
منتشر شده در شبکه ناظر چین
ترجمه، تفسیر و تلخیص مجله جنوب جهانی
«چرا درک پروفسور ساکس از دستاوردهای چین عمیقتر است؟» — بازتابی از گفتوگوی تاریخی میان ذهنهای بزرگ در عصر تحول جهانی
در شمارهٔ ۳۰۶ برنامهٔ «چین همین است»، پروفسور ژانگ وِیوِی، رئیس مؤسسهٔ چین دانشگاه فودان و عضو شورای اندیشکدههای برتر ملی چین، همراه با جین ژونگوِی، بنیانگذار و سردبیر ارشد وبسایت «گوانچا» (Observer), به بررسی گفتوگویی عمیق و تاریخی با پروفسور جفری ساکس، اقتصاددان برجستهٔ کلمبیا و مشاور سابق سازمان ملل، پرداختند. این گفتوگو نه تنها پنجرهای به درون تفکر یکی از صادقترین روشنفکران غربی دربارهٔ چین باز کرد، بلکه نقشهٔ راهی برای درک تحولات بنیادین ساختار قدرت جهانی در قرن بیستویکم ارائه داد.
۱. از «جهان تکقطبی» به «جهان چندقطبی بدون نظم چندجانبه»
ساکس در گفتوگوی خود با ژانگ وِیوِی، با دقت تاریخی و استراتژیک، مرحلهٔ فعلی نظام جهانی را «جهان چندقطبی بدون نظم چندجانبه» توصیف کرد. او تأکید کرد که هرچند قدرت امروزه در مراکز متعددی—چین، روسیه، هند و آمریکا—توزیع شده، اما هنوز توافقی جهانی دربارهٔ نحوهٔ عملکرد این نظام وجود ندارد. این شکاف بین واقعیت قدرت و نظم حقوقی-سیاسی، منبع اصلی ناپایداری است.
در این زمینه، ساکس مفهوم «سازمان ملل ۲٫۰» را مطرح کرد: سیستمی تقویتشده که بر پایهٔ منشور سازمان ملل و حقوق بینالملل استوار باشد و نه بر اساس ائتلافات انتخابی و «چندجانبهگری دروغین» که در عمل به ابزاری برای حفظ هژمونی آمریکا تبدیل شده است. او پیشنهاد جسورانهای داد: ایجاد یک «منطقهٔ سازمان ملل» در چین—در شانگهای یا پکن—برای مسائل محیطزیستی، زیرا چین امروزه رهبر جهانی در حوزههای انرژیهای تجدیدپذیر، خودروهای الکتریکی و اقتصاد دیجیتال است.
۲. استراتژیهای تمدنی: شطرنج، گُو و پوکر
یکی از تصاویر نمادین و هوشمندانهٔ ساکس، مقایسهٔ سبکهای استراتژیک سه قدرت بزرگ بود:
– روسیه مثل یک شطرنجباز عمل میکند: منطقی، طولانیمدت، با حرکات دقیق و محاسبهشده.
– چین بازیکن گُو (Go) است: بازیای که در آن کنترل فضای کلی مهمتر از تسخیر نقاط خاص است، و استراتژی بر پایهٔ صبر، هماهنگی و دید بلندمدت شکل میگیرد.
– آمریکا، در مقابل، بازی پوکر را انتخاب کرده: کوتاهمدت، پر از تبلیغات، فریب و سعی در ایجاد توهم برتری حتی در شرایط ضعف.
این تشخیص نه تنها تفاوتهای فرهنگی را آشکار میکند، بلکه ریشهٔ بحرانهای سیاست خارجی آمریکا را در کوتاهنگری و وابستگی به نتایج فوری نشان میدهد.
۳. انتقاد از «واقعگرایی سیاسی» غربی و بازتعریف صلح
ساکس بهصورت صریح، نظریهٔ «واقعگرایی» در روابط بینالملل—بهویژه در قالب مکتب جان میرشیمر—را به چالش کشید. او گفت این نظریه، جنگ را بهعنوان «پیشبینی خودمحققکننده» تلقی میکند و جهان را بهصورت هابزی («جنگ همه علیه همه») تصور میکند. اما تاریخ چین—بهویژه ۵۰۰ سال بدون جنگ خارجی از دورهٔ مینگ تا جنگ اپیوم—این نظریه را رد میکند.
در این چارچوب، ژانگ وِیوِی به فلسفهٔ اسپینوزا اشاره کرد که صلح را نه فقط «عدم جنگ»، بلکه «فضیلتی اخلاقی» میداند—مفهومی که ریشه در فرهنگ چینی دارد. این دیدگاه، چین را نه بهعنوان یک «قدرت رقابتی»، بلکه بهعنوان یک «قدرت صلحآفرین» معرفی میکند که ظهور آن میتواند احتمال جنگ جهانی سوم را کاهش دهد.
(مترجم – درک دیدگاه پروفسور ژانگ وِیوِی دربارهٔ صلح، و ارتباط آن با فلسفهٔ اسپینوزا و فرهنگ چینی، نیازمند نگاهی فراتر از تعاریف مرسوم سیاست بینالملل است. این دیدگاه، ریشه در یک تمدننگری عمیق دارد که چین را نه صرفاً بهعنوان یک «کشور» یا «قدرت اقتصادی»، بلکه بهمثابهٔ یک ذات تمدنی با تاریخی هزارانساله میبیند—تمدنی که در طول تاریخ، صلح را نه بهعنوان یک وضعیت موقت بین دو جنگ، بلکه بهعنوان فضیلتی اخلاقی و نظاممندِ حکمرانی درک کرده است.
۱. صلح در فلسفهٔ اسپینوزا: فراتر از «عدم خشونت»
باروخ اسپینوزا، فیلسوف هلندی قرن هفدهم، در آثارش—بهویژه در «رسالهٔ اخلاق»—صلح را صرفاً بهمعنای «توقف جنگ» نمیداند. برای او، صلح حاصل نظم درونیِ جامعه، هماهنگی عقلانی میان افراد و تلاش جمعی برای زیستِ بهتر است. صلح، در این دیدگاه، یک حالت اخلاقیِ فعال است، نه یک خاموشی اجباری. این همان جایی است که ژانگ وِیوِی ارتباطی هوشمندانه میان فلسفهٔ اسپینوزا و فرهنگ چینی برقرار میکند.
۲. صلح در فرهنگ چینی: «هِ» (和) بهجای «وِ» (战)
در فرهنگ چینی، مفهوم صلح با واژهٔ «هِ» (Hé) بیان میشود که بهمعنای «هماهنگی»، «تعادل» و «انسجام در تفاوت» است—نه صرفاً «عدم جنگ». این مفهوم در فلسفهٔ کنفوسیوسی گسترده شده است: جامعهٔ ایدهآل، جامعهای است که در آن هر فرد در جایگاه خود («لی» 礼) عمل کند و هماهنگیِ طبیعی حاکم باشد. جنگ، در این چارچوب، نشانهٔ شکست در حکمرانی اخلاقی است.
تاریخ چین این ادعا را تأیید میکند. همانطور که ساکس اشاره کرد، در ۵۰۰ سال از دورهٔ مینگ (۱۳۶۸–۱۶۴۴) تا جنگ اپیوم (۱۸۳۹)، چین—با وجود قدرت نظامی قابل توجه—هیچ جنگ تجاوزکارانهای علیه همسایگانش نکرد. حتی در مورد ویتنام، تنها یک درگیری کوتاهمدت (۱۴۱۰–۱۴۲۷) رخ داد که بیشتر جنبهٔ بازگرداندن نظم داخلی داشت تا گسترش امپراتوری. این در حالی است که همان دوره در اروپا، صحنهٔ جنگهای مداوم—از صلیبیون تا جنگهای مذهبی—بود.
این تفاوت، نشاندهندهٔ یک الگوی تمدنی بنیادین است: در حالی که تمدن غربی (بهویژه اروپای پس از روم) بر پایهٔ رقابت، قلمروگیری و «برتری از طریق نیرو» شکل گرفته، تمدن چین بر پایهٔ ثبات داخلی، هماهنگی خارجی و جذب فرهنگی بنا شده است.
۳. چین بهعنوان «قدرت صلحآفرین»: یک الگوی جدید برای جهان
در این چارچوب، ظهور چین در صحنهٔ جهانی، نه بهمعنای «رقابت برای هژمونی»، بلکه بهمعنای ارائهٔ یک الگوی جایگزین برای نظم جهانی است. چین نمیخواهد جهان را «فتح کند» یا «دموکراتیک کند»؛ بلکه میخواهد با همکاری، زیرساخت و توسعهٔ مشترک، فضایی برای رشد همگانی فراهم کند—همانطور که در طول تاریخ، «راه ابریشم» را نه با سپاه، بلکه با بازرگانی و فرهنگ گسترش داد.
این دیدگاه، در سیاست خارجی معاصر چین نیز منعکس شده است:
– اصل عدم مداخله: چین هرگز در امور داخلی دیگران دخالت نکرده و از «شرایط سیاسی» برای کمکهایش سر باز زده است.
– همکاری برد-برد: در مقابل منطق «حاصل جمع صفر» غرب، چین مفهوم «همرشدی» (win-win cooperation) را پیش میکشد.
– ایمنسازی صلح از طریق توسعه: چین معتقد است فقر و نابرابری، ریشهٔ اصلی خشونت هستند؛ بنابراین، با پروژههایی مانند «کمربند و جاده»، بهجای اعزام سرباز، سرمایهگذاری میکند.
۴. کاهش احتمال جنگ جهانی سوم: نقش چین بهعنوان «مثبتگری»
در نظریههای رایج روابط بینالملل—بهویژه «واقعگرایی»—قدرتهای نوظهور حتماً با قدرتهای قدیمی درگیر جنگ میشوند («دِیلما تزوکیدید»). اما چین، با این الگوی تمدنی، این قاعده را به چالش میکشد. چین نمیخواهد جای آمریکا را بگیرد؛ میخواهد سیستمی چندقطبی و عادلانهتر بسازد که در آن همه کشورها—نه فقط قدرتهای بزرگ—حق گفتوگو داشته باشند.
همین رویکرد است که، بهگفتهٔ ژانگ وِیوِی، میتواند احتمال جنگ جهانی سوم را کاهش دهد. چرا؟ چون چین، برخلاف آمریکا، به «جنگهای پیشگیرانه»، «تغییر رژیم» یا «اتحادهای ضدِّ دیگران» اعتقاد ندارد. برای چین، امنیت جمعی، از طریق اعتماد متقابل و منافع مشترک ساخته میشود—نه از طریق ترس و تهدید.
۵. صلح چینی: یک فضیلت، نه یک تاکتیک
در نهایت، آنچه دیدگاه ژانگ وِیوِی را منحصربهفرد میکند، این است که او صلح را در چین نه بهعنوان یک استراتژی موقت (مثلاً تا زمانی که قوی نشدهایم)، بلکه بهعنوان یک ارزش ذاتیِ تمدنی میداند. این همان «فضیلت اخلاقی» است که اسپینوزا از آن سخن گفت—و چین، در طول تاریخ، این فضیلت را در عمل نشان داده است.
بنابراین، وقتی چین امروز میگوید «ما هرگز قدرت خود را برای تهاجم به کار نخواهیم برد»، این یک شعار دیپلماتیک نیست؛ بلکه بازتابی از ژرفای تاریخی و فلسفیِ یک تمدن است که برای هزاران سال، صلح را نه بهعنوان ضعف، بلکه بهعنوان بالاترین شکل قدرت درک کرده است.
و این، دقیقاً همان چیزی است که پروفسور ساکس—با چشمانی باز از درون غرب—درک کرده و به آن احترام گذاشته است.
دیدگاه پروفسور ژانگ وِیوِی—که در آن صلح بهمثابهٔ «فضیلت اخلاقی» و نه صرفاً «عدم جنگ» تعریف میشود—در ظاهر ممکن است با فلسفهٔ اسپینوزا یا سنت کنفوسیوسی همخوانی داشته باشد، اما در عمل و در چارچوب سیاست رسمی جمهوری خلق چین، این دیدگاه کاملاً هماهنگ و یکپارچه با تحلیل مارکسیستی-لنینیستی از سرمایهداری جهانی، امپریالیسم و نقش تاریخی حزب کمونیست چین است. در واقع، این رویکرد، ترکیبی هوشمندانه از تمدننگری چینی و دیالکتیک مارکسیستی است که به «نظریهٔ چینی سوسیالیسم با ویژگیهای چینی در عصر جدید» شکل داده است.
۱. صلح چینی: نه بیطرفی، بلکه مقاومت در برابر امپریالیسم
اولین نکتهٔ کلیدی این است که صلح در دیدگاه رسمی چین، بهمعنای سکوت یا سازش با نظام جهانی سلطهگر نیست. بلکه صلح، در این چارچوب، شرط لازم برای توسعهٔ مستقل و مقاومت در برابر امپریالیسم است. حزب کمونیست چین (CCP) همواره تأکید کرده که:
«صلح و توسعه دو موضوع اصلی عصر حاضر هستند، اما این صلح، صلحی پایدار نخواهد بود مگر اینکه قطبهای قدرت غیرغربی—بهویژه کشورهای جهان جنوبی—توانایی دفاع از استقلال خود را داشته باشند.»
این دیدگاه مستقیماً از تحلیل لنین از امپریالیسم بهمثابهٔ بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری نشأت میگیرد. لنین معتقد بود که سرمایهداری در مرحلهٔ امپریالیستی، ذاتاً جنگطلب، گسترشطلب و ضدصلح است، چرا که برای بقا به بازارهای جدید، منابع طبیعی و نیروی کار ارزان نیاز دارد—حتی اگر این نیاز بهوسیلهٔ جنگ تأمین شود.
چین امروز، با وجود تأکید بر صلح، هرگز از این تحلیل مارکسیستی دست نکشیده است. بلکه آن را با واقعیتهای جغرافیای سیاسی معاصر تلفیق کرده است.
۲. «قدرت صلحآفرین» چین: یک استراتژی ضدامپریالیستی
وقتی ژانگ وِیوِی چین را «قدرت صلحآفرین» مینامد، منظورش این نیست که چین بیتفاوت به سرنگونیهای نظامی آمریکا در لیبی، عراق یا سوریه نگاه میکند. بلکه منظور این است که چین با ایجاد یک شبکهٔ جایگزین از همکاریهای اقتصادی، فناوری و امنیتی، زیرساختهای امپریالیسم را از درون تضعیف میکند.
بهعنوان مثال:
– راهکار کمربند و جاده (BRI): نه یک پروژهٔ خیرخواهانه، بلکه یک راهبرد ژئواکونومیک برای دور زدن کنترل غرب بر مسیرهای تجاری جهانی.
– شبکههای مالی جایگزین (مثل AIIB و سیستم پرداخت یوانی): برای شکستن انحصار دلاری که ابزار اصلی تحریمهای امپریالیستی است.
– همکاریهای نظامی غیرتهاجمی با کشورهای آفریقایی و آسیایی: نه برای ایجاد «پایگاههای نظامی»، بلکه برای تقویت ظرفیت دفاعی ذاتی آن کشورها در برابر مداخلههای خارجی.
این همان «صلح فعال» است: صلحی که با قدرت و استقلال مادی ساخته میشود، نه با تسلیمشدگی.
۳. جنگطلبی ذاتی سرمایهداری: تحلیلی که چین هرگز فراموش نکرده
در سخنان رهبران چین—از مائو تا شی جینپینگ—همیشه هشداری صریح دربارهٔ ماهیت جنگطلب سرمایهداری مونوپولیستی وجود دارد. شی جینپینگ در گزارش کنگرهٔ بیستم حزب کمونیست چین (۲۰۲۲) گفت:
«امپریالیسم هرگز از طمع خود دست نخواهد کشید. ما باید همیشه آماده باشیم تا از استقلال، امنیت و توسعهٔ ملی خود دفاع کنیم.»
این جمله، نشان میدهد که صلحطلبی چین مشروط است: مشروط به احترام دیگران به حاکمیت آن. اگر این احترام نباشد—مثل تحریمهای تجاری، محاصرهٔ تایوان یا تحریکهای ناتو در آسیا—چین بدون تردید از تمام ابزارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی خود استفاده خواهد کرد.
بنابراین، دیدگاه ژانگ وِیوِی در تضاد با تحلیل مارکسیستی نیست؛ بلکه آن را در قالب تمدنی چینی بازبینی میکند. او میگوید: «ما نمیجنگیم چون نمیخواهیم، نه چون نمیتوانیم.» این همان صلحی است که از قدرت سرچشمه میگیرد—نه از ضعف.
۴. هماهنگی با دکترین رسمی حزب کمونیست چین
حزب کمونیست چین در اسناد رسمی خود—بهویژه در «نظریهٔ چینی سوسیالیسم با ویژگیهای چینی در عصر جدید»—سه اصل کلیدی را برجسته میکند که کاملاً با دیدگاه ژانگ وِیوِی همخوانی دارد:
1. مقاومت در برابر هژمونی یکقطبی: چین بهدنبال جهانی چندقطبی و چندجانبه است—نه جهانی که آمریکا در آن «پلیس جهانی» باشد.
2. اتحاد جهان جنوبی: چین خود را بخشی از «کشورهای در حال توسعه» میداند و بر همبستگی با آنها تأکید دارد—نه بهعنوان یک قدرت استعمارگر جدید، بلکه بهعنوان یک همرشد.
3. صلح از طریق قدرت متعادل: صلح پایدار تنها در شرایطی ممکن است که قدرتهای ضدامپریالیستی (مثل چین، روسیه، بریکس) بتوانند تعادلی در برابر ائتلافات غربی ایجاد کنند.
این دقیقاً همان چیزی است که ساکس بهصورت غیرمستقیم تأیید کرد: «اگر بتوانیم ۲۰ سال آینده را بدون جنگ سپری کنیم، جهان به واقعیت چندقطبی خود بازمیگردد.» و چین، در این سناریو، عامل ثبات و ضدزنگ است.
۵. صلح چینی = صلح ضدامپریالیستی
> دیدگاه ژانگ وِیوِی دربارهٔ صلح، نه تنها با تحلیل مارکسیستی از امپریالیسم و جنگطلبی ذاتی سرمایهداری در تضاد نیست، بلکه آن را در قالب فرهنگ و تاریخ چینی بازآفرینی میکند.
– صلح، زمانی ارزشمند است که بر پایهٔ استقلال و عدالت باشد—نه بر پایهٔ تسلیمشدگی.
– قدرت، زمانی مشروع است که برای دفاع از صلح و توسعهٔ جمعی بهکار رود—نه برای تسخیر دیگران.
– تمدن چین، با تاریخ هزارانسالهٔ خود، الگویی برای جهان پساآمریکایی ارائه میدهد: جهانی که در آن همکاری، نه رقابت؛ توسعهٔ مشترک، نه سلطه؛ و احترام متقابل، نه تحقیر، حاکم باشد.
و این، دقیقاً همان چیزی است که حزب کمونیست چین بهعنوان «ماموریت تاریخی» خود در قرن بیستویکم تعریف کرده است.)
۴. تحول فکری ساکس: از «درمان شوکی» تا «اقتصاد بالینی»
بخشی از اعتبار فکری ساکس، در صداقت او در بازنگری در گذشته است. او که در دههٔ ۱۹۸۰ و ۹۰ با «شوک درمانی» (Shock Therapy) در بولیوی و لهستان موفقیتهایی داشت، در روسیه با شکست مواجه شد—نه بهخاطر نادرستی نظریه، بلکه بهخاطر خیانت غرب. دولت آمریکا—با وجود وعدههای کلینتون—هرگز کمکهای مالی موعود را به روسیه نرساند، چرا که منافع ژئوپلیتیک آمریکا مستلزم ضعیفنگهداشتن روسیه بود.
این تجربه، ساکس را از یک ایدهآلیست لیبرال به یک منتقد رادیکال از «دولت عمیق» آمریکا تبدیل کرد. او امروزه معتقد است که سیاست خارجی آمریکا بر پایهٔ منطق هژمونی، نه عقلانیت اقتصادی یا انساندوستی، شکل گرفته است. این درک، او را به سوی تحسین مدل چین—که اصلاحات تدریجی، ثبات و توسعهٔ مبتنی بر عدالت را ترجیح میدهد—سوق داده است.
۵. چین بهعنوان موتور تحول جهانی: «سه محصول جدید» و آیندهٔ جهانیشدن
ساکس با شگفتی اشاره کرد که دولت آمریکا امروزه بهطور علنی از موضوعاتی مانند تغییرات آبوهوایی و انرژیهای پاک دست کشیده است—در حالی که این حوزهها دقیقاً زمینهٔ رقابت آینده هستند. او این وضعیت را «هدیهای آسمانی» برای چین خواند، چرا که چین میتواند با «سه محصول جدید»—خودروی الکتریکی، باتری لیتیومی و پنل خورشیدی—شبکهای از همکاریهای جهانی با ۸۵٪ جمعیت جهان (غیر از آمریکا و اروپا) بسازد.
این دیدگاه، چین را نه بهعنوان یک «رقیب»، بلکه بهعنوان یک «شريك توسعه» برای جهان جنوبی معرفی میکند—نقشی که با مکانیزمهایی مانند سازمان همکاریهای شانگهای (SCO) و ابتکار کمربند و جاده تقویت شده است.
۶. امید به نسل جوان: نیروی محرکهٔ آگاهی جهانی
ساکس و ژانگ هر دو بر نقش جوانان در شکستن هژمونی روایت غربی تأکید کردند. در عصر اینترنت تلفنهمراه، جوانان جهان—حتی در آمریکا و اروپا—نسبت به چین دید مثبتتری دارند. این نسل، با دسترسی به اطلاعات چندمنبعی، دیگر تحت تأثیر انحصار رسانههای انگلیسیزبان نیست. چین، با سرمایهگذاری بر فناوری و آموزش عمومی، جوانانی پرآگاه و متعهد پرورش داده که خود بهعنوان «بهترین محصولات جمهوری خلق چین» در جهان حضور مییابند.
۷. چین و آمریکا: رقابتی که به همکاری ختم خواهد شد
در پاسخ به پرسشی دربارهٔ آیندهٔ روابط چین و آمریکا، ژانگ وِیوِی با اتکا به فرهنگ آمریکایی گفت: «اگر نتوانی مرا شکست دهی، به من ملحق شو.» آمریکا در نهایت به قدرت واقعی احترام میگذارد. نمایشهای نظامی مانند رژهٔ ۳ سپتامبر (رژهٔ پیروزی جنگ جهانی دوم) نه برای تهدید، بلکه برای «بیدار کردن آمریکا از خواب توهم» است.
اما این فرآیند زمانبر و پرخطر است. ساکس هشدار داد که دو دههٔ آینده باید بدون جنگ جهانی سپری شود—شرطی که وجود چین بهعنوان نیروی ثباتبخش، آن را ممکن میسازد.
۸. آمریکا «سنگ چین» را لمس میکند
در پرسشی جالب، یک دانشجو اشاره کرد که دولت آمریکا با تبدیل یارانههای قانون «تراشه و علم» به سهام در شرکت اینتل، در واقع در حال «عبور از رود با لمس سنگ چین» است. ژانگ وِیوِی این حرکت را اعتراف ضمنی آمریکا به شکست نئولیبرالیسم و پذیرش نقش فعال دولت در اقتصاد دانست—الگویی که چین از دههٔ ۱۹۸۰ پیادهسازی کرده است.
این تحول، نه تنها مشروعیت مدل چین را تأیید میکند، بلکه به آنهایی که در داخل چین هنوز به «اصل بازار مطلق» پایبندند، هشداری آشکار است: جهان دیگر آن جهان نیست.
«در این راه ما تنها نیستیم»
این گفتوگو، فراتر از یک تحلیل سیاسی، بیانیهای از امید و اعتماد به نفس تمدنی است. ساکس—با تمام سابقهٔ غربی و انتقادیاش—نشان میدهد که راه چین، راهی است که جهان به سوی آن در حرکت است: راه صلح، توسعهٔ مشترک، چندجانبهگری واقعی و احترام به تمدنهای گوناگون.
همانطور که ژانگ وِیوِی گفت: «吾道不孤»—«در این راه ما تنها نیستیم». در این عصر تحول، صدای چین نه تنها از پکن بلکه از دهان یکی از برجستهترین فرزندان غرب نیز شنیده میشود. و این، نشانهای است که جهان در حال بازگشت به تعادل واقعی خود است—تعادلی که در آن چین نه یک «تهدید»، بلکه ستونی از ثبات و پیشرفت جمعی است.

