انقلاب در آینهٔ خاطره: تروتسکی میان تاریخ و کژدینی (هَرَسی)

قرائتی ستیزه‌جو (مبارزاتی) از اثر کلاسیک تروتسکی که در عین ارج نهادن به آتشین‌بیانی او به عنوان شاهد عینی، بذر‌های تروتسکیسم و مارکسیسم غربی را نمایان می‌سازد؛ و بدین ترتیب بر خط‌مشی لنین-استالین دوباره تأکید می‌کند: شوراها (سوویت‌ها) تنها از طریق پیشتازی منضبط (وانگارد منضبط) می‌توانند به ارگان‌های قدرت بدل شوند، از قدرت دوگانه تا اکتبر، و از شعر تا کشورداری.

به قلم: پرینس کاپون 

نقد کتاب مجموعهٔ انقلاب اکتبر

ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

مقدمه: چرا تروتسکی را بخوانیم – و چرا سایه‌اش را طرد کنیم

کتاب تاریخ انقلاب روسیه اثر لئون تروتسکی، زنده‌ترین و کف-میدانی‌ترین رویدادنامه‌ای است که از وقایع ۱۹۱۷ در دست داریم؛ نگاشتهٔ بازیگر محوری‌ای که در هدایت توفان یاری رساند. تروتسکی یک انقلابی بزرگ بود: یک آژیتاتور (تحریک‌گر) درخشان، یک تاکتیک‌دان قیام، و بعدها سازمان‌دهندهٔ اصلی ارتش سرخ در کشوری که با سرنیزه‌های امپریالیستی محاصره شده بود. قدرت ادبی او انکارناپذیر است؛ صفحات کتابش با آهنگِ آژیر کارخانه‌ها، کمیته‌های سربازان، و سالن‌های شورا که می‌آموختند به زبان قدرت سخن بگویند، پرصداست. برای هر کسی که انقلاب را جدی بگیرد، این کتاب یک مطالعهٔ اختیاری نیست. این کتاب آرشیوی زنده از چگونگی سقوط یک طبقهٔ حاکم است و اینکه چگونه کارگران و دهقانان، در عمل، حکومت کردن را آموختند.

دقیقاً به دلیل همین قدرت، کتاب او مستلزم قرائتی بی‌رحمانه است. روش تروتسکی – گرایش او به رمانتیزه کردن خودانگیختگی، بالا بردن حرکت بر سازمان، و جهان‌شمول کردن «انقلاب مداوم» در قامت یک پیشگویی – بذر‌های چیزی را کاشت که بعدها به تروتسکیسم و سپس به مهِ آکادمیک مارکسیسم غربی تبدیل شد. این جریان، اشکال شورایی را به بت تبدیل کرد، «دموکراسی» را به انتزاعی بی‌طبقه، و انتقاد را جایگزینی برای ساخت و ساز (عملی) ساخت. ما به خدمت و استعداد تروتسکی ارج می‌نهیم؛ ما انحرافی را که از نقاط کور او نشئت گرفت، رد می‌کنیم.

موضع ما روشن است: ما از لنین و استالین حمایت می‌کنیم. نبوغ لنین نه تنها در خواندن لحظه، بلکه در ساختن ابزاری بود – حزب – که می‌توانست بحران را به قدرت دولتی تبدیل کند. نقش تاریخی استالین این بود که آن پیروزی را در شرایط محاصره به بقای و توسعه مستحکم سازد: تا الکتریسیتهٔ اکتبر را به یک شبکهٔ صنعتی بدل کند. همانطور که خود استالین اذعان داشت، تروتسکی شایستگی‌هایی داشت؛ این کتاب یکی از آن‌هاست. اما شایستگی، روش را از انتقاد معاف نمی‌کند، و رفاقت، خطاهایی را که اگر دنبال می‌شدند انقلاب را به جای حکومت، به یک شعر تبدیل می‌کردند، نمی‌بخشد.

بنابراین، این نقد دو لبه است. آن چیزی را که در تروتسکی لازم و بایسته است، برمی‌گیرد: جزئیاتِ شاهد عینی، نقشه‌کشی نیرو‌های طبقاتی، و دراماتورژی (هنرِ نمایش‌نامه‌نویسیِ) جامعه‌ای در حال سقوط آزاد. و آن چیزی را که باید طرد شود، به او بازمی‌گرداند: جایگزین کردن شور و هیجان توده‌ای با استراتژی منضبط؛ مهاجرت از شوراها-به‌عنوان-ارگان‌های-قدرت به شوراها-به‌عنوان-نمادها؛ و اندوهی که به جای تحکیم (انسجام) ضروریِ انقلاب، برای «خیانت» سوگواری می‌کند. ما تروتسکی را می‌خوانیم تا بیاموزیم توفان چگونه آغاز شد – و او را انتقادی می‌خوانیم تا بیاموزیم توفان چگونه مهار شد، سازماندهی شد، و برای به حرکت درآوردن آینده به کار گرفته شد.

یکم. مورخِ توفان

لئون تروتسکی تاریخ انقلاب روسیه را نه به عنوان یک روایتگر، بلکه به عنوان یک درام‌نویس آغاز می‌کند. او انقلاب را در هیئت یک صحنه نمایش ترسیم می‌کند – توده‌ها به صحنه هجوم می‌برند، تاریخ زیر پایشان شکاف برمی‌دارد، و طبقهٔ حاکم پشت پرده می‌لرزد. این یک گشایش مهیب است، با آهنگ یک شاعر و دقت یک جراح نوشته شده است. اما زیر درخشش قلم او، اولین نشانهٔ انحراف پنهان است: تروتسکی از انقلاب می‌نویسد، گویی آن یک عملِ طبیعت است و نه یک عملِ سازماندهی. مردم حرکت می‌کنند، نظم کهن فرو می‌ریزد، و بلشویک‌ها تقریباً به عنوان تماشاگران نمایش خودشان وارد می‌شوند. این تاریخی است که قهرمان اصلی‌اش – حزب – از آن حذف شده است.

اگر منصف باشیم، غریزهٔ تروتسکی برای محور قرار دادن توده‌ها اشتباه نبود. هیچ مارکسیست جدی هرگز شک نکرد که مردم هستند که تاریخ را می‌سازند، نه مردان بزرگ. با این حال، نسخهٔ تروتسکی بوی ضعیفی از رمانتیسم می‌دهد، نه علم. او انقلاب را «دخالت مستقیم توده‌ها در وقایع تاریخی» می‌خواند، اما دخالت، پیروزی نیست و خودانگیختگی، قدرت نیست. بلشویک‌ها صرفاً بر موج سوار نشدند – آن‌ها کشتی لعنتی را ساختند، آن را از میان توفان هدایت کردند و خدمه را مسلح ساختند. انقلاب جشنواره نیست؛ جنگ سازماندهی‌شده است. لنین این را می‌دانست. استالین آن را مجسم ساخت. تروتسکی، با تمام نبوغش، اغلب حرکت را با مسیر اشتباه می‌گرفت.

با این حال، قدرت نثر تروتسکی غیرقابل انکار است. هر صفحه پر از زندگی است. وزرای تزار مانند خواب‌گردها تلوتلو می‌خورند، ژنرال‌ها با تلگرام‌ها دروغ می‌گویند، و کارگران با دستان خالی و قلب‌هایی پر، کارخانه‌ها را تصرف می‌کنند. جملات او مانند یک ستون در حال راه‌پیمایی حرکت می‌کنند. اما با خواندن، می‌توانید احساس کنید که زمین زیر پایتان جابه‌جا می‌شود – انقلاب کمتر شبیه یک عمل جمعی پرولتاریا به رهبری پیشتاز خود، و بیشتر شبیه یک احتراق خودبه‌خودی نیرو‌های اجتماعی به نظر می‌رسد، گویی تاریخ خود نه با تضاد‌های طبقاتی منضبط‌شده در قالب، بلکه با احساسات و اراده به پیش می‌رود. در اینجا، در همین روش اوست که جنین تروتسکیسم برای اولین بار نفس می‌کشد.

آنچه تروتسکی به تصویر می‌کشد، الکتریسیتهٔ انقلاب است؛ آنچه او از دست می‌دهد، سیم‌کشی آن است. او انفجار را جشن می‌گیرد، اما نه چاشنی را. در روایت تروتسکی، بلشویک‌ها تقریباً با اکراه به رهبری رانده می‌شوند، گویی انقلاب تنها نیاز به مشاهده شدن داشت، نه مهندسی شدن. این گرایش – جایگزین کردن شور به جای سازمان، بالا بردن امر ذهنی بر امر عینی – بعدها در اندیشهٔ مارکسیست‌های غربی که ازخودبیگانگی را با شورش و نقد را با پراکسیس (عمل انقلابی) اشتباه گرفتند، دوباره ظاهر شد.

از پاریس تا برکلی، آن‌ها غنای ادبی تروتسکی را نقل قول می‌کردند و انضباط لنین را فراموش.

اما تاریخ شعر نیست. تاریخ تدارکات (لجستیک)، تولید، و قدرت سیاسی است. پرولتاریا جهان را از طریق شور به ارث نمی‌برد – آن را از طریق آمادگی تصرف می‌کند. شکست تروتسکی اخلاقی یا فکری نبود؛ مادی بود. روش او فاقد اصل سازماندهی بود که آشوب ۱۹۱۷ را به دولتی تبدیل کرد که قادر به دفاع از خود در برابر بیست ارتش مهاجم باشد. لنین و استالین شاعر نبودند؛ آن‌ها مهندسان قدرت بودند. آن‌ها توفان را به ساختار تبدیل کردند. در همین حال، تروتسکی استعدادمندترین شاهد توفان باقی ماند – درخشان، سرسخت، و در نهایت خارج از چادر فرماندهی.

بنابراین هنگامی که امروز تروتسکی را می‌خوانیم، باید هم با تحسین و هم با احتیاط این کار را انجام دهیم. تحسین برای رفیقی که زمانی در کورهٔ تاریخ شانه به شانهٔ لنین ایستاد. احتیاط برای ایدئولوژیستی که پس از مرگ لنین، انعکاس خود را با انقلاب اشتباه گرفت. او با آتش نوشت، اما آتش به تنهایی نمی‌تواند بسازد. می‌سوزاند، خیره‌کننده است، و اگر مهار نشود، خانهٔ خودش را می‌بلعد. کتاب تروتسکی هم یک یادمان است و هم یک آینه – در حقیقتش دربارهٔ تولد انقلاب باشکوه، و در کور بودنش نسبت به اینکه انقلاب‌ها چگونه باید بزرگ شوند تا زنده بمانند، خطرناک است.

دوم. خاک زیر توفان

تروتسکی داستان ۱۹۱۷ خود را با آناتومی روسیهٔ کهن آغاز می‌کند – بقایای فئودالی آن که جامهٔ سرمایه‌داری به تن کرده‌اند، دهقانانش که به زمینی زنجیر شده‌اند که دیگر آنان را سیر نمی‌کند، و اشرافش که برای حکومت کردن بیش از حد منحط هستند. در اینجا تروتسکیِ مورخ قدر و ارزش خود را اثبات می‌کند. نگاه او به تضاد تیز است؛ او می‌بیند که چگونه توسعهٔ ناموزون روسیه – دهقانانی که توسط یک خودکامگی همچنان ریشه در خاک قرون وسطی، به صنعت مدرن کشیده شده‌اند – انقلاب را نه تنها ممکن، بلکه اجتناب‌ناپذیر ساخت. با این حال، تحلیل او، با تمام درخشش دیالکتیکی‌اش، یک ضعف پایدار را آشکار می‌کند: او با تضاد‌های نظم اجتماعی روسیه تقریباً به عنوان یک حادثهٔ زمین‌شناختی رفتار می‌کند، نه نتیجه‌ای عامدانه از امپریالیسم و مبارزهٔ طبقاتی.

لنین بهتر درک کرد. او در ناموزونی روسیه نه یک طنز تاریخی، بلکه یک قانون تاریخی دید. سیستم امپریالیستی، آنطور که او نوشت، مانند یک زنجیر توسعه می‌یابد – هر حلقه به هم متصل، اما نه همه به یک اندازه قوی. انقلاب نه در قوی‌ترین حلقه، بلکه در ضعیف‌ترین حلقه می‌شکند. با این حال، تروتسکی هرگز نتوانست بپذیرد که عقب‌ماندگی روسیه یک نفرین نبوده، بلکه یک گشایش است.

او تراژدی روسیه را روایت می‌کند، گویی انحرافی از مسیر درست اروپا، یک انحراف از توسعهٔ «عادی» سرمایه‌داری بوده است. به این روش ظریف اما تعیین‌کننده، او اروپامحوری را که بعدها مارکسیسم غربی را آلوده ساخت، بازتولید می‌کند: این فرض که راه سوسیالیسم از پایتخت‌های غرب می‌گذرد و پیرامون باید منتظر نوبت خود بماند. بلشویک‌ها خلاف آن را ثابت کردند.

در دست‌های تروتسکی، تاریخ به درام بدل می‌شود؛ در دست‌های لنین، به استراتژی. تروتسکی فلاکت دهقانان و توحش تزاریسم را با همدلی زنده توصیف می‌کند، اما انتقال از توصیف به جهت‌دهی جایی است که او می‌لغزد. او نمی‌بیند که چگونه آگاهی انقلابی طبقهٔ کارگر روسیه از طریق کورهٔ جنگ امپریالیستی و استثمار صنعتی – یعنی از طریق همان تضاد‌های خود سیستم – شکل گرفت. در عوض، او شیوع انقلاب را به فرسودگی اخلاقی و شورش روانی نسبت می‌دهد. اینطور نیست که تروتسکی نیرو‌های مادی را نادیده بگیرد؛ بلکه او آن‌ها را تابع نظریهٔ «انقلاب مداوم» خود می‌کند، گویی تاریخ خودش بی‌صبر است، گویی انقلاب مسئلهٔ تمپو (سرعت) است نه بلوغ اجتماعی.

در اینجا تفاوت میان ماتریالیسم انقلابی لنین و بی‌تابی رمانتیک تروتسکی نهفته است. برای لنین، انقلاب باید بر مبنای فروپاشی عینی نظم کهن سازماندهی می‌شد، و توسط یک حزب منضبط که می‌توانست نارضایتی توده‌ای را به تصرف قدرت دولتی هدایت کند، رهبری می‌شد. برای تروتسکی، انقلاب مانند یک روح بر فراز جهان معلق بود، همیشه قریب‌الوقوع، و تا ابد به آن خیانت شده است. روسیهٔ او انباری از باروت است که منتظر جرقه است؛ روسیهٔ لنین کارخانه‌ای است که کارگرانش آموخته‌اند چگونه سنگ چخماق را بزنند.

تروتسکی، در شایستگی خود، معماری رو به زوال تزاریسم و فساد اپوزیسیون لیبرال آن را با جزئیات آسیب‌شناسانه (فارنزیک) برملا می‌کند. لیبرال‌های دوما آن چیزی ظاهر می‌شوند که بودند – رفورمیست‌های بورژوایی که از همان توده‌هایی که مدعی نمایندگی‌شان بودند، وحشت داشتند. اما تحقیر تروتسکی نسبت به آن‌ها چنان همه‌جانبه می‌شود که به ایدهٔ تحول تدریجی نیز سرایت می‌کند. او تاریخ را به عنوان آونگی ترسیم می‌کند که از سقوط به فاجعه در نوسان است، و جای کمی برای کار طولانی و طاقت‌فرسای سازندگی سوسیالیستی باقی می‌گذارد. می‌توان از همین حالا آیندهٔ جدل‌پرداز (پولمیسیست) را حس کرد، که از کارخانه‌ها، طرح‌ها، و برنامه‌های پنج‌ساله بی‌تاب است – بی‌تاب، به طور خلاصه، از انضباطِ ساختن سوسیالیسم در یک کشور.

با این حال، در لحظاتی، تروتسکی تقریباً بدون اینکه متوجه شود، به بصیرت لنین نزدیک می‌شود. هنگامی که او توصیف می‌کند چگونه صنعتی شدن میلیون‌ها دهقان را از ریشه کند و آن‌ها را در کارخانه‌ها و شهر‌ها متمرکز کرد و به ستون فقرات سازماندهی انقلابی بدل ساخت، او به همان فرآیند مادی اشاره می‌کند که بلشویک‌ها را ممکن ساخت. اما او نمی‌تواند خود را وادار کند که حق حزب را آن‌طور که باید ادا کند. بلشویک‌ها در روایت او به عنوان بازیگران درخشانی در یک نمایش‌نامهٔ از پیش نوشته شده ظاهر می‌شوند، نه به عنوان نویسندگان فیلم‌نامه. او نمی‌تواند بپذیرد که انضباطی که او آن را «بوروکراتیک» می‌خواند، در واقع تنها دلیلی بود که انقلاب در نوزادی خود از بین نرفت.

اما تاریخ نسبت به انتزاع بی‌رحم است. همان «توسعهٔ ناموزون» که تروتسکی با آن به عنوان طعنهٔ (آیرونی) تراژیک رفتار می‌کند، تحت رهبری لنین و استالین، به همان خاکی بدل شد که سوسیالیسم از آن جوانه زد. عقب‌ماندگی به مزیت تبدیل شد؛ انزوا به قدرت. در جایی که تروتسکی تضاد‌های روسیه را مانعی بر سر راه انقلاب جهانی می‌دید، بلشویک‌ها آن‌ها را میدان نبردی برای ساختن آن می‌دیدند. انقلاب منتظر نماند تا ملت‌های پیشرفتهٔ سرمایه‌داری به بلوغ برسند – پیرامون را به پیشتاز تاریخ تبدیل کرد. این همان دیالکتیک واقعی است که تروتسکی هرگز به طور کامل درک نکرد: اینکه انقلاب نه از کمال سرمایه‌داری، بلکه از پوسیدگی آن سربرمی‌آورد، و اینکه حزب – نه جزر و مد تاریخ – باید بحران را به قدرت تبدیل کند.

سوم. سراب فوریه: انقلابِ بدونِ قدرت

هنگامی که تروتسکی به انقلاب فوریه می‌پردازد، نوشته‌هایش شعله‌ور می‌شوند. خیابان‌های یخ‌زدهٔ پتروگراد در شورش ذوب می‌شوند؛ سربازان شورش می‌کنند، کارگران به کارخانه‌ها هجوم می‌آورند و حکومت چند صد سالهٔ تزار در عرض چند روز فرو می‌پاشد. این یکی از هیجان‌انگیزترین گزارش‌ها در ادبیات انقلابی است، که در بی‌واسطگی و درام بی‌نظیر است. اما این همچنین جایی است که نقاط ضعف سیاسی تروتسکی به وضوح نمایان می‌شود. او سقوط رژیم قدیم را با برآمدن رژیم جدید اشتباه می‌گیرد، گویی نابودی ستم به خودی خود تولد آزادی است. انقلاب فوریه یک تخت سلطنت را سرنگون کرد، اما قدرت را تصرف نکرد. شوراها وجود داشتند، اما دولت همچنان متعلق به بورژوازی بود. برای لنین، این قدرت دوگانه بود – تضادی که باید حل می‌شد. برای تروتسکی، این مرحله‌ای بود که باید رمانتیزه می‌شد.

تروتسکی دربارهٔ توده‌ها می‌نویسد، گویی حرکت خودشان، سرنوشت آن‌ها را تضمین می‌کند. او شوراها را «منعطف‌ترین و صادقانه‌ترین ارگان‌های ارادهٔ مردمی که تاکنون ایجاد شده‌اند» می‌خواند، و در جشن گرفتن سرزندگی آن‌ها محق است. اما در دست‌های او، آن سرزندگی اسطوره می‌شود. او با شوراها نه به عنوان ارگان‌های طبقاتی که باید تصرف و رهبری شوند، بلکه به عنوان انقلاب در ابعاد کوچک رفتار می‌کند – گویی شوراهای مردمی می‌توانستند بدون ستون فقرات حزبی دوام بیاورند. در اینجا ما شکل جنینی آن چیزی را می‌بینیم که بعدها تروتسکیسم شد: اعتقادی به فعالیت خودجوش، جدا شده از مسئلهٔ سازمانی. شوراهای او بر فراز عرصهٔ مادی قدرت شناورند، گویی دولت می‌تواند تنها با شور و شوق منحل شود.

لنین قدرت دوگانه را به گونه‌ای دیگر درک کرد. این یک آرمان‌شهر همزیستی نبود، بلکه یک توازن موقت و مرگبار میان دو نیروی آشتی‌ناپذیر – بورژوازی، مسلح به دولت، و پرولتاریا، مسلح به آگاهی و شجاعت. این وضع نمی‌توانست دوام بیاورد؛ باید به نفع یکی از طبقات حل می‌شد. تصویر تروتسکی از این توازن قوا به سمت جبرگرایی (فیتالیسم) گرایش دارد. او از درام انقلاب شگفت‌زده می‌شود، اما از مکانیسم‌های قدرت روی می‌گرداند. در روایت او، دولت موقت بورژوایی از پیش به دلیل تضاد‌هایش محکوم به فنا است، و بلشویک‌ها تنها باید آنچه را که فرو می‌ریزد، به ارث ببرند. اما انقلاب‌ها قدرت را به ارث نمی‌دهند – باید آن را تصاحب کنند.

شیفتگی تروتسکی به خودانگیختگی او را نسبت به این قانون تصرف کور می‌کند. او می‌نویسد، گویی پاکیزگی قیام در فقدان رهبری آن نهفته است، گویی طبقهٔ کارگر تنها نیاز به ابراز وجود داشت تا تاریخ بسازد. این یک احساس زیبا است – و یک احساس مرگبار. بدون حزب بلشویک، شوراها به انجمن‌های بحث و گفتگو تبدیل می‌شدند، و کمیته‌های سربازان به اوباش دلسرد. قدرت از خلأ بیزار است؛ بورژوازی آن را پر می‌کرد. لنین این حقیقت را در ماه آوریل درک کرد، هنگامی که اعلام کرد: «تمام قدرت به دست شوراها.» تروتسکی تنها نیمی از آن را درک کرد: اینکه شوراها باید قدرت داشته باشند، اما نه اینکه برای اعمال آن، باید توسط حزب رهبری شوند.

آنچه روایت تروتسکی را جذاب می‌کند، همان چیزی است که آن را خطرناک می‌سازد. او انقلاب را انسان‌سازی می‌کند – شنیدن صدای زنان کارگر نساجی، سربازان شورشی، و دانشجویانی که از احترام نظامی به افسران خودداری کردند. او جمعیت را به عنوان فاعل واقعی تاریخ زنده می‌کند. اما همدلی او به ایده‌آلیسم می‌انجامد. توده‌ها به عنوان یک نیروی اخلاقی واحد و یکپارچه ظاهر می‌شوند، تطهیر شده از تضاد، رها شده از سردرگمی یا تمایز طبقاتی. او نمی‌تواند با حقیقت سخت لنینستی روبرو شود که در درون «مردم» طبقاتی وجود دارد، در درون طبقات تزلزل‌هایی وجود دارد، و در درون تزلزل‌ها باید انضباطی وجود داشته باشد.

تروتسکی با روایت فوریه به عنوان یک بیداری اخلاقی به جای یک گشایش تاکتیکی، انقلابی بی‌مرکز خلق می‌کند – گروه کُر بدون رهبر. خطر این چارچوب بعدها در سیاست او آشکار می‌شود: فراخوان بی‌پایان برای «دموکراسی کارگری» به عنوان یک فضیلت انتزاعی، جدا شده از دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان یک ضرورت عینی. او فراموش می‌کند که دموکراسی تحت سرمایه‌داری یک نقاب است، و تنها سرکوب بی‌رحمانهٔ طبقهٔ قدیم می‌تواند طبقهٔ جدیدی را متولد کند. پافشاری بعدی استالین بر سازندگی سوسیالیستی در یک کشور – بر تبدیل شور و شوق به زیرساخت – دقیقاً پادزهر این نوع جبرگرایی رمانتیک بود.

فوریهٔ تروتسکی، انقلابی است که از همه جا آغاز می‌شود و به هیچ جا ختم نمی‌شود. شرکت‌کنندگانش مانند صاعقه حرکت می‌کنند، اما رعد هرگز نمی‌زند. در روایت او، توده‌ها به پا می‌خیزند، خودکامگی سقوط می‌کند، و تاریخ در فضای میانی مکث می‌کند، منتظر قهرمانی تا مسیر خود را اعلام کند. این تمثیل کامل سیاست تروتسکی است: حرکت دائمی بدون وضوح (پایان). سنت لنینستی، برعکس، می‌داند که تاریخ مکث نمی‌کند – باید آن را تصاحب کرد، سازمان داد، و هدایت کرد. انقلاب فوریه سپیده‌دم سوسیالیسم نبود؛ آخرین پردهٔ حکومت بورژوایی بود. تنها انقلاب اکتبر، که از انضباط حزب و ارادهٔ پولادین لنین متولد شد، آن سراب را به قدرت مادی تبدیل کرد.

چهارم. شوراها و حزب: مسئلهٔ قدرت

هنگامی که تروتسکی به دورهٔ «قدرت دوگانه» می‌رسد، روایت او نه‌تنها نبوغش، بلکه نقطهٔ کوری‌اش را نیز آشکار می‌سازد. او از دو حکومت می‌نویسد که در کنار هم وجود داشتند – دولت موقت بورژوازی، و شوراهای کارگران و سربازان – اما تقریباً مسحور این تناقض به نظر می‌رسد، گویی این کشمکش جوهر سرزندگی انقلابی است و نه مشکلی که باید حل شود. برای لنین، قدرت دوگانه امری محال بود: تضادی که نمی‌توانست به‌طور نامحدود همزیستی کند. یا یک طبقه و یا دیگری، باید حکومت می‌کرد. با این حال، تروتسکی در این تضاد درنگ می‌کند و در ابهام آن نوعی زیبایی تراژیک می‌یابد. او انقلاب را بیش از حد دوست داشت که بگذارد به کشورداری (حکومت) ختم شود.

در اینجا ما با شکاف فلسفی‌ای روبرو می‌شویم که بعدها به گسست میان لنینیسم و تروتسکیسم بدل شد. لنین به شوراها به مثابه ارگان‌های مبارزه و تصرف می‌نگریست؛ تروتسکی با آن‌ها چون تجسّم‌های دموکراسی محض رفتار می‌کرد. او نوشت که شوراها «انرژی خلاق توده‌ها در مستقیم‌ترین شکل آن» را نمایندگی می‌کنند. اما تاریخ، آن‌گونه که مارکس آموخت، به انرژی پاداش نمی‌دهد – به سازماندهی پاداش می‌دهد. شوراها جلوه‌های خودانگیخته ارادهٔ مردم نبودند؛ آن‌ها عرصه‌های جنگ طبقاتی بودند. درون آن‌ها منشویک‌ها، انقلابیون سوسیالیست، آنارشیست‌ها، و بلشویک‌ها هر یک با برنامهٔ خاص خود می‌جنگیدند. بدون مداخلهٔ منضبط حزب، شوراها توسط رفورمیست‌ها تسخیر می‌شدند و در زیر بار بلاتکلیفی خفه می‌گشتند.

امتناع تروتسکی از محوریت دادن به حزب در این مبارزه، بذر اولیهٔ چیزی را لو می‌دهد که بعدها به وسواس مارکسیسم غربی بر «دموکراسی» بدون محتوای طبقاتی منجر شد.

درک خطای تروتسکی به معنای نادیده گرفتن بینش او نیست. تصویر او از شوراها چیزی را به تصویر می‌کشد که تاریخ‌های آکادمیک عقیم از آن غافلند – سرزندگی خامِ ابتکار پرولتری، شیوه‌ای که کارگران و سربازان عادی در بحبوحهٔ فروپاشی حکومت بر خود را آموختند. صفحات او با صدای کارخانه‌هایی که به پارلمان تبدیل شده‌اند و سربازخانه‌هایی که به تالارهای مناظره بدل گشته‌اند، نفس می‌کشند. اما آنچه او نمی‌تواند بپذیرد این است که حتی خالص‌ترین انگیزهٔ انقلابی نیز بدون پیشتازی (وانگارد) برای هدایت، زایل می‌شود. همان شوراهایی که ۱۹۱۷ را برق‌دار (الکتریکی) کردند، بدون رهبری حزب می‌توانستند به نوعی از «شوراهای مردمی» تنزل یابند که بعدها تحت بلاتکلیفی کرنسکی متلاشی شدند. خودانگیختگی انقلاب را شعله‌ور می‌سازد؛ سازماندهی آن را پایدار می‌کند.

برخورد تروتسکی با بلشویک‌ها در این دوره، به تحسین توأم با طعنه نزدیک است. او زیرکی تاکتیکی آن‌ها را می‌ستاید، اما ایما می‌کند که انضباطشان به سرسختی می‌گرایید. او لنین را نابغه‌ای توصیف می‌کند که برای همیشه در حال نبرد با اینرسی کسل‌کنندهٔ رفقای خود – استالین، کامنف و دیگران – بود که ظاهراً از آهنگ وقایع عقب مانده بودند. در این تصویرسازی، حزب به مثابه عاملی کندکننده بر شتاب انقلاب، و بوروکراسی‌ای که ارادهٔ توده‌ها را سنگین می‌کند، به نظر می‌رسد. این یک کژخوانی عمیق است. آنچه تروتسکی اینرسی می‌خواند، در واقع بزرگ‌ترین نقطهٔ قوت لنین بود: توانایی مقاومت در برابر اقدام نارس، صبر کردن تا زمانی که تضادها به بلوغ برسند، و در زمان مناسب با دقت تمام ضربه زدن. دقیقاً همین صبر، همین امتناع از اشتباه گرفتن حرکت با پیروزی بود که لنینیسم را از انگیزهٔ رمانتیک تروتسکی به «انقلاب مداوم» جدا می‌کرد.

هر انقلابی با همان وسوسه روبروست – اشتباه گرفتن مشارکت با قدرت. تروتسکی تسلیم آن شد. او گستردگی شوراها را با عمق آن‌ها اشتباه گرفت و معتقد بود که قدرت انقلاب در فراگیری آن است تا ماهیت طبقاتی‌اش. برای لنین و استالین، شوراها هرگز هدف فی‌نفسه نبودند؛ آن‌ها ابزار دیکتاتوری بودند – دیکتاتوری پرولتاریا. وظیفهٔ آن‌ها مناظرهٔ بی‌پایان نبود، بلکه مصادرهٔ (سلب مالکیت) قاطعانه بود. بت‌سازی تروتسکی از «دموکراسی کارگری» این ضرورت آهنین را به یک انتزاع تبدیل کرد. تصادفی نیست که بعدها مارکسیست‌های غربی که از مبارزهٔ طبقاتی واقعی جدا افتاده بودند، این انتزاع را به عنوان دگم به ارث بردند – و «دموکراسی» را به جایگزینی برای قدرت، و انتقاد را به جایگزینی برای انقلاب تبدیل کردند.

و با این حال، با وجود تمام سرگردانی‌های نظری‌اش، تروتسکی چیزی از نبض انقلاب را به تصویر می‌کشد که هیچ بوروکراتی هرگز نمی‌توانست. نوشتهٔ او از کشمکش جامعه‌ای در نقطهٔ انفجار می‌لرزد. تقریباً می‌توان فریادها را در شورای پتروگراد شنید، مناظرات بی‌پایان بر سر صلح، زمین، و نان. خطای او نه در بیش از حد احساسی بودن، بلکه در اشتباه گرفتن احساس با فرم (ساختار) بود. ارادهٔ پرولتاریا، هر چقدر هم آتشین باشد، بدون ساختاری برای مهار و هدایت آن، بی‌فایده است. آن ساختار حزب بلشویک بود – سازمانی که شور و شوق را با برنامه‌ریزی، خودانگیختگی را با علم، و انقلاب را با کشورداری در هم آمیخت.

خط‌مشی لنین-استالین قدرت دوگانه‌ای را که تروتسکی تنها می‌توانست تحسین کند، حل و فصل کرد. این خط‌مشی شوراها را از ارگان‌های شورش به ارگان‌های حکومتی تبدیل کرد و دیکتاتوری پرولتاریا را علیه دشمنان درون و برون تثبیت نمود. تراژدی تروتسکی این است که او هرگز نتوانست آن جهش را انجام دهد – از جنبش به تسلط، از شاهد به سازنده. او مورخ انقلاب باقی ماند، نه هرگز مهندس آن. بلشویک‌ها تاریخ را ساختند؛ تروتسکی آن را نوشت. و هرچند قلمش قدرتمند بود، نتوانست جایگزین قدرت شود.

پنجم. تزهای آوریل و نبرد برای روح حزب

هنگامی که لنین در آوریل ۱۹۱۷ به پتروگراد بازگشت، و از آن قطار مهر و موم شده مانند شبحی از تبعید پایین آمد، او یک بمب سیاسی را منفجر کرد. تزهای آوریل از مهِ سازش که هنوز بر فراز انقلاب آویزان بود، عبور کردند. عدم حمایت از دولت موقت. عدم توهم در مورد جنگ. همهٔ قدرت به شوراها. این لحظه‌ای از وضوح نفس‌گیر بود – خط‌مشی‌ای برای جنبشی که هنوز از مسیر خود مطمئن نبود. گزارش تروتسکی از این رویداد در میان بهترین‌هایش است، با این حال یکی از آشکارکننده‌ترین‌ها نیز هست. او طبق معمول نبوغ لنین را می‌ستاید، اما نمی‌تواند در برابر وسوسهٔ ادعای مالکیت آن برای خود مقاومت کند. تروتسکی می‌نویسد: «لنین به همان نتیجه‌گیری‌هایی رسید که من مدت‌ها پیش به آن‌ها رسیده بودم.» در این جملهٔ واحد، غرور ایدئولوژیکی‌ای نهفته است که بعدها به تروتسکیسم بدل شد: بازنویسی لنین از طریق آینهٔ غرور خویش.

تروتسکی مداخلهٔ لنین را به عنوان همسویی ناگهانی «انقلاب مداومِ» دیرزمانی که بد فهمیده شده بود، با سیاست بلشویک‌ها به تصویر می‌کشد. او ایما می‌کند که تاریخ سرانجام خود را به نظریهٔ او رسانده است. اما شباهت میان خط آوریل لنین و فرمول‌بندی‌های پیشین تروتسکی سطحی است. «انقلاب مداوم» تروتسکی، نظریه‌ای دربارهٔ شورش مستمر بود که از تحکیم مادی جدا شده بود، حال آنکه تزهای آوریل لنین بر تحلیل بی‌رحمانه‌ای از شرایط عینی استوار بود. جنگ دستگاه دولت کهن را در هم شکسته بود، شوراها به عنوان ارگان‌های جنینی قدرت پرولتری ظهور کرده بودند، و بورژوازی از حل مسائل ارضی یا ملی ناتوان بود. لنین انقلاب را با اراده فرانگرفت؛ او لحظه را علمی خواند و برای قدرت فراخوان داد زیرا شرایط آن را ایجاب می‌کرد. در مقابل، نظریهٔ تروتسکی با انقلاب به مثابه پیشگویی برخورد می‌کند – فراخوانی ابدی به نبرد، بدون توجه به شرایط.

این تمایز لغوی (معناشناختی) نیست؛ سیاسی است. برای لنین، تصرف قدرت مسئلهٔ زمان‌سنجی، آمادگی، و سازماندهی بود. برای تروتسکی، مسئلهٔ شجاعت اخلاقی بود. لنین ماشین را ساخت؛ تروتسکی (که همیشه نویسنده بود) شعر را سرود. تزهای آوریل انعکاس نظریهٔ کهنهٔ تروتسکی نبودند – آن‌ها نفی آن بودند. آن‌ها تصریح کردند که پرولتاریا، حتی در یک کشور عقب‌مانده، می‌تواند دهقانان را به پیروزی برساند و سوسیالیسم را تحت دیکتاتوری طبقهٔ خودش بنا کند. در همین حال، انقلاب مداوم تروتسکی فراتر از مرزهای ملی می‌نگریست و برای همیشه وابسته به مداخلهٔ جهان سرمایه‌داری پیشرفته بود. استراتژی لنین در خاک روسیه ریشه داشت؛ نظریهٔ تروتسکی مانند بخور بر فراز آن شناور بود.

روایت تروتسکی از واکنش بلشویک‌ها به تزهای آوریل تیز و زنده است. او سردرگمی گارد قدیم – کامنف، استالین، و دیگران – را که در ابتدا از تغییر رادیکال لنین امتناع ورزیدند، به تصویر می‌کشد. او از این لحظات تردید لذت می‌برد و خود را به صورت عطف به ماسبق به عنوان متحد طبیعی لنین علیه حزبی که در «محافظه‌کاری» گرفتار بود، معرفی می‌کند. با این حال، این تصویرسازی بیش از آنکه آشکار کند، تحریف می‌کند. آن تردیدهای اولیه خیانت نبودند، بلکه تجلی احتیاط منضبط بودند. بلشویک‌ها ارتشی از متعصبان نبودند؛ آن‌ها سازمانی از انقلابیونی بودند که آموزش دیده بودند تا شرایط را با دقت بسنجند. نبوغ لنین نه در حذف آن انضباط، بلکه در مهار آن بود. او گسست نظری را به اجماع استراتژیک تبدیل کرد و اقلیت را به اکثریت دگرگون ساخت.

اسطورهٔ متأخر تروتسکی مبنی بر «لنین در برابر حزب»، دقیقاً همان فرآیندی را که لنینیسم را به یک نیروی جمعی و نه کیش شخصیت تبدیل کرد، از بین می‌برد.

این نکته روشنگر است که تحسین تروتسکی برای لنین همیشه با تراژدی آمیخته است. او از لنین می‌نویسد، گویی او پیامبری تنها بود که مقدر شده بود توسط مردان فرومایه‌تر به او خیانت شود. این چارچوب‌بندی تراژیک به بنیان احساسی تروتسکیسم پس از مرگ لنین تبدیل شد – اسطورهٔ خلوص که به بوروکراسی باخته شد، و انقلابی که توسط خود حزب به آن خیانت شد. با این حال، رهبری لنین بر خلوص استوار نبود؛ بر قدرت استوار بود. او درک می‌کرد که انقلاب نه‌تنها نیازمند وضوح دید، بلکه تمرکز فرماندهی (مرکزیت) است. برای تبدیل یک قیام توده‌ای به یک دولت سوسیالیستی، انضباط باید مطلق باشد. انقلاب نمی‌تواند متحمل نفس‌های رقیب شود؛ باید یک اراده داشته باشد. این نبوغ لنین و میراث استالین بود. تروتسکی هرگز آن را نپذیرفت.

در فصل‌های آوریل، تروتسکی بر لبهٔ تضاد آیندهٔ خودش ایستاده است. او نیاز به رهبری سیاسی حزب را درک می‌کند، اما نمی‌تواند منطق سازمانی آن را تحمل کند. او وضوح لنین را می‌ستاید در حالی که برای مرگ خودانگیختگی سوگواری می‌کند. او ایدهٔ انقلاب را بیشتر از واقعیت حکمرانی دوست دارد. به این معنا، تراژدی او شخصی نیست بلکه ایدئولوژیک است: تبعید ابدی انقلابی‌ای که می‌توانست قدرت را روایت کند اما هرگز آن را اعمال نکرد. تزهای آوریل بلشویک‌ها را به نبرد فراخواند؛ نسخهٔ تروتسکی خواننده را به خیال‌پردازی فرامی‌خواند.

آنچه لنین در آوریل انجام داد، پایین آوردن انقلاب از ابرها و ریشه‌دار کردن آن در خاک تاریخ بود. او ناامیدی را به مسیر، شعارها را به استراتژی، و نظریه را به فرمان تبدیل کرد. آن لحظه‌ای بود که انقلاب از یک رویا بودن دست کشید و به یک برنامه تبدیل شد. شکست تروتسکی در درک آن تحول – در اینکه شعر انقلاب باید جای خود را به نثر کشورداری بدهد – همان چیزی است که میراث او را از لنین و استالین جدا می‌کند. تزهای آوریل تأییدی بر بینش تروتسکی نبودند؛ آن‌ها دفن آن بودند. انقلاب دیگر مداوم نخواهد بود – پیروزمند خواهد بود.

ششم. مسلح ساختن مجدد انقلاب: لنین علیه انحلال‌طلبان

پس از آوریل، تروتسکی توجه خود را به آنچه «مسلح ساختن مجدد» حزب بلشویک می‌خواند، معطوف می‌کند – دوره‌ای که لنین برای روشن ساختن خط‌مشی حزب در برابر فرصت‌طلبان، متحدان متزلزل و سردرگمی داخلی مبارزه کرد. در اینجا قصه‌گویی تروتسکی به اوج صنعتگری خود می‌رسد: خیابان‌های پتروگراد با شعارهای جدید طنین‌انداز می‌شوند، سربازان به جلسات هجوم می‌آورند و صلح می‌خواهند، و حزب از یک فرقهٔ تحت تعقیب به هستهٔ قدرت تبدیل می‌شود. با این حال، در زیر زیبایی نثر او، کژفهمی‌ای بنیادی از آنچه واقعاً در حال وقوع بود، نهفته است. تروتسکی مسلح ساختن مجدد لنین را نه به عنوان پیروزی انضباط بر سردرگمی، بلکه به عنوان پیروزی الهام بر اینرسی می‌بیند. او نمی‌تواند بپذیرد که نبوغ لنین نه در بداهه‌نوازی، بلکه در سازماندهی بود – در بازسازی روشمند دستگاه حزبی‌ای که قادر به هدایت یک انقلاب باشد، نه صرفاً روایت آن.

تروتسکی بلشویک‌ها را در این دوره به گونه‌ای توصیف می‌کند که گویی در حال «رسیدن به» حال و هوای توده‌ها بودند، گویی وظیفهٔ حزب پیروی از انرژی خودانگیختهٔ مردم بود نه رهبری آن. این وارونگی جوهر انحراف تروتسکی است. حزب، در روایت او، اتاق پژواک احساسات مردمی است؛ در واقعیت لنین، هادی (رسانا) انرژی انقلابی بود. لنین حزب را با تنظیم آن با احساسات «مسلح نساخت»، بلکه با تیز کردن آگاهی سیاسی‌اش – پاکسازی بلاتکلیفی، جوش دادن وضوح، و تبدیل آشوب انقلابی به یک تهاجم منضبط. بلشویک‌ها جریان را دنبال نکردند؛ آن‌ها آن را سد و تغییر جهت دادند.

آنچه تروتسکی به اشتباه کندی بوروکراتیک می‌خواند، در حقیقت صبر دیالکتیکی لنین بود. در حالی که تروتسکی از سرعت وقایع شگفت‌زده می‌شد، لنین توازن قوا را زیر نظر داشت. او می‌دانست که تاریخ پاداشی به شتابزدگی نمی‌دهد، بلکه پاداش به زمان‌سنجی می‌دهد. بحران‌های ژوئن و ژوئیه، که تروتسکی آن‌ها را با شدتی نفس‌گیر بازگو می‌کند، خطرات شورش نارس را آشکار ساختند. هنگامی که تظاهرات ناهماهنگ درگرفت، لنین دستور خویشتن‌داری داد. حزب هنوز برای تصرف قدرت آماده نبود؛ اقدام در آن زمان به معنای دعوت به نابودی بود. تروتسکی، که همیشه رمانتیست بود، این انضباط را به عنوان تسلیم موقت در برابر احتیاط ترسیم می‌کند. اما این تفاوت میان انقلابی است که باقی می‌ماند و انقلابی که با شکوه می‌میرد. بلشویک‌ها بداهه‌نوازی نمی‌کردند – آن‌ها در حال مهندسی بودند.

شیفتگی تروتسکی به «خط توده»، علم انقلابی را به جامعه‌شناسی تبدیل می‌کند. او می‌نویسد، گویی موفقیت حزب در همدلی آن با حال و هوای مردمی نهفته است، گویی انقلاب به جای علم قدرت، یک رقابت سخنوری است. این نگرش، سرنوشت مارکسیسم غربی را پیشگویی می‌کند: سیاست تفسیر، که تا ابد آگاهی را تحلیل می‌کند اما هرگز ابزار تغییر آن را تصرف نمی‌کند. در حقیقت، «مسلح ساختن مجدد» بلشویکی بیداری احساسات توده‌ای نبود، بلکه تبلور رهبری انقلابی بود. لنین نارضایتی پراکنده را به ابزاری منضبط تبدیل کرد – ارتشی از کارگران و سربازان که به وسیلهٔ اصل به هم پیوسته، توسط نظریه شکل گرفته، و در مبارزه آبدیده شده بودند.

موقعیت خود تروتسکی در این فرآیند، اگر بخواهیم مؤدبانه بگوییم، متناقض بود. او تنها اخیراً پس از سال‌ها خصومت فرقه‌گرایانه به بلشویک‌ها پیوسته بود، و گزارش او از این دوره به آرامی فرصت‌طلبی خودش را حذف می‌کند. او چنان می‌نویسد که گویی همیشه همزاد ایدئولوژیک لنین بوده، و سال‌هایی را که صرف محکوم کردن مرکزیت بلشویکی به عنوان اقتدارگرایی کرده بود، پنهان می‌سازد. اکنون، با پیوستن به حزب درست در زمان پیروزی آن، خود را به عنوان وارث طبیعی‌اش بازسازی می‌کند. اما تاریخ به گونه‌ای دیگر به یاد می‌آورد: مسلح ساختن مجدد لنین نیز مسلح ساختن مجدد علیه انحلال‌طلبی‌های پیشین تروتسکی بود – تزلزل‌های او میان منشویسم و سخنوری انقلابی. کنایه (آیرونی) عمیق است: همان انضباط سازمانی‌ای که تروتسکی زمانی به ریشخند گرفته بود، به تنها مکانیسمی تبدیل شد که از طریق آن نظریه‌های خودش می‌توانستند به طور لحظه‌ای تحقق یابند.

آنچه رهبری لنین را در این دوره متمایز می‌ساخت، ایمان تزلزل‌ناپذیر او به حزب به عنوان ابزار دیکتاتوری پرولتاریا بود. او درک می‌کرد که انقلاب‌ها با خودانگیختگی یا نیت‌های خوب حفظ نمی‌شوند، بلکه با ساختار حفظ می‌شوند. او آن ساختار را بی‌رحمانه بنا کرد. کادرها آموزش دیدند، شعارها اصلاح شدند، آژیتاتورها منضبط گشتند. هنگامی که زمان حرکت فرا رسید، بلشویک‌ها به عنوان یک کالبد واحد حرکت کردند. این جنبه‌ای از لنینیسم است که تروتسکی هرگز نتوانست به طور کامل درک کند – وحدت نظریه و سازماندهی. از نظر او، انضباط همیشه خطر خفه کردن خلاقیت را به همراه داشت. از نظر لنین و استالین، انضباط بالاترین شکل خلاقیت بود: ایده‌ها را به تاریخ تبدیل می‌کرد.

با پایان یافتن فصل‌های «مسلح ساختن مجدد» تروتسکی، شکاف میان تفسیر او و عمل لنین غیرقابل انکار است. حزب تروتسکی یک گروه کر از انقلابیون الهام گرفته است که ریتم خود را می‌یابند؛ حزب لنین یک ماشین جنگی است که چرخ‌دنده‌های خود را کوک می‌کند. این تفاوت شاعرانه نیست – وجودی است.

بدون صبر استراتژیک لنین و پافشاری بر مرکزیت، انقلاب در ژوئیه ۱۹۱۷ سوخته و توسط سرکوب و سردرگمی بلعیده می‌شد. آنچه تروتسکی به عنوان بداهه‌نوازی رمانتیزه می‌کند، در واقع منضبط‌ترین عمل مهندسی سیاسی در تاریخ مدرن بود.

برای «مسلح ساختن مجدد» حزب، لنین صرفاً ایده‌های آن را تیز نکرد – او اراده‌اش را تقویت کرد. او به پرولتاریا نه تنها شورش کردن، بلکه حکومت کردن را نیز آموخت. آن درس، که توسط استالین از طریق صنعتی شدن اتحاد جماهیر شوروی به پیش برده شد، تداوم مادی تزهای آوریل لنین بود: تبدیل شور انقلابی به قدرت دولتی. با این حال، تروتسکی هرگز نتوانست خود را با این دگردیسی (متامورفوز) سازگار کند. او وقف انقلاب به مثابه یک لحظه باقی ماند، نه به مثابه یک سیستم – به مثابه تندر، نه معماری. و بنابراین، در حالی که لنین حزب را برای پیروزی مسلح می‌ساخت، تروتسکی خود را برای تبعید مسلح ساخت.

هفتم. بحران ژوئیه و انضباط انقلاب

تا ژوئیه ۱۹۱۷، انقلاب وارد تب خود شده بود. خیابان‌های پتروگراد دوباره غرش می‌کردند – کارگران و سربازان قدرت می‌خواستند، دولت موقت متزلزل بود، و بلشویک‌ها ناگهان در مرکز طوفانی قرار گرفتند که خودشان آن را فرانگرفته بودند. تروتسکی این روزها را مانند رمان‌نویسی روایت می‌کند که میان هیبت و آشفتگی گرفتار شده است. نثر او با شتاب به پیش می‌رود؛ او کشمکش، ترس، و آشفتگی قهرمانانهٔ جنبشی را به تصویر می‌کشد که به نظر می‌رسید در آستانهٔ پیروزی است اما با نابودی روبرو بود. اما نبوغ تروتسکی به عنوان یک قصه‌گو، نقطه ضعفش به عنوان یک استراتژیست را برملا می‌سازد. او نمی‌تواند بپذیرد که خویشتن‌داری – انضباط، زمان‌سنجی، محاسبه – به اندازهٔ خود شورش، انقلابی است. روزهای ژوئیه یک فرصت از دست رفته نبودند؛ آن‌ها آزمونی بودند که انقلابیون را از ماجراجویان جدا کرد.

گزارش تروتسکی از بحران ژوئیه، خیزش خودانگیختهٔ توده‌ها را تجلیل می‌کند در حالی که به‌طور زیرپوستی حزب را برای تردید مقصر می‌شمارد. او ایما می‌کند که اصرار لنین بر عقب‌نشینی از تظاهرات و اجتناب از تقابل آشکار با دولت، خطایی ناشی از احتیاط بیش از حد بود. او اشاره می‌کند که بلشویک‌ها باید لحظه را تصاحب می‌کردند، حتی اگر ناآماده و منزوی بودند. در این، تروتسکی رمانتیسیسمی را آشکار می‌سازد که سیاست او را برای همیشه تعریف خواهد کرد – این اعتقاد که انقلاب یک عمل اخلاقی است نه یک فرآیند مادی. در مقابل، لنین درک می‌کرد که شورش یک اعتراض نیست بلکه یک جنگ است؛ و جنگ‌ها با انگیزه برنده نمی‌شوند، بلکه با تدارکات (لجستیک)، اطلاعات، و فرماندهی برنده می‌شوند.

هنگامی که تظاهرات ژوئیه فوران کرد، دولت موقت هنوز ارتش، راه‌آهن، و وفاداری پادگان‌های کلیدی را در دست داشت. بلشویک‌ها، گرچه به‌سرعت در حال رشد بودند، در شوراها اقلیت باقی ماندند. راه‌اندازی یک قیام در آن زمان به معنای خودکشی بود. لنین آن را دید؛ استالین آن را دید؛ تروتسکی نتوانست. او عقب‌نشینی لنین از تظاهرات را «عملی از عقب‌نشینی» می‌خواند، اما در حقیقت این عملی از رهبری بود. بلشویک‌ها نیروهای خود را حفظ کردند، تجدید قوا نمودند و هنگامی که کودتای کورنیلوف ضعف واقعی نظم بورژوایی را آشکار ساخت، قوی‌تر ظاهر شدند. امتناع حزب از اشتباه گرفتن شور و اشتیاق با قدرت دقیقاً همان چیزی بود که به آن اجازه داد تا قدرت را در اکتبر تصاحب کند. انقلاب یک دو سرعت نیست؛ یک محاصره است.

فصل‌های ژوئیهٔ تروتسکی همچنین آغاز کژفهمی مادام‌العمرش از نقش حزب را آشکار می‌سازد. او بلشویک‌ها را برای «اعتماد به توده‌ها» ستایش می‌کند اما برای «کوتاهی در اقدام» سرزنششان می‌نماید. با این حال، اعتماد به توده‌ها به معنای تسلیم رهبری نیست. حزب لنین آینهٔ خیابان نبود؛ قطب‌نمای آن بود. روزهای ژوئیه ضرورت کنترل متمرکز را اثبات کرد. اگر بلشویک‌ها از منطق تروتسکی پیروی می‌کردند، انقلاب را در نخستین آتش تولدش می‌سوزاندند. عقب‌نشینی لنین ترسویی نبود – بلوغ جنبشی بود که می‌دانست هنوز برای حکمرانی آماده نیست. تاریخ او را تأیید کرد.

سرکوبی که به دنبال آمد – دستگیری‌ها، یورش‌ها، بدنام کردن بلشویک‌ها به عنوان «عوامل آلمان» – تاریک‌ترین لحظهٔ ۱۹۱۷ را رقم زد. خود تروتسکی زندانی شد؛ لنین مخفی گشت. بورژوازی جشن گرفت و متقاعد شد که انقلاب به پایان رسیده است. نوشتار تروتسکی در اینجا، و قابل درک است، تلخ است. اما حتی در شکست، استراتژی لنین در حال کار بود. بلشویک‌ها از دورهٔ آزار و اذیت برای سرسخت کردن صفوف خود، تصفیهٔ مطبوعات خود و افشای ریاکاری متهم‌کنندگان خود استفاده کردند. آن‌ها از این آزمون نه ضعیف، بلکه تصفیه‌شده بیرون آمدند. زندگی مخفی حزب، انضباط آهنین را ساخت که آن را در اکتبر و پس از آن پیش برد.

تروتسکی نمی‌تواند این دیالکتیک را به‌درستی درک کند. برای او، سرکوب ژوئیه تراژدی است؛ برای لنین، آموزش بود. پرولتاریا آموخت که دشمنانش چه کسانی هستند – بورژوازی لیبرال که زمانی خود را دوست دموکراسی جا می‌زد، منشویک‌ها و سوسیالیست انقلابیون که شعارهای انقلابی را با کرسی‌های وزارت معاوضه کردند، و مطبوعاتی که به نام آزادی خواهان خون بودند. لنین از این عقب‌نشینی برای آموزش کارگران استفاده کرد که قدرت دوگانه یک توهم است. هیچ حاکمیت مشترکی میان استثمارگران و استثمارشدگان نمی‌تواند وجود داشته باشد. قدرت باید به‌طور کامل گرفته شود، یا به‌طور کامل از شما گرفته خواهد شد. این درس، که با خون و تبعید نوشته شده بود، چیزی است که استالین بعدها به عنوان اصل هوشیاری سوسیالیستی آن را نهادینه کرد.

آنچه تروتسکی به عنوان حضض انقلاب (پایین‌ترین نقطه) به تصویر می‌کشد، در حقیقت نقطهٔ عطف آن بود. شکست ژوئیه محدودیت‌های خودانگیختگی و ضرورت مطلق یک حزب منضبط ریشه‌دار در نظریه و ساختار را آشکار ساخت. این شکست آنچه انقلاب نیاز داشت را روشن کرد: یک هستهٔ حرفه‌ای که قادر به تاب آوردن سرکوب و پاسخ به بحران با وحدت و نه وحشت باشد. تروتسکی تنها فرونشست جزر و مد را دید؛ لنین تجمع قدرت را در زیر آن مشاهده کرد. هنگامی که لحظه بازگشت – هنگامی که دولت دوباره در اکتبر ترک برداشت – بلشویک‌ها با دقت جراحی ضربه زدند. درس‌های ژوئیه به استراتژی پیروزی تبدیل شدند.

در نهایت، گزارش رمانتیک تروتسکی از ژوئیه، بیش از آنکه دربارهٔ انقلاب باشد، دربارهٔ خود او آشکار می‌سازد. او مجذوب شکوه شکست، و اندوه مبارزهٔ تحقق‌نیافته است. او لنین را تحسین می‌کند اما نمی‌تواند در منطق او ساکن شود. بلشویک‌ها برای پیروزی آماده می‌شدند؛ تروتسکی برای نوشتن آماده می‌شد. روزهای ژوئیه بوتهٔ آزمایشی بود که لنینیسم در آن آزموده شد و تروتسکیسم در آن متولد گردید. یکی آموخت که قدرت باید منضبط شود وگرنه نابود می‌گردد؛ دیگری تنها آموخت که چگونه فقدان آن را سوگواری کند. آیندهٔ انقلاب متعلق به کسانی بود که می‌توانستند خشم آن را سازماندهی کنند – نه صرفاً آن را احساس کنند.

هشتم. مسیر اکتبر: از شورش تا قدرت دولتی

همچنان که وقایع‌نگاری تروتسکی به اکتبر نزدیک می‌شود، نثر او شروع به رعد و برق می‌کند. به نظر می‌رسد هر صفحه‌ای با اجتناب‌ناپذیری می‌تپد – اعتصابات راه‌آهن، شورش‌ها، یورش به پادگان‌ها. نظم کهن لنگ می‌زند؛ شوراها با انتظار همهمه می‌کنند. تروتسکی، که بعدها فرماندهی شورش را برعهده گرفت، این بخش را با اقتدار مردی می‌نویسد که آنجا بود، می‌توانست بوی روغن اسلحه را روی تفنگ‌ها حس کند و کشمکش را در هوا لمس نماید. توصیفات او الکتریکی است. با این حال، با وجود تمام نبوغش، همان تناقض ادامه می‌یابد: تروتسکی با انقلاب به مثابه اوج‌گیری شتاب رفتار می‌کند، نه پیروزی سازماندهی. برای او، اکتبر مانند سرنوشت آشکار می‌شود؛ برای لنین، نتیجهٔ مهندسی بود. یکی طوفان را می‌بیند؛ دیگری کشتی‌ای را ساخت که می‌توانست در آن حرکت کند.

روایت تروتسکی از روزهای پایانی پیش از اکتبر با جبرگرایی‌ای ظریف در تسخیر است. او طوری می‌نویسد که انگار بلشویک‌ها توسط جزر و مد تاریخ به قدرت برده شدند، نه توسط تسلط استراتژیک خودشان. او به ما می‌گوید: «توده‌ها آماده بودند و حزب صرفاً به آن‌ها علامت داد.» اما انقلاب پرچم (اشاره) نیست – تصرف است. انقلاب اکتبر فوران نکرد چون مردم آماده بودند؛ موفق شد چون حزب آماده بود. این تفاوت تعیین‌کننده است. منشویک‌ها هم شعار داشتند؛ سوسیالیست انقلابیون تعداد داشتند؛ اما تنها بلشویک‌ها نقشه داشتند. نبوغ لنین صرفاً در درک لحظه نبود، بلکه در آماده‌سازی برای آن مدت‌ها پیش از رسیدن بود – از طریق تبلیغات (پروپاگاندا)، سازماندهی مخفیانه، و وحدت بی‌رحمانه. تصویر تروتسکی از اکتبر به عنوان قیام خودانگیخته این زحمت را حذف می‌کند و استراتژی را با نمایش جایگزین می‌نماید.

برای تروتسکی، تصرف قدرت توسط بلشویک‌ها عمل قهرمانانه‌ای است که سرانجام خودانگیختگی توده‌های فوریه را تأیید می‌کند. برای لنین، این راه حل دیالکتیکی تمام تضادهایی بود که پیش از آن بودند. انقلاب تروتسکی شاعرانه است؛ انقلاب لنین جراحی است. تصمیم کمیتهٔ مرکزی بلشویک‌ها برای اقدام در ۲۵ اکتبر، جهشی از ایمان نبود – یک محاسبهٔ قوا بود. پادگان پتروگراد طرفدار شوراها اعلام موضع کرده بود؛ سیستم‌های راه‌آهن و تلگراف تحت کنترل انقلابی بودند؛ توده‌ها مسلح و دولت منزوی بود. تروتسکی تاریخ در حال حرکت را دید؛ لنین ساعت در حال ضربه زدن را دید. آن تمایز – تفاوت میان یک خیال‌پرداز و یک فرمانده – تمام داستان ۱۹۱۷ است.

تروتسکی نمی‌تواند در برابر قاب‌بندی اکتبر به عنوان یک نمایشنامهٔ اخلاقی مقاومت کند: انقلابیون پاک در حال سرنگونی میانه‌روهای فاسد، تاریخ در حال تطهیر خود در آتش. او با احترام، تقریباً با لحنی مذهبی، از «انرژی خلاق مردم» می‌نویسد. اما انقلاب پرستش نیست – کار است. آن نه تنها شجاعت، بلکه محاسبه می‌خواهد؛ نه تنها فداکاری، بلکه ساختار می‌خواهد. گزارش تروتسکی وجد تصاحب قدرت را به تصویر می‌کشد اما معماری آن را نه. او غرش توپ‌ها در کاخ زمستانی را به ما می‌دهد، اما زنجیره‌های تأمین، ارتباطات، و آمادگی کادرهایی که آن را ممکن ساختند، نه. در این حذف، جوهر آرمان‌گرایی تروتسکی نهفته است: او تاریخ را شور و اشتیاق می‌بیند، نه تولید.

آنچه پس از اکتبر رخ داد، تروتسکی اجمالی می‌بیند اما واقعاً درک نمی‌کند – تبدیل حزب بلشویک از سازمان شورشی به قدرت حکومتی. او از فرامین اولیه، شادی و ترس می‌نویسد، اما تحکیم قدرت را تقریباً ثانویه می‌پندارد، گویی خیانتی به خلوص انقلاب بوده است. این نگرش تراژدی سیاست‌های متأخر او را پیشگویی می‌کند: این باور که نهادینه کردن انقلاب به معنای فاسد کردن آن است. لنین و بعدها استالین طور دیگری درک کردند. انقلاب باید نه تنها دولت کهن را نابود کند – باید یک دولت جدید بسازد. دیکتاتوری پرولتاریا یک استعاره نیست؛ ماشین‌آلات بقا است. بدون آن، سوسیالیسم یک خطبه باقی می‌ماند. شکست تروتسکی در درک این دیالکتیک، اپوزیسیون متأخر او علیه دولت شوروی را محکوم کرد، دولتی که او آن را انحطاط بوروکراتیک می‌دید تا سرسخت شدن اجتناب‌ناپذیر قدرت انقلابی علیه جهانی خصمانه.

با این حال، گزارش شاهد عینی تروتسکی همچنان ارزشمند است. توصیف او از بلشویک‌ها در آستانهٔ اکتبر – خسته، تحت تعقیب، اما متحد – گواهی بر قدرت انضباط جمعی است. حتی زمانی که نظریهٔ او متزلزل می‌شود، شهادت او می‌درخشد. او حزب را در درخشان‌ترین حالت خود دید، وحدتش در خطر شکل گرفته بود. اما او هرگز نتوانست بپذیرد که این وحدت نیازمند سلسله مراتب است، که ارادهٔ میلیون‌ها نفر باید از طریق سازوکار آهنین فرماندهی سنتز شود. جایی که لنین ضرورت را دید، تروتسکی تراژدی را دید. جایی که استالین بعدها ساخت و ساز را دید، تروتسکی خیانت را دید. در قلب او، هرگز با انقلاب به عنوان قدرت آشتی نکرد.

در این صحنهٔ پایانی، تروتسکی مورخ خود را وارد اسطوره می‌کند. او اکتبر را به عنوان اوج خودانگیختگی انقلابی، تأیید باور مادام‌العمرش مبنی بر اینکه تاریخ می‌تواند توسط صرف شتاب رانده شود، ارائه می‌دهد. اما در حقیقت، اکتبر لنین را تأیید کرد – نظریه‌پردازی که درک می‌کرد انقلاب بدون حزب منضبط هرج و مرج است، و سوسیالیسم بدون دولت خودکشی است. پیروزی ۱۹۱۷ پیروزی شور و اشتیاق بر برنامه‌ریزی نبود؛ پیروزی برنامه‌ریزی‌ای بود که از طریق شور و اشتیاق شکل گرفته بود. نبوغ لنین تبدیل جنبش به حکومت بود. نبوغ استالین تبدیل آن حکومت به بقا بود. نبوغ تروتسکی جاودانه ساختن هر دو بود در حالی که آن‌ها را کژفهمی کرد.

درس اکتبر، که در مه شاعرانه تروتسکی پنهان شده است، این است که انقلاب باید حکمرانی کردن را بیاموزد یا نابود شود. بلشویک‌ها پیروز نشدند چون پاک، یا اخلاقی، یا برحق بودند – آن‌ها پیروز شدند چون سازماندهی‌شده، منضبط، و آمادهٔ اعمال قدرت بدون عذرخواهی بودند. تروتسکی آذرخش را به تصویر کشید؛ لنین شبکه را ساخت. و بر روی آن شبکه – ساختار دولت سوسیالیستی – بود که طبقهٔ کارگر قرن بیستم تاریخ را برق‌دار (الکتریکی) کرد. تروتسکی جرقه را دید. لنین و استالین چراغ‌ها را روشن نگه داشتند.

نهم. مورخ و بدعت‌گذار

هنگامی که گرد و غبار اکتبر فرومی‌نشیند، تروتسکی تاریخ خود را با اطمینان مردی به پایان می‌رساند که متقاعد شده بود جوهر انقلاب بازتاب خودش است. تاریخ انقلاب روسیه نه به عنوان تحلیلی از تصاحب قدرت توسط بلشویک‌ها، بلکه به عنوان سرودی برای خلوص آن به پایان می‌رسد – خلوصی که او معتقد بود حزب بعدها آن را از دست داد، خلوصی که تنها او می‌توانست آن را به یاد آورد. انقلاب او حافظه است، نه ساخت و ساز. تروتسکی طوری می‌نویسد که گویی وظیفهٔ انقلاب این است که ابدی، ارضانشده، و همواره در نوسان باقی بماند. در این، او به اولین بدعت‌گذار بزرگ جهان سوسیالیستی تبدیل می‌شود که خود در ساخت آن یاری رساند: پیامبری که نتوانست در معبد پس از ساخته شدن زندگی کند.

تناقض در کار تروتسکی نه میان کلمات و اعمالش، بلکه میان ایمانش به تاریخ و امتناعش از تسلیم شدن به منطق آن است. او درک می‌کرد که انقلاب‌ها از تناقضات متولد می‌شوند، با این حال نمی‌توانست بپذیرد که حل و فصل آن‌ها مستلزم پایان یافتن است – اینکه طوفان باید ساختار شود، اینکه شمشیر باید گاوآهن شود. او لحظهٔ فوران را تجلیل کرد و از زحمت طولانی تحکیم روی برگرداند. این هستهٔ اخلاقی تروتسکیسم است: پرستش انقلاب به عنوان یک شدن بی‌پایان، امتناع از حکمرانی به نام انقلابی ماندن. این سیاست خلوص است که در دنیای واقعی، قدرت را به دشمن واگذار می‌کند.

در مقابل، لنین درک می‌کرد که قدرت معیار حقیقت است. انقلاب بلشویکی یک نماد نبود – یک دولت بود. این دولت از مالیات بر غلات و برنامهٔ برق‌رسانی، از کف کارخانه و پادگان ارتش سرخ، از فرامین کمیسرها و تاب‌آوری مردم ساخته شد. تروتسکی نمی‌توانست شعر را در آن ببیند. انقلاب او در بیانیه‌ها سخن می‌گوید؛ انقلاب لنین در کارخانه‌ها سخن می‌گوید. استالین، با به ارث بردن آن میراث، آن را به آهن و فولاد گسترش داد – و نه تنها اقتصاد بلکه خود انقلاب را نیز صنعتی کرد. جایی که تروتسکی بوروکراتیزاسیون را دید، استالین بقا را دید. جایی که تروتسکی فریاد خیانت سر داد، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیسم را در محاصره ساخت.

تاریخ، آن دیالکتسین بی‌رحم، طرف سازندگان را گرفت.

با این حال، میراث تروتسکی را نمی‌توان نادیده گرفت. او یکی از درخشان‌ترین ذهن‌هایی است که از قرن انقلابی ظهور کرده است. قلم او ریاکاری بورژوازی را افشا کرد، هوش او سرمایه‌داری را با دقت جراحی کالبدشکافی کرد، و شجاعت او بی‌چون و چرا بود. اما شجاعت و وضوح کافی نیستند. بدون انضباط، به غرور تبدیل می‌شوند. تروتسکی هرگز از مدار نبوغ خودش فرار نکرد. حتی در تبعید، تحت تعقیب و منزوی، خود را وجدان انقلاب می‌پنداشت – تجسّم زندهٔ آن علیه استبداد واقعیت. این تصویر زیبایی است، اما زیبایی قدرت نیست، و تاریخ با کسانی که این دو را اشتباه می‌گیرند، بی‌رحم است.

تراژدی تروتسکی این نیست که توسط استالین شکست خورد، بلکه این است که توسط خود لنینیسم شکست خورد. دقیقاً همان منطقی که او به آزادسازی آن کمک کرد، توهماتش را مصرف کرد. دیکتاتوری پرولتاریا، که زمانی عبارتی بود که او علیه رفورمیست‌ها به کار می‌برد، تحت رهبری لنین و استالین به نهادی تبدیل شد که نمی‌توانست مخالفت دائمی پنهان‌شده در لباس خلوص را تحمل کند. تروتسکی سرسخت شدن ضروری انقلاب را با زوال آن اشتباه گرفت. اما بدون آن سرسخت شدن، اتحاد جماهیر شوروی‌ای وجود نداشت تا در برابر تهاجم امپریالیستی مقاومت کند، هیچ فانوسی برای مبارزات ضداستعماری وجود نداشت، هیچ بنیاد مادی‌ای برای تجربیات سوسیالیستی‌ای که قرن بیستم را دوباره شکل دادند، وجود نداشت. انقلابی که تروتسکی آن را رمانتیزه کرد، انقلابی بود که در نوزادی‌اش نابود می‌شد.

و با این حال، کتاب تروتسکی باقی می‌ماند – زیرا نوشتار او طوفان را از درون به تصویر می‌کشد. او تاریخ را به نفس کشیدن وامی‌دارد. حتی در حالی که خطاهای او را آشکار می‌سازیم، باید صنعتگری او را به رسمیت بشناسیم. هیچ مورخ بورژوایی هرگز به صمیمیت او با بیداری پرولتاریا یا ظرفیت او برای انتقال نبض شورش توده‌ای دست نیافته است. اما برای مارکسیست‌ها، معیار نظریه بلاغت نیست – اثربخشی است. انقلاب را نمی‌توان با نوشتن به وجود آورد؛ باید سازماندهی شود. تروتسکی برای ابدیت نوشت؛ لنین و استالین برای فردا ساختند. یکی جمله بر جای گذاشت؛ دیگری دولت.

در حساب نهایی، تاریخ انقلاب روسیه هم به عنوان کتاب مقدس و هم به عنوان هشدار ایستاده است. این یک بنای یادبود برای لحظه‌ای است که تاریخ کاملاً متعلق به ستم‌دیدگان به نظر می‌رسید، و آینه‌ای است که دام‌های ایدئولوژیک جدا کردن نظریه از قدرت را بازتاب می‌دهد. تروتسکی موسیقی انقلاب را به ما داد اما نتوانست سمفونی آن را رهبری کند. لنین نمره (پارتیتور یا نت‌نویسی کاملِ اثر – مترجم) را ساخت؛ استالین اجرا را ارکستراسیون کرد. اگر تروتسکی آذرخش بود، آن‌ها شبکه بودند – و بدون آن‌ها، نبوغ او جرقه می‌زد و در تاریکی ناپدید می‌شد. وظیفهٔ انقلاب این نیست که طوفان را زنده نگه دارد بلکه این است که آن را مهار کند – خشم را به ساختار، و حافظه را به ماشین‌آلات تبدیل کند. این درسی است که لنین برای ما به جا گذاشت، درسی که استالین آن را اثبات کرد، و درسی که تروتسکی هرگز نتوانست آن را بیاموزد.