این نه یک «بازنشانی» (Reset) بود و نه «تنش‌زدایی» (Détente). این، مطالبهٔ زمان از سوی امپراتوری بود، و انتخابی از سوی یک تمدنِ جهانیِ در حال صعود که شتاب‌زدگی را روا نمی‌دارد. ایالات متحده قدرت‌نمایی می‌کند تا زوال خود را پنهان سازد؛ چین خویشتن‌داری می‌ورزد، زیرا تاریخ در مسیر او در حرکت است.

به قلم: پرینس کاپون | وِپِنآیزِد اینفُرمِیشِن

ترجمه مجله جنوب جهانی

صحنه و نمایشگری

به جهانیان گفته شد که اتفاقی بس بزرگ در بوسان رخ داده است. مطبوعات آمریکا، که همواره در تکاپوی اطمینان‌بخشی به مخاطبان خود مبنی بر آنکه امپراتوری همچنان زمام امور را محکم در دست دارد، با کُرالِ معمول و پرهیاهوی خود از دیدار دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ استقبال کردند: «شگفت‌انگیز»، «تاریخی»، «تصمیمات بسیار مهم». آن‌ها اعلام کردند که دو رهبر به یک نقطهٔ عطف رسیده‌اند، تب‌وتاب‌ها فروکش کرده، و همکاری‌های جدیدی در حال ظهور است. و در روایت آن‌ها، آمریکا یک‌بار دیگر در صدر میز نشسته، شرایط را صادر کرده، پیامدها را تحمیل نموده، و واقعیت را به‌سوی تصویر خود از خویشتن، خم کرده است. این است صحنه‌آرایی یک امپراتوریِ در حال زوال: پُرسر‌و‌صدا، احساساتی، و مشتاق کف‌زدن. این، نمایش اعتمادبه‌نفسی است که قصد دارد فقدان آن را پنهان کند.

اگر به واژه‌پردازی رسانه‌های آمریکایی به‌دقت بنگرید، خواهید دید که چگونه ناامنی از هر جملهٔ آن چکه می‌کند. ایالات متحده باید پیروزی‌های خود را اکنون اعلام کند؛ باید اهمیت و منزلت خود را اکنون فریاد بزند؛ باید قدرت خود را اکنون ابلاغ کند. قدرتی که خود را می‌شناسد، نیازی ندارد که مدام به دنیا آنچه هست را گوشزد کند. اما قدرتی که حس می‌کند لحظهٔ تاریخی‌اش در حال فرّار است – بنیان‌های اقتصادی‌اش ترک برداشته، تدارکات نظامی‌اش به تنگنا افتاده، و مشروعیت اخلاقی‌اش تا مغز استخوان پوسیده – ناچار است تصویر پیروزی را بپروراند، حتی هنگامی که میدان نبرد خلاف آن را نشان می‌دهد. و بنابراین، چرخهٔ خبری آمریکا، بیش از آنکه نظامی برای اطلاع‌رسانی باشد، به یک آیین درمانی (Therapeutic Ritual) مبدل می‌شود. تیترها به شما نمی‌گویند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است؛ آن‌ها به شما می‌گویند که طبقهٔ حاکم آمریکا نیازمند است جمعیتش به چه چیزی ایمان بیاورد.

در همین حال، در سوی دیگر اقیانوس آرام، رسانه‌های دولتی چین با لحنی کاملاً متفاوت سخن گفتند. نه نمایشگری (Theatrics)، نه پیروزی‌خواهی (Triumphalism)، و نه ژست‌های بزرگ در مورد آیندهٔ بشریت که به دست‌دادن‌ها و عکس‌های یادگاری آویخته باشد. زبان، روال‌مند (Procedural)، آرام و تقریباً محتاطانه بود: تعمیق ارتباطات، حفظ گفت‌وگوی منظم، تکمیل اقدامات پیگیری، تضمین ثبات، و گسترش همکاری در صورت امکان. نه اثری از استیصال، نه نیازی به بزرگ‌نمایی پیامدها، و نه بحران مشروعیت داخلی‌ای که نیاز به تسکین داشته باشد. دولتی که به افق بلندمدت خود اطمینان دارد، نیازی به جلوه‌گری (Spectacle) ندارد؛ او نیازمند استمرار است.

این تفاوت، فرهنگی نیست، بلکه ساختاری است. این، تفاوت میان ملتی است که هنوز در حال صعود است – نیروهای مولده‌اش تعمیق می‌یابند، انسجام داخلی‌اش تا حد زیادی حفظ شده، و جهت‌گیری استراتژیکش بلندمدت و منضبط است – و ملتی که در زوال امپراتوری به‌سر می‌برد، و به روایت‌های سرنوشت استثنایی چنگ می‌زند تا این حقیقت بنیادین را پنهان کند که دیگر نمی‌تواند جهان را همچون گذشته فرمان دهد. ایالات متحده باید قدرت‌نمایی کند، زیرا قدرت آن به‌طور فزاینده‌ای نمادین شده است. چین نمایشگری نمی‌کند، زیرا قدرت آن به‌طور فزاینده‌ای مادی است.

پس بگذارید از همان ابتدا شفاف باشیم: بوسان نه «گشایش تاریخی» بود و نه «بازنشانی» در روابط. این، نه لحظه‌ای برای آشتی بود و نه پیروزی دیپلماتیک برای ایالات متحده. آنچه در بوسان رخ داد، چیزی بسیار عادی‌تر و در عین حال بسیار آشکارکننده‌تر بود. دو قدرت جهانی، که در یک منازعهٔ ساختاری بلندمدت بر سر شکل و معنای نظم جهانی درگیرند، موافقت کردند که به گفت‌وگو ادامه دهند. آن‌ها توافق کردند که رقابت خود را مدیریت کنند، نه آنکه بگذارند شعله‌ور شود. آن‌ها در واقع، توافق کردند که درگیری را طبق یک برنامهٔ زمان‌بندی‌شده حفظ کنند. و نحوهٔ سخن گفتن هر طرف در مورد این دیدار، همه چیز را دربارهٔ مسیرهای متفاوتی که در آن گام برمی‌دارند و جهان‌های متفاوتی که در تلاش برای ساختن آن هستند، به ما می‌گوید.

طبقهٔ حاکم آمریکا برای حفظ اقتدار خود به نمایش نیاز دارد. چین چنین نیازی ندارد. ایالات متحده از جهانی که نتواند بر آن سلطه یابد، هراسان است. چین در حال ساختن جهانی است که در آن، خودِ سلطه منسوخ شده است. ایالات متحده باید مردم خود را قانع کند که امپراتوری هنوز مقدس است. چین نیازی ندارد کسی را به چیزی قانع کند – آنقدر مشغول ساختن بنیان‌های مادی قرن پیشِ رو است که فرصتی برای این امور ندارد.

این مقاله از اینجا آغاز می‌شود، نه از توافق‌های صورت‌گرفته، بلکه از لحن. زیرا لحن، صرفاً یک ژست ظاهری نیست – آن دودِ ایدئولوژیکی است که از آتش‌های سیاسی عمیق‌تر برمی‌خیزد. و اگر بدانید چگونه آن را بخوانید، می‌توانید شکل آینده را در آن مِه متلاشی مشاهده کنید.

توافق واقعی چه بود؟

اگر هیاهو، ژست‌گیری، و صحنه‌گردانیِ میهن‌پرستانهٔ چرخهٔ خبری آمریکا را کنار بگذاریم، نشست بوسان یک همسوسازیِ پیروزمندانه در امور جهان نبود. در مفاهیم مادی، این نشست مجموعه‌ای از تعدیلات محدود، فنی، و قابل بازگشت بود – از همان دست اقداماتی که دولت‌ها وقتی برای رویارویی آماده نیستند، اما مایل به تسلیم هیچ‌گونه امتیاز استراتژیکی هم نیستند، انجام می‌دهند. به عبارت دیگر: نه یک پیمان صلح، نه یک تسلیم، و نه یک نقطهٔ عطف – صرفاً مدیریت یک تضاد که قرار است برای دهه‌های آتی پایدار بماند.

بگذارید با سرفصلی شروع کنیم که مطبوعات آمریکا به‌شدت می‌خواستند آن را به افکار عمومی بفروشند: همان چیزی که «لغو تدریجی تعرفه‌ها» (Tariff Rollback) نامیده شد. ترامپ به مخاطبان گفت که تعرفه‌ها بر کالاهای چینی را کاهش داده است، گویی که او به‌تنهایی دروازه‌های بازار چین را گشوده است. با این حال، آنچه در واقعیت رخ داد، بسیار کوچک‌تر بود: تنها یک ردهٔ تعرفه‌ای، که به پیش‌سازهای شیمیایی مرتبط با فنتانیل گره خورده بود، از ۲۰% به ۱۰% کاهش یافت. رژیم تعرفه‌ای کلی همچنان پابرجاست. ایالات متحده کماکان در حال اعمال تعرفه‌های تاریخی بر کالاهای چینی است، و چین نیز به سهم خود، هیچ‌گونه امتیاز تعرفه‌ای متقابلی قائل نشد. این یک بازنشانی نبود. این یک آزاد کردن سوپاپ فشار بود – تلاشی برای فرونشاندن نیروهای تورمی در داخل ایالات متحده، نه یک دگرگونی ساختاری در رابطه میان دو اقتصاد.

همین امر در مورد توسعهٔ خاک‌های کمیاب که بسیار تبلیغ شد نیز صدق می‌کند. ترامپ اعلام پیروزی کرد: که چین موافقت کرده است به تأمین مواد معدنی و فرآوری‌هایی که بدون آن‌ها ماشین جنگی ایالات متحده نمی‌تواند کار کند، ادامه دهد. حقیقت هم ساده‌تر و هم بُرّنده‌تر است. چین موافقت کرد که اجرای کنترل‌های صادراتی جدید را برای یک سال به تعویق اندازد. نه لغو کند. نه معکوس سازد. نه رها کند. بلکه تعویق اندازد. به این معنا که پکن به واشینگتن یادآوری کرد که همچنان خنجر را در دست دارد، و پنتاگون، وال استریت، و سیلیکون ولی همگی دقیقاً می‌دانند که نوک تیغه به کدام سمت نشانه رفته است. این وقفه، نشانهٔ ضعف نیست؛ بلکه اعتمادبه‌نفس است – آرامش کشوری که می‌داند زمان به‌سود او در حال کار است.

فراتر از این اقلام برجسته، بقیهٔ توافقات بوسان در ردهٔ حفظ و نگهداری دیپلماتیک جای می‌گیرند. کارگروه‌های فنی در زمینهٔ مبارزه با پول‌شویی، تقلب در مخابرات، جریان پیش‌سازهای فنتانیل، بحث‌های مربوط به ریسک هوش مصنوعی، و همکاری بهداشتی از سر گرفته خواهند شد. این‌ها اقدامات دوستانه نیستند. آن‌ها مکانیسم‌هایی هستند که برای جلوگیری از تشدید مارپیچی طراحی شده‌اند – سنجه‌های فشاری که به دستگاه رقابت متصل شده‌اند. هنگامی که دو اقتصاد دارای سلاح هسته‌ای درگیر یک کشمکش جهانی برای تعیین جهت‌گیری تاریخی هستند، نیازمند کانال‌هایی برای کُند کردن روند تشدید تنش‌اند، حتی اگر خصومت همچنان بنیادین باقی بماند. گفت‌وگو صلح نیست؛ مدیریت منازعه است.

اکنون به بخشی از داستان می‌رسیم که قرار نبود افکار عمومی آمریکا به آن فکر کند. پیامدهای واقعی و بلندمدت بوسان، اقتصادی یا فناورانه نبودند؛ بلکه زمانی (Temporal) بودند. هر دو کشور بر برنامهٔ دیدارهای دیپلماتیک آتی تأکید مجدد کردند – اجلاس اپک (APEC) که چین در سال ۲۰۲۶ میزبان آن است، و اجلاس گروه ۲۰ (G20) که ایالات متحده در سال بعد میزبانی خواهد کرد. این امر یک تقویم دیپلماتیک ساختارمند ایجاد می‌کند که تقریباً تا دو سال آینده امتداد می‌یابد. در سیاست بین‌الملل، این یک احترام متقابل نیست. این یک تصمیم است برای عدم شتاب بخشیدن به تاریخ. به این معنا که ایالات متحده – فعلاً – پذیرفته است که نمی‌تواند یک رویارویی قاطع را تحمیل کند. و چین – فعلاً – پذیرفته است که به آن نیازی ندارد.

در همین حال، ادعاهایی که ترامپ در مورد خریدهای گستردهٔ چین از سویا، سورگوم، تراشه‌ها، و منابع انرژی آلاسکا مطرح کرد، صرفاً ادعا بودند. چین هیچ تعهدی، هیچ کمیتی، هیچ پنجرهٔ خرید مشخصی، و هیچ مکانیسم قراردادی صادر نکرد. پکن هیچ‌یک از این موارد را به‌عنوان الزام‌آور تأیید نکرد. و بدین ترتیب، یک بار دیگر، به مردم آمریکا یک روایت به‌جای یک واقعیت، یک نمایش به‌جای یک دستاورد مادی، و یک ژست به‌جای سیاست داده شد. شاید کشاورزان در وطن خوشحالی کنند، اما تا زمانی که پکن اقدام نکند، بازار تکان نخواهد خورد، و پکن اقدامی نکرد.

پس بوسان چه بود؟ لحظه‌ای برای تنظیم آهنگ استراتژیک (Strategic Pacing). ایالات متحده نیاز داشت فشار تورمی را تعدیل کند، اضطراب سرمایه‌گذاران را آرام سازد، و جدول زمانی تدارکات دفاعی را تثبیت کند. چین نیاز داشت محیط خارجی باثباتی را حفظ کند تا به تعمیق ارتقای صنعتی، شراکت‌های تجاری جهانی، و نهادسازی چندجانبه‌گرایانه ادامه دهد. هر دو طرف مطابق با نیازهای ساختاری بلندمدت خود عمل کردند، نه مطابق با فانتزی‌هایی که در اتاق‌های نشیمن آمریکایی روایت می‌شد.

در پایان، هیچ چیز بنیادین تغییر نکرد. و این همان چیزی است که این لحظه را مهم می‌سازد. زیرا امپراتوری‌های در حال زوال، مشتاق نقاط عطف هستند، اما قدرت‌های در حال صعود، استمرار را ترجیح می‌دهند. ما شاهد آشتی نیستیم. ما شاهد منازعه‌ای هستیم که دارد برنامه‌ریزی می‌شود. جنگ برای آینده اجتناب نشده، بلکه تنظیم آهنگ شده است.

شکاف دکترین: جهانی برای فرماندهی، و جهانی برای تسهیم

برای درک آنچه حقیقتاً در رابطهٔ ایالات متحده و چین در معرض خطر است، باید فراتر از مذاکرات، تعرفه‌ها، صف‌های عکس‌های دیپلماتیک، و خطوط داستانیِ ساختگیِ رقابت نگاه کرد. هستهٔ این منازعه، نه سوءتفاهم فرهنگی است و نه نتیجهٔ خصومت شخصی میان رهبران. این منازعه، بنیادین، ساختاری و تمدنی است. این، درگیری میان دو پروژه برای سازماندهی جهان است.

در یک سو، ایالات متحده ایستاده است که دستگاه سیاست خارجی‌اش، در اسناد رسمی خود، حفظ برتری آمریکا – یعنی توانایی شکل دادن به قوانین، نهادها، رژیم‌های ارزی، مسیرهای تجاری، تضمین‌های امنیتی، و نقاط مرجع ایدئولوژیکی نظام جهانی – را به‌عنوان هدف عالی خود اعلام کرده است. پنتاگون، چین را «چالش تعیین‌کنندهٔ آهنگ» (Pacing Challenge) می‌خواند، زیرا چین اولین قدرتی پس از سال ۱۹۴۵ است که هم پایگاه صنعتی و هم انسجام ژئوپلیتیک لازم را برای ساختن جهانی دارد که حول واشینگتن نچرخد. در راهبرد امنیت ملی، چین متهم به تلاش برای «بازآرایی نظم بین‌المللی» است. اتاق‌های فکر از «رند» (RAND) تا «آتلانتیک کانسیل»، هشدار می‌دهند که مدل توسعهٔ اقتصادی چین ممکن است برای «جنوب جهانی» (Global South) جذاب‌تر از ریاضت اقتصادی صندوق بین‌المللی پول و دیپلماسی ناوگان جنگی آمریکا باشد. آن‌ها این را با صدای بلند می‌گویند – نه به‌عنوان تبلیغات برای توده‌ها، بلکه به‌عنوان دستورالعمل برای سرمایه و دولت.

البته، رسانه‌های شرکتی آمریکا این اضطراب استراتژیک را به چیزی بسیار کاریکاتوری‌تر ترجمه می‌کنند: چین در تلاش است جهان را تسخیر کند. اما این چیزی نیست که دولت ایالات متحده از آن هراس دارد. واشینگتن از تانک‌های چینی که به کالیفرنیا سرازیر شوند نمی‌ترسد. واشینگتن از جهانی می‌ترسد که در آن کشورهای آفریقایی دیگر مجبور نباشند برای ساخت راه‌آهن از صندوق بین‌المللی پول قرض بگیرند، جهانی که در آن آمریکای لاتین بتواند لیتیوم خود را بدون تسلیم حاکمیتش بفروشد، جهانی که در آن آسیا به‌جای دلار با ارزهای خود تجارت کند، جهانی که در آن اروپا مجبور باشد با پکن مذاکره کند نه اینکه به آن دیکته کند، و جهانی که در آن «جنوب جهانی» بتواند خواسته‌های امپراتوری را رد کند، زیرا بالاخره یک گزینهٔ دیگر دارد. ترس واقعی در واشینگتن این است که چین به جهان امکان «نه» گفتن را ارائه می‌دهد.

و ازاین‌رو، ایالات متحده، چین را به‌عنوان یک تهدید وجودی قلمداد می‌کند – نه به این دلیل که چین مردم آمریکا را تهدید می‌کند، بلکه به این دلیل که توانایی طبقهٔ حاکم آمریکا برای حکومت بر جهان را تهدید می‌کند. چیزی که «تهدید چین» نامیده می‌شود، نظامی نیست. تاریخی است. این تهدیدی است که عصر مدیریت امپراتوری ممکن است در حال پایان باشد – نه از طریق جنگ، بلکه از طریق منسوخ شدن.

و در سوی دیگر، جهت‌گیری سیاسی چین قرار دارد. نه دکترین جهان‌شمول‌سازی، نه مأموریت متمدن‌سازی، و نه طرحی برای بازآفرینی بشریت به تصویر خود، بلکه تعهدی به‌طرز شگفت‌آوری منسجم به حاکمیت، عدم مداخله و اولویت توسعه. چین تقاضا نمی‌کند که دیگران نظام سیاسی آن را بپذیرند. اصرار نمی‌ورزد که ارزش‌هایش جهان‌شمول هستند. اسناد سیاست خارجی آن به‌جای این امور، از «همکاری برد-برد»، «تکثر مسیرهای توسعه»، و «جامعه‌ای با آیندهٔ مشترک برای بشریت» سخن می‌گویند. و در حالی که منتقدان در غرب چشمان خود را در برابر این زبان می‌گردانند، زیرا قادر به تصور یک نظم جهانی که حول سلطه سازماندهی نشده باشد نیستند، بقیهٔ جهان چیز متفاوتی می‌شنود: امکان تنفس و آزادی عمل.

چین کشورها را به‌دلیل تجارت با واشینگتن تحریم نمی‌کند. چین دولت‌ها را به‌دلیل ملی کردن منابعشان سرنگون نمی‌کند. چین ناوهای هواپیمابر مستقر نمی‌کند تا انطباق را تحمیل کند. در آمریکای لاتین، آفریقا، خاورمیانه، و آسیای جنوب شرقی، چین در حال ساخت بنادر، کابل‌های فیبر نوری، نیروگاه‌ها، دانشگاه‌ها، معادن، پل‌ها و مناطق ویژهٔ اقتصادی است – نه پایگاه‌های نظامی. این کشور به‌جای دیکته کردن، قرض می‌دهد. به‌جای فرمان دادن، مذاکره می‌کند. به‌جای موعظه، گوش می‌دهد. پروژهٔ چین، تبدیل شدن به امپراتوری جدید نیست؛ بلکه ساختاراً غیرممکن ساختن امپراتوری است.

این همان شکاف دکترین است. در یک سو، ایالات متحده برای ادامهٔ آنچه هست، باید بر جهان سلطه یابد. در سوی دیگر، چین می‌تواند بدون مجبور کردن جهان به زانو زدن، صعود کند. این منازعه متقارن نیست، زیرا اهداف متقارن نیستند. یک طرف در تلاش است تا نظامی در حال احتضار را حفظ کند؛ طرف دیگر در حال ساختن جهانی است که از آن نظام عمر طولانی‌تری خواهد داشت.

کوتاهی در درک این امر، کج‌فهمیِ تمام آنچه پس از آن خواهد آمد، است.

تهدید واقعی چین: شکستن چرخهٔ خشونت و استخراج

برای درک اینکه چرا ایالات متحده، چین را یک تهدید وجودی می‌بیند، باید در مورد نحوهٔ ساختارِ واقعیِ امپراتوری آمریکا صادق باشیم. این امپراتوری نه صرفاً به‌واسطهٔ فضیلت، یا نوآوری، یا نبوغ فرضیِ «بازارهای آزاد» ساخته شد. این امپراتوری، همانند تمام امپراتوری‌ها، از طریق خشونت ساخته شد. ایالات متحده به مرکز نظام جهانی تبدیل شد زیرا هر پروژه‌ای را که تلاش می‌کرد در خارج از فرمان آن توسعه یابد، نابود یا تحت انقیاد درآورد. دولت‌ها را در ایران، گواتمالا، کنگو، اندونزی، شیلی، و کارائیب سرنگون کرد. به کره، ویتنام، افغانستان، عراق، و پاناما حمله کرد. از جوخه‌های مرگ از آمریکای مرکزی تا آفریقای جنوبی حمایت مالی نمود. تحریم‌هایی را اعمال کرد که کودکان را در عراق به قحطی کشاند و اقتصادهای کامل در آمریکای لاتین را متلاشی ساخت. جهان را ترغیب نکرد. جهان را به‌زور در موقعیت خود قرار داد.

و تنها پس از آنکه این معماری سلطه از طریق خون و فولاد تضمین شد، ایالات متحده ساختار نهادی و فناورانه‌ای را بنا نهاد که اشتباهاً منبع قدرت آن تلقی شد. دلار به واحد پول جهانی تبدیل شد زیرا واشینگتن تضمین کرد که هیچ رقیب با دوامی وجود ندارد. صندوق بین‌المللی پول به وام‌دهندهٔ جهانی تبدیل شد زیرا پروژه‌های توسعهٔ ملی‌گرا درهم شکسته شدند. سیلیکون ولی به سیستم عصبی دیجیتال جهان تبدیل شد، زیرا هر جایگزین دیگری یا خریداری، جذب، تحریم، یا دفن شد. مشکل صرفاً این نیست که ایالات متحده سیستم عامل زندگی جهانی را کنترل می‌کند. مشکل این است که این کنترل را چگونه به‌دست آورده است.

که ما را به «تهدید واقعی چین» می‌رساند. چین در تلاش نیست که جایگزین ایالات متحده به‌عنوان امپراتوری جهانی شود. این کشور در حال انجام کاری است که برای نظم موجود بسیار خطرناک‌تر است: این کشور در حال نشان دادن این است که توسعهٔ اقتصادی در مقیاس بزرگ، صنعتی‌سازی، و نوسازی فناورانه نیازمند تسخیر نیست. اینکه حاکمیت می‌تواند حفظ شود. اینکه «جنوب جهانی» می‌تواند بدون سرخم کردن صعود کند. اینکه شاهراه مدرنیته مجبور نیست با کار دزدیده‌شده، منابع دوباره استعمارشده، و پادگان‌های خارجی سنگ‌فرش شود.

چین، ایالات متحده را تهدید می‌کند نه به این دلیل که به دنبال سلطه است، بلکه به این دلیل که توجیه ایدئولوژیک و مادی خودِ سلطه را تضعیف می‌کند. تمام روایت اخلاقی امپراتوری آمریکا – اینکه «هیچ جایگزینی وجود ندارد» – اگر یک ملت بتواند با موفقیت در خارج از نظام آن توسعه یابد، درهم می‌شکند. و چین نه تنها در خارج از آن توسعه یافته است. اکنون ابزارهایی را برای دیگران ارائه می‌دهد که همان کار را انجام دهند: وام‌های توسعه بدون تعدیل ساختاری، پروژه‌های صنعتی بدون خصوصی‌سازی، راه‌آهن بدون اشغال، و زیرساخت دیجیتال بدون تغییر رژیم.

به همین دلیل است که واشینگتن نمی‌تواند نفوذ چین در آفریقا، آمریکای لاتین، آسیای غربی، آسیای جنوب شرقی، و حتی اروپا را تحمل کند. نه به این دلیل که چین در حال «گسترش اقتدارگرایی» است، بلکه به این دلیل که چین در حال کاهش اهرم فشار آمریکا است. وقتی کشورها گزینه داشته باشند، امپراتوری گروگان خود را از دست می‌دهد.

بنابراین، ایالات متحده به تنها روشی پاسخ می‌دهد که امپراتوری‌ها می‌دانند وقتی بنیادشان ترک می‌خورد چگونه پاسخ دهند: اقیانوس‌ها را نظامی می‌کند، پایگاه‌ها را گسترش می‌دهد، تحریم‌ها را تشدید می‌کند، فانتزی‌های دکترین مونرو را احیا می‌کند، به ونزوئلا تهدید به حمله می‌کند، کشتارهای استعماری در غزه را مسلح می‌سازد، چین را با ائتلاف‌های نظامی محاصره می‌کند، و سعی می‌کند چین را از فناوری پیشرفته جدا کند. به خشونت آشکار بازمی‌گردد که امپراتوری را در وهلهٔ نخست بنا کرد، زیرا نقاب «نظم مبتنی بر قانون» هنگامی که تحتِ حاکمان از فرمانبرداری دست برمی‌دارند، از هم فرو می‌پاشد.

و این دقیقاً معنای لحظهٔ ماست: چین به عصر امپراتوری پایان نداد با شکست نظامی امپراتوری. با منسوخ کردن امپراتوری به آن پایان داد. با نشان دادن اینکه جهان می‌تواند بدون غارت شدن صنعتی شود. با افزایش هزینه‌های سلطه به بیش از منافع آن. با مجدداً امکان‌پذیر ساختن حاکمیت از لحاظ مادی.

این است تهدید واقعی چین. نه سلطه – بلکه پایان سلطه.

میدان نبرد جهانی در پس پردهٔ دیپلماسی

اگر بوسان آرام به نظر می‌رسد، تنها بدین دلیل است که آتش در جایی دیگر شعله‌ور است. درگیری حقیقی میان ایالات متحده و چین نه در بیانیه‌های مطبوعاتی، نه در جدول‌های تعرفه‌ای و نه در سالن‌های اجلاس سران اَپک (APEC) در جریان نیست. این درگیری در سرتاسر جهان و در همان مکان‌هایی که امپراتوری همواره برای تضمین شریان حیاتی خود پیکار کرده، در حال گشوده شدن است: سرزمین‌های جنوب جهانی. برای درک معنای دیپلماسی، باید آنچه را که در بیرون از اتاقی که دیپلمات‌ها دست می‌دهند، در حال وقوع است، مورد مداقه قرار داد؛ زیرا هر دست‌دادنی خط مقدمی دارد.

حتی زمانی که ترامپ برای گفت‌وگویی مؤدبانه در کنار شی نشسته بود، دستگاه سیاست خارجی دولت او، صراحتاً، دولت ونزوئلا را به تغییر رژیم تهدید می‌کرد. این تهدید نه برای «دموکراسی» بود و نه به خاطر «حقوق بشر»، بلکه بدان سبب بود که ونزوئلا بزرگ‌ترین ذخایر اثبات‌شدهٔ نفتی زمین را در اختیار دارد و چین به یکی از بستانکاران، توسعه‌دهندگان، و شرکای اصلی انرژی آن بدل گشته است. ایالات متحده از کاراکاس نمی‌هراسد. از سابقهٔ ظهور دولتی در آمریکای لاتین که بیرون از فرماندهی ایالات متحده توسعه یابد، بیم دارد. از نیمکره‌ای بیم دارد که دیگر با دکترین مونرو مهروموم نشده است. در ونزوئلا، ایالات متحده در حال مبارزه با یک دولت نیست. در حال مبارزه با آینده‌ای است که در آن، آمریکای لاتین دیگر بازار اسیری برای سرمایهٔ ایالات متحده نخواهد بود.

همین الگو در غزه نیز مشهود است. ایالات متحده صرفاً «در کنار اسرائیل نایستاد». این کشور یک کشتار جمعی را مسلح ساخت، تأمین مالی نمود، از آن دفاع کرد و آن را توجیه نمود؛ زیرا مستعمرهٔ شهرک‌نشین در فلسطین ستونی برای کنترل ایالات متحده بر شریان‌های تجاری، مسیرهای انرژی و همسویی‌های سیاسی در آسیای غربی محسوب می‌شود. این نسل‌کشی یک خطای سیاسی یا قصور اخلاقی نیست. یک ضرورت راهبردی است. اسرائیل پاسگاه امپریالیستی است که مانع از ظهور خاورمیانه‌ای مستقل می‌شود؛ منطقه‌ای که اکنون چین در آن بدون کسب اجازه از واشنگتن، در حال واسطه‌گری برای قراردادهای انرژی، پروژه‌های زیرساختی و فرایندهای عادی‌سازی دیپلماتیک است. غزه در حال سوختن است، زیرا امپراتوری نیاز دارد که منطقه همچنان تجزیه‌شده، وابسته و در تسخیر فاجعه باقی بماند.

و سپس ایران مطرح می‌شود. از منظر ایالات متحده، ایران یک دشمن مجزا نیست؛ بلکه یک لولای ژئوپلیتیکی است که آسیای غربی را به آسیای مرکزی، روسیه و چین متصل می‌سازد. این کشور هستهٔ اصلی دالان نوظهور انرژی و لجستیک اوراسیا است. ایران یکی از اعضای مؤسس بریکس+ است. این کشور اثباتی است بر اینکه یک ملت تحت تحریم می‌تواند بدون تن دادن به تسلیم، نه‌تنها بقا یابد، بلکه حتی بازصنعتی‌سازی را محقق سازد. زمانی که ایالات متحده انزوای ایران را مطالبه می‌کند، صرفاً ایران را به دلیل جاه‌طلبی‌های هسته‌ای مجازات نمی‌کند. بلکه در تلاش است تا کمربند توسعهٔ چندقطبی را که از خلیج فارس تا دریای جنوبی چین امتداد یافته، خفه سازد. «تهدید ایران» چیزی نیست جز ترس از منطقه‌ای که همکاری را به جای بندگی برگزیده است.

این منازعات را در کنار یکدیگر قرار دهید – ونزوئلا، غزه، ایران – و الگویی شفاف پدیدار می‌شود. عرصهٔ راهبردی رقابت ایالات متحده و چین، در درجهٔ اول، آسیای شرقی نیست. بلکه جنوب جهانی است. این همان کمربند ملت‌هایی است که مدت‌ها همچون مناطق استخراجی و میدان‌های نبرد نیابتی با آن‌ها رفتار شده است. این همان بخش از جهان است که پانصد سال از تنفس بازداشته شده است. آیندهٔ نظم جهانی در آنجا رقم می‌خورد، نه در واشنگتن و نه در پکن.

چین به این مناطق نه در مقام رهایی‌بخش یا منجی وارد می‌شود – فانتزی‌های عاشقانه مختص امپراتوری‌ها هستند – بلکه به عنوان یک توسعه‌دهنده، یک تأمین‌کنندهٔ مالی و یک شریک بلندمدت که مایل به ساختن است تا مصادره کردن. چین اعتبار را بدون نیاز به شوک‌درمانی، تجارت را بدون باج‌گذاری، و فناوری را بدون تملک بر حاکمیت ارائه می‌دهد. ایالات متحده در پاسخ، نه‌تنها پیشنهادهای بهتری نمی‌دهد، بلکه تحریم، ارسال سلاح، کودتا، محاصرهٔ دریایی و محاصرهٔ اقتصادی را در پیش می‌گیرد. یک طرف می‌سازد؛ دیگری تأدیب می‌کند. یک طرف ظرفیت را گسترش می‌دهد؛ دیگری اطاعت را به اجرا درمی‌آورد. یک طرف زمان می‌بخشد؛ دیگری سرسپردگی می‌طلبد.

به همین دلیل است که نشست بوسان دقیقاً از آن رو اهمیت دارد که هیچ‌یک از این موارد را تغییر نداد. دیپلماسی واقعی بود، اما پیکار ادامه می‌یابد. جهان به سوی صلح حرکت نمی‌کند. بلکه به سوی یک ستیز طولانی بر سر شروط خودِ توسعه در حرکت است. ایالات متحده دیگر نمی‌تواند قدرت جهانی خود را با رضایت حفظ کند. اکنون باید آن را با زور حفظ نماید. چین نیازی به شکست نظامی ایالات متحده ندارد. تنها باید به ساختن شرایطی ادامه دهد که در آن، زور دیگر جهان را سازماندهی نکند.

آنچه در حال وقوع است، یک جنگ سرد نیست. این فروپاشی تدریجی عصری است که در آن، جنوب جهانی همچون منبعی متعلق به دیگری وجود داشت. و دست‌دادن بوسان تنها سطح زمین است که در حال جابه‌جایی است؛ زیرا صفحات تکتونیکی زیر آن سرانجام به حرکت درآمده‌اند.

زمان به مثابه راهبرد

یکی از قابل‌توجه‌ترین سوءتفاهم‌ها در تفسیر مفسران آمریکایی در باب چین، این باور است که خویشتن‌داری مساوی با ضعف است. تحلیلگران آمریکایی به امتناع چین از بهره‌برداری حداکثری از اهرم‌های خود می‌نگرند – تسلطش بر پالایش فلزات خاکی کمیاب، فرماندهی‌اش بر زیرساخت‌های کشتیرانی جهانی، توانایی‌اش در تغییر مسیر جریان‌های سرمایه و زنجیره‌های تأمین – و صبر را به منزلهٔ تعلل، احتیاط را به مثابه ترس، و تدریج‌گرایی را به عنوان فقدان ظرفیت تفسیر می‌کنند. آن‌ها درک نمی‌کنند که چین در پی پیروزی در این لحظه نیست. در تلاش است تا پیروزِ قرن باشد.

از همین روست که پکن از نشست بوسان برای تشدید بحران خاکی‌های کمیاب استفاده نکرد. می‌توانست این کار را بکند. ماشین نظامی ایالات متحده نمی‌تواند بدون آهنرباهای دائمی خاکی کمیاب، موتور جت‌های جنگنده، سامانه‌های هدایت موشک‌های هوشمند، آرایه‌های سونار، واحد‌های پیشرانش پهپاد، خودروهای رزمی برقی، یا الکترونیک قدرت کشتی‌ها را بسازد – و تقریباً تمامی ظرفیت پالایش جهانی این مواد معدنی در چین متمرکز است. اگر چین این شیر را قطع می‌کرد، وزارت دفاع ایالات متحده دچار یک کندی نمادین نمی‌شد. بلکه با یک فروپاشی مادی در تداوم تولید مواجه می‌گشت. برنامه‌ریزان جنگ این را می‌دانند. پیمانکاران دفاعی این را می‌دانند. کنگره این را می‌داند. پکن می‌داند که آن‌ها می‌دانند.

اما استفادهٔ زودهنگام از قوی‌ترین اهرم‌ها، عزم راسخ طرف مقابل را تثبیت می‌کند. اگر چین امروز جریان خاکی‌های کمیاب را قطع می‌کرد، ایالات متحده با بسیج اضطراری صنعتی، سازماندهی مجدد اقتصاد در زمان جنگ، اختیارات مالی فوق‌العاده و یک نظام تولیدی امنیت ملی که از دههٔ ۱۹۴۰ تاکنون سابقه نداشته، پاسخ می‌داد. این امر به بحرانی تبدیل می‌شد که از طریق آن نخبگان ایالات متحده وحدت را باز می‌یافتند. این عاملی می‌شد که سرانجام وال استریت، سیلیکون‌ولی، پنتاگون و هر دو حزب سیاسی را متقاعد می‌ساخت که بقای آن‌ها به تقابل دائمی گره خورده است. این امر نه فروپاشی، بلکه انسجام را به وجود می‌آورد.

چین درک می‌کند که امپراتوری‌ها زمانی که مورد حمله قرار می‌گیرند، سقوط نمی‌کنند. زمانی سقوط می‌کنند که از تلاش برای جلوگیری از امر اجتناب‌ناپذیر، خود را به فرسودگی می‌کشانند. روم به این دلیل فرو نپاشید که کارتاژ قوی بود. فرو پاشید، زیرا تلاش کرد تا برای زمانی بیش از حد طولانی بر بیش از حد زیادی حکمرانی کند. امپراتوری بریتانیا به این دلیل سقوط نکرد که هند به لندن یورش برد. سقوط کرد، زیرا هزینهٔ حفظ برتری از منافع آن فراتر رفت. هژمونی نه در نبردها، بلکه در ترازنامه‌ها می‌میرد.

بنابراین، چین به زمان اجازه می‌دهد تا کار خود را انجام دهد. به ایالات متحده اجازه می‌دهد تا ذخایر راهبردی خود را بسوزاند، زنجیره‌های لجستیکی خود را در گسترهٔ سه اقیانوس تا حد زیادی کش بیاورد، مشروعیت سیاسی داخلی خود را از دست بدهد، و ماشین نظامی خود را با بدهی‌هایی تأمین مالی کند که دیگر بدون قربانی کردن استانداردهای زندگی قادر به بازپرداخت آن‌ها نیست. چین اجازه می‌دهد تناقضات، در درزهای جامعهٔ آمریکا شکاف ایجاد کنند؛ جایی که اکنون مرگ‌ومیر نوزادان در حال افزایش است، در حالی که میلیاردرها در حال تکثیرند، جایی که زیرساخت‌ها در حال فروپاشی‌اند، در حالی که ناوهای هواپیمابر دور جهان می‌چرخند، جایی که بدهکاران دانشجویی در حال غرق شدن هستند، در حالی که سهامداران خصوصی بازار مسکن را می‌بلعند.

در این بستر، توقف یک‌ساله در کنترل خاکی‌های کمیاب، مصالحه نیست. مدیریت آهنگ حرکت است. انتخاب آگاهانه برای این است که اجازه داده شود ایالات متحده به توخالی کردن خود ادامه دهد. این انتخاب برای حفظ حرکت امپراتوری دقیقاً در جهتی است که او را به ورطهٔ نابودی می‌کشاند. این راهبرد جودوی تاریخی است: بگذارید تکانش حریف، علت زوال او شود.

در همین حال، چین منفعلانه منتظر نمی‌ماند. این کشور به حرکت خود ادامه می‌دهد:

– گسترش تسویهٔ بریکس+ با ارزهای ملی،

– ساخت دالان‌های صنعتی در سرتاسر اوراسیا، آفریقا و آمریکای لاتین،

– جایگزین‌سازی زیرساخت‌های تحت کنترل غرب با لجستیک جنوب-جنوب،

– تسریع استقلال در حوزهٔ نیمه‌رساناها و ظرفیت گذار انرژی،

– و تعمیق انسجام درونی نظام اقتصادی خود.

هیچ‌یک از این‌ها نیازمند یک رویارویی پرهیاهو نیست. هیچ‌یک از این‌ها نیازمند شلیک یک ناو هواپیمابر واحد نیست. این امر نیازمند صبر، ثبات و جهت‌گیری است – سه چیزی که امپراتوری توانایی حفظ آن‌ها را از دست داده است.

اگر جدول زمانی واشنگتن، چرخهٔ انتخابات است، جدول زمانی پکن، طول عمر تمدن‌ها است. ایالات متحده به دنبال مزیت در چرخه‌های خبری، رتبه‌بندی‌های تأیید، سودهای فصلی و اجبارهای راهبردی است. چین به دنبال مزیت در ساختار، آهنگ، زنجیره‌های تأمین و تغییرات برگشت‌ناپذیر در مسیرهای توسعهٔ جهانی است. یکی برای جمعیت حاضر بازی می‌کند. دیگری برای تاریخ بازی می‌کند.

زمان خنثی نیست. زمان میدان نبرد است. و چین با امتناع از شتاب، در حال پیروزی است.

قوس بلند چندقطبی‌گرایی

به‌ویژه در هستهٔ امپراتوری، این تمایل وجود دارد که تاریخ جهان را چیزی تصور کنند که به‌یک‌باره تغییر می‌کند – از طریق جنگ‌ها، معاهدات، اعلامیه‌های بزرگ و فروپاشی‌های چشمگیر. امپراتوری‌ها این باور را تشویق می‌کنند، زیرا می‌خواهند که اتباعشان تصور کنند قدرت مسئله‌ای نمایشی است. اما شکل واقعی تاریخ آرام‌تر است. زمانی چرخش می‌کند که امپراتوری در یک لحظهٔ واحد سقوط نمی‌کند، بلکه زمانی که شرایطی که امپراتوری را ممکن ساخته بودند، دیگر وجود ندارند. و امروز، این شرایط در حال فرسایش هستند – نه در واشنگتن و نه در پکن، بلکه در سرتاسر جنوب جهانی، در همان مناطقی که زمانی به عنوان معادن مواد معدنی، چاه‌های نفت، ذخایر نیروی کار، بازارهای بدهی و صفحات شطرنج راهبردی امپراتوری در نظر گرفته می‌شدند.

چندقطبی‌گرایی به شکل یک پرچم یا یک شعار فرا نمی‌رسد. زمانی فرا می‌رسد که ملت‌هایی که زمانی مجبور به انتخاب میان اطاعت و نابودی بودند، کشف می‌کنند که گزینه‌های دیگری دارند. زمانی که یک کشور می‌تواند بدون واگذاری صنایع دولتی خود وام بگیرد. زمانی که می‌تواند بدون خصوصی‌سازی آب خود، زیرساخت بسازد. زمانی که می‌تواند بدون بازسازی اقتصاد خود برای خدمت به سرمایهٔ خارجی، تجارت کند. زمانی که می‌تواند شرکای خود را بر اساس توسعهٔ متقابل، به جای ارعاب نظامی، انتخاب کند. زمانی که می‌تواند بدون کسب اجازه از واشنگتن، زندگی عزتمندانه‌ای برای مردم خود بسازد.

این تحولی است که اکنون در جریان است. چین در حال خلق چندقطبی‌گرایی نیست. در حال ممکن ساختن مادی آن است. در حال ساختن شرایطی است که در آن، حاکمیت یک شعار نیست، بلکه یک عملکرد است. و ایالات متحده، با مشاهدهٔ گشوده شدن این تغییر، با انطباق واکنش نشان نمی‌دهد، بلکه با استیصال. تحریم می‌کند، تهدید می‌کند، محاصره می‌کند، بی‌ثبات می‌سازد، زیرا منطق امپراتوری هیچ جایگزینی برایش باقی نمی‌گذارد. یک امپراتوری نمی‌تواند جهان را «به اشتراک بگذارد». تنها می‌تواند تسلط یابد یا فرو بپاشد. موقعیت میانی وجود ندارد. یک سلسله‌مراتب نمی‌تواند با برابری همزیستی کند.

و از این رو، ایالات متحده به چندقطبی‌گرایی طوری واکنش نشان می‌دهد که گویی یک تهاجم است. برق‌رسانی آفریقا، صنعتی‌سازی آمریکای لاتین، ظهور مجدد آسیای غربی و حاکمیت اقیانوس آرام را به منزلهٔ وضعیت‌های اضطراری راهبردی تلقی می‌کند. توسعهٔ دیگران را تهدیدی برای خود می‌داند. این به این دلیل نیست که ایالات متحده از مورد حمله قرار گرفتن می‌ترسد. از غیرضروری شدن می‌ترسد. از جهانی می‌ترسد که در آن نتواند شرایط انرژی، مالی، تجارت، ارتباطات و امنیت را فرمان دهد. ترس، از قدرت گرفتن چین نیست. ترس از جهانی است که دیگر زانو نمی‌زند.

به همین دلیل بوسان اهمیت داشت. نه به دلیل توافق‌های انجام‌شده، بلکه به دلیل آنچه که هر دو طرف در تلاش برای محافظت از آن بودند. ایالات متحده در تلاش بود تا ظاهر کنترل را حفظ کند – تا به مردم، برنامه‌ریزان نظامی و حامیان شرکتی خود اطمینان دهد که امپراتوری همچنان می‌تواند از موضع قدرت معامله کند. چین از چیز دیگری محافظت می‌کرد: ثبات مورد نیاز برای ادامهٔ ساختن جهانی که اصلاً به امپراتوری وابسته نیست. اگر ایالات متحده برای تنفس به نمایش نیاز دارد، چین برای رشد به تداوم نیاز دارد.

ما در لحظه‌ای زندگی می‌کنیم که زمین زیرین نظام جهانی در حال جابه‌جایی است. اما این جابه‌جایی پر سروصدا نیست. به شکل اخبار فوری ظاهر نمی‌شود. به شکل همسویی‌های کند و برگشت‌ناپذیر ظاهر می‌شود: بانک‌های توسعهٔ منطقه‌ای، خطوط مبادلهٔ ارزی، سرمایه‌گذاری‌های مشترک صنعتی، توافقنامه‌های امنیت غذایی، دالان‌های انرژی فرامرزی، مؤسسات تحقیقاتی چندملیتی، مناطق تبادل فرهنگی و رد آرام مشروطیت آمریکایی. جهان در حال شورش نیست. صرفاً در حال کناره‌گیری است.

این قوس بلند چندقطبی‌گرایی است. امپراتوری را با یک ضربه نابود نمی‌کند. آن را از لحاظ ساختاری زائد می‌سازد. و هنگامی که جهان کشف کند که می‌تواند بدون امپراتوری زندگی کند، امپراتوری تنها دو گزینهٔ پیش رو خواهد داشت: انطباق یا فروپاشی. واشنگتن تصمیم خود را گرفته است. پکن نیز قبلاً تصمیم خود را اتخاذ کرده است. و بقیهٔ جهان خودشان تصمیم خواهند گرفت.

تاریخ دیگر منتظر اجازه نیست.

نتیجه‌گیری: آهنگ ظهور و زوال

درس بوسان این نیست که تنش‌ها فروکش کرده‌اند، نه اینکه همکاری پیروز شده است، و نه اینکه جهان در حال بازگشت به عصر خیالی مدیریت باثبات قدرت‌های بزرگ است. درس این است که چین چیزی را درک می‌کند که ایالات متحده آن را از یاد برده است: تاریخ با رویارویی‌های چشمگیر تعیین نمی‌شود، بلکه با توسعهٔ آرام و مستمر شرایط مادی که آینده‌ای متفاوت را ممکن می‌سازد، تعیین می‌شود. امپراتوری‌ها زمانی سقوط نمی‌کنند که در میدان نبرد شکست می‌خورند، بلکه زمانی که دیگر نمی‌توانند نظامی را که بقایشان را تأمین می‌کند، بازتولید کنند. و امپراتوری آمریکا، با تمام سروصدا و نمایشش، در حال دست‌وپا زدن برای بازتولید خود است.

ایالات متحده برای اطمینان‌بخشی به بوسان آمد. اطمینان‌بخشی به اینکه تسلطش بر شبکه‌های تولید جهانی هنوز می‌تواند پابرجا بماند. اطمینان‌بخشی به اینکه اتحادهایش همچنان معنا دارند. اطمینان‌بخشی به اینکه پول رایجش همچنان می‌تواند اطاعت را فرمان دهد. اطمینان‌بخشی به اینکه جهان هنوز از آن به همان شکلی که قبلاً می‌ترسید، واهمه دارد. نمایش پیروزی اعتمادبه‌نفس نبود – یک التماس بود. التماسی برای زمان. التماسی برای انسجام روایی. التماسی برای اجازهٔ همچنان باور داشتن به اینکه جهان باید حول محور آن آرایش یابد.

چین برای اطمینان‌بخشی نیامد. برای زمان آمد. زمان برای ادامهٔ ارتقای صنعتی خود. زمان برای تعمیق همکاری جنوب-جنوب. زمان برای گسترش دالان‌های لجستیکی، ساخت شبکه‌های انرژی، تضمین شراکت‌های مواد خام، گسترش اکوسیستم‌های تولید در خارج از کشور و اصلاح ساختار نهادی چندقطبی‌گرایی. چین چیزی در بوسان نبرد، زیرا نیازی نداشت. صرفاً اطمینان حاصل کرد که شرایط مسیر طولانی‌مدت آن دست‌نخورده باقی بماند.

این تفاوت است. ایالات متحده در حال مبارزه برای حفظ جهانی است که از دست داده است. چین در حال ساختن جهانی است که هنوز به‌طور کامل فرا نرسیده است. ایالات متحده با آهنگ شتاب‌زده و تئاتری زوال سخن می‌گوید. چین با آهنگ صبورانه و زیرساختی ظهور سخن می‌گوید. ایالات متحده در سرفصل‌های خبری مذاکره می‌کند. چین در راه‌آهن‌ها، بنادر، نیمه‌رساناها، مبادلات ارزی و زنجیره‌های تأمین مذاکره می‌کند. یکی برای امروز بازی می‌کند. دیگری برای قرن بازی می‌کند.

هنگامی که مورخان آینده به این دوران بنگرند، بوسان را به خاطر بیانیه‌های مشترک یا نکات گفت‌وگویش به یاد نخواهند آورد. آن را به عنوان لحظه‌ای به یاد خواهند آورد که در آن یک امپراتوری تلاش کرد وانمود کند که هنوز بر جهان حکومت می‌کند و یک تمدن دیگر اجازه داد تا این نمایش ادامه یابد – نه از روی ترس و نه از روی مصالحه، بلکه به این دلیل که هیچ ضرورت راهبردی برای ایجاد وقفه وجود نداشت. ببری که قدرت خود را می‌داند، نیازی به غرش ندارد.

آرامش تسلیم نیست. خویشتن‌داری عقب‌نشینی نیست. گفت‌وگو پس‌روی نیست. چین برای آنکه بخشی از امپراتوری شود، مذاکره نمی‌کند. برای آنکه از امپراتوری بیشتر عمر کند، مذاکره می‌کند. برای اطمینان از اینکه وقتی نظام جهانی جابه‌جا می‌شود – و در حال جابه‌جایی است – در جهتی باشد که در آن حاکمیت واقعی باشد، توسعه تعاونی باشد، جنوب جهانی چاله‌ای برای منابع ثروت شخص دیگری نباشد، و آینده با این تعیین نشود که چه کسی می‌تواند با کارآمدی بیشتری بکشد.

امپراتوری فوریت می‌خواهد. چین مدت زمان می‌خواهد. و در بازی طولانی تاریخ، این مدت زمان است که همه‌چیز را تعیین می‌کند.

امپراتوری‌ها به‌سرعت سقوط می‌کنند. تمدن‌ها پایدار می‌مانند.


《冷静并非屈服:习近平与特朗普、战略耐心以及针对帝国的持久战》

这并非重启,也非缓和。这是帝国在争取时间,而崛起中的世界文明选择不操之过急。美国展示力量,实则掩盖其衰落之势;中国保持克制,因历史正朝着有利于其的方向发展。

舞台与场面

世人被告知,釜山发生了重大事件。美国媒体急于安抚受众,让他们相信帝国仍稳操舵盘,对唐纳德·特朗普与习近平的会晤,一如既往地大肆渲染:“惊人!”“历史性!”“极其重要的决定!”他们称两位领导人已达转折点,气氛缓和,新合作正在涌现。在他们口中,美国再次坐上首席,发号施令,决定结果,将现实扭曲成自我形象。这是衰落帝国的戏码——喧嚣、多愁善感,渴望掌声。这是自信的表演,实则掩盖了内心的缺乏。

细观美国媒体措辞,不安全感渗透于字里行间。美国必须立即宣告胜利,必须彰显其重要性,必须宣扬其力量。真正了解自身实力的国家,无需不断提醒世界其地位。但一个感受到历史时刻流逝、经济基础动摇、军事后勤吃紧、道德合法性烂到骨子里的国家,即便战场形势不利,也必须塑造胜利形象。因此,美国新闻周期不再是信息体系,更像是一种治疗仪式。头条新闻不告诉你正在发生什么,而是告诉你美国统治阶层希望民众相信什么。

与此同时,太平洋彼岸的中国官方媒体则以截然不同的语调发声。无戏剧性,无胜利主义,无关于人类未来寄托于握手和拍照的大手笔。语言程序化、冷静,几乎低调:深化沟通、保持定期对话、完成后续工作、确保稳定、尽可能扩大合作。毫无绝望迹象,无需夸大成果,无需安抚内部合法性危机。一个对其长期前景充满信心的国家,无需场面,它需要的是连续性。

这种差异并非文化所致,而是结构性的。它体现了一个仍在崛起、生产力不断深化、内部凝聚力基本完好、战略导向长期且自律的国家,与一个帝国衰落、紧抓非凡命运叙事以掩盖无法再像过去那样主宰世界的基本事实的国家之间的区别。美国必须展示力量,因为其力量日益象征化;中国无需展示,因为其力量日益物质化。

因此,让我们从一开始就明确:釜山既非“历史性突破”,也非关系的“重启”。它不是和解时刻,也不是美国的外交胜利。釜山所发生的,远为平常——也远为揭示真相。两个世界大国,就世界秩序的形态与意义陷入长期结构性冲突,同意继续对话。他们同意管理竞争,而非任其爆发。实际上,他们同意按计划维持冲突。双方对此次会晤的表述,揭示了他们所走的不同道路,以及他们试图构建的不同世界。

美国统治阶层需要场面来维持权威,中国则无需。美国害怕一个它无法主宰的世界,中国则正在构建一个主宰本身已过时的世界。美国必须说服其人民,帝国仍神圣不可侵犯。中国无需说服任何人任何事——它正忙于构建未来世纪的物质基础。

本文开篇,不谈达成的协议,而谈语气。因为语气并非表面姿态——它是从更深政治火焰中升起的意识形态烟雾。若你懂得解读,便能在烟雾中看到未来的轮廓。

实际达成的协议

若剔除美国新闻周期的喧嚣、姿态与爱国编排,釜山会晤并非世界事务的辉煌重新调整。从物质层面看,它是一系列有限、技术性且可逆转的调整——国家在未准备好对抗,也未准备放弃任何战略价值时所采取的行动。换言之:非和平条约,非投降,非转折点——只是管理一个将持续数十年的矛盾。

让我们从美国媒体最急于向公众推销的头条开始:所谓的关税撤销。特朗普告诉听众,他大幅削减了对中国商品的关税,仿佛他单枪匹马打开了中国市场大门。然而,实际发生的事情远为微小:一类与芬太尼前体化学品相关的关税,从20%降至10%。整体关税制度依然稳固。美国仍对中国商品征收历史性高关税,而中国则未作出任何关税让步。这并非重启,而是释放压力阀——试图平息美国内部通胀力量,而非两国经济关系的结构性转变。

同样适用于被大肆宣传的稀土开发。特朗普宣称胜利:中国同意继续供应矿产和加工材料,否则美国军事机器将无法运转。真相既简单又尖锐。中国同意推迟一年实施新的出口管制。非取消,非逆转,非放弃。推迟。即:北京提醒华盛顿,它仍掌握着刀,五角大楼、华尔街和硅谷都清楚刀刃指向何方。暂停并非软弱,而是自信——一个知道时间对其有利的国家的冷静。

除这些头条新闻外,釜山协议其余部分均属外交维护范畴。反洗钱、电信诈骗、芬太尼前体流动、人工智能风险讨论、卫生合作等技术工作组将恢复工作。这些非友谊之举,而是防止螺旋式上升的机制——嵌入竞争机器中的压力表。当两个核武经济体在全球争夺历史方向时,他们需要渠道来减缓升级,即便对抗仍是根本。对话非和平,而是冲突管理。

现在,我们来到美国公众未被期望思考的部分。釜山真正的长期结果非经济或技术性,而是时间性的。两国重申了即将举行的外交活动时间表——2026年中国主办的亚太经合组织会议,次年美国主办的二十国集团会议。这创造了延伸至未来近两年的结构化外交日历。在国际政治中,这非礼貌之举,而是决定不加速历史进程。这意味着美国已接受——至少目前——它无法迫使摊牌。中国也已接受——至少目前——它无需这样做。

与此同时,特朗普关于中国大规模购买大豆、高粱、芯片和阿拉斯加能源资源的说法,仅是说法而已。中国未作出任何承诺,未提及数量、购买窗口、合同机制。北京未承认任何此等事项具有约束力。因此,美国人民再次被给予故事而非事实,场面而非物质收益,姿态而非政策。国内农民或许欢呼,但市场不会因北京未动而动,而北京确实未动。

那么,釜山究竟何为?战略节奏调整时刻。美国需要冷却通胀压力,平息投资者焦虑,稳定国防采购时间表。中国需要维持稳定外部环境,以继续深化产业升级、全球贸易伙伴关系和多极机构建设。双方均根据长期结构性需求行事,而非美国客厅中讲述的幻想。

最终,无根本性变化。而这正是此刻重要之处。因为衰落帝国渴望转折点,而崛起大国偏爱连续性。我们非见证和解,而见证冲突被安排。未来之战未被避免——而是被安排了节奏。

学说鸿沟:一个世界待主宰,一个世界待共享

要理解美中关系真正利害所在,必须超越谈判、关税、外交合影线和人为制造的竞争故事。此冲突核心非文化误解,亦非领导人个人对抗结果。它是基础性、结构性、文明性的。它是两种世界组织项目的冲突。

一方站着美国,其外交政策机构在其自身文件中宣称,维护美国首要地位——塑造世界体系规则、机构、货币制度、贸易路线、安全保障和意识形态参考点的能力——为其最高目标。五角大楼称中国为“步伐挑战”,因中国是自1945年以来首个既拥有工业基础又具备地缘政治凝聚力,能构建不围绕华盛顿运转的世界的国家。在国家安全战略中,中国被指控寻求“重塑国际秩序”。从兰德公司到大西洋理事会,智库警告称,中国的经济发展模式可能对全球南方比国际货币基金组织的紧缩政策和美国的炮舰外交更具吸引力。他们直言不讳——非为大众宣传,而为资本和国家提供指示。

美国企业媒体,当然,将这种战略焦虑转化为更为卡通化的内容:中国试图接管世界。但这非美国国家所惧。华盛顿不惧中国坦克开进加利福尼亚。它惧怕一个非洲国家无需再向国际货币基金组织借款修建铁路的世界,拉丁美洲能出售锂而无需放弃主权的世界,亚洲以自身货币而非美元交易的世界,欧洲必须与北京谈判而非发号施令的世界,以及全球南方能拒绝帝国要求因它终于有了另一个选择的世界。华盛顿真正恐惧的是,中国为世界提供了说“不”的可能性。

因此,美国将中国描绘为存在性威胁——非因中国威胁美国人民,而因中国威胁美国统治阶级统治世界的能力。所谓“中国威胁”非军事性,而是历史性的。它是帝国管理时代可能终结的威胁——非通过战争,而通过过时。

而另一方,则是中国的政治导向。非普遍化学说,非文明使命,非按自身形象重塑人类的计划,而是对主权、不干涉和发展的显著一致承诺。中国不要求他国采纳其政治制度。它不坚持其价值观具有普遍性。其外交政策白皮书谈及“双赢合作”、“发展道路多样性”、“人类命运共同体”。尽管西方批评者对此嗤之以鼻,无法想象一个非围绕主宰组织的世界秩序,但世界其他地区听到了不同声音:呼吸空间的可能性。

中国不因与华盛顿交易而制裁国家。中国不因国家资源国有化而推翻政府。中国不部署航母迫使服从。在拉丁美洲、非洲、中东和东南亚,中国建设港口、光纤电缆、发电厂、大学、矿山、桥梁和经济特区——非军事基地。它借贷而非发号施令。它谈判而非命令。它倾听而非说教。中国的项目非成为新帝国;而是使帝国在结构上成为不可能。

这便是学说鸿沟。一方,美国必须主宰世界以继续成为其所是。另一方,中国能崛起而无需迫使世界屈膝。冲突非对称,因目标非对称。一方试图保存垂死体系;另一方正在构建超越它的世界。

未能理解此点,则误解一切后续之事。

真正的中国威胁:打破暴力与剥削循环

要理解为何美国视中国为存在性威胁,必须诚实面对美国帝国实际构建方式。它非仅凭美德、创新或所谓“自由市场”天才构建。它如所有帝国般,通过暴力构建。美国成为世界体系中心,因它摧毁或征服了所有试图在其指挥外发展的项目。它推翻了伊朗、危地马拉、刚果、印度尼西亚、智利和加勒比地区的政府。它入侵了朝鲜、越南、阿富汗、伊拉克和巴拿马。它资助了从中美洲到南部非洲的死亡小队。它实施了使伊拉克儿童挨饿、使拉丁美洲整个经济体解体的制裁。它未说服世界,而是迫使世界就范。

且仅在通过鲜血与钢铁确保了这种主宰架构后,美国才构建了被误认为其力量来源的制度和技术脚手架。美元成为通用货币,因华盛顿确保无可行竞争者。国际货币基金组织成为全球贷款机构,因民族主义发展项目被粉碎。硅谷成为世界数字神经系统,因每个替代方案均被购买、吸收、制裁或埋葬。问题非仅在于美国控制全球生活操作系统。问题在于它如何获得此控制。

这便引我们至真正的“中国威胁”。中国非试图取代美国成为全球帝国。它正对现有秩序做着远为危险之事:它正证明大规模经济发展、工业化和技术现代化无需征服。主权可被保留。全球南方可崛起而无需屈膝。通往现代性之路无需铺满被窃劳动力、重新殖民资源和外国驻军。

中国威胁美国,非因其寻求主宰,而因其削弱了主宰本身的意识形态和物质正当性。若一国在其体系外成功发展,美国帝国整个道德叙事——“别无选择”——便崩溃。而中国不仅在其体系外发展。它现正提供工具供他人同样行事:无结构调整的发展贷款、无私有化的工业项目、无占领的铁路、无政权更迭的数字基础设施。

这便是为何华盛顿无法容忍中国在非洲、拉丁美洲、西亚、东南亚乃至欧洲的影响力。非因中国“传播威权主义”,而因中国减少了美国杠杆。当国家有选择时,帝国便失去人质。

因此,美国以其唯一知晓的方式回应帝国基础开裂:它军事化海洋、扩大基地、升级制裁、复兴门罗主义幻想、威胁入侵委内瑞拉、武装加沙殖民屠杀、围绕中国建立军事联盟、试图切断中国与先进技术联系。它回归至最初构建帝国的公开暴力,因当被统治者停止服从时,“基于规则的秩序”面具便脱落。

这便是我们时刻的精确含义:中国非通过军事击败帝国而结束帝国时代。它通过使帝国过时而结束它。通过展示世界可工业化而无需被掠夺。通过使主宰成本超过收益。通过使主权再次在物质上可行。

这便是真正的中国威胁。非主宰——而是主宰的终结。

外交下的全球战场

若釜山看似平静,仅因火在别处。美中真正斗争非发生于新闻稿、关税表或亚太经合组织峰会大厅。它正于帝国始终为确保其生命线而战之处展开:全球南方。要理解外交含义,必须审视外交官握手之外发生之事。因每次握手均有前线。

即便特朗普与习近平进行礼貌讨论,其政府外交政策机构仍明确威胁委内瑞拉政府更迭——非因“民主”,非因“人权”,而因委内瑞拉控制着地球上最大已探明石油储备,且中国已成为其主要债权人、开发者和能源伙伴。美国不惧加拉加斯。它惧怕拉丁美洲国家在美国指挥外发展的先例。它惧怕一个不再被门罗主义封锁的半球。在委内瑞拉,美国非与政府作战。它正与一个拉丁美洲不再成为美国资本俘虏市场的未来作战。

同样模式在加沙可见。美国非仅“支持以色列”。它武装、资助、辩护并合理化屠杀,因巴勒斯坦定居殖民地是美国控制西亚贸易动脉、能源路线和政治联盟的支柱。种族灭绝非政策错误或道德失败。它是战略要求。以色列是阻止主权中东崛起的帝国前哨——一个中国正无需华盛顿许可便促成能源合同、基础设施项目和外交正常化进程的区域。加沙燃烧,因帝国需要该地区保持分裂、依赖并受灾难困扰。

然后是伊朗。对美国而言,伊朗非孤立对手——它是连接西亚与中亚、俄罗斯和中国的地缘政治枢纽。它是新兴欧亚能源和物流走廊的核心。它是金砖国家+创始成员。它是证明一个受制裁国家无需屈服便能生存甚至再工业化的例证。当美国要求伊朗孤立时,它非惩罚伊朗核野心。它正试图扼杀从波斯湾延伸至南海的多极发展带。“伊朗威胁”无非是对一个选择合作而非服役的地区的恐惧。

将这些冲突置于一起——委内瑞拉、加沙、伊朗——清晰模式浮现。美中竞争战略地形非主要在东亚。它是全球南方。它是长期被视为提取区和代理战场的国家带。它是五百年来被阻止呼吸的世界部分。正是在那里,非在华盛顿或北京,世界秩序未来正被决定。

中国进入这些区域,非作为解放者或救世主——帝国才怀有浪漫幻想——而作为开发者、融资者、愿意建设而非夺取的长期伙伴。它提供无休克疗法的信贷、无附庸关系的贸易、无主权所有权的技术。美国回应非以更好报价,而以制裁、武器运输、政变、海军封锁和经济围困。一方建设;另一方纪律。一方扩大能力;另一方强制服从。一方提供时间;另一方要求屈服。

这便是为何釜山会议重要,正因其未改变任何此点。外交真实,但斗争继续。世界非迈向和平。它正迈向一场关于发展条款本身的长期竞赛。美国再无法通过同意维持全球权力。它现在必须通过武力维持。中国无需军事击败美国。它只需继续构建武力不再组织世界的条件。

发生之事非冷战。它是帝国时代缓慢崩溃,全球南方作为他人资源存在之时代的终结。而釜山握手仅是地球表面移动,因下方板块终于开始移动。

时间作为战略

美国评论中国时,最显著误解之一,是认为克制等于软弱。美国分析师看中国拒绝利用其全部杠杆——其对稀土精炼的主导、对全球航运基础设施的指挥、重新引导资本流动和供应链的能力——他们将耐心解读为犹豫,谨慎解读为恐惧,渐进主义解读为缺乏能力。他们不理解,中国非试图赢得当下。它正试图赢得世纪。

这便是为何北京未利用釜山会议升级稀土危机。它本可如此。美国军事机器无法建造战斗机发动机、智能导弹制导系统、声纳阵列、无人机推进单元、电动战斗车辆或舰载电力电子,而无需稀土永磁体——且全球这些矿物精炼能力几乎全在中国。若中国切断供应,美国国防部将非象征性放缓。它将经历生产连续性物质崩溃。战争规划者知此。国防承包商知此。国会知此。北京知他们知。

但过早使用最强杠杆,是巩固对手决心。若中国今日切断稀土流动,美国将以紧急工业动员、战时经济重组、非凡融资授权和自20世纪40年代以来未见之国家安全制造制度回应。它将成为美国精英恢复团结的危机。它将成为最终说服华尔街、硅谷、五角大楼和两党其生存与永久对抗相连之事。它将产生非崩溃,而是凝聚力。

中国理解,帝国非在被攻击时倒下。它们因试图阻止不可避免之事而精疲力竭而倒下。罗马非因迦太基强大而崩溃。它因试图统治过多过久而崩溃。大英帝国非因印度冲进伦敦而崩溃。它因维持至高无上成本超过收益而崩溃。霸权非死于战场,而死于资产负债表。

因此,中国让时间发挥作用。它允许美国耗尽战略储备,将其后勤链拉伸至三大洋,在国内政治合法性出血,以债务资助其军事机器,而债务再无法服务而不蚕食生活水平。它允许矛盾撕裂美国社会缝隙——婴儿死亡率上升而亿万富翁增多,基础设施崩溃而航母环绕地球,学生债务人溺水而私人股本吞噬住房市场。

在此背景下,稀土控制一年暂停非绥靖。它是节奏管理。它是故意选择让美国继续自我掏空。它是选择让帝国精确地向杀死它的方向前进。它是历史柔道策略:让对手势头成为其毁灭原因。

与此同时,中国非被动等待。它继续行动:

—扩大金砖国家+本地货币结算,

—构建横跨欧亚、非洲和拉丁美洲的工业走廊,

—以南南物流取代西方控制基础设施,

—加速半导体自主和能源转型能力,

—并深化其经济系统内部凝聚力。

无需戏剧性摊牌。无需一艘航母发射一枪。它需要耐心、稳定和方向——帝国已失去维持能力的三件事。

若华盛顿时间线是选举周期,北京则是文明寿命。美国寻求新闻周期、支持率、季度利润和战略紧迫性优势。中国寻求结构、节奏、供应链和全球发展路径不可逆转变优势。一方取悦群众。另一方取悦历史。

时间非中立。时间是战场。而中国正通过拒绝匆忙而获胜。

多极化的漫长弧线

尤其在帝国核心,有一种倾向,想象世界历史为同时发生巨变之物——通过战争、条约、宏伟宣言和戏剧性崩溃。帝国鼓励此信念,因它们希望其子民认为权力是场面之事。但历史实际形状更为安静。它非在帝国单