
مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، همچون شکافی خلاق در تاریخ بشریت، راهی تازه برای بازاندیشی در ساختار قدرت، اقتصاد و فرهنگ جهانی گشود. این خیزش نه تنها سرنوشت روسیه را دگرگون ساخت، بلکه در دل ملتهای تحت ستم و در حال توسعه، رویای عدالت اجتماعی و استقلال حقیقی را زنده نگه داشت. برخلاف انقلابهای پیشین که در مرزهای نظم سرمایهداری باقی میماندند، انقلاب اکتبر به رهبری ولادیمیر لنین و حزب بلشویک برای نخستین بار در تاریخ قدرت را به دست طبقه کارگر و دهقان سپرد و نبردی درازدامن میان دو جهانبینی سوسیالیستی و سرمایهداری را آغاز کرد. این رویداد، زاده بحرانی عمیق در دل جنگ جهانی اول، در کمتر از یک قرن اثری ماندگار بر جنبشهای رهاییبخش و جریانهای فکری سراسر جهان، بهویژه بر چین، بر جای نهاد. نگرش لنینی و تجربه دولت شوروی در سالهای پس از اکتبر، سمتوسوی مسیر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جمهوری خلق چین را رقم زد و چین، با هوشیاری تاریخی و انعطاف استراتژیک، از آن میراث، طرحی نو برای پیشرفت ملی خود پدید آورد.
در آن سال، روسیه که زیر سایه جنگ، گرسنگی، فساد و نابرابری به لبه فروپاشی رسیده بود، به صحنه ظهور نیرویی بدل شد که قصد داشت بنیادهای نابرابری را درهم شکند. انقلاب فوریه گرچه نظام تزاری را سرنگون کرد، اما از گسستن زنجیرهای سرمایهسالاری و سلطه اربابرعیتی بازماند. بلشویکها با نگاهی مارکسیستی، ساختار سلطنتی و مناسبات تولید سرمایهدارانه را یکجا آماج قرار دادند. ملیسازی صنایع، تقسیم زمین میان دهقانان، لغو امتیازات استعماری و خروج از جنگ جهانی نخست گامهایی بود در ساختن جامعهای نو بر پایه عدالت و برابری. این نخستین دولت کارگری جهان الهامبخش ملتهای مستعمره شد و جرقهای درخشان برای بیداری ملی چین افروخت؛ جرقهای که در ۱۹۲۱ به تأسیس حزب کمونیست چین انجامید. بیتردید، بدون پرتو انقلاب اکتبر، اندیشه مارکسیستی-لنینیستی با آن شتاب و ژرفا در میان روشنفکران و انقلابیون چینی رسوخ نمیکرد.
تأسیس اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۲۲ نقطه تثبیت نهایی انقلاب و نمونهای تازه از نظمی سیاسی-اقتصادی شد که مبنای جهانیشدن ایده سوسیالیستی را فراهم آورد. شوروی به مأمن ملتهای آزادیخواه بدل شد و از طریق کمینترن، پشتیبان جنبشهای انقلابی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین گردید. در این میان، پیوند چین و شوروی در دهههای ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ جایگاهی ممتاز یافت. حزب کمونیست چین با رهبری مائو تسهتونگ و اتکای نظری و فنی به شوروی، توانست در نبرد با نیروهای استعمارگر پیروز شود و در ۱۹۴۹ بنیان جمهوری خلق چین را بگذارد. این رخداد را میتوان دومین پیروزی بزرگ سوسیالیسم پس از اکتبر دانست؛ پیروزیای که بدون الگوی بلشویکی و پشتیبانی فکری و مادی شوروی، امکانپذیر نبود.
تأثیر اکتبر اما تنها به آغاز جمهوری خلق چین محدود نماند. رابطه راهبردی پکن و مسکو، با وجود دورههای تنش، همواره بر پایه همبستگی ضداستعماری و مقاومت در برابر هژمونی غرب استوار ماند. اختلاف دیدگاه در دهه ۱۹۶۰ میان دو کشور مانع تداوم درازمدت همکاری نشد، چنانکه پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، روابط دو کشور بار دیگر استحکام یافت. امروزه این پیوند، نه بر اشتراک ایدئولوژیک، بلکه بر منافع مشابه در دفاع از نظام چندقطبی جهانی بنا شده است. چین و روسیه در سازمان همکاری شانگهای، در موضوعات خاورمیانه، اوکراین و امنیت انرژی، همکاری گسترده دارند؛ اتحادی که از میراث فکری اکتبر تغذیه میکند و نشان از جاودانگی آن آتش تاریخی دارد.
از منظر اقتصادی، چین در آغاز با الگوی صنعتیسازی سریع شوروی حرکت کرد. اما شکست «پرش بزرگ به جلو» و آشوب انقلاب فرهنگی نشان داد که سوسیالیسم بدون شناخت شرایط ملی دوام نمیآورد. دنگ شیائوپینگ در دهه ۱۹۷۰ با سیاست «اصلاحات و گشایش» جان تازهای به نظام سوسیالیستی بخشید. او بر این باور بود که هدف، کارآمدی در خدمت مردم است، نه جمود ایدئولوژیک. همین نگاه عملگرایانه، که ریشه در جوهره انعطافپذیر مارکسیسم-لنینیسم داشت، به چین اجازه داد تا مالکیت دولتی را در کنار سرمایهگذاری خارجی و نوآوری فناورانه حفظ کند. نتیجه این مسیر، جهشی بیسابقه بود: گذر از فقر گسترده به توسعه خیرهکننده، ارتقای سطح آموزش و بهداشت، و دستیابی به جایگاه یکی از سه اقتصاد برتر جهان.
در بُعد سیاسی، نظام مبتنی بر رهبری حزب کمونیست، بازتابی از اصول دموکراسی مرکزی لنینی است؛ مدلی که وحدت تصمیمگیری را با مشارکت مردمی میآمیزد و ثبات بلندمدت را در برابر فشار دموکراسیهای لیبرال حفظ میکند. بسیاری این ساختار را «دموکراسی مسئولانه» مینامند؛ مدلی متمایز که از تجربه شوروی و غرب، هر دو، درس گرفته است.
در عرصه فرهنگی و اجتماعی، سوسیالیسم در چین چون جریان پالایندهای، ساختارهای فئودالی را درهم شکافت. ارتقای جایگاه زنان، گسترش آموزش و خدمات عمومی، استقلال فرهنگی و احیای هویت ملی-اجتماعی، جلوههایی از آن بودند. هرچند مقاومت نیروهای محافظهکار و نفوذ غرب چالشهایی آفرید، حزب کمونیست با تلفیق میراث فکری کنفوسیوس و آموزههای مائو، بنیان فرهنگی تازهای را استوار کرد.
در عصر جهانیشدن، هنگامی که سرمایهداری لیبرال در پی سلطه فرهنگی و اقتصادی تازهای است، چین نشان داده که سوسیالیسم میتواند در دل نظام جهانی دوام آورد و پیشرفت کند. طرح «کمربند و جاده»، نماد همبستگی جنوب جهانی و مقابله با تحریمها، گواه پویایی همین مکتب است. تجربه چین، ریشهگرفته از میراث اکتبر، امروز الگوی بسیاری از کشورهای در حال توسعه است که بهدنبال رشد بیوابستگیاند.
انقلاب اکتبر تنها خیزشی در یک کشور نبود؛ شعلهای بود که به انسان خسته از سلطه سرمایه و استعمار، امید زیستن دوباره بخشید. چین، با درک ژرف تاریخی و توان تطبیق ایدههای جهانی با واقعیت ملی خود، نهفقط آن شعله را خاموش نکرد، بلکه فروغ آن را در سپهر نوین بشر برافروختهتر ساخت. چراغی که از پتروگراد به پکن رسید، امروز همچنان برای جهانی که در جستوجوی عدالت و انسانمحوری است، میدرخشد و یادآور این حقیقت است که سوسیالیسم، در قالب چینیاش، زندهتر و پویاتر از همیشه، در حال فروریختن اسطوره پایان تاریخ است.

