
دوستان چین سوسیالیستی
ترجمه مجله جنوب جهانی
در دو ماه گذشته، ایالات متحده در اطراف ونزوئلا بهطور آشکارا در حال گسترش چشمگیر نیروهای نظامی خود بوده است؛ حملات مرگباری را در آبهای بینالمللی آغاز کرده و بهصورت علنی دربارهٔ برنامههای حملهٔ مستقیم به خاک ونزوئلا بحث میکند. این بزرگترین تجمع نظامی آمریکا در این منطقه در طول چند دههٔ اخیر است.
ارسال ناو هواپیمابرِ «جیرالد آر. فورد»—بزرگترین ناو هواپیمابر جهان—همراه با سه ناوشکن و بیش از ۵۵۰۰ سرباز، ترس از یک حملهٔ نزدیکالوقوع را تشدید کرده است. این نیروها به حدود ۱۰ هزار سرباز آمریکاییِ پیشازاین مستقر در منطقه میپیوندند. در حرف ادعا شده این استحکامات نظامی برای مقابله با قاچاق مواد مخدر انجام شده، ولی واشنگتن هیچ شاهدی برای اثبات چنین تهدیدی ارائه نکرده است. از اوایل سپتامبر، نیروهای آمریکایی حداقل ۱۹ حملهٔ هوایی را انجام دادهاند که منجر به کشتهشدن نزدیک به صد نفر در قایقهایی در آبهای بینالمللی شده است. این حملات بهطور گستردهای بهعنوان «اعدامهای خارج از چارچوب قضایی» و نقض آشکار قوانین بینالمللی محکوم شدهاند.
مقالهٔ زیر، که توسط فعالان «کُدپینک» (CodePink) یعنی مگان راسل و میشل النر برای مجلهٔ «کانترپانچ» نوشته شده، استدلال میکند که این تشدید فشار علیه ونزوئلا بخشی از یک جنگ چندجبههای است: در داخل با سرکوب و در خارج با تحریمها، تعرفهها، جنگهای نیابتی و تجاوز نظامی؛ همه برای حفظ هژمونی آمریکا، تسلط بر منابع طبیعی و خنثیکردن جهتگیری جهان به سوی جهانیِ چندقطبی. فشار آمریکا برای جنگ علیه هر دو کشور چین و ونزوئلا، «چیزی جز واکنشی خشونتآمیز به این واقعیت رو به تحقق نیست که جایگاه هژمونیک آمریکا در حال فروپاشی است و بههمراه آن، کنترل آمریکا بر منابع جهانی، قدرت سیاسی و توانایی تعیین شرایط توسعه و حاکمیتِ دیگر کشورهای جهان نیز از دست میرود.»
نکتهٔ مشابهی نیز جرمی کربین در مقالهای برای ائتلاف «توقف جنگ» (Stop the War Coalition) مطرح میکند: «حمله به ونزوئلا دربارهٔ بازگرداندن قدرت آمریکا به «حیاط خلوت» امپراتوریاش است. اتفاقی نیست که این اقدام دقیقاً در زمانی رخ میدهد که کشورهای آمریکای لاتین و جنوبی بهطور فزایندهای به سمت شرکای تجاری گروه BRICS، بهویژه چین، متمایل شدهاند. مداخلهٔ نظامی تنها بخشی از یک حملهٔ هماهنگ به چندقطبیگرایی است.»
مگان و میشل تأکید میکنند که همکاری فزایندهٔ چین با ونزوئلا بهعنوان یک نقطهٔ تعادل حیاتی در برابر هژمونی آمریکا عمل میکند. چین با اعطای وامها، اجرای پروژههای زیرساختی و پیوندهایی دوستانه و مبتنی بر احترام متقابل، حمایتی اساسی برای توسعهٔ مستقل ونزوئلا فراهم کرده است.
در چند دههٔ اخیر، چین رابطهٔ اتحادی و محکمی را با ونزوئلا حفظ کرده است. از اوایل دههٔ ۲۰۰۰، چین دهها میلیارد دلار وام به ونزوئلا داد که با محمولههای نفت بازپرداخت میشد. این امر به ونزوئلا کمک کرد تا بودجهٔ برنامههای اجتماعی و زیرساختها را تأمین کند و از سیستمهای مالی تحت کنترل غرب، مانند صندوق بینالمللی پول (IMF) و بانک جهانی، فاصله بگیرد. علاوه بر این، چین در ساخت راهآهن، پروژههای مسکن و زیرساختهای مخابراتی در ونزوئلا نیز همکاری کرده است، در چارچوب گستردهتر ابتکار کمربند و جاده (BRI) که هدف آن توسعهٔ کشورهای جنوب جهانی است.
در پاسخ به این تشدید جدید، چین مواضعی اصولی و شفاف اتخاذ کرده است: همچنان همکاری دوجانبهاش با ونزوئلا را گسترش میدهد و عملیات «انفرادی و افراطی» آمریکا را بهشدت محکوم میکند. چین تأکید دارد که این اقدامات خلاف قوانین بینالمللی و منشور سازمان ملل متحد هستند و از آمریکا میخواهد به جای ایفای نقش «پلیس جهانیِ خودخوانده»، به چارچوبهای قانونی همکاری قضایی بازگردد. برخلاف سیاستهای اجباری واشنگتن، مواضع چین بر پایهٔ احترام به حاکمیت و قانون بینالملل، و با گرایشی صلحآمیز شکل گرفتهاند.
مقاله با یک درخواست برای گستردهترین ابراز همبستگی پایان مییابد:
«مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا، مبارزهای جهانی است. هرگاه از ونزوئلا، چین یا هر کشور دیگری که در برابر سلطه ایستاده است، حمایت کنیم، در واقع از امکان ظهور بینالمللگراییای جدید حمایت میکنیم که ریشه در همبستگی فرا مرزی دارد. این وظیفهٔ ماست: پیوند زدن این مبارزهها، دیدن بازتاب خود در هر عمل مقاومت و ساختن جهانی مبتنی بر بشریت مشترک و برابری جهانی.
در هر جایی که نگاه کنید، ایالات متحده در حال جنگ است: در داخل، با اشغال نظامی شهرها، خشونت نهادینهشده و ربودنهای مجاز از سوی دولت؛ و در خارج، با فشارهای اقتصادی، جنگهای نیابتی و مداخلات بیپایان. در چنین زمانهایی که راحت است در برابر بیپایانی ماشین جنگ بهسردرگمی کشیده شویم، باید بهیاد داشته باشیم که این بحرانها جداگانه نیستند، بلکه جبهههای متفاوتی از یک مبارزهٔ واحدند. مبارزه با یکی، یعنی مبارزه با همهٔ آنها.
دشمن در همهٔ این موارد، امپریالیسم آمریکاست.
در سراسر جهان، جنبشهای مقاومت علیه امپریالیسم آمریکا در پاسخ به خشونت بیرویه و بیاعتنایی آن به حیات انسانی، سر برآوردهاند. این جنبشها با هم، جبههٔ زندهٔ چپ جهانی را شکل میدهند: شبکهای از افراد و سازمانها که در پی رهایی از همان نظامهای تسلط و کنترل استعماری هستند. هرچند شکلهای آنها متفاوت است—از چادرگاههای دانشجویی تا اعتصابات کارگری—اما هدفشان یکی است: پایان دادن به امپراتوری و آفرینش جهانی چندقطبی بر مبنای حقیقت سادهٔ بشریت مشترک و ارزش برابر هر ملت و هر مردم.
اتحاد چین و ونزوئلا بخشی از این پروژهٔ گستردهتر است. و فشار آمریکا برای جنگ علیه هر دو کشور، واکنشی خشونتآمیز به پذیرش نزدیکالوقوع این واقعیت است که جایگاه هژمونیک آمریکا در حال سقوط است و بههمراه آن، کنترل آن بر منابع جهانی، قدرت سیاسی و توانایی تعیین شرایط توسعه و حاکمیتِ دیگر کشورها نیز محو میشود.
در یک ماه گذشته، دولت ترامپ سلسلهای از حملات را علیه قایقهای ماهیگیری ونزوئلا آغاز کرده و ادعا کرده که در حال مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر است. این دروغ، نهتنها بسیار کلیشهای بلکه کاملاً بیاساس است و نمونهای آشکار از سقوط روبنایی «اخلاقگرایی لیبرال بینالمللی» محسوب میشود. حقیقت در چنین دورانهایی از بحران آشکار میشود که هیجان بر محاسبه غلبه میکند؛ بهقدری که امپراتوری از نابودی نزدیک خود آگاه است که حتی دیگر تلاشی برای پنهانکردن نیتهای واقعیاش نمیکند.
پس حقیقت چیست؟ این است که جنگ آمریکا علیه ونزوئلا هیچ ربطی به مبارزه با مواد مخدر ندارد و همهچیز دربارهٔ کنترل است. ونزوئلا سالهاست با فشارهای بیامان، جنگ اقتصادی، تحریمها و تهدیدهای مداومی روبهروست که هدفشان تضعیف حاکمیت آن کشور و نگهداشتن آن زیر پا نو آمریکاست. منافع آمریکا در ونزوئلا، مانند اکثر نقاط دیگر، به منابع استراتژیک و قدرت مرتبط است. نخست، ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر ثابتشدهٔ نفت جهان و همچنین ذخایر قابلتوجهی از طلا، کلتان و سایر مواد معدنی ضروری برای تولید فناوری و انرژی است. کنترل این منابع، یعنی کنترل بازارهای جهانی و امنیت انرژی. دوم، موقعیت جغرافیایی ونزوئلا در آمریکای لاتین، آن را به یک نقطهٔ استراتژیک در منطقه تبدیل کرده است.
اما مقاومت ونزوئلا در خلأ شکل نگرفته است. این مقاومت پس از بیش از یک قرن سلطهٔ آمریکا در سرتاسر نیمکرهٔ غربی شکل گرفته—از تجاوز به هائیتی و اشغال نیکاراگوئه تا کودتاهای گواتمالا، شیلی و هندوراس. پیونددهندهٔ این تاریخها، پیامی مشخص از واشنگتن است: هیچ کشور آمریکای لاتین حق تعیین سرنوشت مستقل خود را ندارد.
انقلاب «بولیواری» که با انتخاب هوگو چاوِز در سال ۱۹۹۸ آغاز شد، چالشی مستقیم در برابر این نظم بود. این انقلاب در برابر ویرانیهای نئولیبرالیسم شکل گرفت و با وضعیت تاریخی ونزوئلا بهعنوان یک دولت رِانتیِ وابسته به منافع آمریکا مواجه شد. چاوِر درآمدهای نفتی را به برنامههای اجتماعی مانند آموزش عمومی و مراقبتهای بهداشتی اختصاص داد و با ایجاد شوراهای محلّی و همکاریهای اقتصادی، مشارکت سیاسی مردم را گسترش داد.
مقاومت ونزوئلا بیست سال پیش، در نوامبر ۲۰۰۵، شکل قارّهای یافت، هنگامی که رهبران آمریکای لاتین در «مار دِ لَا پلاتا» آرژانتین، در اوج نشست آمریکای جنوبی گرد هم آمدند. واشنگتن در آن هنگام قصد داشت «منطقهٔ آزادِ تجاری آمریکاها» (ALCA) را تحمیل کند—توافقی نیمکرهای که منطقه را برای همیشه در تابعیت سرمایهٔ آمریکایی قرار میداد.
اما آن نشست، نقطهٔ عطفی در تاریخ معاصر آمریکای لاتین شد. در برابر فریاد دهها هزار نفر که «الکا، الکا، ال کاراخو!» (به معنی «الکا، الکا، به جهنم!») سر میدادند، دولتهای ونزوئلا، برزیل، آرژانتین و دیگران این توافق را رد کردند. این ردِ توافق—که بهصورت سیاسی توسط هوگو چاوِز رهبری و از سوی جنبشهای اجتماعی قارّه پشتیبانی شد—نهتنها فروپاشی اجماع نئولیبرال را نشان داد، بلکه تولد دوبارهٔ حاکمیت آمریکای لاتین را رقم زد. از این پیروزی، مکانیسمهای همکاریهای منطقهای مانند «آلبا» (ALBA) و «پتروکارائیب» (Petrocaribe) متولد شدند که توسعهٔ اجتماعی را بر سود شرکتها ترجیح میدادند. آمریکا نیز دهههاست با تحریم، کودتا و اکنون نظامیگری آشکار در کارائیب، تلاش میکند تا این پیروزی را بازگرداند.
امروزه، ورود یک بازیگر جدید و قدرتمندتر—یعنی چین—مسأله را پیچیدهتر کرده است. چین در چند دههٔ اخیر رابطهٔ اتحادی محکمی با ونزوئلا حفظ کرده است. از اوایل دههٔ ۲۰۰۰، چین دهها میلیارد دلار وام به ونزوئلا داد که با نفت بازپرداخت میشد. این امر به ونزوئلا کمک کرد تا بودجهٔ برنامههای اجتماعی و زیرساختها را تأمین کند و از سیستمهای مالی تحت کنترل غرب، مانند صندوق بینالمللی پول (IMF) و بانک جهانی، فاصله بگیرد. گزارشی از «مؤسسهٔ صلح ایالات متحده» مینویسد: «شکوفایی صنعتی چین در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ فرصتهای جدیدی برای شرکای تجاری غنی از منابع آن در آمریکای لاتین و آفریقا فراهم کرد. رئیسجمهور ونزوئلا، هوگو چاوِز، نسبت به این پیشرفتهای چین با اشتیاق پاسخ داد.»
از آن زمان، چین همچنین در ساخت راهآهن، پروژههای مسکن و زیرساختهای مخابراتی در ونزوئلا نیز همکاری کرده است، در چارچوب گستردهتر ابتکار کمربند و جاده (BRI) که هدف آن توسعهٔ کشورهای جنوب جهانی است. این همکاری—برخلاف روابط آمریکا—اجباری نیست، بلکه کاملاً مبتنی بر عدم مداخله است. چین مانند رهبران آمریکایی، خواهان تغییر رژیم نیست، بلکه از طریق حمایت دیپلماتیک پایدار، خود را «شریک توسعهٔ غیرسیاسی» مینامد و تاریخ مداخلههای آمریکا در امور داخلی کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب را مورد انتقاد قرار میدهد. در همین حال، آمریکا از عدم تمایل چین به تغییر رژیم انتقاد میکند!
با توجه به اتحاد اقتصادی و سیاسی میان چین و ونزوئلا، درک کاملِ فشار فزاینده برای جنگ علیه ونزوئلا بدون در نظر گرفتن همزمان تحولات منجر به جنگ با چین، غیرممکن است. در نهایت، این دو جبهه، بخشی از یک نبرد واحد هستند. همانطور که گزارش «مؤسسهٔ صلح ایالات متحده» مینویسد: «ونزوئلا همچنان یکی از نقاط کلیدی رقابت استراتژیک فزایندهٔ میان ایالات متحده و چین خواهد ماند.» رهبران آمریکایی آمادهاند تا جان شهروندان ونزوئلا را فدای این هدف کنند: نابودی اقتصاد ونزوئلا، نصب دولتی دستنشانده و شکستن جنبش همبستگی جوانهزن میان این دو کشور. در همین حال، ونزوئلا نیز با کمک به چین برای تنوعبخشی به منابع انرژی خود فراتر از خاورمیانه و تأمینکنندگان تحت کنترل آمریکا، تبدیل به یک شاهراه حیاتی برای مقاومت در برابر تحریمها و انزوای اقتصادی چین شده است.
بنابراین، هرچند آمریکا منافع خاصی در خود ونزوئلا دارد، اما این کشور در عین حال یکی از جبهههای جنگ آمریکا علیه چین نیز محسوب میشود. این جنگ که در دوران دولت ترامپ، بهصورت درگیری تجاری فزاینده دربارهٔ منابع استراتژیک، نظامیگریِ شدیدِ متحدان اقیانوس آرام در اطراف چین و سرکوب داخلی شهروندان چینیتبار در آمریکا خود را نشان داده است. البته چین خطری وجودی برای شهروندان آمریکایی نیست؛ تنها تهدیدی که ایجاد میکند، برای نظام جهانیِ تحت سلطهٔ آمریکا و تقسیم بینالمللی کار است که ثروت را در دستان نخبگان غربی نگه میدارد و بقیهٔ جهان را در فقر نگه میدارد.

فشار آمریکا برای جنگ با چین، بخشی از یک کمپین پیوسته برای مهار صعود چین است. در حالی که جهان بهطور اجتنابناپذیری به سمت جهانی چندقطبی حرکت میکند، رهبران آمریکایی با نمایشهای نظامی، فشارهای اقتصادی و تبلیغات جنگی، واکنش نشان میدهند. تعرفههای اخیر ترامپ علیه چین تنها بخش کوچکی از این استراتژی گسترده است. هستهٔ این درگیری، مبارزه بر سر کنترل منابع استراتژیک و فناوریهای تعیینکنندهٔ آینده—مانند عناصر خاکهای نادر، نیمههادیها، هوش مصنوعی و غیره—است. چین امروزه در تأمین جهانی عناصر خاکهای نادر—که قطعات حیاتی در همهچیز، از گوشیهای هوشمند و توربینهای بادی گرفته تا موشکها و جنگندهها هستند—برتری قاطع دارد. برای آمریکا این وضعیت غیرقابل تحمل است؛ چراکه انحصار آن بر تولید فناوریهای پیشرفته—و در نتیجه بر برتری نظامی و اقتصادیاش—را به خطر میاندازد. بههمین دلیل است که رهبران سیاسی و رسانهها دائماً داستانی را تکرار میکنند که چین تجارت را «سلاحسازی» کرده است، در حالی که کشورهای غربی از پس جنگ جهانی دوم، میلیونها نفر را با تحریمهای انفرادی کشتهاند. اما چین، بهعنوان یک ملت مستقل، حق دارد منابع استراتژیک خود را محافظت کند—بهویژه زمانی که این منابع علیه خودش بهکار گرفته میشوند. بهعنوان مثال، آمریکا از عناصر خاکهای نادر برای ساخت سیستمهای سلاح پیشرفته برای جنگ با چین استفاده میکند. و اگر جنگ اقتصادی—که قطعاً ناکام خواهد ماند، همانطور که از دیدارهای اخیر ترامپ و شی پینا میآید—ناکام بماند، احتمالاً رهبران آمریکا به سوی درگیری فیزیکی سوق داده خواهند شد و همان سلاحها بهکار گرفته خواهند شد.
این اولین بار نیست که آمریکا جنگ را بهانهٔ دسترسی به منابع استراتژیک میگیرد و با تبلیغات، تصویری زیباتر از آن ارائه میدهد. جنگ خلیج فارس و تجاوز به عراق—هرچند با بهانهٔ «دفاع از دموکراسی» و «محافظت از جهان در برابر سلاحهای شیمیایی» که اصلاً وجود نداشت—در نهایت دربارهٔ تقسیم میادین نفتی عراق بین شرکتهای آمریکایی بود. بمباران ناتو در لیبی پاسخی به ملیسازی نفت توسط قذافی و تهدید او به دلار آمریکا بود. اشغال مداوم سوریه هم تنها برای کنترل میادین نفت و گاز است. سرنگونی اِوو مورالِس، رئیسجمهور بولیوی، به ملیسازی لیتیوم—که امروزه «نفت جدید» خوانده میشود—و تلاش برای رقابت با روسیه و چین مرتبط بود. فهرست این موارد بیپایان است.
درس آشکار است: هرجا جنگ یا مداخلهای با حمایت آمریکا وجود دارد، حتماً یک منبع استراتژیک یا منافع مالی زیر آن پنهان است. این همان معنای واقعی بودن یک قدرت امپریالیستی است. برای حفظ سلطه، آمریکا باید دائماً به استخراج، کنترل یا محرومکردن دیگران از دسترسی به موادی بپردازد که صنعت و فناوری جهانی را تأمین میکنند—مانند نفت، گاز، لیتیوم و عناصر خاکهای نادر. و هرجا ملتی جرئت کند بر منابع خود حاکمیت داشته باشد، بلافاصله تهدیدی برای «آزادی» عنوان میشود و تحریم، بمباران یا سرنگونی میشود تا وابسته، ضعیف و وفادار بماند. چین، ونزوئلا و تمام کشورهایی که به دنبال حاکمیت بر توسعهٔ خود برخلاف نظم امپریالیستی سرمایهداری هستند، همین تهدید را نشان میدهند—و به همین دلیل هدف قرار میگیرند؛ نه به دلیل دلیلی اخلاقی یا قانونی. همانطور که در دو سال ژنوساید مورد حمایت آمریکا در غزه بهوضوح دیدیم، سیاست آمریکا هیچگاه از اخلاق یا قانون هدایت نمیشود.
مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا، مبارزهای جهانی است. هرگاه از ونزوئلا، چین یا هر کشور دیگری که در برابر سلطه ایستاده است، حمایت کنیم، در واقع از امکان ظهور بینالمللگراییای جدید حمایت میکنیم که ریشه در همبستگی فرا مرزی دارد. این وظیفهٔ ماست: پیوند زدن این مبارزهها، دیدن بازتاب خود در هر عمل مقاومت و ساختن جهانی مبتنی بر بشریت مشترک و برابری جهانی.

