
معرفی
شیخ عبدالله بن زاید آل نهیان، معاون نخستوزیر و وزیر امور خارجه امارات متحده عربی، و گیدئون ساعر، وزیر امور خارجه اسرائیل.
نویسنده: جونید اس. احمد
ترجمه مجله جنوب جهانی
ابوظبی یک سیاست خارجی کارآمد و مدرن طراحی کرده است که هدف آن مهار جنبشهای مردمی، سرکوب اسلام سیاسی، خنثی کردن تلاشها برای دموکراسی و تربیت نخبگان فرمانبردار در کشورهایی مانند لیبی، یمن، کراچی، سومالی و سودان است. این کشورها در عمل به شعبههایی از یک امپراتوری جدید تبدیل شدهاند.
امپراتوری بدون ناوگان جنگی
امپراتوریهای امروز دیگر به ناوهای جنگی نیاز ندارند. در خاورمیانه کنونی، آنها با جتهای خصوصی از راه میرسند و مجهز به صندوقهای ثروت ملی عظیم، سازمانهای اطلاعاتی خصوصی و «کمکهای بشردوستانه» هستند که گاهی بوی اهداف کمتر خیرخواهانه میدهد. جاهطلبانهترین معمار این قدرتهای نوین، فدراسیون پر زرق و برق خلیج فارس است: امارات متحده عربی.
ابوظبی یک ماشین سیاست خارجی قرن بیست و یکمی ساخته که ترکیبی از یک شرکت سرمایهگذاری پرخطر، یک مرکز عملیات مخفی و یک پادشاهی مطلقه است که با ظاهری مدرن و طراحی تجربه کاربری (UX) شبیه به سیلیکونولی اداره میشود. امارات آنچه را که از نظر جمعیتی کم دارد، با پول، استراتژی و تمایل به انجام اقدامات پنهانی که دیگران جرئت انجام آشکار آن را ندارند، جبران میکند.
فلسفهای که پشت این رویکرد قرار دارد، چه در نظر موافقان و چه منتقدان، آشکار است: مهار پوپولیسم (عوامگرایی)، سرکوب اسلام سیاسی، خنثیسازی تحرکات دموکراتیک، و پرورش نخبگان کاملاً مطیع از طرابلس تا کراچی. این امپراتوری نه بر پایه ارتشها، بلکه بر پایه نقدینگی استوار است؛ و نه با اشغال مرزها، بلکه با نفوذ به کشورها ضمیمه میشود.
۲۰۱۱: ترس، سازنده یک دکترین
خیزشهای عربی حاکمان خلیج فارس را به وحشت انداخت. در نظر بسیاری از مردم، آن حوادث تلاشی برای به دست آوردن حقوق بود؛ اما در حلقه حاکمیت ابوظبی، این یک تهدید حیاتی تلقی شد – نوعی سرایت سیاسی که میتوانست پادشاهان و ژنرالها را سرنگون کند. اگر انتخابات و مساجد میتوانستند رؤسای جمهور را در عرض چند هفته برکنار کنند، سرنوشت سلطنتهایی که ثروت بسیار بیشتری داشتند، چه میشد؟
به این ترتیب، یک جهانبینی جدید شکل گرفت: ثبات باید ایجاد شود؛ مخالفتها باید پیشاپیش مهار شوند؛ و حق تعیین سرنوشت فقط برای محلههای باثبات است، نه مناطق متزلزل.
روشهای عملیاتی مشخص شدند:
– حمایت مالی از ژنرالها، نه رأیدهندگان.
– تأمین بودجه برای گروههای نیابتی، نه پارلمانها.
– خرید بنادر، آموزش نیروهای شبهنظامی، جهتدهی به رسانهها و خریداری وفاداریها.
– اداره کشورها همچون شرکتهای زیرمجموعه در ساختار یک شرکت مادر (هلدینگ) منطقهای.
پشت این استراتژی، همکاری فزایندهای با اسرائیل شکل گرفت – روندی که حتی پیش از «توافقهای آبراهام» وجود داشت. تماسهای اطلاعاتی، همکاریهای امنیتی، دشمنی مشترک با اسلام سیاسی و مقابله با جنبشهای دموکراتیک اسلامی مردمی، پیوندی استراتژیک و پنهان ایجاد کرد. وقتی عادیسازی روابط رسماً اعلام شد، صرفاً چیزی را علنی کرد که تحلیلگران از مدتها قبل وقوع آن را در سایه میدانستند.
لیبی و یمن: آزمایشگاههای حکومت نیابتی
لیبی اولین میدان آزمایش بود. یک دیکتاتور مورد حمایت شناسایی شد، پیمانکاران امنیتی به کار گرفته شدند، پهپادها فعال شدند و اظهارات انکارکننده آغاز شد. لیبی همچنان ویران است، اما یک قلمرو وفادار در ساحل مدیترانه شکل گرفت – حکومتی متفرق، اما دسترسی پایدار برای امارات.
در یمن، امارات ابتدا شریک ائتلاف بود، اما در میانه جنگ تغییر جهت داد: جداییطلبان جنوبی را قدرتمند ساخت، بنادر را ایمن کرد و از خط مقدم عقبنشینی کرد. ترازنامه انسانی فاجعهبار بود، اما ترازنامه استراتژیک برای ابوظبی بسیار مثبت.
سودان: طلا، سلاح و شبکههای تاریک
در سودان، منتقدان میگویند این الگو به تاریکترین حد خود رسید: مسیرهای طلای قاچاق به جریان سلاحها متصل شد، ساختار شورشیان به یک شرکت جنگی تبدیل شد و گذار به دموکراسی در نطفه خفه شد.
ناظران بینالمللی زنجیرههای تأمین مشکوکی را ثبت کردند؛ حتی دولت سودان، امارات را در دادگاه عالی بینالمللی متهم کرد. پرونده به دلایل رویهای رد شد، اما سایه ابهام اخلاقی همچنان پابرجاست.
این «ثباتی» است که به عنوان «سرمایهگذاری» به فروش میرسد – سودآور، قابل انکار و ویرانگر.
پاکستان: کودتای کت و شلواری، نه نظامی
اما این روش به بهترین شکل در پاکستان اجرا شد. کودتا با تانک نیامد، بلکه با نمایشی پارلمانی از تلویزیون و ژنرالهایی رخ داد که در سکوت هدفون به گوش داشتند.
عمران خان – اولین رهبر در دهههای اخیر که توانست انرژی مردمی واقعی را جذب کند – برای این نظم جدید ناخوشایند بود. او با تأسیس پایگاههای نظامی خارجی مخالفت کرد، در برابر عادیسازی روابط با اسرائیل مقاومت کرد و از حاکمیت مسلمانان فراتر از دایره نظارت خلیج فارس حمایت میکرد. منتقدان میگویند همین امر او را هدف نظم منطقهای جدید قرار داد که در بافت منافع امنیتی غرب، سلطهجویی خلیجی و همگرایی فزاینده استراتژیک امارات-اسرائیل تنیده شده بود. وقتی خان خواستار سیاست خارجی مستقل شد و از سر خم کردن در برابر آنچه تحلیلگران آن را چارچوب امنیتی منطقهای همسو با صهیونیسم میخوانند، خودداری کرد، عمر سیاسی او پایان یافت.
آوریل ۲۰۲۲ حکم برکناری او صادر شد. ائتلاف نظامی-سیاسی پاکستان او را حذف کرد و سفارتخانههای خارجی در سکوت خوشحال بودند. واشنگتن هرگونه دخالت را انکار میکند؛ ابوظبی از اظهار نظر خودداری کرد. اما هیچ پاکستانی به همسویی این منافع شک ندارد. دموکراسی آنها، حتی در بهترین حالت، بیشتر شبیه یک دکوراسیون فصلی برای حکومت بود تا یک شیوه حکمرانی واقعی.
و دقیقاً در زمان مناسب، هیئتهای سرمایهگذاری خلیجی وارد شدند. «شورای سرمایهگذاری نظامی پاکستان» – که خارج از نظارت پارلمانی است – فرش قرمز اقتصادی را پهن کرد. بنادر، معادن، شبکههای انرژی، داراییهای هواپیمایی – همگی با چشمانداز خصوصیسازی جذاب به نظر میرسیدند.
ارسال پول به وطن (از سوی کارگران پاکستانی در خلیج) به عنوان ابزار فشار استفاده شد؛ ویزای اقامت به پیامی سیاسی تبدیل شد؛ و حاکمیت ملی به یک کالا تقلیل یافت.
حاکمان پاکستان – ژنرالها، زمینداران و سیاستمداران قبیلهای – نه به عنوان مدافعان جمهوری، بلکه به عنوان مدیران وفادار یک شعبه منطقهای رفتار کردند. چرا وقتی ثروتمندان از قبل نیاز را پیشبینی میکنند، از تانک استفاده کرد؟
این یک کودتای تغییر رژیم با زور فیزیکی نبود؛ بلکه تغییر رژیم با ترازنامه مالی بود.
امپراتوری در عصر قراردادها
در لیبی، یمن، سودان، سومالی و پاکستان، این الگو تکرار میشود:
– حمایت از گروههای متخاصم با سیاستهای مردمی.
– پاداش دادن به فرمانبرداری، تنبیه استقلال.
– تصاحب بنادر، جادهها و اهرمهای امنیتی.
– نامیدن آن به «ثبات» و فروش آن به عنوان مدرنسازی.
از دیدگاه ابوظبی، منطق روشن است: یک ژنرال قابل پیشبینی بهتر از یک انتخابات پرنوسان است؛ نخبگان مطیع بهتر از مردم خودرأی هستند. از نظر اسرائیل، تحلیلگران میگویند این نظم منطقهای تحت رهبری خلیج فارس یک فرصت ژئوپلیتیکی است که سیاست دموکراتیک اسلامی را سرکوب کرده و مراکز قدرت مسلمان را با دیدگاه استراتژیک اسرائیل همسو میکند.
اما کشورهایی که به شعبه تبدیل میشوند، خود را تضعیف میکنند. منطقهای که فقط برای حاکمانش باثبات باشد، آماده انفجار است.
در پسِ امپراتوری خاموش
پایتختهای غربی در سکوتی محتاطانه به سر میبرند. امارات جتهای جنگنده میخرد، میزبان پایگاههای نظامی است، در سیلیکون ولی سرمایهگذاری میکند و هرگز به خاطر حقوق بشر مورد سرزنش قرار نمیگیرد. در دنیای ژئوپلیتیک که بر مبنای معامله است، این یک موقعیت طلایی محسوب میشود.
اما تاریخ هشدار میدهد: اراده دموکراتیک را میتوان به تأخیر انداخت، نه خاموش کرد. خواستههای سرکوبشده از بین نمیروند، بلکه در درون انباشته میشوند.
هنگامی که هزینه این آزمایش «امپراتوری کوچک» پرداخت شود، این شاهزادگان و ثروتمندان نخواهند بود که آن را میپردازند؛ بلکه شهروندان کراچی، عدن، خارطوم و طرابلس – مردمی که هرگز رضایت ندادند قربانی یک پیمان امنیتی-مالی منطقهای شوند – آن را خواهند پرداخت.
مدل امارات بدون شک مؤثر است؛ اما شکننده نیز هست. نمیتوان سیاستهای یک منطقه را برای همیشه به ژنرالها، بانکداران و حامیان خارجی سپرد و انتظار داشت که ثبات پایدار بماند.
حتی آرامترین امپراتوری نیز در نهایت صدای کسانی را خواهد شنید که تلاش کرده خاموششان کند.
درباره نویسنده: پروفسور جونید اس. احمد استاد حقوق، دین و سیاست جهانی و مدیر مرکز مطالعات اسلام و استعماریزدایی (CSID) در اسلامآباد، پاکستان است. او این مقاله را برای نشریه فلسطین کرانیکل نوشته است.
نظرات بیان شده در این مقاله لزوماً منعکسکننده موضع هیئت تحریریه فلسطین کرانیکل نیست.
طلا برای نسلکشی: سفر ترامپ به خلیج فارس و ترس پادشاهان
دونالد ترامپ به عنوان یک دیپلمات برای صلح به خلیج فارس نرفت؛ او مثل یک حراجچی پرادعا در یک فروش ویژه سلطنتی وارد شد—چیزی جز چاپلوسی و ولع ارائه نداد و با چمدانهایی پر از ثروت و ورشکستگی اخلاقی منطقه را ترک کرد. این بازی دموکراسی نبود؛ این یک باجگیری در کت و شلوارهای ابریشمی بود، در کاخهای مرمرین به نمایش درآمد و بهعنوان پیروزی پخش شد.
در حالی که جتهای اماراتی ترامپ را در آسمانخراشهای پرزرقوبرق جابهجا میکردند و شاهزادههای سعودی با دسته گلهای طلایی از او استقبال میکردند، غزه در خون خود غوطهور بود. انفجارهایی که با تسلیحات ساخته شده توسط آمریکا در جریان بود، نه در خاطرات دور، بلکه درست در آن سوی بیابان شعلهور بود. کودکان گرسنه، پزشکان قطعه قطعه شده، بیمارستانهای نابود شده—این هزینه تنپروری سلطنتهای خلیج فارس بود. دفتر کل این نمایش با خون غیرنظامیان نوشته شده بود.
این فاصله بهشدت زننده بود. در ریاض نوشیدن شامپاین جریان داشت و شمشیرهای طلایی میدرخشید. در غزه، نوزادان زیر آوار نفس تنگی داشتند. و با این حال، انگار اجرا شده توسط خدای طنز بود، ترامپ—آن کسی که حملات بیرحمانه اسرائیل را تأیید و معماران آپارتایدش را تحسین کرد—با لبخندهایی به ارزش تریلیونها دلار استقبال شد.
قرار نیست رمانتیک بازی در بیاوریم؛ این ملاقات میان برابرها نبود. شاهزادگان ثروتمند و ترسان خلیج فارس با ترامپ مذاکره نکردند؛ آنها به او باج دادند. سعودیها قول دادند هزار میلیارد دلار به اقتصاد آمریکا تزریق کنند — رقمی که نه تنها به خاطر مقیاس بلکه برای چاپلوسی حیرتانگیز است. امارات هم پا را فراتر گذاشت با معاملات ۱.۴ تریلیون دلاری. و قطر؟ قصر پرندهای به ارزش ۴۰۰ میلیون دلار به عنوان هدیه خداحافظی. اینها سرمایهگذاری نبود؛ رشوههایی بود که در پارچه ابریشمی پیچیده شده بود.
و در مقابل چه دریافت کردند؟ نه حمایت، نه کرامت، حتی توهمی گذرا از احترام هم نبود. ترامپ روزی علناً به پادشاه سلمان تمسخر کرد و گفت بدون پشتیبانی نظامی آمریکا «دو هفته هم دوام نمیآورد». به جای سرزنش او، پادشاه پول بیشتری فرستاد. این دیپلماسی نیست؛ این سوءاستفاده خانگی با پرچم است.
این نمایش تقریباً میتوانست کمدی باشد اگر در مرگ غرق نشده بود. رهبران خلیج فارس نفوذ فوقالعادهای دارند؛ اقتصادشان پر از ذخایر انرژی است، بنادرشان در مسیرهای تجارت جهانی قرار دارند و جایگاه دینیشان در دنیای اسلام مهم است. اما زمانی که غزه نیاز به کمک دارد، قدرتشان تبخیر میشود. نه تحریم، نه هشدار قاطع، حتی هیچ نشانه سمبلیک. فقط سکوت. و سلفی گرفتن.
آنها همه ابزارهای نفوذ ژئوپولیتیکی را دارند اما ترجیح میدهند با کسی که کمک کرد محلههای فلسطینی را نابود کنند، عکس بگیرند. بزرگترین آرزویشان بهنظر میرسد رقابت برای جلب رضایت ترامپ است. این تدبیر نیست؛ ترسی یخزده در لباس برند است.
ترامپ همیشه شاگرد قدرت بوده — نه قدرت اخلاقی، بلکه نوعی که استخوانها را میشکند و سکوت میخرد. او از دیکتاتورهایی که با مشت حکمرانی میکنند احترام میگذارد و حاضر به تعظیم نیست. اما شاهزادگان خلیج فارس آدمهای فولادی نیستند؛ آنها مثل دستگاههای خودپرداز انسانیاند — میلیاردها دلار با لبخند خرج میکنند، به امید اینکه چند سال دیگر روی تخت حکومت بمانند.
از زمان ترک کاخ سفید، ترامپ خلیج فارس را مثل معدن طلا شخصیاش دیده است. برج در جده، مجموعه تفریحی در دوحه، طرحهای رمز ارز در دبی، قراردادهای پرزرقوبرق برای خانوادهاش. جرد کوشنر، که درک دیپلماتیکش به اندازه کارآموز تعطیلاتی است، با سرمایهگذاری ۲ میلیارد دلاری سعودی از سفر بازگشت. حالا ترامپ هواپیماهای سلطنتی را مثل کارتهای بیسبال جمع میکند. او فقط سیاست خارجی آمریکا را به سلاح تبدیل نکرد؛ آن را به یک شعبه تجاری بدل کرد.
این حکومت نیست؛ یک باند قرون وسطایی با تیم تبلیغات مدرن است.
شاهزادگان خلیج فارس امنیت نمیخرند؛ سکوت میخرند. دشمن واقعی آنها اسرائیل، ایران یا حتی واشنگتن نیست. دشمن آنها شورش مردمی است. آنها به لرزیدنهای ۲۰۱۱، شعارهایی که قاهره و منامه را تکان داد، آگاهاند. میدانند کاخهایشان بر شن بنا شده و برای حفظ این وضعیت ناگزیر به عاشقکردن ترامپ هستند: اطاعت کن تا سلطنتت حفظ شود؛ نافرمانی کن و زمین لغزش پیدا میکند.
پس تعظیم میکنند. نه برای عدالت، نه برای فلسطین، بلکه برای محافظت از خود در برابر دموکراسی. خون غزه به آنها کمی زمان بیشتر برای حکومت میدهد.
در همین حال، اسرائیل به کشتار ادامه میدهد—مدارس را نابود میکند، خانهها را ویران میکند و بیمارستانها را با خشونتی بیپرده بمباران میکند. پاکسازی قومی عادی شده است. نسلکشی انکار نمیشود؛ بلکه به عنوان برند تبلیغ میشود. و ترامپ؟ بمبهای بیشتر، تشویق بیشتر و مجوز کامل به آنها میدهد. دیدگاه او درباره خاورمیانه به طرز هولناکی ساده است: دیکتاتورها را نصب کن، مخالفان را حذف کن و فلسطین را به داستان عبرت تبدیل کن.
این ایدئولوژی نیست؛ بازاریابی است. ترامپ «نظم» را با پرچمهای اسرائیل میفروشد و آن را صلح مینامد. خلیج فارس آن را به صورت عمده خریداری میکند و به آن برچسب پیشرفت میزند.
او به منطقه نیامد تا اتحاد بسازد؛ آمد تا پول بگیرد، باجگیری کند و غارت کند. و شاهزادگان کنار آمدند، چکهایشان را باز کردند، آماده غارت شدن. هنگامی که غزه له میشد، آنها میهمانی برگزار کردند. هنگامی که کودکان در خیابانها خون میریختند، آنها به «شراکت استراتژیک» خود نوشیدند. آنچه رخ داد دیپلماسی نبود؛ مشارکت در جنایت با اجرایی سلطنتی بود.
و هنوز تحلیلگران به این سیرک نگاه میکنند و زمزمه «چرخش» میکنند—گویی ترامپ ممکن است به سمت شرافت برگردد. گویی ممکن است نسلکشی متوقف شود و فقط بازبرندسازی شود. بمبها متوقف نشدهاند. آپارتاید نرم نشده است. زبان ممکن است تغییر کند، اما بار آنها همچنان باقی است. آنچه ما شاهد آنیم تصحیح مسیر نیست؛ یک کار تبلیغاتی است. جنایات جنگی پشت صحنه ادامه دارد.
حتی یاد نکبه—اخراج اجباری ۷۰۰ هزار فلسطینی در سال ۱۹۴۸—ربوده شده است. روزی نماد مقاومت بود، اما حالا مورد غفلت همان رهبران عرب است که موشکهای غزه را تامین مالی میکنند. وقتی اجساد انباشته میشوند، آنها روبان افتتاح پروژههای لوکس را میبرند. وقتی یتیمان میگریند، قراردادهای سرمایهگذاری امضا میکنند. این بیتفاوتی نیست؛ خیانت با کیت رسانهای است.
سرزنش فشار آمریکا داستانی راحت و دروغین است. ترامپ شکستناپذیر نیست. او به درخواست سعودیها در یمن کوتاه آمد. زمانی که ریاض خواست تحریمهای سوریه نرمتر شود، در نظر گرفت. او استاد استراتژی نبود؛ موجودی معاملهگر بود—فشار بیاور، کوتاه میآید. اما وقتی بحث غزه است، حکام خلیج فارس فشار نمیآورند؛ زانو میزنند. نه از سر اجبار، بلکه از سر انتخاب.
چون مخالفت با نسلکشی یعنی دفاع از عدالت. و این یعنی مواجهه با جنایات خود—سرکوب خود—مردم خود. و این بیش از هر دشمن خارجی آنها را میترساند. ترسشان از صهیونیسم نیست؛ از نسل جوان، توییتها، میدان تحریر است. سایه قیام در هر تالار ضیافت دیده میشود.
پس ترامپ امپراتور بازی میکند. و شاهزادگان؟ آنها به سقوط خود سرمایهگذاری میکنند. آنها نه تنها در رنج غزه شریکاند، بلکه حامیان پایان دنیا هستند.
اما توهم فرو میریزد. دنیای بیرون کاخهایشان در حال تغییر است. در اروپا حمایت از اسرائیل متزلزل شده، در آمریکای جنوبی مقاومت بالا گرفته است. حتی کانادا—که همیشه از شجاعت گریزان بود—بیدار میشود. دانشجویان راهپیمایی میکنند. هنرمندان از اجرا خودداری میکنند. معترضان خیابانها را از جاکارتا تا ژوهانسبورگ پر کردهاند. هر جا حکام خلیج فارس سکوت میکنند، جامعه مدنی سخن میگوید.
این سکوت آنها را تسخیر خواهد کرد.
تاریخ تعداد تارهای لباسشان یا شکوه اجلاسهایشان را به یاد نخواهد سپرد؛ بلکه فریادهایی که نادیده گرفتند، کشتارهایی که تامین مالی کردند و کودکان دفن شده در بتن در حالی که قراردادهای ملکی امضا میکردند را به یاد خواهد آورد. اینها رهبر نیستند؛ آنها نگهبانان شکستاند—صندلیهای سلطنتیشان را جلادهی میکنند در حالی که خانه میسوزد.
آنچه ما شاهد آنیم پیشرفت دیپلماسی نیست؛ انحراف آن است. تاجگذاری زشت ترس در لباس تجمل، غرق در خون بیگناهان.
– پروفسور جونید اس. احمد استاد حقوق، دین و سیاست جهانی و مدیر مرکز مطالعات اسلام و استقلالطلبی (CSID)، اسلامآباد، پاکستان است. عضو جنبش بینالمللی برای دنیایی عادلانه (JUST)، جنبش رهایی از نکبه (MLN) و پروژه نجات بشریت و کره زمین (SHAPE) است.*

