشته است. ترامپ بهصورت آشکار اعلام کرده که مرزهای ملی «خطهای خیالی» هستند و حتی پیشنهاد الحاق گرینلند و تبدیل کانادا به ایالت پنجاهویکم آمریکا را مطرح کرده است. چنین سخنانی، تنها بیانیههای شعارگونه نیستند، بلکه نشاندهندهٔ یک دیدگاه ژئوپلیتیکی عمیقتر هستند که در آن، نظم بینالمللی باید حول محور منافع آمریکا بازسازی شود.
نیمکرهٔ غربی بهعنوان صحنهٔ عملیات نظامی و امنیتی
یکی از بارزترین جلوههای «دونالدیسم»، استفادهٔ گسترده از ابزارهای نظامی و امنیتی برای اعمال فشار بر کشورهای منطقه است. اقدامات آمریکا علیه ونزوئلا در این چارچوب قابل درک میشود. افزایش چشمگیر حضور نیروهای آمریکایی در دریای کارائیب، حمله به کشتیهای ونزوئلایی، تشکیل «نیروی ویژهٔ ترکیبی» تحت فرماندهی فرماندهی جنوبی آمریکا، و حتی احتمال عملیاتهای زمینی توسط سازمان سیا، همگی نشاندهندهٔ آمادگی واشنگتن برای تغییر رژیم در کاراکاس است. این رویکرد، پس از حملهٔ هوایی به اهداف ایران در ژوئن ۲۰۲۵، بهویژه معنادار مینماید؛ گویی ترامپ قصد دارد با اقداماتی تهاجمی، نظم منطقهای را بازسازی کند.
علاوه بر ونزوئلا، مکزیک نیز هدف فشارهای نظامی و امنیتی قرار گرفته است. ترامپ با اعلام وضعیت اضطراری در مرز جنوبی، برای اولین بار در دههها نیروهای نظامی فعال را به این منطقه اعزام کرده و هلیکوپترهای نظامی را برای گشتزنی مرزی بهکار گرفته است. اعلام مکزیک بهعنوان کشوری که «گروههای تروریستی» در آن فعالیت میکنند، تنها بهانهای برای مشروعیتبخشی به مداخلات فراتر از مرزهاست. این رویکرد، نقض آشکار حاکمیت ملی کشورهای همسایه محسوب میشود، اما در چارچوب «دونالدیسم»، چنین مداخلاتی نهتنها مشروع، بلکه ضروری تلقی میشوند.
مهاجرت بهعنوان اهرم فشار سیاسی و اقتصادی
سیاست مهاجرتی ترامپ در دورهٔ دوم، فراتر از یک مسئلهٔ داخلی است و بهعنوان ابزاری برای اعمال فشار بر کشورهای آمریکای لاتین مورد استفاده قرار گرفته است. واشنگتن با تهدید به اعمال تعرفههای تجاری، مکزیک، کلمبیا و گواتمالا را مجبور به پذیرش مهاجران بازگرداندهشده از آمریکا کرده است. استفاده از هواپیماهای نظامی مانند C-17 برای بازگرداندن مهاجران، نهتنها بیسابقه است، بلکه بهعنوان توهینی به کرامت انسانی مهاجران تلقی شده است — همانطور که رئیسجمهور کلمبیا، گوستاوو پترو، بهدرستی اشاره کرده است.
در مواردی که بازگرداندن مهاجران به کشور اصلیشان امکانپذیر نیست، ترامپ سعی دارد آنها را بهصورت اجباری به کشورهایی مانند السالوادور، کاستاریکا یا پاناما منتقل کند. این رویکرد، که توسط برخی کارشناسان بهعنوان «مسیر غارتگرانه» (predatory path) توصیف شده، نشان میدهد که ترامپ بهجای مذاکرهٔ دیپلماتیک، از تهدیدهای یکجانبه — چه نظامی و چه اقتصادی — برای اجبار کشورهای منطقه به همکاری استفاده میکند.
مبارزه با نفوذ چین: محور اصلی «دونالدیسم»
یکی از ارکان کلیدی سیاست خارجی ترامپ ۲.۰، مبارزه با حضور چین در آمریکای لاتین است. این منطقه، که برای چین از نظر اقتصادی، انرژی و فناوری اهمیت راهبردی دارد، اکنون به صحنهای برای رقابت ژئوپلیتیکی بین پکن و واشنگتن تبدیل شده است. ترامپ و متحدانش، از جمله مارکو روبیو، با اغراقآمیزترین ادعاهایی مبنی بر «تهدید چینی» مطرح میکنند؛ از جمله اینکه «کانال پاناما به دستان چین افتاده است». چنین ادعاها، هرچند بیاساس، اما بهعنوان بهانهای برای مداخلهٔ آمریکا در امور داخلی کشورهای منطقه بهکار گرفته میشوند.
در این راستا، فشارهای آمریکا بر کشورهایی مانند مکزیک و آرژانتین بهوضوح مشهود است. رئیسجمهور مکزیک، کلودیا شیمبالم، تحت فشار ترامپ مجبور شد واردات از چین را کاهش دهد. آرژانتین نیز تهدید شد که در صورت ادامهٔ توافق مبادلهٔ ارزی با چین، وامهای صندوق بینالمللی پول از سوی آمریکا مسدود خواهد شد. همکاریهای علمی و فضایی چین با کشورهایی مانند شیلی نیز مورد تحریم و ممانعت قرار گرفته است. آمریکا حتی پروژههای زیرساختی مانند بندر چانکای در پرو را «تهدید امنیتی» میداند و خواستار توقف آنهاست.
در ماه مهٔ ۲۰۲۵، وزیر دفاع آمریکا، هگسِث، در دیدار با مقامات پرویی، چین را «تهدیدی اساسی برای امنیت منطقه» خواند و خواستار همکاری نظامی با آمریکا برای «ردعایت» پکن شد. این رویکرد، نشان میدهد که ترامپ قصد دارد امنیت منطقه را بهصورت انحصاری در دستان خود نگه دارد و هرگونه همکاری مستقل کشورهای آمریکای لاتین با چین را بهعنوان چالشی علیه منافع آمریکا تلقی کند.
«دونالدیسم» یعنی گسترش، نه انزوا
برخلاف تصوری که ترامپ را یک انزواگرا میداند، سیاستهای او در نیمکرهٔ غربی نشاندهندهٔ یک استراتژی گسترشطلبانه است. ترامپ ممکن است از «بار بینالمللی» کم کند، اما در حیاط خلوت خود — یعنی آمریکای لاتین — قصد دارد حضوری مطلق و بدون رقیب داشته باشد. همانطور که استوارت پاتریک از مؤسسهٔ کارنگی تأکید میکند، ترامپ ضد انزوا نیست؛ او ضد رقابت در منطقهٔ نفوذ آمریکاست.
بنابراین، توصیف سیاست خارجی ترامپ ۲.۰ بهعنوان «کاهش استراتژیک» یا «انزوا»، گمراهکننده است. در واقع، آنچه در حال رخ دادن است، یک استراتژی تهاجمی، یکجانبهگرا و نظامیمحور برای بازتعریف نظم منطقهای بر اساس منافع آمریکاست. این استراتژی، با ترکیبی از تهدید نظامی، فشار اقتصادی، مداخله در امور داخلی و سرکوب هرگونه همکاری مستقل کشورهای منطقه با قدرتهای دیگر، در حال شکلگیری است.
جمعبندی: هشداری برای جامعهٔ بینالمللی
«دونالدیسم» ترامپ، تنها یک سیاست منطقهای نیست؛ بلکه بخشی از یک دیدگاه جهانی است که در آن، نظم بینالمللی باید بهصورت سلسلهمراتبی و با محوریت آمریکا سازمانیافته باشد. در این دیدگاه، کشورهای آمریکای لاتین نه شریک، بلکه تابع هستند. هرگونه مقاومت یا همکاری با قدرتهای دیگر، بهعنوان خیانت یا تهدید تلقی میشود.
در چنین شرایطی، اقدامات تهاجمی علیه ونزوئلا یا فشار بر پاناما و پرو، تنها آغاز راه است. جامعهٔ بینالمللی، بهویژه کشورهای جنوب جهانی، باید با دقت و هوشیاری این تحولات را رصد کنند. اجازه دادن به تحقق «دونالدیسم» نهتنها به حاکمیت ملی کشورهای آمریکای لاتین آسیب خواهد زد، بلکه الگویی خطرناک برای سایر مناطق جهان خواهد شد — جایی که قدرتهای بزرگ بتوانند با بهانههای امنیتی یا اقتصادی، بهصورت یکجانبه، مرزها و سیاستهای داخلی کشورهای دیگر را تعیین کنند.
در نهایت، جلوگیری از فاجعهٔ نظامی در آمریکای لاتین و حفظ استقلال سیاستهای خارجی کشورهای منطقه، نیازمند همبستگی بینالمللی، دیپلماسی فعال و مقاومت جمعی در برابر هژمونیطلبی تهاجمی است. «دونالدیسم»، اگر نپذیرفته شود، میتواند بهزودی از یک دکترین منطقهای، به یک الگوی جهانی برای بازگشت امپراتوریگری مدرن تبدیل شود.

