خوان لوپز
ترجمه مجله جنوب جهانی

خوان لوپز، حوزهٔ چین، مرکز مطالعات و شکل‌دهی مارکسیستی (CEFMA)

چهارمین کنگرهٔ جهانی مارکسیسم در پکن تحت شعار «مارکسیسم و تمدن بشری» برگزار شد. این رویداد، در روزهای ۱۱ و ۱۲ اکتبر ۲۰۲۵، کارشناسان بین‌المللی مارکسیسم را در تالار سان‌شاین (Sunshine) مرکز تبادل یینگ‌جیه (Yingjie) در دانشگاه پکن گرد هم آورد تا به طور مشترک، مسیرهای بهینه‌تر برای تمدن بشری را مورد کاوش قرار دهند.
در سال جاری، ۵۰ تن از اندیشمندان بین‌المللی از بیش از ۲۰ کشور و همچنین بیش از ۴۰۰ محقق چینی در دانشگاه پکن گرد آمدند و مشاهدات خود را پیرامون مدرنیزاسیون به سبک چینی و پیوند آن با مارکسیسم به اشتراک گذاشتند.
این همایش شامل سه نشست تخصصی بود:

– مارکسیسم و امر نوین در تمدن چینی
– حزب کمونیست چین و نظم حاکمیت جهانی
– سوسیالیسم و تنوع در تمدن بشری
همچنین، ده زیرتالار (Subforum) از جمله موارد زیر برگزار شد:
– مارکسیسم و ساخت اشکال نوین تمدن بشری
– حزب کمونیست چین و توسعهٔ تمدن بشری
– مارکسیسم و نظام نوین بنگاه‌داری با ویژگی‌های چینی
علاوه بر این موارد، تالاری برای پژوهشگران جوان با موضوع:
– مارکسیسم و تمدن بشری
برپا گردید.

کنگرهٔ جهانی مارکسیسم از زمان تأسیس در سال ۲۰۱۵، طی یک دههٔ گذشته رشد یافته، برترین پژوهشگران مارکسیست از سراسر جهان را گرد هم آورده و به بستری مهم برای تبادلات آکادمیک بین‌المللی در حوزهٔ مارکسیسم مبدل گشته است؛ به گونه‌ای که از نفوذ گسترده و جذابیتی فراگیر در میان جامعهٔ دانشگاهی مارکسیستی بین‌المللی برخوردار است.

در این کنگره، مجموعه‌ای چشمگیر از اندیشمندان و نویسندگان مارکسیست حضور داشتند، از جمله: گونگ چی‌هوانگ (Gong Qihuang)، رئیس دانشگاه پکن؛ لی یی (Li Yi)، نایب‌رئیس دانشکدهٔ حزبی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست چین (آکادمی ملی حکمرانی)؛ جان بلامی فاستر (John Bellamy Foster)، سردبیر نشریهٔ مانثلی ریویو (Monthly Review)؛ رولاند بور (Roland Boer)، استاد دانشگاه رن‌مین چین؛ چنگ اِنفو (Cheng Enfu)، استاد دانشکدهٔ مارکسیسم آکادمی علوم اجتماعی چین؛ گابریل راکهیل (Gabriel Rockhill)، استاد دانشگاه ویلانُوا؛ فام وان دوک (Pham Van Duc)، استاد آکادمی علوم اجتماعی ویتنام؛ تایراکو توموناگا (Tairako Tomonaga)، استاد بازنشستهٔ دانشگاه هیتوتسوباشی؛ یانگ گِنگ (Yang Geng)، معاون پیشین رئیس دانشگاه نرمال پکن؛ کارلوس تورس (Carlos Torres)، استاد برجستهٔ دانشگاه یوسی‌اِل‌اِی (UCLA)؛ محمد نجم (Mohamed Najim)، عضو آکادمی جهانی علوم؛ کارلوس مارتینز (Carlos Martínez) و استاوروس ماورودئاس (Stavros Mavroudeas)، استاد گروه سیاست اجتماعی دانشگاه پادربورن (یونان). جلسات کنگره توسط یانگ هایفِنگ (Yang Haifeng)، رئیس دانشکدهٔ مارکسیسم دانشگاه پکن، مدیریت (اجرا) شد.

در مغرب‌زمین، مفهوم مدرنیزاسیون بوم‌شناختی، از حیث ایدئولوژیک، به عنوان الگوی محدودکنندهٔ مدرنیزاسیون بوم‌شناختی سرمایه‌دارانه قلمداد می‌شود. این الگو چنین القا می‌کند که مسائل زیست‌محیطی را می‌توان تنها با ابزارهای فناورانه و در چارچوب روابط اجتماعی تثبیت‌شدهٔ سرمایه‌داری و در زمینه‌ای صرفاً اصلاح‌گرایانه (رفرمیستی) حل و فصل نمود. در ایدئولوژی سرمایه‌داری حاکم در مغرب‌زمین/شمال جهانی، تأثیر فرآیند انباشت سرمایه بر محیط زیست، از جمله خود بحران نظام زمین، به طور کلی نادیده گرفته می‌شود یا آن را مستعد راه‌حل‌های صرفاً فناورانه می‌دانند، بی‌آنکه نیازی به تغییر مناسبات طبقاتی، مالکیت، سرمایه و مصرف باشد.

برخلاف این دیدگاه، مدرنیزاسیون بوم‌شناختی سوسیالیستی، آن‌گونه که در چین متصوّر است، ماهیتی به کلی متفاوت دارد. این مدرنیزاسیون مستلزم گسست از روابط اجتماعیِ انباشت سرمایه است و تسهیل‌گر تغییراتی با خصلت انقلابی در رابطهٔ انسان با طبیعت است که غایتِ آن ایجاد یک تمدن بوم‌شناختی در مسیر توسعهٔ پایدار انسانی است.

در ایدئولوژی بورژوایی غربی، مفهوم مدرنیته همواره به معنای تحولات گستردهٔ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی سرمایه‌داری و مغرب‌زمین بوده و اغلب با آن هم‌ارز شمرده شده است. از منظر ماکس وبر، ریشه‌های مدرنیته در عقلانیت صوری نهفته است که «تمدن غربی و… تنها تمدن غربی» را به مثابهٔ فرهنگ «جهان‌شمول» تثبیت کرده است؛ تمدنی که با علوم، فن‌آوری، دین، روش تاریخی، موسیقی، هنر، معماری، قانون، سیاست، و مهم‌تر از همه، سرمایه‌داری آن بازنمایی می‌شود.

از سوی دیگر، دیوید لاندز [۱] در کتاب ۱۹۶۹ خود، سرمایه‌داری غربی و انقلاب صنعتی را صرفاً محصول فرآیندی گسترده‌تر از مدرنیزاسیون می‌داند که مغرب‌زمین در آن ممتاز بوده است. مدرنیزاسیون، در مفهوم اروپا‌محور، در نهایت معنایی جز سلطهٔ بر طبیعت و بر پیرامون جهانی از طریق نهادهایی، به‌ویژه با خصلت فناورانه و اقتصادی، ندارد که گمان می‌رود منشأ آن‌ها (و اوج‌شان) مغرب‌زمین است؛ اروپای مدرن و سرمایه‌دار، پیشرفته‌ترین شکل را در خود مجسم می‌سازد و بدین ترتیب به مشروعیت بخشیدن به یک نظم اجتماعی یاری می‌رساند.

مدرنیته، که زادهٔ مغرب‌زمین است، گسست متابولیک ذاتی فرآیند انباشت سرمایه، که مارکس توصیفش می‌کند، را انکار می‌نماید. مدرنیته هنگامی پدیدار می‌شود که اروپا خود را به عنوان «مرکز» یک تاریخ جهانی تثبیت می‌کند که خود بنیانگذار آن است؛ از این رو، «پیرامونی» که این مرکز را دربرگرفته است، بخشی از تعریف خودیِ آن است. در کانون امپریالیستی غربی نظام جهانی، مدرنیزاسیون بوم‌شناختی صرفاً به عنوان یک افزوده بر این مفهوم در نظر گرفته می‌شود: راه‌حلی فنّا-سرمایه‌دارانه، مدرنیستی و اصلاح‌گرایانه برای مسائل زیست‌محیطی، که انعکاسی از مرحله‌ای دیگر از بلوغ غنی‌شدهٔ این کانون تلقی می‌شود.

سمیر امین [۲] توضیح می‌دهد که در پس این روایت، ساختن یک اسطوره نهفته است، که می‌توان آن را اسطورهٔ اروپا یا اسطورهٔ مدرنیته نامید. در هر صورت، این، ساختن یک اروپای اساطیری است که از رگ‌های ارتباطی‌ای که تاریخ واقعی آن را ناگسستنی به تاریخ بقیهٔ جهان گره می‌زند، و همچنین از آن فرآیندهای اجتماعی خشونت‌بار، متناقض و ستیزه‌جویانه‌ای که خصیصهٔ تاریخ جهانی‌اند، جدا شده است. از طریق این عمل، شرایط خاص تولید سرمایه‌دارانه پنهان می‌ماند (و ستیز اجتماعی و استثمار، با گفتمان پیشرفت غیرتاریخیِ عقل ابزاری/مشیت الهی جایگزین می‌شود)، درک ریشه‌های تاریخی سرمایه‌داری مخدوش می‌گردد (و خاص‌بودگی‌های فرهنگی اروپا و همتای «غیرغربی»اش بزرگنمایی می‌شود، و تصور منشأ صرفاً اروپایی برای مدرنیته خلق می‌گردد) و رابطهٔ ضروری موجود میان مراکز توسعه‌یافتهٔ سرمایه‌داری و پیرامون‌های متأخرشان نادیده گرفته می‌شود (و خصلت جهانی و درهم‌تنیدهٔ نظام سرمایه‌داری انکار می‌شود، و در این فرآیند، اصرار بر نسبت دادن نابرابری‌های میان ملت‌ها به علل صرفاً داخلی حفظ می‌گردد، و پیش‌داوری‌ها دربارهٔ خاص‌بودگی‌های فرهنگی فراتاریخی که گویا ویژگی مردم مختلف سیاره‌اند، مجدداً تأیید می‌گردد).

اروپا‌محوری انحرافی نظام‌مند است که در اغلب ایدئولوژی‌ها و نظریه‌های برآمده در افق تاریخی سرمایه‌داری وجود دارد و به شیوهٔ یک پارادایم هژمونیک عمل می‌کند [۳]. اما با وجود اینکه ایدئولوژی غربی مدعی است که تنها یک مدرنیته، مبتنی بر فرهنگ اروپایی و سرمایه‌داری، وجود دارد، ریشه‌های تاریخی واقعی مدرنیته، به مثابهٔ گسستی از تصورات سنتی‌تر در خصوص رابطهٔ انسان با جهان، بی‌تردید، بسیار عمیق‌تر و دورتر است و به بازشناسی این واقعیت بازمی‌گردد که انسان، انسان سازنده (Homo faber) است. این ایده که انسان‌ها قادر به دگرگون ساختن جهان و در نتیجه، ساختن تاریخ خود، مستقل از سلسله‌مراتب تثبیت‌شده هستند، هرگز – آن‌گونه که منتقدان مارکسیست اروپا‌محوری، جوزف نیدهام و سمیر امین، تأکید می‌کنند – نوآوری منحصر به فرد دوران روشنگری غربی نبوده است. بلکه، این ایده محصول توسعهٔ فرهنگی جهانی است که در طول عصر محوری بلندمدت پدیدار شد، دورانی که در آن، تمرکزی مشابه بر خودپروری انسانی در تمدن‌های مختلف ظهور یافت. این امر در فلسفهٔ ماتریالیستی اپیکور در جهان هلنیستی و در ظهور تائوئیسم (و کنفوسیوس‌گرایی) در دورهٔ ایالات متخاصم در چین مشهود بود.

مدرنیته، آنگاه که از این منظر تاریخی عمیق‌تر دیده شود، محصول روندهای جهان‌شمول تمدنی می‌گردد که با پیدایش خودآگاهی انسانی به معنای هگلی، در سطح جهانی عمل می‌کنند. تصورات سوسیالیستی از مدرنیته، در تقابل با تصورات سرمایه‌دارانه، محصول این بینش جهان‌شمول‌تر است که به هزاره‌ها پیش بازمی‌گردد؛ هدفی که، همانند تحلیل مارکس، توسعهٔ پایدار انسانی و ارضای کامل نیازهای اساسی بشر است. اینجاست که باید مدرنیزاسیون سوسیالیستی، و به طور خاص، مدرنیسم بوم‌شناختی سوسیالیستی، به‌ویژه در ارتباط با توسعهٔ آن در چین، مورد توجه قرار گیرد. چین، تمدنی پنج‌هزار ساله با میراثی استوار در سنت‌های بوم‌شناختی است که ریشه در تعالیم دائوئیسم و کنفوسیوس دارد، اما این میراث اکنون در بستر «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» معنایی نو یافته است.


[۱] دیوید لاندز (۱۹۶۹) «پرومتهٔ در بند گسیخته: دگرگونی فناورانه و توسعهٔ صنعتی در اروپای غربی از ۱۷۵۰ تا کنون»، انتشارات دانشگاه کمبریج، نیویورک.
[۲] امین، سمیر، (۱۹۸۹) «اروپا‌محوری: نقد یک ایدئولوژی»، سیگلو ۲۱، مکزیک.
[۳] لئون سباستین (۲۰۲۳): «اروپا‌محوری، یا اسطورهٔ مدرنیتهٔ سرمایه‌دارانه به مثابهٔ تنها امکان» RITMO.org