
سونا پراكاش در «زینتوُرک»
ترجمه مجله جنوب جهانی
اروپا با برنامههایی جاهطلبانه جهت بنیان نهادن اقتصادی جنگی مشابه با مجموعهٔ نظامی-صنعتی ایالات متحده، مسیر جنگ را در پیش گرفته است. چنان که همیشه مرسوم بوده است، برانگیختن پشتیبانی عمومی برای جنگ – یعنی «تولید رضایت» – مستلزم ارائهٔ روایتهایی است که طیفی از تحریک «رشد» در داخل تا مبارزه با تهدیدات رژیمهای خارجی را در بر میگیرد؛ رژیمهایی که در مسیر انحصار غرب بر انباشت بیپایان سرمایه مانع ایجاد میکنند. در هر حال، ستیزهجویی فزایندهٔ رهبران اروپایی، بهنحو گسستناپذیری با صیانت از منافع سرمایهداری انحصاری پیوند خورده است، در حالی که اروپا با فرمانبرداری بیقیدوشرط خود از ایالات متحده، خود را به عنصری زائد مبدل ساخته است.
جذب مازاد، جنگ بیپایان و تباه شدن حیاتها
همانگونه که پل باران و پل سوییزی در رسالهٔ مهم خود دربارهٔ «سرمایهٔ انحصاری» نشان دادهاند، ویژگی بارز سرمایهداری انحصاری، تمایلی قوی و نظاممند به افزایش مازاد اقتصادی است؛ این افزایش هم بهصورت مطلق و هم بهعنوان سهمی از کل تولید، رخ میدهد. سمیر امین در ادامه برآورد کرد که مازاد اقتصادی اقتصادهای سرمایهداری پیشرفته از ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی در قرن نوزدهم به ۵۰ درصد در دههٔ نخست قرن بیستویکم فزونی یافته است؛ سهم عمدهای از این مازاد از رانت امپریالیستیای حاصل میشود که از کشورهای «جنوب جهانی» استحصال میگردد. بنابراین، سرمایهداری ناگزیر است برای مقابله با این انباشت مفرط، پیوسته اشکال جدیدی برای جذب مازاد بیابد. بهطور کلی، مازاد میتواند از طریق ۱) مصرف، ۲) سرمایهگذاری و ۳) فعالیتهای اتلافی جذب شود. دیوید هاروی نیز بارها به بحث دربارهٔ اشکالِ بهطور فزاینده اتلافیِ جذب مازاد در نظام سرمایهداری پرداخته است، که جنگ مخربترینِ این اشکال به شمار میآید. دولتها در جذب مازادی که در شرایط عادی تولید نمیشد، نقشی مهم ایفا میکنند؛ برای مثال، با یارانهدهی به صنعت تسلیحات (از طریق کینزگرایی نظامی) جنگهایی را ممکن میسازند که خود استخراج سود بیشتر را تسهیل میکند و این چرخه در یک حلقهٔ شوم و بیپایان تکرار میشود.
چنان که یانیس واروفاکیس و دیگران بدان اشاره کردهاند، مجموعهٔ نظامی-صنعتی، ذیل کینزگرایی نظامیِ پس از جنگ، سیاست اصلی صنعتی ایالات متحده بوده است.
اکنون اروپا نیز همین مسیر را در پیش گرفته است و بودجههای دولتی را به سمت تولید تسلیحاتی گسیل میدارد که جانها، جوامع و محیطزیست را نابود میکند. این امر ذیل روایتهایی چون «دفاع از خود»، ایجاد فرصتهای شغلی (در شرایطی که مشاغل در بخشهای دارای فایدهٔ اجتماعی همچنان بهشدت ناکافی است) و «رشدی» که هیچ ارزشی جز تباهی و تخریب به ارمغان نمیآورد، صورت میپذیرد. به نقل از مایکل رابرتس، «کینزگرایی برکندن گودالها و پر کردن آنها برای ایجاد شغل را توصیه میکند؛ کینزگرایی نظامی برکندن قبرها و پر کردن آنها با اجساد برای ایجاد شغل را توصیه میکند.» تزریق میلیاردها دلار به ماشین جنگ، هم نویددهندهٔ سیاست جنگ بیپایان برای تداوم فعالیت این ماشین است و هم موج جدیدی از ریاضت اقتصادی را برای عامهٔ مردم در اروپا پیشبینی میکند. در غیر این صورت، این جهشِ رشد به تاریخ خواهد پیوست و همچنین رهبران سیاسی که آن را پدید آوردند، در حالی که کشورهایشان زیر بار کوهی از بدهی کمر خم خواهند کرد.
سودهای سرمایه از جنگ، بسیار فراتر از تولید تسلیحات است. ویرانی ناشی از جنگ به سقوط شدید سطح معیشت، و کاهش ارزش منابع طبیعی و نیروی کار میانجامد؛ یعنی نیروی کار ضروری مورد نیاز برای بقا (خوراک، سرپناه، دارو، محیطزیست سالم). این ویرانی، نرخ سود را افزایش میدهد، استخراج رانت امپریالیستی را تسهیل میسازد و همچنین امکان دسترسی به منابع و بازارهای جدید را در اراضی بایرِ خلقشده توسط جنگ، فراهم میآورد که عمدتاً در «جنوب جهانی» واقع شدهاند. همانطور که علی قادری در تحلیل خود از انباشت اتلاف تشریح کرده است، مرگ زودهنگام، طبیعت تباهشده و حیاتهای هدررفته، جملگی از محصولات صنعت جنگ هستند؛ کالاهایی که برای کسب سود تولید میشوند و ما آنها را مصرف میکنیم.
بدیهی است که جنگ در ابعاد گوناگون بسیار سودآور است و در دهههای اخیر به دغدغهٔ اصلی جهان سرمایهداری پیشرفته بدل گشته است. دولتهای اروپایی اکنون در حال بدل ساختن جنگ به محور اصلی اقتصادهای خود هستند. روایت رایج «دفاع از خود» در برابر رژیمهای متخاصم، وجود همیشگی – یا در واقع، تولید – چنین دشمنانی را ایجاب میکند. این که این روایت بارها در مواجهه با ما منفجر شده است و بهمعنای واقعی کلمه، زندگی مردم در نقاط دیگر را متلاشی کرده است، ظاهراً از بازتولید مستمر آن نمیکاهد. همین اکنون، این امر در قالب یک نسلکشی تمامعیار در فلسطین و جنگهای نیابتی مرتبط در سرتاسر خاورمیانه در حال انفجار است و از این رهگذر، سودهای هنگفتی را برای شرکتهای تسلیحاتی غربی و دیگر اَبَرشرکتهای دخیل در «اقتصاد نسلکشی»، و نیز انباشت فزایندهٔ سرمایه میسر میسازد.
کینزگرایی نظامی و نوامپریالیسم
سیاست فراگیر دو حزبی ایالات متحده در قبال کینزگرایی نظامی، که مجموعهٔ نظامی-صنعتی را پس از جنگ جهانی دوم به سنگ بنای اقتصاد کشور مبدل ساخت، شامل ضدکینزگرایانِ به شدت نئولیبرالی چون رونالد ریگان نیز میشد که با استناد به لفاظیهای دوران جنگ سرد، سرمایهگذاری هنگفتی در صنعت تسلیحات انجام دادند تا مسابقهٔ تسلیحاتی علیه اتحاد جماهیر شوروی را سازماندهی کنند. برای تداوم حیات این صنعت، باید به دامن زدن و برانگیختن جنگها ادامه داد. و همانطور که میدانیم، آنها در این کار بسیار ماهر بودهاند – در آغاز کردن جنگهای جدید، تشدید و تداوم بخشیدن به جنگهای قدیمی، و ترویج نزاعهایی که در آنها، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم، تسلیحات آمریکایی اغلب به دست هر دو طرف منازعه میرسد. مأموریت نوامپریالیستیِ کنترل منابع عظیم «جنوب جهانی» و تضمین تداوم رژیمهای سیاسی فرمانبردار، در ریشهٔ بیشتر این منازعات نهفته بود.
پیش از فروپاشی اتحاد شوروی، این تهاجم اغلب بر روایتهای «تهدید کمونیستی» تکیه داشت، بهویژه در «حیاط خلوت» ایالات متحده در آمریکای لاتین. پس از سال ۱۹۹۰، این تمرکز به شدت متوجه خاورمیانه شد؛ جایی که نیاز به حفظ مجموعهٔ نظامی-صنعتی با انگیزهٔ انحصار صنعت نفت و تقویت دلار آمریکا از طریق اقداماتی نظیر بازیافت دلارهای نفتی، و همچنین تضمین تداوم دولت نسلکش و استعمارگرِ مهاجرنشین اسرائیل برای کنترل و تأمین منافع ایالات متحده در منطقه، تکمیل شد. از زمان پایان جنگ سرد، ما درگیر یک «جنگ جهانی سوم» درازمدت بودهایم، نه تنها به معنای چشمانداز قریبالوقوع یک جنگ جهانی سوم امپریالیستی (که تهاجم اخیر به ایران نمونهای از آن است)، بلکه به مفهوم یک جنگ مستمر یا متناوب علیه «جهان سوم» به طور عام و خاورمیانه به طور خاص.
انگیزههای استعمار در دوران «پسااستعماری» یا بهطور دقیقتر، نوامپریالیستی، دستنخورده باقی ماندهاند: تداوم سرمایهداری جهانی از طریق حل تناقضِ سرمایه-کار در شمال و میسر ساختن انباشت از طریق سلب مالکیت در جنوب. ابزارهای این امر، هرچند تکامل یافتهاند، همچنان ترکیبی در هم تنیده و تقویتکنندهٔ متقابل از جنگ نظامی و اشکال متعدد جنگ اقتصادی، نظیر مبادلهٔ نابرابر از طریق تجارت و تحمیل تحریمها، باقی ماندهاند. نظامهای تجاری و مالی نهادهایی همچون سازمان تجارت جهانی (WTO) و صندوق بینالمللی پول (IMF)، الگوهای قدیمی استخراج منابع و گسترش دسترسی به بازار را تقلید و امتداد میبخشند.
جنگافروزی، نه رفاه: انتخاب اروپا
طرح «آمادگی ۲۰۳۰» یا «تسلح مجدد اروپا» (ReArm Europe) که یک «نقطهٔ عطف» برای آزادسازی تا ۹۱۰ میلیارد دلار از مجموع هزینههای نظامی محسوب میشود، بخشی از احیای گستردهٔ کینزگرایی نظامی است که توسط رهبران سراسر اروپا و بریتانیا تأیید شده است. این طرح اکنون با تعهد کشورهای عضو ناتو برای صرف ۵ درصد از تولید ناخالص داخلی در امور نظامی، که در راستای تلاش ایالات متحده برای توقف پرداخت هزینهٔ «حفاظت» نظامی از اروپا مطرح شده است، تقویت میگردد. با توجه به فرسایش از پیش موجودِ ظرفیت نظامی اروپا در اثر جنگ اوکراین، فرصتهای سرمایهگذاری ایجاد شده برای شرکتهای آمریکایی عظیم است؛ میلیاردها دلار تسلیحات ساخت آمریکا برای اوکراین از هماکنون توسط اروپا تأمین مالی میشود. خرید سامانههای جدید ضد پهپادی، قابلیتهای دفاع هوایی و موشکی، و قدرتمندترین سامانههای جنگ سایبری، در کنار سامانههای هوش مصنوعی و محاسبات کوانتومی، در افق دیده میشوند. همهٔ اینها بخشی از تعهد اروپا برای ایجاد نیرویی «متناسب با نیاز در جهان فردا» است – «جهان فردا»یی که آنها اکنون مشغول خلق آن هستند؛ جهانی از جنگ بیپایان.
همهٔ این اقدامات تحت نظارت ناتو صورت میگیرد؛ ناتویی که توسط یک جنگطلب تمامعیار و فوق نئولیبرال رهبری میشود؛ کسی که پس از نابودی ماهرانهٔ بقایای دولت رفاه هلند، همچنان به تعهد خود برای ایجاد حداکثر آشوب در بقیهٔ جهان پایبند است. این امر تعجبآور نیست؛ نئولیبرالیسم و کینزگرایی نظامی مدتهاست که همبستر بودهاند. سیاستهای کینزی زمانی برای نئولیبرالها قابل قبول است که مربوط به هزینههای نظامی باشند. اما وقتی پای خدمات عمومی همچون آموزش، بهداشت و درمان، و حفاظت از محیطزیست به میان میآید، آنها به محدودیتهای «مسئولیتپذیری مالی» یا «متوازن کردن بودجه» متوسل میشوند، که در حقیقت افسانههایی بیاساس هستند. اکنون خطر انحراف منابع از «گذار عادلانه» اروپا به سمت تحقق یک آیندهٔ جنگطلبانه، و توقف ابتکارات مربوط به ارتقاء/بازآموزی مهارتها برای مشاغل سبز و سوق دادن آنها به مشاغل در بخش نظامی، وجود دارد.
مایکل رابرتس در نقد اخیر خود بر کینزگرایی نظامی، استدلالهایی را نقل میکند که اکنون توسط کارشناسان اقتصادی لیبرال کینزی و دیگر مدافعان حکومت نظامی برای تسلیح مجدد سرمایهداری اروپا ارائه میشوند. این استدلالها شامل ادعای مدیر اندیشکدهٔ چتمهاوس است که هزینههای دفاعی «بزرگترین منفعت عمومی در کل» است، زیرا برای بقای «دموکراسی» در برابر نیروهای اقتدارگرا ضروری است و «سیاستمداران باید خود را آماده کنند که با کاهش مزایای درمانی، مستمریها و خدمات بهداشتی، پول را پس بگیرند.» بنابراین، میتوان انتظار ریاضت اقتصادی بیشتر در اینجا، تباهی حیاتها در نقاط دیگر، و حملهٔ تقویتشده به محیطزیست در سطح جهانی را داشت. در حالی که حامیان اقتصاد جنگ بر «رشد» تأکید میکنند، حتی این ادعا نیز بیاساس به نظر میرسد: مایکل هادسون تخمین میزند که افزایش اعلامشدهٔ هزینههای نظامی آلمان از زیر ۲ درصد به ۳.۵ درصد، اقتصاد کشور را سالانه ۱ درصد کوچکتر کرده و بخش غیرنظامی آن را حدود ۵ درصد کاهش خواهد داد. این به معنای بیکاری بیشتر و تعدیل نیرو است. به علاوه، همانگونه که یانیس واروفاکیس خاطرنشان کرده است، اروپا حتی در موقعیتی نیست که بتواند این کار را به شکلی که ایالات متحده به لطف قدرت مالی خود انجام داد، به سرانجام برساند.
با این حال، اروپا عزم خود را برای دنبال کردن یک آیندهٔ جنگطلبانه اعلام کرده است. بیانیهٔ مطبوعاتی شورای اروپا در سال گذشته به صراحت بیان داشت که اروپا در حال گذار به یک اقتصاد جنگی است. این امر شامل دو برابر کردن خریدهای تسلیحاتی از صنایع اروپایی تا سال ۲۰۳۰ است تا «پیشبینیپذیری بیشتری به شرکتهای تسلیحاتی بدهد، از جمله قراردادهای چندساله برای ترغیب آنها به افزایش ظرفیت تولید خود.» هدف، تقویت صنایع دفاعی اروپا و ارتقای «آمادگی دفاعی، همزمان با ایجاد شغل و رشد در سراسر اتحادیهٔ اروپا» است. تیتر خبری میگوید: «اگر صلح میخواهیم، باید برای جنگ آماده شویم.» تنها پاسخ منطقی به این گزاره، یک «نه» قاطع است؛ اگر صلح میخواهیم، باید برای صلح آماده شویم.
تولید رضایت عمومی
اقتصادهای جنگ برای تداوم خود به جنگ بیپایان متکی هستند. از آنجا که این امر به بهای رفاه عمومی در داخل تمام میشود، «ماشین جنگ» از متحد مورد اعتماد خود، یعنی «ماشین تبلیغات»، برای تولید روایتهایی بهمنظور توجیه موجودیت و اقداماتش بهره میگیرد. بهعنوان مثال، رژیم استعمارگرِ مهاجرنشین اسرائیل نیاز داشت تا در برابر ساکنان بومی سرزمینی که به فرمان غرب اشغال کرده بود، از خود «دفاع کند». بدینترتیب، اسرائیل برای نسلکشی و همچنین تهاجم به لبنان و سوریه، و حمله به ایران، اختیارات تام (carte-blanche) به دست آورد. در طول دههها، روایتهای نادرست بیشماری دربارهٔ رژیمهای واقع در خاورمیانهٔ غنی از منابع به خورد ما داده شده است. رژیمهای «اقتدارگرا» باید سرنگون شوند، هنگامی که از حاکمیت و منابع خود صیانت میکنند یا مسیر گسترش رژیمهای تحتالحمایهٔ غرب را مسدود میسازند.
به همین ترتیب، روایت اصلی که برای طرح «آمادگی ۲۰۳۰» اروپا بهکار گرفته شده است، پیرامون دفاع از اوکراین و اروپا در برابر «دشمن» دیرینهٔ روسیه میچرخد – که در حقیقت، واژهسازی «اخبار نوین» (Newspeak) اوروِلی برای تشدید بیوقفهٔ درگیری اوکراین و روسیه توسط کشورهای ناتو است، همانطور که طیف وسیعی از کارشناسان، از جمله جفری ساکس، جان مرشایمر و نوام چامسکی، و همچنین ناظران بینالمللی در محل، آن را تأیید میکنند. از سال ۲۰۰۸، مجموعهٔ ایالات متحده/بریتانیا/ناتو چندین بار مذاکرات صلح میان روسیه و اوکراین را متوقف کرد و در نهایت، در سال ۲۰۲۲ توافقنامههای مینسک را تخریب نمود. رئیسجمهور ولودیمیر زلنسکی بارها با اطمینانبخشیهایی مبنی بر تقویت کمکهای نظامی و وعدههای پوچ عضویت در ناتو منصرف شد؛ اقداماتی که ظاهراً هدفشان بیش از یاریرسانی به اوکراین، تحریک روسیه بود. نوام چامسکی در سال ۲۰۲۲، سرسختی غرب را بهعنوان «ترک کردن قلمرو گفتمان منطقی» توصیف کرد. از این رو، بررسی دقیقتر نقش غرب در این مناقشه ضروری به نظر میرسد.
صرف نظر از جنبههای دیگر رژیم کنونی روسیه، نگرانیهای امنیتی آن دربارهٔ احاطه شدن توسط یک ائتلاف نظامی متخاصم، و نیز نگرانیاش برای ایمنی اقلیت روستبار در اوکراین، مشروع است. همچنین، توسط محققان اوکراینی، از جمله ولودیمیر ایشچنکو، بهخوبی مستند شده است که بیشتر اوکراینیها تا پیش از سال ۲۰۱۴ طرفدار بیطرفی بودند؛ تنها اقلیتی کوچک از عضویت در ناتو حمایت میکردند. بنابراین، موضع بیطرفانهٔ رئیسجمهور پیشین که بهصورت دموکراتیک انتخاب شده بود، یعنی ویکتور یانوکوویچ، کاملاً مطابق با افکار عمومی بود. پشتیبانی از ناتو درست پس از کشتارهای میدان (میدان استقلال کییف) به حدود ۴۰ درصد افزایش یافت، که بخشی از آن به دلیل حذف میلیونها روستبار از کریمه و دونباس از نظرسنجی بود، چنان که ایشچنکو اشاره کرد. با این حال، نکتهٔ حیاتی در اینجا که تا همین اواخر سرکوب شده بود، آن چیزی است که در میدان رخ داد: کشتارها توسط عناصر راست افراطیِ اپوزیسیون تحت حمایت ایالات متحده انجام شد و سپس آنها یانوکوویچ را متهم به آن ساختند. این افشاگریها در تحلیلهای مفصل (۲۰۲۳) توسط ایوان کاچانووسکی، محقق اوکراینی-کانادایی، و همچنین مستندسازیهای سینمایی، اخیراً در اسناد از طبقهبندی خارج شدهٔ اوکراین تأیید شده و اکنون در ژورنالها و کتابها منتشر گردیدهاند – پس از سالها سانسور توسط ناشران غربی، و نیز رسانهها و مقامات دولتی اوکراین، با پیامدهای شخصی و حرفهای قابل توجه برای کاچانووسکی. تا به امروز، هیچکس در رابطه با این کشتارها متهم نشده است.
آنچه پس از میدان رخ داد، آشناتر است، اما بهصورت گزینشی منتشر میشود: یانوکوویچ بر اساس همین اتهامات ساختگی، در یک کودتای مورد حمایت ایالات متحده سرنگون شد که آرسنی یاتسنیوک، متحد ایالات متحده را به قدرت رساند. مناطق روستبار دونباس بلافاصله پس از آن جدا شدند. سپس روسیه کریمه را در میان ترس از اینکه ممکن است به پایگاه ناتو تبدیل شود، ضمیمه کرد. غرب تحریمهایی را علیه روسیه اعمال کرد که بسیار فراتر از تحریمهای وضعشده علیه هر کشور دیگری بود؛ ارتش اوکراین، به سرکردگی هنگ نئوفاشیست آزوف، به دونباس حمله کرد، جایی که طبق آمار سازمان ملل ۱۴,۰۰۰ نفر کشته شدند. بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱، روسیه خواستار خودمختاری سیاسی مناطق جداشدهٔ دونباس بود، درخواستی که با تخریب توافق مینسک رد شد. روسیه سپس در سال ۲۰۲۲ به دونباس تهاجم کرد و ایالات متحده ذخایر ارزی خارجی روسیه را مصادره نمود. این جنگ تأثیر اقتصادی عظیمی بر بقیهٔ جهان، بهویژه «جنوب جهانی» گذاشته است. در همین حال، اوکراین برای پرداخت بدهی جنگی خود، زمینهای کشاورزی و منابع معدنی خود را به شرکتهای آمریکایی فروخته است و هرگونه مخالفت با رژیم زلنسکی بهشدت سرکوب میشود.
هیچیک از اینها در مورد امنیت اروپا نیست؛ این دنبالهٔ مشکلاتی است که ۳۵ سال پیش، در بستر اتحاد قریبالوقوع آلمان و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد. رئیسجمهور میخائیل گورباچف یک نظام امنیتی اوراسیایی، از لیسبون تا ولادیوستوک، بدون ائتلافهای نظامی، پیشنهاد کرد. ایالات متحده این پیشنهاد را رد نمود: آنها اصرار داشتند که ناتو باقی میماند، اما پیمان ورشو منحل میشود. با این حال، یک حقیقت پذیرفتهشده است که رهبران ایالات متحده و اروپا در عوض چندین بار تضمین دادند که ناتو حتی «یک اینچ جلوتر» گسترش نخواهد یافت (جالب آنکه، رئیسجمهور فرانسوا میتران در ابتدا تمایل خود را به پیشنهاد گورباچف اعلام کرده بود). غرب بارها این تضمینها را زیر پا گذاشت و با غارت اقتصاد روسیه از طریق رژیم تحتالحمایهٔ بعدی غرب یعنی بوریس یلتسین، اوضاع را وخیمتر کرد. روسیه از یک رقیب، به عرصهای برای سرمایهگذاری سرمایهٔ غربی و منبعی برای مواد خام و نیروی کار ماهر با دستمزد پایین تقلیل یافت: برخوردی که عموماً برای «جنوب جهانی» محفوظ است. رژیم رئیسجمهور ولادیمیر پوتین در بسیاری از سطوح، نتیجهٔ همین تاریخ است. در نظر گرفتن این واقعیت در دیپلماسی میتواند ما را بهجای تشدید فعلی، در مسیر تنشزدایی قرار دهد.
انقیاد اروپا در برابر منافع آمریکا، آن را به مسخرهای تبدیل کرد، هنگامی که تا جایی پیش رفت که روایت ایالات متحده دربارهٔ تخریب نورد استریم را تکرار نمود و روسیه را متهم به منفجر کردن خط لولهٔ خود کرد – علیرغم سودهای عظیمی که این کار به بهای شهروندان اروپایی، امنیت انرژی و اقتصاد برای ایالات متحده به همراه داشت. اکنون که ایالات متحده نشانههایی از کنار کشیدن خود را بروز میدهد، این درگیری میتواند به یک جنگ نیابتی تمامعیار اروپایی تبدیل شود، با هزینهای که مالیاتدهندگان اروپایی، و جانهای اوکراینی و روسی خواهند پرداخت. اولویت کنونی ایالات متحده، منزوی ساختن چین است و در راستای آن، تسلط همزمان بر روسیه و جلب نظر آن در یک رقص ژئوپلیتیکی پیچیده، که تکرار معکوس تاکتیکهای «تفرقه بینداز و حکومت کن» کیسینجر در دههٔ ۱۹۷۰ است که روسیه را با درگیر شدن با چین منزوی میکرد. اکنون اوکراین با معاملهای بدتر از آنچه در سال ۲۰۲۲ از پذیرش آن منصرف شد، مواجه است، در حالی که تخریب ادامه دارد. اما چشمانداز هرگونه صلح میانجیگریشده در اوکراین، رهبران اروپایی را بهجای تسکین، سرخورده میسازد؛ هنگامی که حشرهٔ جنگ آنان را گزیده است، دیگر نمیخواهند، یا نمیدانند چگونه، برای صلح آماده شوند.
استراتژی تسلیحات «دفاعی»، وقتی همزمان فعالانه مانع صلح میشوید، یک تناقض درونی است. همچنین بهصورت متقابل عمل میکند و میتواند خودمحققکننده باشد و یک مسابقهٔ تسلیحاتی افسارگسیختهٔ دیگر را آزاد سازد. و هنگامی که این تسلیحات تولید شوند، همواره مورد استفاده قرار میگیرند و جنگهای نیابتی طولانیتری را ایجاد میکنند. هدف بعدی میتواند چین باشد، به جرم تضعیف ساختار امپریالیستی که انباشت سرمایهٔ غرب بدان وابسته است – یا به همین ترتیب ایران و ونزوئلا. روایتهای رسانهای و تبلیغات دربارهٔ هر سه کشور نیز متناسب با این هدف در حال افزایش است.
شکستن چرخهٔ انباشت، اتلاف و جنگ بیپایان
سرمایهداری، علاوه بر هزینههای نظامی، به اشکال اتلافی دیگری از جذب مازاد نیز وابسته است. دیوید هاروی «دگرگونی بیپایان شهری» را بهعنوان یکی دیگر از اشکال عمدهٔ آن شناسایی کرده است که زمانی آن را «عادت آمریکایی برای برونرفت از بحرانها از طریق ساختن بناهای بیشتر و پر کردن آنها با چیزها» نامید. گسترش شهری و حومهٔ شهر ناشی از آن، شامل مراکز خرید و قصرهای مصرفی – پروژههای بازسازی بیهدفی که ذاتاً مخرب هستند، جوامع محلی طبقهٔ کارگر و ساختارهای اجتماعی وابسته را از جا میکنند، و مسکن مقرونبهصرفه را تخریب میکنند تا کالاهایی را بفروشند که بهزودی نیاز به جایگزینی دارند – هیچ کمکی به جامعه نمیکند، بلکه اتلاف را انباشت نموده و محیطزیست را نابود میسازد. بهعنوان مثال، جنگ عراق هر دوی این مکانیسمهای کاملاً اتلافی را با هم ترکیب کرد: ابتدا مرگ و ویرانی برای کسب سود، که کشور را بهکلی مسطح ساخت، و آن را به محلی عالی برای اَبَرشرکتهای آمریکایی تبدیل کرد تا سپس با تملک زمین و منابع و خصوصیسازی خدمات، «بازسازی» را بر عهده بگیرند – نمونهای کامل از «سرمایهداری فاجعه» و انباشت از طریق سلب مالکیت. یک مورد حتی غمانگیزتر در حال حاضر در غزه در حال وقوع است، در طرحهای مربوط به «روز پس از آن» یا «ریویرای غزه» با نام ننگین، که توسط نسلکشی ممکن شده است. هاروی مشاهده کرد که ناتوانی سرمایهداری در حفظ انباشت از طریق بازتولید گسترشیافته، با افزایش تلاشها برای انباشت از طریق سلب مالکیت، که از نشانههای بارز نوامپریالیسم است، همزمان شده است.
رشد دائمی صرفاً به خاطر خود و تولید مازاد، شریان حیاتی سرمایهداری هستند که مستلزم چرخهٔ دائمیِ انباشت سرمایهٔ فزاینده استثمارگرانه و جذب مازادِ اتلافی، و نابودی سیاره و جانهای انسانهاست. از روایتهای مربوط به رژیمهای سرکش و تروریستها در سراسر جهان، تا وسواس به اسلحه در میان جوخههای نژادپرستِ خودسر در غرب میانهٔ آمریکا، و تا ضرورت «دفاع از خود» اروپا در برابر دشمنی ناموجود، همه جلوههایی از تقاضایی هستند که توسط اقتصادی متکی بر جنگ و جانهای تباهشده ایجاد شدهاند.
مدتی است که این حقیقت آشکار شده است. ما فوراً باید با ساختن اقتصادهایی که رفاه انسان و سیاره را بر رشد دائمی مقدم میدارند، از این چرخه خارج شویم: خدمات عمومی از بهداشت و آموزش تا حمل و نقل عمومی و مسکن مقرونبهصرفه، مستمری و مراقبت از سالمندان، ایجاد شغل و تضمین در بخشهای دارای فایدهٔ اجتماعی، حفاظت از طبیعت و حذف تدریجی وابستگی به سوختهای فسیلی. اگرچه فراتر از حیطهٔ این مقاله است، اما در حال حاضر انبوهی از پژوهشهای علمی در مورد طراحی اقتصادهای «رشدزدایی» (Degrowth) وجود دارد – به عنوان مثال توسط جیسون هیکل، گیورگوس کالیس و بسیاری دیگر، و این پژوهشها بهسرعت در حال رشد هستند، از جمله شامل ایدههای درخشان در مورد به کار بستن نظریهٔ پولی نوین. سوسیالیسم «رشدزدایی» به هیچ وجه یک رؤیای غیرعملی یا آرمانگرایانه نیست، با این حال سرمایهداری همچنان مستحکم باقی مانده است. شکستگرایی ایدئولوژیک و ذهنیت «بدیلی وجود ندارد» (TINA: There Is No Alternative) همچنان حکمفرماست. ما به آنچه هست چنگ میزنیم، زیرا دیگر نمیتوانیم بدیلهای بهتری را متصور شویم. دیوید گریبر این امر را به اثرات نهاییِ نظامیسازی خودِ سرمایهٔ آمریکایی نسبت میدهد:
«میتوان بهخوبی گفت که سی سال گذشته شاهد ساخت یک دستگاه بوروکراتیک عظیم برای ایجاد و حفظ ناامیدی بوده است، ماشینی غولپیکر که در درجهٔ اول برای نابودی هرگونه حسِ وجود آیندههای بدیلِ ممکن طراحی شده است… انجام این کار مستلزم ایجاد یک دستگاه گسترده از ارتشها، زندانها، پلیس، اشکال مختلف شرکتهای امنیتی خصوصی و دستگاه اطلاعاتی پلیس و نظامی، و موتورهای تبلیغاتی از هر نوع قابل تصوری است، که بیشتر آنها مستقیماً به بدیلها حمله نمیکنند، بلکه بیشتر فضایی فراگیر از ترس، انطباق میهنپرستانه و یأس ساده ایجاد میکنند که هرگونه فکر تغییر جهان را به یک خیال خام تبدیل میکند.»
نظامیگری یک ویژگی اساسی سرمایهداری معاصر است، و هدف قرار دادن این شراکت بدخواهانه در اقتصادهای جنگ، نسلکشی و سلب مالکیت، باید اولویت فوری باشد. اما چالش فراتر از آن است، زیرا سرمایهداری بهطور مداوم در حال تکامل ابزارهای فزاینده استثمارگرانه برای انباشت و جذب مازادِ اتلافی است. این همان دلیلی است که مدتهاست دوام آورده است. تغییر واقعی رخ نخواهد داد مگر اینکه سرمایهداری از طریق مبارزات جمعی در «جنوب جهانی» و شمال برچیده شود. از آنجا که کارگران شمالی با مالیات و نیروی کار خود بهای نابودی جانهای کارگران جنوبی از طریق جنگ و نسلکشی را میپردازند، نیاز به یک انترناسیونال جدید هرگز اینقدر حیاتی نبوده است.
و اما در مورد اروپا – اگر میخواهد در یک نظم جهانی در حال تغییر سریع، نقشی داشته باشد – باید از محور امپریالیستی تحت رهبری ایالات متحده جدا شود و به شراکتهایی در جاهای دیگر بپردازد. زمان انحلال ناتو فرا رسیده است. همانطور که ریچارد ساکوا، مورخ، مشاهده کرد: «وجود ناتو با نیاز به مدیریت تهدیدهایی که توسط گسترش خود برانگیخته شده بودند، توجیه شد.»

