
نوشتهٔ ویجی پراشاد
منتشر شده در مانتلی ریویو
ترجمه و تنظیم از مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
ویجی پراشاد مدیر مؤسسهٔ سهقارهای: پژوهش اجتماعی است. تازهترین کتب پراشاد عبارتند از: دربارهٔ کوبا (به همراه نوآم چامسکی، نشر نیو پرس، ۲۰۲۴) و صندوق بینالمللی پول جهان را به خفقان کشانده است (به همراه گِریو چلوا، انتشارات اینکانی، ۲۰۲۵).
نویسنده قدردان مشارکتهای گرانبهای آتیلیو بورون، آتول چاندرا، کارلوس ران، یوگنی موروزوف، گِریو چلوا، جان بلامی فاستر، لی بو، مانولو دِ لوس سانتوس، مایکل بری، میگل اِستِدیل، میکا اِرسکوگ، شیران ایلنپروما، سرووجانا بوداپاتی، استفانی ودرِبی بریتو، و سودهانوا دِشپاندِه است.
این جستار به یاد آیجاز احمد (۱۹۴۱–۲۰۲۲) تقدیم میشود، کسی که نخستین بار عبارت «آغوش صمیمی» لیبرالیسم و راست افراطی را به کار برد.
لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده بازگشتهاند. آنان خود را ناجیان جهان قلمداد کردهاند؛ در برابر بیمنطقی نئوفاشیسم، در قامت عقل ایفای نقش میکنند. این امر بدان سبب میسر شده است که پیشینیان آنها در برکهٔ نئولیبرالیسم و تکنوکراسی فروریختهاند و همچنین به دلیل آنکه اکنون مخالفانشان خود را گرگهای زوزهکشِ راست افراطی جلوه میدهند. لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده، همچون زامبیها، کالبد احیاشدهٔ یک لیبرالیسم مُرده هستند.۱
این لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده سخنی به حق دارند. سَلَفهای بلافصل آنان، سنت لیبرال خود را در آتش ریاضت اقتصادی و بدهی فرسوده و تمام کردند. از حزب کارگر بریتانیا گرفته تا حزب کنگرهٔ هند، لیبرالها و سوسیالدموکراتهای قدیمی در غرب و جبهههای آزادیبخش ضدِاستعماری در جنوب جهانی (Global South)، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سر تعظیم فرود آوردند و شروع به تبعیت از چهار واقعیت کردند که خودْ خالق آنها بودند:
– نخست آنکه سرمایهداری ابدی است.
– دیگر آنکه چارچوب سیاست نئولیبرال (رهاسازی لجامگسیختهٔ سرمایهداری)، حتی با وجود خلق نابرابری شدید و ناتوانی در پیشبرد اهداف اجتماعی، امری اجتنابناپذیر است.
– سوم آنکه بیشترین کاری که میتوانیم انجام دهیم، بهبود جامعه از طریق اصلاح و تعدیل برخی سلسلهمراتب اجتماعی خاص (همچون سلسلهمراتب نژادی، جنسیتی و جنسی) است.
– و در نهایت، به تبعیت از هشدارهای بداندیشانهٔ فریدریش هایک در کتاب جادهای به سوی بردگی (۱۹۴۴)، اینکه پیگیری هر هدفی فراتر از صرفِ تعدیل، حماقت است؛ چراکه یا محکوم به شکست است یا بهناگزیر، «استبداد» و «دیوانسالاری» اتحاد جماهیر شوروی را بازتولید خواهد کرد.۲
هنگامی که لیبرالهای قدیمی آشکارا خود را به برنامههای ریاضت و بدهیِ سیاست نئولیبرال گره زدند، به تکنوکراتها تغییر هویت دادند و خود را تنها داوران مجاز برای تعیین آنچه در افکار عمومی برای چشمانداز تکنوکراتیکشان قابل پذیرش است، معرفی کردند. این پذیرشِ درد جانکاه ریاضت اقتصادی از سوی لیبرالها و طرد انتقاد از آن، به راست افراطی مجال داد تا خود را در کسوت نمایندهٔ مردم بپوشاند و از طریق لفاظیهای زشتِ ضدمهاجرتی و «ضد بیداری اجتماعی» لحنی پوپولیستی به خود بگیرد؛ اما این لحن را با انتقادهای نامنسجم از نظام اقتصادی درهم آمیخت. راست افراطی عمدتاً بر بستر تسلیم لیبرالها در برابر نئولیبرالیسم ظهور کرد. با این حال، راست افراطی از خطوط کلی سیاست نئولیبرال فاصله نگرفته است. این جریان، سیاست نئولیبرال را در کنار یک برنامهٔ اجتماعی تند و خشن بازتولید میکند. علیرغم تمام سخنانش پیرامون ناسیونالیسم اقتصادی، راست افراطی فاقد یک برنامهٔ اقتصادی اصیل است.
لیبرالهای نوساز و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده، سکوت و انفعال لیبرالهای پیشین در قبال ریاضت اقتصادی و بدهیها را نادیده میگیرند. افزون بر این، آنها حاضر نیستند توضیح دهند که چگونه تکنوکراسیِ لیبرال، زمینه را برای قدرت گرفتن راست افراطی فراهم کرده است.
جاانداختن بازگشت لیبرالیسم به گونهای که گویی میتواند تمدن را از دست راست افراطی نجات دهد، امری گمراهکننده است؛ چراکه این لیبرالیسم و سوسیالدموکراسی بازسازیشده هیچ فرمول متفاوتی برای پیشروی نسبت به سَلَفهای خود ندارند. هیچ چیز از سوی لیبرالها یا سوسیالدموکراتهای بازسازیشده این اعتماد را به وجود نمیآورد که آنها آمادهٔ شکستن برنامهٔ محافظهکارانهٔ ریاضت-بدهی-مالی نئولیبرالیسم هستند. آنچه در دست داریم، لفاظیهای چپگرایانه و حساسیتهای تحریکآمیز علیه نظام است، اما در مورد چگونگی گذار از فجایع سرمایهداری، نامنسجمی به چشم میخورد. بهطور مشخص، هیچگونه سیاست اقتصادی برای رسیدگی به نابرابری فاحشی که دورهٔ نئولیبرالیسم را مشخص کرد، وجود ندارد. اگر عمیقاً در برنامهها و دستور کارهای سیاسی سوسیالدموکراتهای جدید کاوش کنید، در میان جشنی از اصطلاحات سیاستهای هویتی (که حتی مطالبات کرامت در زمینههای ستم اجتماعی را جدی نمیگیرد)، به دشواری میتوانید برنامهای اقتصادی بیابید که حقوق را احیا کند یا قدرتی برای تودهها بسازد. در بهترین حالت، با سیاستهای توزیعی محافظهکارانهای مواجه میشوید که تلاش میکنند طبقهٔ متوسط را بازسازی کنند که سوسیالدموکراسی آن را پایگاه واقعی خود میداند—بدین ترتیب از هرگونه جاهطلبی برای نمایندگی و سازماندهی فراتر از آن و رسیدن به طبقهٔ کارگر و دهقانان که اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان را تشکیل میدهند، اجتناب میورزد.
مجموعهای از شعارها—مانند فئودالیسمِ فناورانه (یانیس واروفاکیس)، عقبگرد دموکراتیک (رِد فوتورو)، سرمایهداری مترقی (جوزف استیگلیتز)، حقوق همراه با مسئولیتها (راه سوم)—این گسستگی را پرورانده و حس نوستالژیکی را القا میکنند که گویی زمانی نظامی دموکراتیک ریشه در یک سرمایهداری با رقابت کامل داشته است.۳ چنین عصر طلایی هرگز وجود نداشته است: رقابت سرمایهداری به سمت انحصارگرایی رانده میشود، به سمت استفاده از قدرت دولتی (اغلب با خشونت) برای اعمال ارادهٔ این یا آن شرکت، و به سمت کاهش سهم ثروتی که از طریق دستمزدها و مالیاتها بین کل جامعه توزیع میشود، در حالی که اعضای طبقهٔ سرمایهدار درآمد و ثروت را برای خود انباشته کرده و سرمایهٔ بیشتری را برای ادامهٔ سلطهٔ خود جمع میکنند.
علاوه بر این، بازگشت به یادآوری سرمایهداری «ملایمتر» در دورهٔ پس از جنگ، این واقعیت را نادیده میگیرد که این الگو به استثمار شدید نیروی کار و استخراج غارتگرانهٔ منابع جهان سوم وابسته بود—بر شانههای کودتاها و مداخلات نظامیای بنا شده بود که هدفشان خفه کردن حاکمیت دولتهای پسااستعماری بود. در حالی که کارگران در شمال جهانی ممکن است در طول «عصر طلایی سرمایهداری» (۱۹۴۵–۱۹۷۳) مختصراً از ثبات حاشیهای و رفاه نسبی برخوردار بودهاند، برای کارگران در سراسر جهان این دوران، عصر رفاه نبود. این عصر طلایی بر ساختار اقتصادی نواستعماریِ غارت بنا شده بود که از طریق کودتاهای امپریالیستی (از ایران در ۱۹۵۳ تا شیلی در ۱۹۷۳) علیه هر کشوری در جهان سوم که میکوشید حاکمیت خود را تثبیت کند، و از طریق امتناع از اجازه دادن به دولتهای جهان سوم برای اجرای فرمولبندیهای نظم نوین اقتصادی بینالمللی (۱۹۷۴) که در مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسیده بود، خود را حفظ کرد.۴ نظام نواستعماری، عصر طلایی را تأمین مالی کرد، و از طریق عملیات صندوق بینالمللی پول و شرکتهای بزرگ چندملیتی، همچنان تا به امروز نظام تعیینکننده باقی مانده است.۵ سرمایه همچنان به صورت «باج» از جنوب جهانی به حسابهای بانکی دارندگان اوراق قرضه در شمال جهانی جریان مییابد، که اکثریت آنها این نقدینگی را به جای سرمایهگذاریهای صنعتی در مقیاس بزرگ، به یک قمارخانهٔ مالی گسترده سرازیر میکنند (اگرچه این بدان معنا نیست که سرمایهگذاریهای بزرگ در زیرساختهای واقعی توسط طبقهٔ میلیاردر در زمینههایی مانند هوش مصنوعی و تولید تسلیحات انجام نمیشود).۶
یک پیشنهاد منسجمتر که از منظر و تجربهٔ جنوب جهانی نشئت میگیرد، بازسازی برنامههای اقتصادی ملیگرایانه است که بهواسطهٔ مداخلات ایالات متحده برچیده شدند. با این حال، این امر بهشدت در چشماندازی که لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده ارائه میکنند، مفقود است؛ کسانی که تحلیل خود را از نوستالژی حسرتبار برای دولتهای رفاه اروپایی و «نیو دیل» در ایالات متحده استخراج کردهاند. «بازگشت به سرمایهداری عصر طلایی» یا بنا نهادن «سرمایهداری با چهرهای انسانی»، توهمی است که مردم جهان از عهدهٔ هزینههای آن برنمیآیند.۷
نظرسنجی شاخص درک دموکراسی و تجربهٔ چین
یک نظرسنجی درخور توجه که در سال ۲۰۲۴ توسط اتحادیهٔ دموکراسیها با عنوان «شاخص درک دموکراسی» منتشر شد، نشان داد که اکثریت مردمانی که دربارهٔ تهدیدات علیه دموکراسی از آنان پرسش شده بود، سه مورد را به عنوان مشکلات اصلی ذکر کردهاند: تمرکز درآمد و ثروت، فساد، و کنترل شرکتها بر حیات سیاسی.۸ جالب توجه است که ۷۹ درصد از جمعیت چین اظهار میکنند که کشورشان دموکراتیک است؛ این میزان بهمراتب بالاتر از هر کشور غربی است. این نظرسنجی، که توسط یک اتاق فکر لیبرالِ طرفدار غرب انجام شده، نشان میدهد که جمعیت چین معتقد است دولتشان به دلیل آنکه نیازهای اکثریت عظیم را بر نیازهای سرمایهداران در سراسر جهان مقدم میدارد، خدمات بیشتری برای آنان انجام میدهد. در عصری که علاقهای جهانی به سوسیالیسم وجود دارد و با وجود امکان یافتن درسهایی از تجربهٔ چین در شکستن سد وابستگی، بازگشت به «سرمایهداری مترقی» و ایدههای بیمزهٔ سوسیالدموکراتیک بهنظر نابجا میآید. ایدههای فرسودهٔ دموکراسی لیبرال و سرمایهداری بازار آزاد نیازی به احیای مجدد توسط یک لیبرالیسم زامبی جدید ندارند.
کارل مارکس و تاریخ لیبرالیسم
سنت لیبرال که در جهان ایدههای آنکلوساکسون-آمریکایی زاده و پرورده شد، در بافتار مبارزه با استبداد سلطنت تدوین گشت. نویسندگان آنگلوساکسون-آمریکایی، همچون جان لاک (۱۶۳۲–۱۷۰۴)، جهانی را تصور کردند که در آن، پادشاه حاکم نیست، بلکه منافع مالکان، که از آنان با عنوان «مردم» یاد میشود، حاکمیت دارند. لاک استدلال میکرد که نظم تجاری (سرمایهداری) با عمل مستقل اشخاص خصوصی (فردگرایان مالکیتمحور) و بدون هیچ قرارداد صریحی میان آنان، پدید میآید. وظیفهٔ دولت—صرفنظر از خصیصهاش، چه با پادشاه یا بدون پادشاه—تضمین بنیاد مالکیت خصوصی است.
این سنت لیبرال به محدودیتهای خود وقوف نداشت، از جمله اعتقاد نژادپرستانهٔ آن مبنی بر اینکه تنها سفیدپوستان میتوانند حاکم باشند و مجاز است که سفیدپوستان، مردمان بومی قارهٔ آمریکا را نابود و آفریقاییها را برده سازند؛ همچنین این سنت معتقد بود که مالکیت خصوصی با آزادی انسان تناقضی ندارد. لاک، ایدئولوگ «جنبش محصورسازی» در انگلستان که دهقانان را سلب مالکیت کرد، در کتاب رسالهٔ دوم در باب حکومت (۱۶۸۹) دربارهٔ چرایی لزوم از دست دادن زمین توسط مردمان بومی قارهٔ آمریکا نوشت و توجیه خود را از کتاب مقدس (سفر پیدایش، ۱:۲۸) استخراج کرد: «زیرا میپرسم، آیا هزار جریب از جنگلهای وحشی و اراضی بایر آمریکا که به طبیعت وانهاده شده، بدون هیچ بهبود، کشتوکار یا زراعت، همان تسهیلات زندگی را برای ساکنان فقیر و نگونبختش فراهم میآورد که ده جریب زمین به همان اندازه حاصلخیز در دِوُنشایر، که به خوبی کشت میشود، فراهم میآورد؟» لاک، که منشی لرد مالکانِ کارولینا و منشی شورای تجارت و مزارع بود، استدلالی را مطرح کرد که در راستای منافع خودش بود: او بومیان را از زمینهایی که مالک آن بود بیرون راند و در عین حال به خود آزادی بخشید تا دربارهٔ حقوقی بنویسد که برای مردمان بومی قائل نبود. لاک نه تنها سلب مالکیت از اراضی بومیان را توجیه کرد، بلکه یکی از چهرههای اصلی در توسعهٔ بردهداری در آمریکای شمالی نیز بود؛ او به عنوان سرمایهگذار در تجارت برده، از طریق سهام خود در شرکت سلطنتی آفریقایی و همچنین به عنوان نویسندهٔ اصلی قانون اساسی بردهمحورِ کارولینا، نقش محوری داشت.۹
سنتهای لیبرال جمهوریخواه مردمان فرانسویزبان که در انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ به اوج رسید، با تلاش برای جلوگیری از تحقق جاهطلبیهای جمهوریخواهانه و لیبرال مردم هائیتی، در سواحل آنجا فروریخت.۱۰ در نهایت، سنت آلمانی—که از طریق آثار افرادی چون ایمانوئل کانت (۱۷۲۴–۱۸۰۴)، ویلهلم فون هومبولت (۱۷۶۷–۱۸۳۵)، و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۷۷۰–۱۸۳۱) در تدوین اصول لیبرالی قانون و آموزش محوری بود—نتوانست بر تناقضات بازماندههای امپراتوری مقدس روم، کنفدراسیونهای ناپلئون، و ظهور پروس غلبه کند. هگل میپنداشت که ناپلئون—«این روح جهان»—«بارونهای آزاد» قدیمی آلمان را نابود خواهد کرد و در سرزمینهایشان عصر آزادی شکوفا خواهد شد.۱۱ اما ناپلئون چه در پیروزی و چه در شکست، لیبرالهای عصر روشنگری را ناامید کرد، و یونکرها با سلسلهٔ هوهنتسولرن بازگشتند تا یک قرن دیگر حکومت کنند. لیبرالها در واکنش به فرامین سرکوبگرانهٔ کارلسباد در ۱۸۱۹، در قیام ۱۸۴۸ در سطح قاره شرکت کردند، و شکست این قیام در براندازی استبداد، به سرخوردگی کامل لیبرالها انجامید (بسیاری از آنان—مانند هاینریش فون گاگرن—در سال ۱۸۴۹ از فریدریش ویلهلم چهارم پروس تقاضا کردند تا تاج مشروطه را بر سر نهد، در حالی که در فرانسه، امیل اولیویه به متحد اصلی لیبرال ناپلئون سوم تبدیل شد). جمهوریخواهی لیبرال بهسرعت در سلطنت مشروطه محو شد.
نقد درونی کارل مارکس بر لیبرالیسم
کارل مارکس (۱۸۱۸–۱۸۸۳)، با اتکا به نقد محدودیتهای هگل، هگلیهای جوان و لیبرالها که همگی نوعی از سلطنت را پذیرفته بودند، نقد درونی (Immanent Critique) خود را بر لیبرالیسم پروراند و نقدش را بر ناتوانی لیبرالیسم در فراتر رفتن از روابط مالکیت خصوصی که جاهطلبیهایش را محصور کرده بود، ریشه داد. آنچه در نوشتارهای اولیهٔ مارکس در باب آزادی محوری است، اذعان او به این امر حیاتی است که پیشرفتهای حاصل از انقلاب کبیر فرانسه در ۱۷۸۹ و لیبرالیسم، ضروری بودند. او نوشت که رهایی سیاسی «گامی بزرگ به جلو است. البته، این شکل نهایی رهایی انسان بهطور کلی نیست، اما شکل نهایی رهایی انسان در چارچوب نظم جهانی موجود تا به امروز است.»۱۲ مارکس ایدهآل را مردود نمیشمارد، بلکه حاملان آن، یعنی لیبرالها را، که چنان به دفاع از مالکیت خصوصی وابسته میشوند که تبدیل به دستهای ناهمگون شده و قادر به پیشبرد روشن اهداف سوسیالیستی نیستند، انکار میکند. توصیف مارکس در سال ۱۸۵۲ از ویگهای بریتانیایی (لیبرالهایی که با سلطنت و کنترل کلیسا مخالف بودند) بسیار بهجاست:
» آشکار است که خصلت ویگهای بریتانیایی چه ترکیب ناهمگون و ناخوشایندی خواهد بود: فئودالیستهایی که در عین حال مالتوسی هستند، پولپرستانی با تعصبات فئودالی، آریستوکراتهایی بدون شرافت، بورژواهایی بدون فعالیت صنعتی، جزماندیشانی با عبارات مترقی، پیشروانی با محافظهکاری متعصبانه، معاملهگرانی در کسرهای هومیوپاتیک اصلاحات، پرورانندگان خویشاوندسالاری، استادان بزرگ فساد، ریاکاران مذهبی، تارتوفهای سیاست.۱۳»
توضیحی سریع بر این نقل قول بهنحو شگفتانگیزی کارآمد، که بر احزاب لیبرال و روشنفکران سوسیالدموکرات امروزی منطبق است: توماس مالتوس کشیشی بود که اعتقاد داشت رشد جمعیت (نه غارت سرمایهداری) قحطی را افزایش میدهد. جزماندیشان (Finality-men) لایحهٔ اصلاحات ۱۸۳۲ انگلستان را گام نهایی در توسعهٔ لیبرالیسم میدانستند و با گسترش بیشتر حق رأی، بهویژه به تودهٔ جمعیت، مخالفت میکردند. تارتوف (Tartuffe) نمایشنامهای از مولیر دربارهٔ ریاکاران مذهبی است.
مارکس در نوشتههای متأخر خود در مورد همین مضامین، ایدهٔ «گام بزرگ به جلو» و نیاز به تداوم فشار بر مبارزهٔ طبقاتی به سوی «شکل نهایی رهایی انسان» را حفظ کرد. در نقد برنامهٔ گوتا (۱۸۷۵)، مارکس نوشت: «حق هرگز نمیتواند فراتر از ساختار اقتصادی جامعه و رشد فرهنگیِ مشروط به آن باشد.» جامعهای که نیروهای مولدهٔ آن قادر به تولید مازاد کافی نباشند، و در نتیجه فاقد اوقات فراغت و نهادهای فرهنگی کافی باشد، بهخودیخود قادر به تشکیل رهایی انسانی نخواهد بود. برای مثال، حقوق لیبرالی مالکیت در یک نظام سرمایهداری، «آزادی تملک دارایی» را برای هر شخص تضمین میکند، که در شکلبندیهای اجتماعی پیشاسرمایهداری محدود شده بود، اما «آزادی از مالکیت» را تضمین نمیکند—به عبارت دیگر، آزادی از استبدادی که بر فاقدین دارایی تحمیل میشود. تنها «در مرحلهٔ بالاتر جامعهٔ کمونیستی» است که از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی گذر کرده—با فراوانی به عنوان خصیصهٔ اصلیاش—که میتوان پایهٔ اجتماعی آزادی را درک کرد. مارکس در سال ۱۸۷۵ نوشت: «تنها در آن زمان است که افق تنگ حقوق بورژوایی میتواند بهطور کامل درنوردیده شود و جامعه بر بنرهای خود نقش زند: از هرکس به اندازهٔ تواناییاش، به هرکس به اندازهٔ نیازهایش.» مسئلهٔ چگونگی توصیف «نیازها» (اگرچه او آن را به عنوان یک «سلسلهمراتب» که با برآوردن نیازهای اساسی آغاز میشود، توصیف کرد) در اینجا موضوعیت ندارد.۱۴ نکتهٔ مهم آن است که مارکس دستکم سه گسست تعیینکننده از سنت لیبرال اولیه ایجاد میکند:
– اول آنکه ایدههای آزادی و حق را نمیتوان از شرایط مادی حیات انسان جدا دانست.
– دوم آنکه نهاد مالکیت خصوصی چرخهای از استثمار و انباشت را خلق میکند که ایدههای آزادی و برابری را به ضد خود تبدیل میسازد، آن هم بدون نقض مفاد مبادلهٔ آزاد و برابر.
– سوم آنکه تحقق ایدههای آزادی و حق مستلزم تعالیجویی از مالکیت خصوصی (روابط اجتماعی سرمایهداری) و ایجاد «نظم جهانی» جدید است.
مارکس در نهایت نشان داد که لیبرالیسم نمیتواند ارزشهای خود را محقق سازد. پیش بردن این ارزشها مستلزم گسست از سرمایهداری و تشکیل یک جامعهٔ سوسیالیستی است. اما لیبرالها، با اعتقاد به فردگرایی مالکیتمحور، تمایلی به ایجاد این گسست نداشتند.
زوال سوسیالدموکراسی و ظهور نئولیبرالیسم
با این حال، لیبرالیسم به عنوان یک سنت سیاسی و فلسفی، همچنان ادامه مییابد، اما اکنون در کنار نقدی که محدودیتهای آن را نشان داده است. بهترین بخش لیبرالیسم، که از قرن نوزدهم نشئت گرفت، دریافت که سرمایهداری نابرابریهایی تولید میکند و بالاترین شکل سیاست لیبرالی، تعدیل این نابرابریها از طریق برنامههای رفاه اجتماعی خواهد بود.
در سراسر اروپا، از سوسیالیسم دولتی (Staatssozialismus) اتو فون بیسمارک گرفته تا دولت رفاه جان مینارد کینز، و سپس در ایالات متحده از طریق اقدامات ضدتراست رئیسجمهور فرانکلین دی. روزولت، شاخههای گوناگونی رشد کردند که سختی سرمایهداری را به رسمیت میشناختند و در پی یافتن راههایی برای انسانی کردن تأثیر آن بر طبقهٔ کارگر بودند. کل عرصهٔ مباحثه و اختلاف نظر دربارهٔ رفاه اجتماعی در گفتگویی نزدیک یا دور با مارکسیسم باقی ماند، که به عنوان آشکارترین نقد سرمایهداری و تأثیر اجتماعی آن، بر لیبرالیسم سایه افکنده بود. حتی سنتهایی که سیاستهای رفاه اجتماعی را رد میکردند (مانند اندیشهٔ ضدکمونیستی، از جامعهٔ جان بیرچ در ایالات متحده گرفته تا انجمن مونت پلرن در اروپا) مجبور بودند با مارکسیسم درگیر شوند، اگرچه تنها به عنوان نقطهٔ مقابل خود.
با این حال، از دههٔ ۱۹۷۰ به بعد، نسخههای بسیار مطمئنتری از ضدمارکسیسم ظهور کردند که سیاستهای رفاه اجتماعی را کنار گذاشتند و محوریت نقد مارکسیستی بر سرمایهداری را رد کردند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بحران بدهی در جهان سوم، و اتحادیهگرایی تجاری اتحادیههای کارگری شمالی (فرآیندی که عمدتاً توسط واشنگتن مهندسی شد)، این جریان فکری را به سوی ترکیب شدن در انواع نومحافظهکاری و نئولیبرالیسم سوق داد—دو جریان با نامهای متمایز که در گسست از نقد مارکسیسم و از محوریت فرهنگی رفاه اجتماعی با یکدیگر اشتراک داشتند.
ظهور این گفتمانها با پیدایش پسامارکسیسم تسهیل شد، که به نام لیبرالیسم در حمله به مارکسیسم مشارکت کرد و نظریه را به پیشامارکسیسم بازگرداند (کتاب هژمونی و راهبرد سوسیالیستی در سال ۱۹۸۵ نوشتهٔ ارنستو لاکلائو و شانتال موف در اینجا نمونهای است، که راه را از پسامارکسیسم به عقب و به سوی لیبرالیسم هموار کرد).۱۵ رد عناصر اصلی مارکسیسم مستقیماً به نامنسجمی میانجامد: این شکل از پسامارکسیسم، مبارزه به خاطر مبارزه را جشن میگیرد و هیچ راهبرد یا جهتگیریای فراتر از جنبشگرایی (movimentismo) و بسیجگری ارائه نمیدهد (در مقابل ساختن سازمانها و تدوین یک راهبرد برنامهمحور). مارکسیسم نشان داد که تودهها بهطور تاریخی حول یک برنامه برای ساختن قدرت خود منسجم میشوند، و از طریق سازماندهی، از آن قدرت برای تبدیل مبارزات تودهای به مبارزات طبقاتی استفاده میکنند که نیروی مردم را علیه سرمایهداران و فرستادگان دولتی آنها متمرکز میسازد تا جامعهای سوسیالیستی بسازند. همهٔ اینها توسط پسامارکسیسم به نامفهومی «مبارزات متعدد» و «متعامد» (Intersecting) تبدیل میشود. پیام اکنون این است که برای تغییر جهان هر کاری میخواهید انجام دهید، و قطعاً اتفاقی خواهد افتاد—نیازی به قرار دادن مسئلهٔ نیروهای مولده یا سرمایهداری در دستور کار نیست، و در واقع، نیازی به راهبرد سوسیالیستی که شامل احزاب سیاسی با شکل پیشتاز باشد، وجود ندارد. نقش ساختاری سرمایه و نیروی کار توسط این شکل از آشفتهکاری سیاسی پوشیده میشود.
انقلابها در ملتهای فقیرتر رقم میخورند
سوسیالیسم همچون یک امکان به ما عرضه شد. ما تصور میکردیم که ثروت هنگفتی که از طریق کار اجتماعی تولید میشود، میتواند توسط جامعه برای غنا بخشیدن به یکایک ما به کار رود. ما بر این باور بودیم که میتوانیم فناوریهای نوین و ثروت اجتماعی را مهار کنیم تا تولید را بر اساس خطوط انسانگرایانه سازمان دهیم، با مردم با کرامت و مهربانی رفتار کنیم، و سیاره را عاقلانه مدیریت نماییم. این تاریخ ممکن ما بود. و همچنان امکان ما باقی مانده است. برای صدها سال، انسانهای حساس جنگیدند تا جهانی را بر تصویر آزادی بنا نهند. کارگران و دهقانان، مردم عادی با خاک زیر ناخنهایشان، ردای تحقیر تحمیلشده توسط مالکان زمین و ثروت را از تن به در کردند تا خواستار چیزی بهتر شوند. آنان جنبشهای ضدِاستعماری و جنبشهای سوسیالیستی را تشکیل دادند—جنبشهایی علیه تروریسم گرسنگی و بیحرمتی. اینها جنبشها بودند: مردمی در حال حرکت. آنان وضع موجود را نامتناهی و موقعیت خود را ایستا نپذیرفتند. آنها در حال حرکت بودند، نه تنها به سوی خانهٔ ارباب یا دروازههای کارخانه، بلکه به سوی آینده.
این جنبشها انقلابهای ۱۹۱۱ (در چین، ایران، و مکزیک)، انقلاب ۱۹۱۷ (علیه امپراتوری تزاری)، انقلاب ۱۹۴۹ (چین)، انقلاب ۱۹۵۹ (کوبا)، انقلاب ۱۹۷۵ (ویتنام) و بسیاری دیگر را به وجود آوردند.۱۶ هر یک از این انقلابها وعدهای میداد: جهان نباید بر تصویر بورژوازی سازمان یابد، در حالی که میتواند حول نیازهای بشریت توسعه یابد. چرا باید اکثریت مردم جهان عمر خود را صرف کار برای انباشتن ثروت عدهای معدود کنند، در حالی که هدف زندگی بسیار غنیتر و جسورانهتر از این است؟ اگر مردم از چین تا کوبا توانستند نهادهای تحقیر را سرنگون کنند، پس هر کس دیگری نیز میتوانست چنین کند. این وعدهٔ دگرگونی انقلابی بود.
شکست انقلاب آلمان در ۱۹۱۹ به این امکان که اروپا از الگوی بلشویکها پیروی کرده و رژیمهای سرمایهداری نظامی خود را سرنگون کند، پایان داد. در عوض، انقلاب در امپراتوری تزاری پیروز شد—دولتی که از نظر فناوری و صنعتی عقبمانده بود و بخشهای بزرگی از آسیا و اروپا را به مستعمرهٔ خود درآورده بود. سپس این انقلاب با انقلاب مغولستان در ۱۹۲۱ دنبال شد، تقریباً در همان زمانی که بخشهای مختلف امپراتوری تزاری سابق، همراه با موج انقلابی، به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پیوستند.
آنچه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ علیه تزار آشکار ساخت، این بود که مردم عادی میتوانند تظاهر به لیبرالیسم امپریالیستی یا دموکراتیک را کنار بگذارند و از طریق یک دولت سوسیالیستیگرا بر خود حکم برانند (ایدهٔ لیبرالیسم امپریالیستی توسط پرنس دیمیتری ایوانوویچ نِخلیودوف در رمان رستاخیز اثر لئو تولستوی در سال ۱۸۹۹ تصویر شده است). اما مهمتر از هر چیز، انقلاب اکتبر—همچون انقلابهایی که در پی آن آمدند (ویتنام در ۱۹۴۵، چین در ۱۹۴۹، و کوبا در ۱۹۵۹)—اثبات کرد که اصول موضوعهٔ و. ای. لنین (۱۸۷۰–۱۹۲۴) صحیح بودهاند. این اصول موضوعه (که لیبرالیسم قادر به دگرگونی انقلابی نخواهد بود، که باید بر استعمار غلبه شود، که انقلاب میتواند در جایی رخ دهد که نیروهای مولده به طور کامل توسعه نیافتهاند) الهامبخش نسلهایی از انقلابیون در جهان مستعمراتی شد تا لنینیست، و سپس مارکسیست-لنینیست گردند (که شامل افرادی چون خوزه کارلوس ماریاتِگوی، مائو زدونگ، هو شی مین، کوامه نکرومه، ا. م. س. نامبودِریپاد، و فیدل کاسترو بودند).۱۷ این اصول موضوعهٔ کلی مارکسیست-لنینیسم، که اساساً بر تجربهٔ ساخت سوسیالیسم در جهان سوم بنا شدهاند، را میتوان به شرح زیر نظریهپردازی کرد:
– مارکسیسم، آنگونه که در انترناسیونال دوم (با نظریهپرداز اصلی خود، کارل کائوتسکی) توسعه یافت، بر این باور بود که نیروهای انقلابی در بلوک سرمایهداری و امپریالیستی پیشرفته، یعنی پرولتاریای صنعتی، شورش خواهند کرد و تاریخ را به سوی سوسیالیسم پیش خواهند برد. این نظریه به ثمر ننشست. در عوض، انقلاب در هستهٔ سرمایهداری و امپریالیستی شکست خورد. دلیل این امر، وجود اشرافیت کارگری بود، یا آنچه لنین به عنوان یک «لایهٔ بالایی» از «کارگرانی که بورژوا شدهاند» در هستهٔ سرمایهداری تعریف کرد که با طبقهٔ سرمایهدار همپیمان شدند. او استدلال میکرد که بهویژه «رهبران کارگری»، از مزایای امپریالیسم بهرهمند شده و عمیقاً فرهنگ ایدئولوژیک لیبرالیسم امپریالیستی را جذب کردند.۱۸
– در عوض، پیشرفتهای انقلابی در شبهمستعمرات و مستعمرات رخ داد، جایی که کارگران و دهقانان برای سرنگونی حاکمان استعماری و طبقاتی که از طریق وابستگی به استعمار رشد کرده بودند، اتحادی تشکیل دادند. طبقاتی که از جانب استعمارگران حکومت میکردند، نه انرژی و نه برنامهای برای هدایت جامعهٔ خود به دور از سلطهٔ استعماری، یا برای ساختن یک دستور کار لیبرالی برای خودکفایی داشتند؛ آنها نمیتوانستند با امپریالیسم گسست ایجاد کنند، شاید فقط میتوانستند از حکومت مستقیم استعماری جدا شوند.
– فرهنگ در بسیاری از شبهمستعمرات و مستعمرات (بهویژه در آفریقا و آسیا) به واسطهٔ امتناع قدرتهای امپریالیستی از ساخت نهادهای مدرن آموزش، بهداشت و مسکن برای اتباع مستعمراتی، مختل شده بود، و فرهنگ مستعمرات پوشش لیبرالی کافی پیرامون نهادهای قانون و سیاست را پرورش نداده بود. به همین دلیل، دولتهای تحت کنترل کارگران و دهقانان، لیبرالیسم را در ميراث خود جای ندادند، بلکه مجبور بودند در جامعهٔ جدید اشکال ایدئولوژیک خاص خود را خلق کنند. موقعیتهای مشابهی در آمریکای مرکزی و کارائیب (از جمله کلمبیا) وجود داشت، جایی که اشکال حکمرانی استعماری علیرغم استقلال رسمی پابرجا ماندند و لیبرالیسم اساساً محدود شد. در مخروط جنوبی، متفکرانی همچون خوان بائوتیستا آلبردی (۱۸۱۰–۱۸۸۴) در آرژانتین و خوزه ویکتورینو لاستاریا (۱۸۱۷–۱۸۸۸) در شیلی رسالههای لیبرال نوشتند، اما هیچ حرفی برای گفتن دربارهٔ مردم بومی یا طبقهٔ کارگر و دهقانان در جوامع خود نداشتند (این امر، اساساً، لاک بود، سیصد سال بعد). نظریههای لیبرالی آنها در تضاد مستقیم با دیدگاههای مارکسیستهای نسل بعدی مانند ماریاتِگوی (۱۸۹۴–۱۹۳۰) از پرو و سالوادور د لا پلازا (۱۸۹۶–۱۹۷۰) از ونزوئلا قرار داشت.۱۹
– امپریالیسم رشد نظامهای اقتصادی مدرن، از جمله ساخت صنعت و زیرساختهای مدرن را خفه کرده بود. به مستعمرات وظیفه داده شده بود که مواد خام تولید کنند، ثروت خود را صادر نمایند، و کالاهای نهایی وارد کنند. این بدان معنا بود که دولتهای انقلابی جدید مسئولیت اقتصادهای وابستهٔ ازهمگسیختهای را بر عهده گرفتند که دارای مهارتهای علمی و فنی اندکی بودند.
هر یک از دولتهای انقلابی ظهور کرده—از اتحاد جماهیر شوروی تا جمهوری خلق چین و جمهوری کوبا—این وضعیت و این محدودیتها را به خوبی درک کردند. دقیقاً این همان چیزی است که اکثر لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده با شعارهای چپگرایانه درک نمیکنند: آنها میخواهند خود را از تجربهٔ واقعی ساخت سوسیالیسم که در هستهٔ سرمایهداری رخ نمیدهد، بلکه در پیرامون مستعمراتی واقع میشود و برای ایجاد یک فرهنگ سوسیالیستی در برابر موانع عظیم تلاش میکند، دور سازند. نادیده گرفتن حکومت تکحزبی یا به کنایه نگریستن به «دولتگرایی» یا حتی «اقتدارگرایی» آسان است، اتخاذ زبان لیبرالیسم جنگ سرد آسان است، اما ارائهٔ تشخیصی دربارهٔ اینکه چرا تحولات انقلابی در ملتهای فقیرتر رخ داد و چرا این تحولات انقلابی مجبور بودند مسیری را طی کنند که با بهترین ژستهای ایدئولوژی لیبرال مطابقت ندارد، بسیار دشوارتر است. آزمایشهای سوسیالیستی در ملتهای فقیرتر بلافاصله مجبور بودند با فهرستی از وظایف مهم، از جمله موارد زیر، مقابله کنند:
– دفاع از روند انقلابی در برابر حملات داخلی و خارجی. این امر به معنای استفاده از نیروهای مسلح و مسلح کردن مردم بود، اما همچنین به معنای جلوگیری از سازماندهی نیروهای ضدانقلابی داخلی در یک بلوک مقاومت بود، که از گفتمانهای لیبرالی «آزادی» برای پوشاندن تمایل خود به بازگشت به قدرت و تحمیل رژیم غیردموکراتیک مالکیت بر تودههای عظیم استفاده میکردند. اینها مباحثات صرفاً نظری نبودند: اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۱۸ مورد حمله قرار گرفت، کوبا از سال ۱۹۶۲ تحریم شد، و چین اکنون با تجهیزات جدی امپریالیستی در سواحل خود مواجه است. دولتهای لیبرال از بدو تولد تلاش کردند آنها را خفه کنند.
وظایف ضروری دولتهای انقلابی و چالشهای سوسیالیسم در ملل فقیرتر
– رسیدگی به مشکلات فوری مردم. گرسنگی، فقر، و سایر تحقیرهای روزمرهای که تودهها با آن مواجه بودند، باید با بیشترین سرعت ممکن مرتفع میشدند. این امر به معنای استفاده از ابزارهای محدود جامعه به شیوهای بدیع در قبال فرهنگهای بیرحمی بود که پیش از آن وجود داشت. این بدان معنا بود که رژیم انقلابی باید از منظر کل جامعه تصمیماتی اتخاذ کند که مستلزم آن باشد که بخشهای خاصی از طبقهٔ کارگر در یک دورهٔ کوتاه به سختی کار کنند تا کالاهای کافی برای برآوردن نیازهای کل جامعه تولید شود.
– بنا نهادن نیروهای مولدهٔ جامعه. شرایط استعماری به این معنا بود که ملتهای فقیرتر نه زیرساخت (بهویژه سامانههای برقیسازی و حملونقل) و نه صنعت لازم برای تولید کالاها و خدمات مورد نیاز جهت تکمیل آرمانهای مردم را داشتند. این زیرساخت و صنعت به علم، فناوری و سرمایه نیاز داشت—که همگی از این کشورها دریغ شده بود، و بنابراین باید بهسرعت هم از طریق همبستگی بینالمللی و هم از طریق توسعهٔ صریح آموزش عالی و تبدیل صادرات مواد خام به سرمایه برای صنعتیسازی تولید میشد.
– خلق جهان فرهنگی برای تودهها. ایجاد نهادهای آموزشی و فرهنگی برای محو بیسوادی و ساختن اعتماد به نفس کارگران و دهقانان برای حکم راندن بر جامعهٔ خودشان، یک پروژهٔ بلندمدت است که نباید دشواریهای آن را دستکم گرفت. در تمام این تجربیات انقلابی، طاقتفرساترین بخش ساختن یک پروژهٔ نوین، ایجاد وضوح، اعتماد به نفس و کرامت در تودههاست تا به عاملان تاریخ خود تبدیل شده و مسئولیت پروژهٔ دولت را که یک موجودیت چندوجهی ضروری برای اقتصادهای دیجیتالی بسیار پیچیدهٔ دوران ماست، بر عهده گیرند.
فوریترین وظیفه همیشه مورد اول بود، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، زمانی که ابزارهای فناورانهٔ تهاجم پیچیدهتر شده بودند. کودتاهای امپریالیستی و تهاجمات نظامی مستقیم تقریباً امری عادی شده بودند و مداخلاتی از نوعی یا دیگری با مصونیت از مجازات انجام میگرفت.
جالب است که در کشوری مانند شیلی، که سرنگونی شرارتبار امپریالیستی دولت وحدت مردمی (Popular Unity) را در سال ۱۹۷۳ تجربه کرد، در صفوف لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده، نه تنها در جبههٔ گسترده (Frente Amplio) بلکه در بخشهایی از چپ کمونیست نیز، همدلی بسیار اندکی با وضعیت دشوار کشوری مانند کوبا وجود دارد؛ کشوری که نه تنها بین سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ همبستگی تمامعیاری را با دولت وحدت مردمی ابراز داشت، بلکه به مقاومت در برابر دولت کودتای نظامی کمک کرد و در تمام این مدت—بهویژه اکنون—با تحریم غیرقانونی و زیانبار به رهبری ایالات متحده مواجه بوده است. اتخاذ زبان لیبرالیسم جنگ سرد، که از اپیکورهای آن دوران مانند هانا آرنت گرفته شده، بسیار آسان است، اما درک پیچیدگیهای ساختن یک انقلاب در ملتهای فقیرتر بسیار دشوارتر است.۲۰
انقلابهای مارکسیستی از روسیه تا کوبا در قلمرو ضرورت رخ دادند، نه در قلمرو آزادی. برای هر یک از این دولتهای نوظهور—که بر مناطق دارای فقر شدید حکم میراندند—دشوار بود که سرمایهٔ لازم برای جهش به سوسیالیسم را بسیج کنند.
یکی از این کشورها—ویتنام—توسط ایالات متحده بمباران شده بود، از جمله با سلاحهای شیمیایی، تا حدی که خاکش بهطور جبرانناپذیری آلوده شد و زیرساختهایش نابود گشت.۲۱ انتظار گذار آسان کشوری مانند ویتنام به سوسیالیسم سادهلوحانه است. هر یک از این کشورها مجبور بودند برای جمعآوری منابع بر خود فشار آورند و مرتکب خطاهای بسیار زیادی علیه دموکراسی شدند. اما این خطاها زاییدهٔ مبارزات برای ساخت سوسیالیسم هستند؛ آنها ذاتی برای آن نیستند. سوسیالیسم را نمیتوان به دلیل خطاهایی که در هر یک از این کشورها رخ داده است، محکوم کرد. هر یک از این کشورها آزمایشی در یک آیندهٔ پساسرمایهداری هستند. ما باید چیزهای زیادی از هر یک از آنها بیاموزیم.
برنامههای بشری این انقلابها را دنبال کردند—پروژههایی برای ارتقاء زندگی مردم از طریق آموزش و بهداشت همگانی، پروژههایی برای تبدیل کار به فعالیتی تعاونی و غنابخش بهجای تضعیفکننده. هر یک از این انقلابها به روشهای مختلف با گسترهٔ عواطف انسانی دست به آزمایش زدند: آنها از اجازه دادن به این امر که نهادهای دولتی و زندگی اجتماعی توسط یک تفسیر محدود از غریزهٔ انسانی (مانند حرص، که عاطفهای است که سرمایهداری حول آن توسعه یافته) اداره شوند، خودداری کردند. آیا «مراقبت» و «همبستگی» میتوانستند بخشی از چشمانداز عاطفی باشند؟ آیا میتوان «حرص» و «نفرت» را تعدیل کرد؟
ضرورت وضوح و مبارزهٔ طبقاتی
تقارن کنونی نیازمند حرکتی میان دو مفهوم سیاسی است: حاکمیت و کرامت. اینها مفاهیم درهمتنیدهٔ عصر ما هستند که جنبشها و پروژههای دولتی متفاوتی با درجات نسبی تعهد به هر یک از آنها عمل میکنند.
حاکمیت ملی یک مفهوم در سطح دولت است که به پروژههای دولتی اشاره دارد که علیه مداخلهٔ منافع خارجی فشار میآورند و به دنبال تدوین مجموعه سیاستهای سیاسی و اقتصادیای هستند که از حقوق و نیازهای مردم خود دفاع کنند. برای کشوری که از استعمار بیرون آمده، حاکمیت سازوکاری است برای سنجش اینکه کشور چقدر توانسته است از فشارهای حکومت استعماری و مداخلهٔ امپریالیستی خارج شود.
بهخودیخود، جستجوی حاکمیت یک تأیید سلبی است، به این معنا که علیه مداخلهٔ امپریالیستی است؛ مقولهٔ حاکمیت بهتنهایی ماهیت روابط طبقاتی درون کشور را توصیف نمیکند، که این امر به کشورها اجازه میدهد مسیرهایی غیرسوسیالیستی، اما با این وجود حاکمیتی در قبال امپریالیسم داشته باشند (ایران، بهعنوان مثال، یک دولت سوسیالیستی نیست، اما با این حال به دنبال حاکمیت از چنگالهای امپریالیسم است). تمام پروژههای دولتی سوسیالیستی قاطعانه به دنبال حاکمیت ملی هستند، اما تمام پروژههای حاکمیتجو سوسیالیستی نیستند.
کرامت یک مفهوم در سطح مردم است که به این ایده اشاره دارد که هر فرد و سپس جوامع اجتماعیای که او به عنوان یک فرد اجتماعی به آنها تعلق دارد، به دنبال کرامت در تمام ابعاد زندگی خود هستند، از یک زندگی روزمرهٔ باکرامت (رهایی از فقر و گرسنگی) تا یک زندگی فرهنگی باکرامت (بزرگداشت میراث فرهنگی خود به عنوان بخشی از فرهنگ انسانی).
مفهوم کرامت بهطور گسترده در طول تاریخ بشری مشترک است، از سنتهای بودیسم (هر کس فطرت بودا را در خود دارد) تا رواقیگری (dignitas یا شایستگیای که توسط همهٔ موجودات عقلانی مشترک است)؛ اعلامیهٔ حقوق بشر سازمان ملل (۱۹۴۸) با به رسمیت شناختن «کرامت ذاتی» همهٔ «اعضای خانوادهٔ بشری» آغاز میشود. اما کرامت یک واقعیت پیشینی برای بشریت نیست (آنگونه که اومانیسم یا لیبرالیسم استدلال میکنند)؛ بلکه باید به محض خروج از بدبختی محرومیت (فقر، بیسوادی) تولید شود و زندگیهای باکرامت شکل گیرد (آنگونه که سوسیالیسم استدلال میکند). به عبارت دیگر، یک نیروی مادی وجود دارد که باید به کرامت ما شکل بخشد. سیاستی برای تولید کرامت، یک سیاست سوسیالیستی است، اگرچه ممکن است دیگران این یا آن عنصر از برنامهٔ سوسیالیستی را بپذیرند. هیچ شواهدی در جهان وجود ندارد که نظام سرمایهداری بتواند همهٔ مردم را از یک زندگی فاقد کرامت رها سازد: سرمایهداری ذاتاً اشکالی از نابرابری و بیحرمتی را تولید میکند. بنابراین، تمام اقداماتی که به دنبال کرامت برای همگان هستند، پروژههای سوسیالیستیاند.
یکی از پیچیدهترین جنبههای وضعیت کنونی جهان ما این است که در حالی که در جهان آتلانتیک شمالی هرجومرج وجود دارد، به نظر میرسد حس فزایندهای از ثبات در بخشهایی از آسیای جنوب شرقی و شرق آسیا در حال رشد است. قدرتهای امپریالیستی قدیمی همچنان بر جهانی از ریاضت، بدهی و جنگ اصرار میورزند—ایدئولوژیهای زشتی که برای میلیاردها نفر غم به ارمغان میآورند، از فلسطینیانی که با نسلکشی اسرائیل مواجه هستند تا کسانی که در خانههای خود از گرسنگی میمیرند زیرا کار ناایمنشان برای بقای آنها کافی نیست.
در همین حال، بهویژه از سوی چین، پیام واضح است: ما باید در جهت صلح و توسعه کار کنیم تا آیندهای مشترک برای بشریت خلق نماییم.۲۲ این ندایی است که بهطور فزایندهای برای مردم سراسر جهان جذابتر به نظر میرسد. اینجاست که لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده بهشدت از واقعیت منفصل بهنظر میآیند: آنها که به زبان لیبرالی عصر جنگ سرد در مورد اقتدارگرایی عادت کردهاند، تمایلی ندارند تا دستاوردهای بزرگی را که با وجود تمام موانع در مکانهایی مانند چین و ویتنام برای بیرون کشیدن جمعیت خود از فقر، برای ساختن نیروهای مولدهٔ جدید و باکیفیت، و برای ارائهٔ انتقال فناوری و همکاری اقتصادی و فنی برای صنعتیسازی بخشهای بزرگی از جنوب جهانی که از یوغ ساختار نواستعماری جهانیشدن رنج بردهاند، بهدرستی به رسمیت بشناسند. چین و سایر کشورهای آسیایی مشکلات جهان را حل نکردهاند؛ آنها یک مدل «آماده» برای توسعه ارائه نمیدهند. اما آنها موضعی را در قبال جهان—صلح و توسعه—ارائه میدهند که بسیار جذابتر از آن چیزی است که دولتهای قدیمی آتلانتیک شمالی به نام لیبرالیسم ارائه میکنند—ریاضت، بدهی و جنگ.
اینگونه نیست که لیبرالها و سوسیالدموکراتهای بازسازیشده مشتاق به ایجاد جنبشهای تودهای باشند و از قدرت دولتی اجتناب ورزند. آنها بر این باورند که قدرت دولتی را میتوان از طریق صندوق رأی در دموکراسیهای لیبرال بهدست آورد و این امر را میتوان با جدا کردن بنیادین خود از هدف سوسیالیسم، از تاریخ سوسیالیسم، و از تجربهٔ واقعی پروژههای دولت سوسیالیستی انجام داد. اما این یک قدرت دولتی توخالی خواهد بود، زیرا به معنای به دست گرفتن منصب بدون قدرت خواهد بود، بدون ساختن جنبشها و سازمانهای سیاسیای که با یک پایگاه تودهای همراه باشند که مملو از وضوح، اعتماد به نفس و اشتها برای تحقق کرامت کامل انسانی باشد. مبارزهٔ طبقاتی همچنان جبههٔ اصلی نبرد برای ساختن قهرمانان باکرامت آینده باقی میماند.
جهان میخواهد به سوی سوسیالیسم پیشروی کند.

