
نویسنده: ما شینیینگ
منبع: شبکه تحقیقات مارکسیسم
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
مدرنسازی در سده بیست و یکم با ویژگیهای دگرگونیهای شتابناک (تسریع)، توسعهی پرشتاب، تحولات بنیادین، و تعدیلات فراگیر نمایان میشود. با رواج انقلاب نوین فناوری که نمادهای آن رایانه، کلانداده، و هوش مصنوعی هستند، مدرنسازی سرمایهدارانه دستخوش تغییرات نوینی گشته و نیروی مولد و پشتوانه علمی-فناوری آن به صورتی بیسابقه گسترش یافته است. با این حال، به سبب تناقضات درونی ماهوی سرمایهداری و نیز معضلاتی که در فرآیند انباشت جهانی سرمایه آشکار شده است، مدرنسازی سرمایهدارانه، حتی در عصر دیجیتال، همچنان عامل اختلال در مسیر مدرنسازی جهانی باقی میماند. در واکنش به این شرایط، مارکسیستهای فرامرزی (خارجی) با اتکا به مختصات نوین این عصر، موضع انتقادی مارکس را با منابع نظری تازهنفس درآمیخته و نقد جدیدی را علیه مدرنسازی سرمایهدارانه سامان دادهاند.
۱. رویکردهای نوین در نقد مدرنسازی سرمایهدارانه
نقد مدرنسازی عبارت است از واکاوی انتقادی و تأمل نظری در واکنش به بحرانها، گسستها، انحرافات، پیامدهای منفی، و فقدان معنای مشهود در روند مدرنسازی. هدف غایی آن، بازگرداندن مدرنسازی کژدیسه به مسیر تکامل تمدن بشری است. مارکس در «مانیفست حزب کمونیست» پیامدهای مخرب مدرنسازی سرمایهدارانه را چنین تصویر میکند: «جامعه ناگهان خود را در وضعیت بربریت موقت مییابد؛ گویا قحطی یا جنگی فراگیر و ویرانگر، جامعه را از تمام مایحتاجش محروم کرده و گویا صنعت و تجارت یکسره از میان رفتهاند… نیروهای تولیدی که جامعه در اختیار دارد، دیگر قادر به یاری رساندن به توسعه تمدن بورژوایی و مناسبات مالکیت بورژوایی نیستند.»
رادیکالیسم نقد مارکس بر مدرنسازی در این نکته نهفته است که اگرچه ظهور سرمایهداری را سرآغاز جامعه مدرن میدانست، اما هرگز مدرنسازی سرمایهدارانه را نقطه پایان راه توسعهی مدرنیته تلقی نکرد. ماهیت تهاجمی، استثماری، غارتگرانه، سودمحور و نابرابر شیوهی تولید و مناسبات تولید سرمایهداری، سرنوشت مدرنسازی سرمایهدارانه را به عنوان الگویی خاص از مدرنسازی رقم زد؛ الگویی که در نهایت توسط شکل والاتری از تمدن و مدرنسازی که با الزامات توسعهی آزاد و همه جانبهی انسان سازگاری بیشتری دارد، جایگزین خواهد شد.
مارکسیستهای سده بیستم این موضع انتقادی مارکس را تداوم بخشیدند و از زوایایی چون بازتعریف مدرنیته، نارساییهای صنعتی شدن، سیر جهانیشدن، بیگانگی در جامعهی مدرن، و بحران زیستمحیطی، نقد عمیقی را متوجه مدرنسازی سرمایهدارانه ساختند. نقد آنان، نقاب «الگوی تمدنی» را از چهرهی این نوع مدرنسازی فرو افکند، عیوب آن را برجسته ساخت، بنبستهای توسعهاش را شفافتر نمود و پیامدهای منفیاش را بارزتر کرد.
در آستانهی سده بیست و یکم، «تناقض و تضاد میان محتوا و شکل در فرآیند مدرنسازی و جهانیشدنِ تحت رهبری غرب و سرمایه، پیوسته تعمیق مییابد و لزوم عینی جایگزینی ساختارهای نوین به جای اشکال کهن را آشکار میسازد.» بحران مالی ۲۰۰۸ نه تنها گواه تشدید تضاد بنیادین سرمایهداری بود، بلکه نشان داد مدرنسازی سرمایهدارانه نه تنها از بنبستهای توسعهی مدرن رهایی نیافته، بلکه کل جهان را به ورطهی بحرانی تازه میکشاند. در پاسخ به این وضعیت، مارکسیستهای فرامرزی با تمرکز بر تضادها و چالشهای نوین مدرنسازی سرمایهدارانه، تحلیل و نقد جدیدی از آن ارائه کردهاند.
(۱) نقد سرمایهداری دیجیتال
فناوریهای رقومی (دیجیتال) در سده بیست و یکم، که شامل رایانه، کلانداده و هوش مصنوعی هستند، ساختار زمان و مکان جامعهی بشری را بازآرایی کرده، شیوههای تولید، زندگی و تعاملات اجتماعی را متحول ساخته و مدرنسازی را به عصر دیجیتال هدایت کردهاند. اما «شبکههای کامپیوتری فراگیر در آمیزش با سرمایهداری موجود، دامنه اثربخشی بازار را به طور چشمگیری گسترش دادهاند.»
دن شیلر در سال ۱۹۹۰ با طرح مفهوم «سرمایهداری دیجیتال»، بر همافزایی موفق شبکههای کامپیوتری و اصول بازار سرمایهداری تأکید کرد. این همافزایی از یک سو، تعمیق نفوذ بازار و گسترش مستمر قلمرو اقتصاد سرمایهدارانه را از طریق شبکهها ممکن میسازد؛ و از سوی دیگر، اصول بازار سرمایهداری، فضای مجازی را تسخیر و کنترل کرده و آن را به ابزار کلیدی تولید و نظارت در یک نظام بازاری در سطح بالا فراملی تبدیل میکند. مارکسیستهای پسین نیز سرمایهداری دیجیتال را به مثابه شکلی اقتصادی در ذیل مناسبات تولید سرمایهدارانه به نقد کشیدهاند.
از حیث محتوایی، نقد سرمایهداری دیجیتال عمدتاً بر ماهیت استثماری «کار دیجیتال» و ماهیت انحصاری «پلتفرمهای دیجیتال» تمرکز دارد. سرمایهداری علاوه بر استثمار مستقیم کار مرتبط با تولید فناوری اطلاعات و ارتباطات (ICT)، کار بدون دستمزد کاربران شبکه را نیز هدف استثمار قرار میدهد. این استثمار حتی در «بازی و سرگرمی» در رسانههای اجتماعی مستتر است؛ زمان سرگرمی و کار در هم تنیده شده، مرز میان کار و فراغت برای انسان محو میگردد و تمامیت زمان زیستهی فرد، در چارچوب سازوکار استثمار سرمایهداری قرار میگیرد.
همچنین، دادهها پس از پردازش توسط الگوریتمها به پایگاههای دادهای با قابلیت استفادهی مکرر مبدل شده و پلتفرمهایی که این دادهها را تجمیع میکنند، برتری انحصاری مییابند. این پلتفرمها نه تنها دادهها را از کاربران متعدد گردآوری میکنند، بلکه قوانین بهرهبرداری از دادهها را نیز کنترل و وضع مینمایند. کارگرانی که دادهها را تولید کردهاند، هیچ مالکیتی بر محصول خویش ندارند، در حالی که پلتفرم با اتکا به قوانین، مالکیت دادهها را کسب کرده و سپس با تحلیل آن، به سود انحصاری دست مییابد.
(۲) نقد بیوپولتیک (زیستسیاست)
با گسترش نظارت و کنترل بر حیات انسان در جامعهی مدرن، «نقد بیوپولتیک» که بنیاد آن توسط فوکو نهاده شد، به کانون جدیدی برای نقد مدرنسازی تبدیل گشت. «قدرت بر حیات» مفهومی بود که فوکو برای تبیین کنترل سرمایه بر کالبد انسان به کار برد؛ اما هارت و نگری آن را به عنوان پارادایم جدیدی از قدرت میدانند که وظیفهی بنیادین آن، ایفای نقش تنظیمی و نظمبخش در ساختار درونی جامعه است. قدرت بر حیات به عمیقترین لایههای آگاهی، روح، هوش و عواطف مردم نفوذ کرده است: «قدرت به کنترلی مبدل شده که به ژرفترین بخشهای آگاهی و جسم تودهها رسوخ میکند و در عین حال، تمام مناسبات اجتماعی را در بر میگیرد» و در نتیجه، نظارت کامل سرمایهداری بر حیات انسان تحقق مییابد.
آگامبن از منظر حاکمیت ملی، «بیوپولتیک نوین» را مطرح میکند. او حیات را به حیات طبیعی (زیستی) و حیات سیاسی (به معنای شهروندی) تقسیم میکند. هنگامی که حیات سیاسی توسط «حاکم» سلب میشود، انسان تنها به «حیات برهنه» (Homo Sacer) و بیدفاعی تقلیل مییابد که هر کس میتواند او را از میان بردارد. در ساختار دولت-ملت، حاکم با ایجاد «وضعیت استثنایی» در بیرون از نظام حقوقی متعارف، حیات را پیوسته در معرض تبدیل شدن به حیات برهنه قرار میدهد و بدین طریق، سلطهی قدرت بر حیات را متجلی میسازد. در مقابل، اسپوزیتو معتقد است که حیات در جامعه صرفاً سرکوب یا سلب نمیشود، بلکه مشمول مصونیت و محافظت نیز میگردد. جامعه «کالبد مصون» (Immune Body) را شکل میدهد که از حفاظت از حیات فردی بهرهمند است. از منظر جامعه، سازوکار مصونیت نه تنها قلمرو جامعه را گسترش میدهد، بلکه جنبهی ایجابی بیوپولتیک را نیز احیا میکند.
(۳) نقد دولت مدرن
دولتهای سرمایهدارانه در سده بیست و یکم سه تحول عمده را از سر میگذرانند: تأثیر و چالش جهانیشدن بر دولتها به مراتب بزرگتر شده است؛ «حکمرانی دولت» به ابزار سیاسی اصلی بدل گشته؛ و جهان سرمایهداری نهادهای قدرتمندتری را ایجاد کرده است. بر این مبنا، مارکسیستهای فرامرزی «نقد امپریالیسم نوین» را آغاز کردهاند. آنان ایالات متحده را امپراتوری سرمایهداری در معنای حقیقی میدانند. ایالات متحده روش جدیدی از حکمرانی امپراتوری را به کار میبندد که از طریق تجارت اقتصادی، کمکهای خارجی، حمایت بینالمللی، و ابزارهای پنهان قهرآمیز بر سایر کشورها سلطه مییابد. ایالات متحده هم از طریق اقدامات یکجانبه و هم از طریق نهادهای فراملی مانند «صندوق بینالمللی پول» در توسعهی اقتصادی کشورهای وابسته دخالت میکند؛ تأثیر این مداخلات، کمتر از استعمار مستقیم نیست و نیازی به تحمل هزینههای بالای اشغالگری نیز ندارد. پس از بحران مالی، اگرچه هژمونی اقتصادی ایالات متحده دیگر بلامنازع نیست، اما هژمونی نظامی آن به مثابه جوهرهی امپریالیسم، بیشتر تقویت شده است.
با تبدیل شدن رابطهی جهانیشدن و دولت-ملت به کانون توجه، نظریهی نقد دولت احیا شد که باب جسوپ نمایندهی آن است. او پیشنهاد میکند که دولت باید در بستر «راهبرد-رابطه» (Strategic-Relational) تحلیل شود. در شرایط جهانیشدن، با تغییر راهبردهای انباشت سرمایهداری، شکل دولت و تصمیمگیریهای دولتی نیز به تبع آن دگرگون میشود. افزون بر این، عملکرد دولت-ملت بازآفرینی شده و «حکمرانی» (Governance) به وظیفهی اصلی و نقطهی تمرکز جدید آن مبدل میگردد. با این حال، حکمرانی راهکاری دائمی نیست و همچنان به بروز تضادهای جدی و شکلگیری تناقضات جدید میانجامد. زیرا این ابزارهای حکمرانی صرفاً استراتژیهای دولتی در فاز جهانیشدن هستند و دولت سرمایهدارانه همچنان بستری برای بروز انواع بحرانها در آینده است.
(۴) نقد بحران زیستمحیطی
از آنجا که کشورهای توسعهیافته تضادهای زیستمحیطی را به کشورهای دیگر منتقل میکنند، بحران محیط زیست را با مسئلهی جهانیشدن میپوشانند، و همچنین به دلیل بهبود نسبی محیط زندگی در کشورهای پیشرفته، جنبشهای حفاظت محیط زیست به سمت محافظهکاری گرایش یافتهاند، مارکسیسم زیستمحیطی در سده بیست و یکم دیگر روندی پرقدرت را نشان نمیدهد، اما نقد آن همچنان تداوم دارد.
عدالت زیستمحیطی موضوعی انتقادی است که ریشه در علوم سیاسی و اخلاق دارد. در سده بیست و یکم، عدالت زیستمحیطی از پیگیری عدالت زیستی (برابری انسان و طبیعت) به سوی عدالت اجتماعی شیفت کرده است. «عدالت اجتماعی یا فقدان فزایندهی آن در مقیاس جهانی، فوریترین مسئلهی تمامی چالشهای زیستمحیطی است.» عدالت اجتماعی از منظر توسعهی اجتماعی، سرمایهداری را ریشهی بحران زیستمحیطی میشناسد. علاوه بر این، عدالت زیستمحیطی از عدالت توزیعی به سوی عدالت تولیدی تغییر جهت داده و تأکید میکند که عدالت نه تنها در فرآیندهای توزیع کمی مانند مزد، ثروت و درآمد، بلکه در فرآیندهای تولیدی مانند کار، فناوری، تقسیم کار و بهرهبرداری از زمین نیز تجلی مییابد.
در مورد انقلاب زیستمحیطی دو نگرش وجود دارد: یکی حامی تحول تدریجی جامعه است و تمایل دارد مسائل زیستمحیطی ناشی از توسعهی سرمایهداری را از منظری «عینی» بنگرد؛ دیگری مسئلهی زیستمحیطی را با سوسیالیسم پیوند داده و خواهان یک انقلاب زیستمحیطی رادیکال است. سوسیالیسم زیستمحیطی بر بازآرایی جامعه تأکید میکند؛ بازآراییای که باید از طریق دگرگونی متابولیسم کل جامعه، رابطهی انسان و طبیعت را متحول سازد. این دو دیدگاه متفاوت، به مارکسیسم زیستمحیطی چهرهای توأمان محافظهکار و رادیکال بخشیده است.
(۵) نقد فضا
نقد فضا، مفهوم فضا و تولید فضا را به عنوان بعدی بنیادین برای نقد مدرنسازی به کار میگیرد. شهر و فضای جهانی، عرصههای اصلی مبارزه برای عدالت فضایی هستند. در بستر شهر، به دلیل سفتهبازی سرمایهداران، بهای زمین اوج میگیرد و فضا به نماد ثروت بدل میشود. میزان ثروت فردی در میزان مالکیت بر فضا تبلور مییابد. شهرنشینی (Urbanization) همزمان ابزار انباشت ثروت برای سرمایهداران و فرآیند غارت ثروت کارگران است.
در فرآیند جهانیشدن سرمایه، سرمایه الگویی از تولید فضایی مرکز-پیرامون را ایجاد میکند. کشورهای مرکز از لحاظ اقتصادی کشورهای پیرامون را استثمار و سرکوب و از نظر سیاسی بر آنها سلطه و نظارت دارند؛ سرمایه از طریق جهانیشدن به کشورهای پیرامون منتقل و سپس پیوسته سودهای کلان از آنها کسب میکند و نابرابری میان کشورها شکل میگیرد.
مقاومت فضایی از طریق مخالفت با فضاسازی سرمایه و مناسبات فضایی نابرابر، به تحقق عدالت فضایی میانجامد. ادوارد سوجا فضای جدیدی را برای مقابله با هژمونی سرمایهداری به نام «فضای سوم» پیشنهاد میکند. در این فضا، «تمامی جغرافیای تاریخی، تمامی زمانها و مکانها، به صورتی فراگیر بازنمایی و آشکار میشوند و به یک فضای راهبردی برای قدرت و سلطه، سرکوب قدرت و مقاومت تبدیل میگردند.» سوجا همچنین «حق شهر» را مطرح میکند تا حق مشارکت ساکنان شهر در تولید فضا و تضمین برابری آنها در فضا را تأمین کند.
افزون بر این، فضای مجازی به دلیل سیالیت و سهولت بیشتر، تحقق گردش و چرخش سریعتر سرمایه را تسهیل کرده و به آسانی به هدف کنترل سرمایه تبدیل میشود. از این رو، نقد فضای مجازی عمدتاً شامل رابطهی میان فضای مجازی و فضای واقعی، رابطهی میان فضای مجازی و تولید فضایی سرمایهدارانه، و این پرسش که آیا فضای مجازی واجد پتانسیل رهاییبخش برای مقاومت در برابر کنترل سرمایهداری است یا خیر، میشود.
(۶) نقد جامعه مدرن
نقد جامعه مدرن در سده بیست و یکم همچنان از روش «تشخیص اجتماعی» (Social Diagnosis) پیروی میکند؛ یعنی با کشف مشخصههای جامعه مدرن، به تحلیل انتقادی از آنها میپردازد. بر اساس این روش، رائل یگی تصمیم گرفت جنبهی انتقادی «بیگانگی» (Alienation) را دوباره واکاوی کند. او اشاره میکند که بیگانگی نوعی انسداد و گسست در رابطهی میان جهان و خویشتن است: «جهانی که دچار بیگانگی شده، جهانی بیمعناست که ما آن را به مثابه یک کلیت معنادار تجربه نمیکنیم.» در شرایط بیگانگی، انسان و جهان از هم منفک میشوند. انسان هم قدرت و هم معنا را از دست میدهد؛ نه میتواند جهان را متأثر سازد و تغییر دهد و نه میتواند از جهان معنای عاطفی و وجودی کسب کند. هارتموت رزا نیز بیگانگی را به مثابه رابطهی فرد با جهان توضیح میدهد: «بیگانگی به یک انحراف ساختاری و عمیق در رابطهی خویشتن با جهان اشاره دارد، یعنی شیوهی جایگیری یا استقرار سوژه در جهان دچار کژدیسی شده است.» بیگانگی به معنای ناکامی انسان در انطباق با کنشها و به معنای کنارهگیری سوژه از جهان است.
هارتموت رزا بر این باور است که جامعه مدرن تحت سلطه، تنظیم و ادارهی یک نظام زمانی دقیق و غیرسیاسی قرار دارد. این نظام زمانی، همان «منطق شتابگزینی اجتماعی» (Social Acceleration) است. در این منطق، جامعه شاهد تسریع در فناوری و علم، تحولات اجتماعی، و سرعت زندگی است و این سه، سیستمی به هم پیوسته را تشکیل میدهند. شتاب فناوری و علم، سرعت تولید و زندگی روزمره را میافزاید و دگرگونیهای شتابان اجتماعی نیز به نوبهی خود منجر به تسریع در سرعت زندگی میشود. شتابگزینی اجتماعی در جامعه مدرن به یک نظام خودران و خودپو تبدیل شده که به محرک خارجی نیازی ندارد. در جامعهی شتابان، زمان به سرعت میگذرد، اما دیگر اثری در حافظهی انسان بر جای نمیگذارد، تجربهی زیستی انسان روزبهروز فقیرتر میشود و در نهایت به بیگانگی شدید از خویشتن میانجامد.
۲. روندهای نوین در نقد مدرنسازی سرمایهدارانه
اگر مدرنسازی به مثابهی فرآیندی تاریخی از دگرگونیهای کلان جهانی با محتوایی مشخص در نظر گرفته شود، نقد مارکسیستهای فرامرزی در سده بیست و یکم، در مقایسه با نقد سده بیستم، سه روند کلیدی را نشان میدهد:
(۱) گذار از نقد دیرینه-شناختی (دیاکرونیک) به نقد همزمان (سینکرونیک)
«همزماننگری» (Synchrony) و «دیرینهنگری» (Diachrony) مفاهیمی هستند که زبانشناس، سوسور، برای بیان وضعیت و مراحل تکاملی زبان به کار برد. به عنوان روش پژوهش، این دو از هم متمایز هستند. پژوهش همزمان بر مناسبات منطقی و روانشناختی میان اجزایی که همزمان وجود دارند و یک نظام را تشکیل میدهند و توسط یک آگاهی جمعی یکسان قابل درکند، تأکید دارد؛ در حالی که پژوهش دیرینه بر روابط میان عناصر متوالی که «توسط یک آگاهی جمعی یکسان حس نمیشوند» تمرکز میکند و این عناصر جایگزین یکدیگر شده و نظام واحدی را تشکیل نمیدهند. همزماننگری تنها از یک سناریو آگاه است و روشهای آن به گردآوری حقایق تقلیل مییابد؛ حال آنکه دیرینهنگری میتواند در طول زمان کاوش کند.
با بهکارگیری این روش در بررسی نقد مدرنسازی، نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیستم، مشخصههای نسبتاً آشکاری از «دیرینهنگری» را نشان میدهد. مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» اشاره کرد: «تاریخ چیزی جز جانشینی نسلها به دنبال یکدیگر نیست… هرچه دامنه فعالیتهای متقابل در این فرآیند توسعه گستردهتر شود، وضعیت انزوای اولیهی ملتها به دلیل شیوهی تولید، مبادله و تقسیم کار میان ملتهای مختلف که به طور طبیعی شکل میگیرد، کاملاً از میان برود، تاریخ نیز بیشتر به تاریخ جهان تبدیل میشود.» مارکسیستهای فرامرزی سده بیستم با اتکا به دیدگاه تاریخ جهان مارکس، مدرنسازی را در فرآیند توسعهی تاریخی قرار دادند، گویی به مدرنسازی اتصالی طولی بخشیدند و از دوران فئودالی و پیشامدرن آغاز کردند تا شکلگیری و توسعهی مدرنسازی سرمایهدارانه را بررسی کرده، ویژگیها و تجلیات آن را بازاندیشیده و جنبههای منفی و معایب آن را نقد کنند.
در مقابل، نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم، مشخصههای «همزماننگری» را آشکار میسازد. مدرنسازی پس از ورود به سده بیست و یکم به یک «سناریوی» بزرگ مبدل شده است و موضوعات، زوایا، گفتمانها و مفاهیم انتقادی متنوع، ویژگیهای نوین مدرنسازی را بازتاب میدهند. نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در این سده گویی یک برش افقی از مدرنسازی است؛ منتقدان دیگر درگیر گذشته و حال آن نیستند و به تحقیقات تاریخی محدود نمیشوند؛ بلکه به دنبال تجلی متمرکز مدرنسازی و پیوند درونی آن هستند. مدرنسازی در سده بیست و یکم واقعیتی پرقدرت یافته است و برای نقد آن، وجود، تجلی و خصوصیات کنونی آن اهمیت مییابد و تأثیر این مدرنسازی بر وضعیت هستیشناختی (وجودی) انسان معاصر مورد توجه قرار میگیرد. هرچند ردیابی ریشههای مدرنسازی سرمایهدارانه مهم است، اما دیگر کانون اصلی نقد در سده بیست و یکم نیست، زیرا به وضوح این موضوع برای افرادی که در جامعهی معاصر زندگی میکنند، چندان حیاتی تلقی نمیشود.
(۲) گذار از نقد مدرنیته به نقد خودِ مدرنسازی
مارکسیستهای فرامرزی سده بیستم بیشتر بر مفهوم کانونی مدرنسازی، یعنی «مدرنیته»، متمرکز بودند. همانطور که هابرماس گفت: «از اواخر سده هجدهم، مدرنیته به موضوع بحث «فلسفی» تبدیل شده است.» از دیدگاه هابرماس، مفهوم مدرنیته نیازمند درک خویش از منظر عقلانیت غربی است و به همین دلیل بحث از تعریف مدرنیته از هگل آغاز شد و متفکرانی چون مارکس، وبر، لوکاچ و مکتب فرانکفورت به طور مستمر با استفاده از روشهای نظری اجتماعی به تبیین مدرنیته پرداختند. با تلاش این متفکران، درک خودِ مدرنیته نه تنها به صورت «خودآگاهی» نظری، بلکه به صورت موضع انتقادی در برابر تمامی سنتها و همچنین به عنوان مفاهیم اخلاقی و هنجاری «خودتعیینی» و «خودتحققی» متجلی شد. علاوه بر این، نقد خودِ مدرنیته به تحلیل بحران مدرنیته رهنمون شد و پیگیری سرنوشت مدرنیته در جامعهی سرمایهداری به نقطهی کانونی نقد تبدیل گشت و نقد و بازاندیشی مدرنیته به ابزاری کارآمد برای تحلیل ماهیت عقلانی جامعهی سرمایهداری و به موضوعی محوری در تمام نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیستم بدل شد.
برخلاف سده بیستم، نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم دیگر تمرکز خود را بر مباحثات پیرامون عقلانیت مدرنیته قرار نمیدهد. زیرا پس از فروپاشی اقتدار مفاهیم عقلانی متافیزیکی گذشته در گفتمان پسامدرن، این اقتدار از میان رفته است. با تأکید بر تکهتکه شدن، شکافها و حاشیهنشینی و تمرکز بر تفاوت، عدم هویت و ویژگیهای خاص، موضوعات انتقادی جامعهی مدرن نوآوری شدهاند. در مقیاس کل جهان، اغلب کشورها و مناطق در سده بیست و یکم در فرآیند مدرنسازی ادغام شده و به سمت جامعهی مدرن بالغتری حرکت کردهاند. تمدن صنعتی مدرن به همراه معایب مدرنسازی توسط مردم پذیرفته شده است؛ بحران و بیگانگی، هر دو به واقعیتی مسلم در جامعهی مدرن تبدیل گشتهاند. نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم دیگر رنج یا بیگانگی مردم را بر اساس معیارهای بیرونی قضاوت نمیکند، بلکه تأکید دارد که باید از احساسات، باورها و کنشهای خودِ کنشگران اجتماعی برای سنجش میزان منفی بودن مدرنسازی سرمایهدارانه استفاده کرد. از این رو، توجه به «اکنون» مدرنسازی سرمایهدارانه، توجه به ساختار درونی خودِ آن، مسیر توسعه، کنترل قدرت، تجلی تضادهای نوین، و پیامدهای گسترش آن در جهان، به محتوای اصلی نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم تبدیل شده است.
آیا مایلید در مورد هر یک از این جریانات نقد مارکسیستی، مانند نقد سرمایهداری دیجیتال یا نقد بیوپولتیک، اطلاعات عمیقتری کسب کنید؟
(۳) گذار از نقد اجتماعی-فرهنگی به نقد سیاسی
از اوایل سده بیستم، گروهی از مارکسیستهای فرامرزی، با مسئولیت بازنمایی فشار ستمگرانه مدرنسازی سرمایهدارانه بر انسانیت و جامعه، «نظریه انتقادی» را با نفوذی ژرف ارائه دادند. نظریه انتقادی به این امر پرداخت که چرا در سایه روشنگری سرمایهداری، بشر نه تنها به وضعیت حقیقی انسانی نایل نشد، بلکه عمیقاً در وضعیت بربریت فرو رفت. «با توسعهی اقتصاد کالایی بورژوازی، افق تیرهی اسطوره با نور عقلانیت محاسباتی روشن گشت، اما در پس این نور سرد، بذرهای بربریت نوین در حال ریشهدواندن بود.» مدرنسازی سرمایهدارانه در عین حال که تمدن مدرن را خلق کرد، بربریت و سرکوب انسانیت را نیز به همراه آورد. نظریه انتقادی با به ارث بردن سنت انتقادی مارکس، نظام سرمایهداری را علت بنیادین نابسامانی جامعه تشخیص داد و از این رو مفاهیمی چون نقد عقلانیت ابزاری، نقد صنعت فرهنگ، نقد ایدئولوژی سرمایهداری و نقد جامعهی تکساحتی (یکسویه) پدیدار گشت. با این حال، همانطور که هورکهایمر و آدورنو اشاره کردند، نظریه انتقادی همچنان در چارچوب رشتههای سنتی محدود باقی ماند و عمدتاً در حوزههای جامعهشناسی، روانشناسی و معرفتشناسی به پژوهش میپرداخت. از این رو، نظریه انتقادی بیشتر در قالب نقد اجتماعی-فرهنگی یا ایدئولوژیک خود را متجلی میساخت.
نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم بیشتر به سوی نقد سیاسی تغییر جهت داد. منظور از این تغییر جهت، جابجایی در تمرکز و حوزهی نقد است. در نقد سده بیستم، اگرچه نقد سیاسی وجود داشت، اما تنها یکی از زوایای متعدد موضوعی بود و به اندازهی کافی به آن پرداخته نشد. پس از ورود به سده بیست و یکم، نقد سیاسی به تدریج به هستهی اصلی نقد مدرنسازی سرمایهدارانه تبدیل شد. از نقد امپریالیسم نوین و نئولیبرالیسم تحت سیطرهی جهانیشدن سرمایهداری گرفته تا نقد سیاسی فضا، نقد بیوپولتیک، نقد حکمرانی دولت و حتی نقد سرمایهداری دیجیتال و نقد عدالت زیستمحیطی، همگی دارای مشخصههای برجستهی نقد سیاسی هستند. مفاهیم کلیدی چون هژمونی، کنترل قدرت، برابری، عدالت و قدرت بر حیات به منبع مفهومی برای الهام بخشیدن به نقد رادیکالتر مدرنسازی سرمایهدارانه مبدل شدهاند. شایان ذکر است که پس از اعلام شکست نئولیبرالیسم توسط بحران مالی بینالمللی سال ۲۰۰۸، خطوط نظری نقد سیاسی مارکسیستی دوباره فعال شد. با تشدید بیثباتی در نظام سیاسی جهان معاصر، مارکسیستهای فرامرزی نیز با تلفیق روشهای نقد سیاسی مارکسیستی، به بازتعریف دولت سرمایهداری پرداختند.
۳. دلالتهای نوین نقد مدرنسازی سرمایهدارانه
مارکسیستهای فرامرزی سده بیست و یکم، علاوه بر ادامهی نقد مدرنسازی سرمایهدارانه، دیگر خود را به تقسیمبندی «سنت در برابر مدرن» محدود نمیکنند و مدرنسازی سرمایهدارانه را به عنوان «مدرنسازی واحد» نمیبینند، بلکه با جسارت به کاوش در مرحلهی تاریخی کنونی مدرنسازی سرمایهدارانه و پژوهش در مورد آیندهی مدرنسازی و امکانات تمدن بشری میپردازند.
(۱) آشکارسازی تضادهای نوین سرمایهداری معاصر
نئولیبرالیسم و امپریالیسم نوین به مثابهی «دو روی یک سکه»ی سرمایهداری معاصر، به طور مشترک شکل دولت و جامعه در جهان سرمایهداری کنونی را سامان دادهاند. آنها با هم برای حل تضادهای انباشت سرمایهداری میکوشند، برای جذب سودآور ارزش اضافی تلاش میکنند و حاضرند برای از میان برداشتن هرگونه مانع احتمالی، از هژمونی بهره ببرند. با پیشروی نئولیبرالیسم و امپریالیسم نوین، سرمایهی انحصاری مالی به سطح بالایی از جهانیشدن و بینالمللیشدن دست یافته و سرمایهداری انحصاری مالی بینالمللی را شکل داده است. سرمایهداری معاصر نیز متناسب با آن وارد مرحلهی سرمایهداری انحصاری مالی بینالمللی شده و ویژگیهای مرحلهای جدیدی چون جهانیشدن انحصارات، ائتلافگرایی شرکتهای چندملیتی، و مطلق شدن سرمایهی انحصاری مالی را از خود نشان میدهد.
نقد مارکسیستهای فرامرزی بر نئولیبرالیسم و امپریالیسم نوین نه تنها بخشی ضروری از نقد مدرنسازی است، بلکه نمایانگر تحلیل عمیق و بینش آنان از سرمایهداری معاصر است. از منظر نقد آنان، تضاد بنیادین سرمایهداری معاصر تجلیهای جدیدی یافته است:
* تضاد میان گسترش بیپایان ظرفیت تولید سرمایهداری با پشتوانهی فناوریهای جدید و تقاضای مؤثر ناکافی در سطح جهان.
* تضاد میان سفتهبازی و غارت مالی توسط سرمایهداری انحصاری مالی بینالمللی و حاکمیت مالی کشورهای در حال توسعه.
* تضاد میان تسهیل تضادهای زیستمحیطی در کشورهای توسعهیافته و تشدید تخریب زیستمحیطی جهانی.
* تضاد میان گسترش سرمایه به فضای مجازی و حوزههای رقومی (دیجیتال) و جهانیشدن شبکهای و رقومی.
* تضاد میان توسعهی شتابان علم و فناوری و جامعه و قرار گرفتن انسان معاصر در حالت اضطراب وجودی و بیگانگی.
این تضادها درجات مختلفی از تشدید تضاد بنیادین سرمایهداری را نشان میدهند و روند مازاد سرمایهی انحصاری و بحرانهای مالی را شدیدتر میسازند.
(۲) غنیسازی درک نوین از مراحل توسعهی مدرنسازی
از طریق نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیست و یکم، میتوان به وضوح دریافت که جامعهی بشری وارد عصری پیشرفته از نظر فناوری و شتابان شده و در عین حال به عصری پرخطر و بحرانزده نیز گام نهاده است. ویژگی جامعه در سده بیست و یکم «یکپارچگی جهانی» است. مدرنسازی در این مرحله نه تنها جهانیشدن فرآیندهای تولید، همکاریهای تجاری، جریان سرمایه و تبادلات فرهنگی را محقق کرده، بلکه جهانیشدن اتصالات شبکهای، تبادلات اطلاعاتی و جابجایی استعدادها را نیز به همراه داشته است. اما شکل مالکیت خصوصی در مدرنسازی سرمایهدارانه با روند بزرگ «ادغام» جهانیشدن و جهانشمول شدن روزبهروز ناسازگارتر میشود. تکقطبیگرایی، هژمونی اقتصادی، قدرتطلبی سیاسی، تهدید نظامی و تهاجم فرهنگی سرمایهداری، هر یک از این جنبهها با روند بزرگ توسعهی جهان در تضاد هستند. تضاد «جهانیشدن» و «سرمایهسازی» در سده بیست و یکم صرفاً تضاد «شکل و محتوا» نیست، بلکه نشاندهندهی آن است که مدرنسازی سرمایهدارانه هرگز راه روشن به سوی تمدن بشری نیست. روند بزرگ جدید توسعهی جهان، قطعاً محتوای جدید و والاتری از مدرنسازی را طلب خواهد کرد که با آن سازگار باشد. راه و الگوی مدرنسازی تنها به مدرنسازی سرمایهدارانه محدود نمیشود، بلکه دارای چندگانگی (Multiplicity) گزینهها و تنوع است.
از سوی دیگر، نقد مارکسیستهای فرامرزی از مدرنسازی سرمایهدارانه همچنان هشداری در مورد پیامدهای منفی توسعهی مدرنسازی است. مدرنسازی سرمایهدارانه اگرچه به توسعهی بزرگ نیروی مولده کمک کرده، اما این توسعه به قیمت استثمار و غارت سایر کشورها، سرکوب و فشار بر تودههای کارگر، تخریب و استخراج منابع طبیعی و تشدید و افزایش شکاف ثروت در جهان تمام شده است. در واقع، در نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیستم، مردم هزینهای را که جهان برای تحقق آن پرداخته بود، دیده بودند، تنها با این تفاوت که جهان آن زمان میتوانست آن را تحمل کند. اما زمین در سده بیست و یکم، چه از نظر محیط طبیعی، چه از نظر توزیع جمعیت و چه از نظر شرایط زیستی، به شدت آسیبپذیر شده و دیگر نمیتواند شیوهی توسعهی بیپایان مدرنسازی سرمایهدارانه را تحمل کند. بحرانهای اقتصادی جهانی، فجایع طبیعی شدید، بیماریهای ناگهانی در جهان و فاجعههای اقلیمی ویرانگر در بیش از بیست سال گذشتهی سده بیست و یکم همگی گواهی بر این مدعا هستند و نشان میدهند که مدرنسازی بشری به مرحلهای رسیده است که باید عمیقاً بر توسعهی آن بازاندیشی کرد.
(۳) دربرگیرندهی انتظارات نوین برای جامعهی آینده
در مقایسه با نقد مدرنسازی سرمایهدارانه در سده بیستم، مارکسیستهای فرامرزی سده بیست و یکم هنگام نقد، دچار احساسات کلی شکاکیت نشدهاند، بلکه انتظارات بیشتری برای توسعهی جامعهی آینده مطرح کردهاند. زیرا در تجربهی مدرنسازی بشری در سده بیست و یکم، مارکسیستهای فرامرزی یک مرجع جدید به دست آوردهاند— راه و الگوی مدرنسازی سوسیالیستی. جان بلامی فاستر، نمایندهی مارکسیسم زیستمحیطی، اشاره میکند که بشریت کاملاً گزینهی دیگری دارد و آن ساختن یک سوسیالیسم زیستی واقعاً برابر، پایدار از نظر زیستمحیطی و پاسخگو به نیازهای تودهها در سده بیست و یکم است. دیوید کوتس نیز اشاره میکند که اگر نئولیبرالیسم به آشوبگری در جهان ادامه دهد، جنبش سوسیالیستی دوباره رونق گرفته و سرمایهداری را لغو کرده و نظام اجتماعیای را برپا خواهد کرد که به نیازهای انسان نه سود خصوصی پاسخ دهد. حتی بسیاری از محققان به چشمانداز روشن سوسیالیسم دیجیتال چشم دوختهاند: «مالکیت عمومی، فناوری پیشرفتهی کامپیوتری، جامعهی پساهزینه برای خلق ثروت برای همه، شخصیت کاملاً توسعهیافته، توزیع بر اساس نیاز، مدیریت مشارکتی، فرهنگ مشترک و روحیهی بینالمللیگرایی همگی از ویژگیهای جامعهی سوسیالیستی هستند.»
دلیل اینکه مارکسیستهای فرامرزی دیگر احساس شکاکیت عمومی نسبت به مدرنسازی ندارند و در کنار نقد به دنبال چشمانداز بهتری برای مدرنسازی هستند نیز روشن است. زیرا اگر از منظر تمدن بشری نگاه کنیم، مدرنسازی شیوهی تحقق تمدن بشری است. راههای مختلف تحقق مدرنسازی، حالتهای متفاوتی از تمدن را رقم میزنند. مدرنسازی سرمایهدارانه جنبههای منفی تمدن مدرن را تقویت کرده و تمدن مدرن را به نتایج فاجعهباری چون برتری سرمایه، برتری پول، زورگویی و تخریب طبیعت مبتلا کرده است. اما مدرنسازی سوسیالیستی که با «مدرنسازی به سبک چین» نمایندگی میشود، جنبههای پیشروندهی تمدن مدرن را نشان میدهد. جنبههایی چون مردممحوری، همکاری و اتحاد، توسعهی صلحآمیز و توسعهی سبز، به شدت جنبههای مثبت تمدن مدرن را فعال خواهند کرد. با ادامه دادن در این مسیر، مدرنسازی جهان در نهایت از بنبستها عبور کرده و چشمانداز توسعهی جدیدی را به نمایش خواهد گذاشت.

