آرمان – ایزابل ویلیا
ترجمه مجله جنوب جهانی


مدتی است که فرصت نگاشتن در باب آنچه را که در پی توضیحش هستم، در سر می‌پرورانم و قطعاً گمان می‌برم که زمان آن فرارسیده است تا جنبه‌های ضروری، یا بهتر بگویم، اجتناب‌ناپذیر، در خصوص فعالیت (میتانسی یا میلیتانتیسم) و تعهد انقلابی و ضدیت آن، یعنی خائنان، و همچنین بخش میانابِ (intersticial) هواداران و پیروان را تبیین نمایم.
نوشتن من از سرِ هیچ ترسی به تعویق نیفتاد، بلکه به سبب تباین آراء و ادبیات مکمل بود. افزون بر این، به این دلیل بود که برخی از کادرهای در حال رشد، می‌بایست بلوغ می‌یافتند و برای تحلیل، تأثیراتی را تولید می‌کردند.
با پرهیز از شتاب‌زدگی، گمان می‌کنم لحظهٔ مناسب برای روشن‌ساختن این تندروی‌ها (extremes) از باب دانش عمومی فرارسیده است؛ چراکه برخی عناصر بر موج انقلاب سوار شده‌اند که من غیرمستقیم با آن‌ها سخن نمی‌گویم، زیرا حتی شایستهٔ این هم نیستند، اما بگذارید این هشدار باقی بماند: انقلابی خوانده شدن، صحنه‌آرایی و فریب را تاب می‌آورد، اما انقلابی بودن، مستلزم اتخاذ تصمیمات و تحقق عینی آنهاست، و البته، این کار باید علنی و آشکار صورت پذیرد.
برای آغاز این تبیین، لازم است بیان شود که فعال بودن (میلیتانت بودن)، مستلزم پذیرش تعلق به یک سازمان، از هر نوعی که باشد، تمکین از رهبری آن، انجام وظایف محوله و ایفای مسئولیت و پاسخگویی است؛ اما مهم‌تر از همه، گردن نهادن به انضباط تشکیلاتی (میلیتانت) است. فعالیت خودخوانده (Automilitancia) وجود ندارد. تعیین خودسرانهٔ یک وظیفهٔ داوطلبانه، که از سوی یک نهاد یا جمع بالاتر تکلیف نشده باشد، می‌تواند به خلق یا پیدایش جنبش‌های جمعی یاری رساند، و این خود یک ضرورت است، اگرچه به لحاظ عینی، یک حرکت داوطلبانه را مفروض می‌سازد، با این درک که ما در مرحلهٔ ساخت‌وساز دستی (Artesanal) به سر می‌بریم. این امر به‌شدت مفید واقع می‌شود، اما به‌هیچ‌وجه وظیفه‌ای تشکیلاتی محسوب نمی‌شود؛ زیرا تابع یک ساماندهی جمعی نبوده و ضرورتی را نمایندگی نمی‌کند که صرفاً در اراده یا قصد تشکیل شده باشد، بلکه باید یک عنصر پیشتاز برای نهاد ارگانیک (Instancia Orgánica) باشد و مطابق با آن غایت، نظم یابد. یک ابزار تبلیغاتی باید مطیع یک نهاد رهبری سیاسی باشد، یا در مراحل ساخت‌وساز دستی، خودْ آموزگارِ آن سازمان باشد. تا زمانی که این اتفاق نیفتد، این امر صرفاً یک حلقهٔ فکری غیرتشکیلاتی است.
دموکراسی درونی انقلابی، همان سانترالیسم دموکراتیک است و از رهگذر آن است که اختلاف نظرهای ایدئولوژیک حل‌وفصل می‌شوند و در نتیجهٔ آن، شالودهٔ اصول ایدئولوژیک برقرار می‌گردد. از طریق مباحثه یا مناظره (Polemic) است که باید تمامی جنبه‌های سیاسی، سازمانی و ایدئولوژیک به‌صورت علنی شفاف‌سازی شوند. اما در همین‌جا است که تصمیمات مشخصی پیرامون اقدامات تشکیلاتی نیز اتخاذ می‌شود و مسئولیت تشکیلاتی دقیقاً در اینجا به عمل در می‌آید.
تفاوت‌های از نوع ایدئولوژیک، با بحث آشکار و رویارویی مواضع حل‌وفصل می‌شوند، که لزوماً باید به قطعنامه‌های الزام‌آور تبدیل شوند. این قطعنامه‌ها بدنهٔ اصول بنیادین یک سازمان را تشکیل می‌دهند. آن‌ها باید با اکثریت آراء معین شده و پذیرفته شوند؛ بنابراین، عناصری که توسط این اصول بنیادی نمایندگی نمی‌شوند، باید آزادانه و داوطلبانه یا با تصمیم سازمان، سازمانی را که اصول بنیادینش متفاوت است، ترک نمایند.
مواضع دیگری با اهمیت کمتر نیز وجود دارند که بی‌آنکه مانعی برای وحدت باشند، در مورد برداشت سیاسی اختلافاتی ایجاد می‌کنند. این برداشت‌ها در خصوص مسائل ثانویه یا تاکتیکی، تا زمانی که به منازعات متدولوژیک بدل نشوند، نه تنها سالم هستند و غنا می‌بخشند، بلکه ضروری و اجتناب‌ناپذیرند. این اختلافات نیز، همانند تناقضات اصلی، باید به‌صورت آشکار در سازمان‌ها و جنبش‌ها مورد بحث قرار گیرند، بدون آنکه ضرورتی به فیصله دادن مباحث با قطعنامه‌های دستوری (Imperativas) وجود داشته باشد. در این موارد، شایسته است که استدلال شود، مناظره صورت گیرد و اجازه داده شود تا سیر عمل تشکیلاتی، خودِ زندگی را داوری کرده و مسئله را حل نماید.
غنای سیاسی در تفسیر ایدئولوژیک، خود به‌تنهایی یک مادهٔ مغذی انقلابی است، زیرا مارکسیسم بنا بر تعریف، یک متدولوژی زنده است که انعطاف‌پذیری را در تفسیر واقعیت و تفاوتِ ظریفِ معنایی ممکن می‌سازد، هرچند این خودِ پیشرفت زندگی است که تعیین می‌کند چه کسی کمابیش به دقیق‌ترین برداشت از آن نزدیک‌تر است.
داشتن اختلافات ایدئولوژیک تعیین می‌کند که آنکه در اصول، به داشتن حق نزدیک‌تر است، باید مهارتِ به تسخیر درآوردن افرادی را که بر خطای‌اند، بیاموزد؛ در غیر این صورت، تنها منزوی خواهد شد و «در اوج موفقیت خواهد مُرد» و با این اتفاق، فرصتی از آرمان کمونیستی انقلابی بار دیگر به خواب عادلان فرو خواهد رفت. داشتن اصول صحیح و ندانستن نحوهٔ اقناع دیگران بدون تحمیل، به همان اندازه بی‌فایده است که داشتن اصول غلط. داشتن اختلافات تاکتیکی یا ثانویه و عدم توانایی در بنا نهادن وحدت و ائتلاف‌ها تحت اصول مشترک، یک ناشی‌گری است، و علاوه بر آن، معمولاً انگیزه‌ای از مواضع فردگرایانهٔ ارتجاعی بورژوایی دارد.
انقلاب امری است متشکل از اراده‌های بسیار و میلیون‌ها اراده. کسانی که این نکته را نپذیرند و گمان برند که موضع یا رأی آن‌ها منشأ یا بخشی از انقلاب است، در اشتباهند. هیچ‌کس برای طرح انقلابی ضروری نیست، اما «منجی‌ها» غیرضروری و حتی زیان‌آورند. آن‌کس که نمی‌تواند تفاوت نظر دیگری را بپذیرد و آن را به‌جای برداشتی متفاوت از آرمان یا هدف، امری شخصی تلقی می‌کند، در اعماق وجودش فردی است تابع یک خودِ بزرگ‌بین (Ego) که مانع از آن می‌شود تا برآورد بیش از حد خود از فرآیندها را در برابر آرمان وانهد و جز تأخیر، اعتراض و خرابکاری، چیزی نخواهد ساخت.
در این نقطه، باید تأمل را به سمت تخریبی هدایت کنیم که این نگرش‌ها موجب می‌شوند؛ خواه در قلب سازمان‌های انقلابی، خواه در عمل غیرتشکیلاتی‌ها (No Militantes)، یعنی هوادارانی که اگرچه وظیفهٔ پاسخگویی به یک مرجع یا نهاد بالاتر را ندارند، اما از نظر اخلاقی نیز به وجدان خود پایبند نیستند.
در این روزگار، سخن گفتن رایگان است و تهمت زدن و توطئه کردن علیه عناصر انقلابی همچنان هزینهٔ ناچیزی دارد. نظام حاکم، این مسئله را کاملاً حل کرده است؛ این کار آسیب‌زننده است و نیروهای متشکل یا نامتشکل انقلاب را از هم می‌گسلد. از این‌رو، هنگامی که این نگرش‌ها در میان کسانی که خود را انقلابی می‌نامند جا افتاده است، حتی اگر سازمان‌هایی وجود نداشته باشند که از این یا آن شبه‌انقلابی بخواهند بابت اقدامات نامناسبشان پاسخگو باشد، مقابلهٔ علنی با آن‌ها و هشدار دربارهٔ نگرش‌های خطرناک ضروری است؛ هم آشکارا در برابر توده‌ها و هم در میان سازمان‌های همسو.
اگر با تهمت‌زننده یا خرابکاری در مورد هم‌رزمان روبه‌رو شدیم، البته که باید سوابق را گردآوری کرده و از صدور احکام شتاب‌زده پرهیز کنیم. لازم است که با داده‌های تأییدشده، یک پرونده یا سبب (Causa) تشکیل شود، اما به محض اتمام مرحلهٔ جمع‌آوری مدارک در قبال یک نشانه یا یک ادعا، الزامی است که روایت وقایع علنی شود و به متهم هرگونه تخلفی، فرصت دفاع داده شود.
اظهار نظرها، شایعات یا اتهام‌زنی‌های پشت سر، توصیه‌های منفی یا بایکوت کردن هر هم‌رزم، چه عضو سازمان ما باشد و چه نباشد، اقدامی ضدانقلابی است. هر آنچه که یک بازخواست آشکار و علنی با حق پاسخگویی نباشد، مستقیماً آرمان انقلابی را هدف قرار می‌دهد، و کسی که بخواهد کمونیست خوانده شود، هرگز اطلاعاتی را که رسمی و تأییدشده نباشد، نخواهد پذیرفت، حتی اگر لنین احیاشده خود آن را بیان کند.
اعتماد فردی، یک شالودهٔ انقلابی نیست، بلکه دریچه‌ای برای گسست اخلاقی سازمان‌های کمونیستی انقلابی است.
اتهامات باید با مدرک ارائه شوند، و اگر اتهام «فقدان اعتماد» باشد، که معادل خیانت است، باید به‌قدر کافی اثبات شود. در غیر این صورت، متهم بلافاصله مشکوک به خیانت تلقی خواهد شد. اتهامات بی‌دلیل علیه یک هم‌رزمِ آرمان، هرچند که اختلافاتی وجود داشته باشد، مطرح نمی‌شود؛ مگر اینکه شواهد یا مدارکی دال بر اقدامات نامناسب، چه جزئی و چه جدی، وجود داشته باشد، وگرنه ما مجبور خواهیم بود که عواقب آن را بپذیریم که دست‌کم، از دست رفتن اعتماد همهٔ کسانی خواهد بود که بین اصول و عمل خود، رفتاری منسجم دارند.
من تمامی این‌ها را نمی‌گویم زیرا به یک عدالت الهی باور دارم که بالاخره به آشفتگی چپ انقلابی نظم و هماهنگی خواهد بخشید، بلکه از این رو می‌گویم که مشاهده می‌کنم با پیشرفت بلوغ در سازمان‌ها و ارتقاء آگاهی در میان انقلابیون، رویه‌های فرسایشی در جنبش ما، شروع به شناسایی شدن به‌عنوان رفتارهای نامناسب کرده‌اند و به نوعی، با توسعهٔ مبارزهٔ داخلی و خارجی، مفاهیم روشن می‌شوند؛ از این‌رو، مناسب است که درک شود رویه‌ها و نگرش‌های خطرناک یا نکوهیده، پاک‌سازی خواهند شد، یا دست‌کم، افرادی که آن‌ها را اصلاح نکنند، کنار گذاشته شده یا طرد خواهند شد، تا زمانی که آن‌ها را نپذیرند، از بین نبرند یا دست‌کم، خود را ملزم به مسئولیت‌پذیری در قبال روش‌های نادرستشان به‌صورت خودانتقادی نکنند.
هرکسی که از این سخنان برنجد، دو وظیفه دارد: وظیفهٔ رنجیدن و وظیفهٔ از رنج خارج شدن، اما همچنان بخشی از مشکل باقی خواهد ماند. بقیه به دنبال یک راه‌حل خواهند بود (که یک تمرین مداوم است)، زیرا علاقه‌مندی بیشتر به آرمان انقلابی، ایجاب می‌کند که راه پیدا شود، نه اینکه سنگ‌ها را نشان دهیم یا با همان سنگ‌ها کسانی را سنگسار کنیم که باید ما را در مسیر انقلابی همراهی کنند.
توضیح:
این توضیح برای آن است که خاطرنشان شود اتهام خیانت بالاترین خطای یک انقلابی است و در دنیای انقلابی و به‌طور کلی در هر حوزهٔ زندگی یا هر سیستمی، این درک وجود دارد که کسی که خیانت اثبات‌شده‌ای مرتکب شده است، بی‌چون‌وچرا باید به‌سختی مجازات شود.
خیانت به اصول یا آرمان، نتیجه‌ای جز ابطال وجود خائن را در پی ندارد؛ زیرا کسی که اقداماتی را در جهت وارد کردن یک آسیب مرگبار توطئه‌گرانه انجام می‌دهد، قابل بازپروری نیست.