ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی

در قلب داستان رشد و تسلط شرکت فناوری پالانتیر (Palantir)، دو چهره‌ی کلیدی قرار دارند که درک رابطه‌ی میان آن‌ها، کلید گشودن قفل DNA فلسفی و تجاری این شرکت است: الکس کارپ (Alex Karp)، مدیرعامل جنجالی و پیتر تیل (Peter Thiel)، سرمایه‌گذار و هم‌بنیان‌گذر پی‌پال. این دو در دوران دانشگاه با یکدیگر آشنا شدند؛ دو روشنفکر ناآرام که، به گفته‌ی کارپ، «مانند حیوانات وحشی با هم بحث می‌کردند». در سال ۲۰۰۴، ثیل، که به دنبال بنیان‌گذار شرکتی در حوزه‌ی هوش مصنوعی، نظارت و تحلیل داده‌ها پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر بود، کارپ را به مدیریت پالانتیر دعوت کرد. انتخاب کارپ تنها به دلیل توانایی‌های فنی او نبود، بلکه بیشتر به خاطر استعدادش در فروش یک چشم‌انداز خاص بود: جهانی هرچه بیشتر خشونت‌آمیز و بی‌ثبات که در آن، داده‌ها کلید مدیریت ریسک و بقا هستند.

این شرط‌بندی ثیل بر روی کارپ به عنوان رهبر و بر روی بی‌ثباتی جهانی به عنوان یک بازار رو به رشد، سودآوری چشمگیری به همراه داشته است. بر اساس گزارش‌های منتشره در زمان مربوطه، سهام پالانتیر در سال گذشته بهترین عملکرد را در شاخص S&P 500 از خود نشان داد و خود کارپ نیز مجموعاً ۶۸۰ میلیون دلار حقوق دریافت کرد. این روند تأییدکننده‌ی جمله‌ی معروف کارپ در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۲۲، همزمان با آغاز جنگ اوکراین، است: «اوقات بد برای پالانتیر فوق‌العاده خوب هستند.» این جمله، خلاصه‌ی فلسفه‌ی کسب‌وکار شرکتی است که رشد خود را مدیون آشوب‌ها و بحران‌های جهانی می‌داند.

برای درک پالانتیر، باید ابتدا الکس کارپ را شناخت. در اولین بیوگرافی که درباره‌ی او نوشته شده، مایکل اشتاینبرگر (Michael Steinberger) کارپ را نه به عنوان یک مدیرعامل کلاسیک سیلیکون ولی، بلکه به عنوان تبلوری از شخصیت و ناامنی‌های عصر حاضر معرفی می‌کند. کارپ در سال ۱۹۶۷ در یک خانواده‌ی «مترقی» در فیلادلفیا متولد شد. مادرش یک هنرمند سیاه‌پوست و پدرش یک پزشک اطفال یهودی بودند. هر دو او از کودکی به تظاهرات سیاسی می‌بردند و در او روحیه‌ای چپ‌گرا را پرورش دادند؛ روحیه‌ای که او در دهه‌ی بیست سالگی خود حفظ کرد اما بعدها آن را کنار گذاشت.

تربیت کارپ تحت تأثیر یک ناتوانی یادگیری (دیسلکسی) قرار داشت. این ترکیب از هویت‌های مرزی (یهودی، چپ‌گرا، نژاداً مبهم و دارای مشکل یادگیری) در او میل شدیدی برای بقا و اثبات خود ایجاد کرد. خود او در این باره به اشتاینبرگر می‌گوید: «تو یک پسر یهودی، چپ‌گرا، از نظر نژادی مبهم و علاوه بر این، دسیلکسی هستی. آیا این فکر به ذهنت نمی‌رسد که وضعیتت خراب است؟»

او در سال ۱۹۸۹ در رشته‌ی فلسفه از کالج هاورفورد فارغ‌التحصیل شد و سپس وارد دانشکده‌ی حقوق استنفورد شد؛ دوره‌ای که او «سه سال بدترین دوران زندگی بزرگسالی‌ام» می‌نامد. تنها نکته‌ی مثبت این دوران، دوستی با همکلاسی‌اش، پیتر ثیل بود. ثیل در این باره می‌گوید: «شاید مغرورانه به نظر برسد، اما فکر می‌کنم هر دو ما واقعاً به ایده‌ها علاقه‌مند بودیم. او بیشتر سوسیالیست بود و من بیشتر سرمایه‌دار. او همیشه درباره‌ی نظریات مارکسیستی درباره‌ی کار بیگانه‌شده و اینکه این چگونه برای همه‌ی افراد اطرافمان صادق است، صحبت می‌کرد.»

سفرهای تابستانی به اروپا، کارپ را متقاعد کرد که برای ادامه‌ی تحصیل در مقطع دکترا به دانشگاه گوته در فرانکفورت برود. او در جستجوی «درک عمیق‌تر این موضوع بود که چرا آلمان، یکی از ستون‌های تمدن اروپایی، به بربریت سقوط کرد.» او به دنبال راهنمایی یورگن هابرماس (Jürgen Habermas)، فیلسوف برجسته‌ی دموکراسی، بود اما هابرماس درخواست او برای راهنمایی تز دکترا را رد کرد. (کارپ معتقد است که هابرماس برای مدتی استاد راهنمای او بوده و نمی‌داند چرا این فیلسوف ۹۶ ساله اکنون تلاش می‌کند ارتباط خود را با او به حداقل برساند؛ رفتاری که احتمالاً ناشی از دیپلماسی و نه فقدان تخیل است.)

پایان‌نامه‌ی او با عنوان «تجاوز در دنیای زندگی: گسترش مفهوم تجاوز از پارسونز از طریق توصیف رابطه‌ی میان زبان عامیانه، تجاوز و فرهنگ»، به پدیده‌ی «یهودستیزی ثانویه» می‌پردازد؛ تمایزی که در جمله‌ی منسوب به روانپزشک اسرائیلی زوی ریکس (Zvi Rix) خلاصه می‌شود: «آلمانی‌ها هرگز یهودیان را به خاطر آشویتز نخواهند بخشید.»

با توجه به اهمیت سوابق آکادمیک کارپ برای تصویر عمومی او، بسیاری این پایان‌نامه را برای یافتن سرنخ‌هایی از موضع فعلی او تحلیل کرده‌اند. مورا ویگل (Moira Weigel)، پژوهشگر هاروارد، در تز کارپ نوعی پیش‌نمونه از کسب‌وکار تحلیل داده‌های پالانتیر دید. به اعتقاد ویگل، کارپ کتاب «زبان عامیانه‌ی اصالت» تئودور آدورنو را بازتفسیر می‌کند؛ کتابی که توضیح می‌دهد چگونه بلاغت اگزیستانسیالیستی در آلمان پس از جنگ برای پنهان کردن سیاست‌های ارتجاعی به کار گرفته شد. برای آدورنو، هدف از بررسی زبان عامیانه، توجه به مشکلات اجتماعی است که آن را پنهان می‌کند. اما کارپ صرفاً به ترسیم نقشه‌ی اینکه چگونه پرخاشگری زبانی پنهان، جوامع را به هم پیوند می‌دهد، اکتفا می‌کند. ویگل ادعا می‌کند که این «سیستماتیک‌سازی» رویکرد آدورنو، شبیه به روش‌های «کلان‌داده» (big data) است که بدون پرداختن به علیت‌های بنیادین، تمرکز خود را بر ترسیم الگوهای سطحی می‌گذارند. اشتاینبرگر این تفسیر ویگل را «اجباری و غیرمحتمل» می‌داند و معتقد است که ویگل نکته‌ی اصلی را درک نکرده است. مسئله این نیست که تز کارپ شبیه تحلیل داده است، بلکه رویکرد او چیزی درباره‌ی شیوه‌ی تفکرش آشکار می‌کند: تحلیلی، اما فاقد بعد تاریخی.

پالانتیر در سال ۲۰۰۳ تأسیس شد و سال‌های اولیه‌ی آن، سال‌هایی پرفشار اما به‌ویژه الهام‌بخش نبود. این شرکت سرمایه‌گذاری اولیه را از In-Q-Tel، بازوی سرمایه‌گذاری خطرپذیر سیا، دریافت کرد؛ سازمانی که پس از شکست‌های اطلاعاتی (مفروض) در ۱۱ سپتامبر بی آبرو شده بود. پالانتیر شروع به برقراری روابط با مشتریان دولتی کرد—مشتریانی که اکنون بیش از نیمی از درآمد شرکت را تشکیل می‌دهند و شامل نه تنها سیا، بلکه اف‌بی‌آی، ان‌اس‌ای و تقریباً تمام شاخه‌های ارتش ایالات متحده می‌شوند—و همچنین با برخی مشتریان تجاری.

در این مرحله‌ی اولیه، شرکت بارها شکست خورد، زیرا به نظر می‌رسید نرم‌افزار آن نمی‌تواند بینش‌های جادویی را که کارپ وعده داده بود، ارائه دهد. این امر منجر به طرد شدن شرکت توسط سرمایه‌گذاران خطرپذیر معتبر سیلیکون ولی شد که تأمین مالی مورد نیاز آن را فراهم می‌کردند. کارپ این موضوع را شخصی تلقی کرد و تا به امروز از صنعتی که پول را در تله‌های توجه و تبلیغات هدفمند سرمایه‌گذاری می‌کند، در حالی که پیشرفت‌های فناوری بسیار مهم‌تری مانند تحلیل داده‌ها را نادیده می‌گیرد، انتقاد می‌کند.

از نظر مالی، سرمایه‌گذاران خطرپذیر کاملاً اشتباه نمی‌کردند. برای سال‌های متمادی، پالانتیر مقادیر زیادی پول از دست داد و تا سال ۲۰۱۸ سالانه ۶۰۰ میلیون دلار خالص زیان ثبت کرد. این شرکت سرانجام در سال ۲۰۲۳ به اولین سود خود دست یافت، زمانی که که پیشنهاد نرم‌افزاری خود را به کمال رسانده بود. موفقیت مالی نهایی آن تا حدی به نقش آن به عنوان یک «سهام میمی» (meme stock) مربوط است؛ موضوعی که اشتاینبرگر به آن نمی‌پردازد. پالانتیر در سال ۲۰۲۰ عرضه عمومی شد و قیمت سهام آن توسط تعداد زیادی از سرمایه‌گذاران خرد تقویت شد؛ ایمان آن‌ها به ارزش شرکت به یک پیش‌گویی خودتحقق‌بخش تبدیل شد. سهام میمی بخشی از یک طرح هرمی و بخشی از یک مد شبکه‌های اجتماعی است که بر اساس شوخی و پست‌های بی‌معنا برای انتشار انجیل و تبدیل کار خسته‌کننده‌ی سرمایه‌گذاری به کاری سرگرم‌کننده و جسورانه است. حامیان پالانتیر در Reddit گرد هم می‌آیند، جایی که از «پدر کارپ» (Daddy Karp) تمجید می‌کنند و از منتقدان «بزدل» خود شکایت می‌کنند.

اینجاست که کاربرد مالی استخدام یک «مدیرعامل کاملاً دیوانه» (به قول خود کارپ) نمایان می‌شود. همانند ایلان ماسک و هوادارانش، ماهیت بی‌قید و شرح اظهارات عمومی کارپ، شکلی خاص از وفاداری شاد و انتقامی ایجاد می‌کند. وقتی کارپ در مصاحبه‌ها از منتقدانش تمسخر می‌کند («من ایده‌ی حمله با یک پهپاد و اسپری کردن ادرار مخلوط با فناتیل روی تحلیل‌گرانی که تلاش می‌کنند به ما ضرر بزنند را دوست دارم»)، هوادارانش ویدیوها را به اشتراک می‌گذارند، خوشحال می‌شوند و (به زبان اینترنتی) «tendies» (سودهای خود) را به رخ می‌کشند. اگر ارزش یک شرکت در قرن بیست و یکم تا این حد به ادراک آنلاین و همچنین به بنیادهای تجاری بستگی دارد، داشتن یک مدیرعامل که نوسانات احساسی او در تئاتر شبکه‌های اجتماعی به خوبی عمل می‌کند، بسیار مفید است.

اما پالانتیر در واقع چه کاری انجام می‌دهد؟ این سوالی است که بارها در شبکه‌های اجتماعی مطرح می‌شود. پاسخ به آن، با وجود شهرت مرموز شرکت ساده است: پالانتیر منابع داده‌ی پراکنده را جمع‌آوری کرده و جستجو در آن‌ها را آسان می‌کند. این شرکت در واقع «گوگل سازمان‌های آشفته» است؛ نرم‌افزار آن چندین پایگاه داده و سیستم کامپیوتری را در یک پلتفرم یکپارچه متصل می‌کند. اگر خدمات شرکت را قابل اجرا در زندگی شما بدانید، اینگونه است: گویی تیمی از متخصصان به خانه‌ی شما می‌آید، روی میز کارتان غرق می‌شود، لیست‌های کارهایتان، مخاطبین و تقویم‌هایتان را به‌روز می‌کند؛ فایل‌های پراکنده روی نیم‌دستگاه تلفن قدیمی و دیسک‌های سخت را همگام‌سازی و مرتب می‌کند و به طور کلی همه چیز را سامان می‌دهد. آیا برای چنین خدماتی پول خوبی پرداخت نمی‌کنید؟ البته که بله.

حالا تصور کنید شما یک کشور هستید و این آشوب شخصی نیست، بلکه نهادینه شده است و فقط چند صندوق پست الکترونیکی و USBهای قدیمی را در بر نمی‌گیرد، بلکه برای مثال کل یک سیستم بهداشت و درمان، از جمله حقوق و دستمزد، تدارکات و بیمه را شامل می‌شود، یا یک جنگ با مقیاس متوسط. آیا در این صورت پول بسیار بیشتری پرداخت نمی‌کنید؟ آیا واقعاً میلیون‌ها و میلیون‌ها دلار نمی‌پردازید و از کسی که این درهم‌ریختگی را به نام شما حل کرده است، فوق‌العاده سپاسگزار نیستید؟ اینجا راز اوج‌گیری پالانتیر نهفته است.

این حقیقت خسته‌کننده، روایتی خسته‌کننده به همراه دارد. به همین دلیل، روایت‌های مستند اشتاینبرگر از دستاوردهای پالانتیر در دوران همه‌گیری کووید-۱۹ یا در جریان تخلیه‌ی افغانستان پس از شکست ایالات متحده در سال ۲۰۲۱، ناگزیر خشک و بی‌روح هستند. بله، در این سناریوها یک نمایش انسانی نهفته است، اما روایت‌ها از مداخلات پالانتیر، ابتذال آن را آشکار می‌کنند. برای نقل قول از شهادت یک تحلیلگر سیا: «خب، نام کسی را در پایگاه داده‌ام جستجو کردم و، به لطف نرم‌افزار پالانتیر، نتایج شامل نام‌های غلط‌املایی علاوه بر املای صحیح بود و باید بگویم بسیار مفید بود.»

یا داستان‌هایی درباره‌ی آنچه شرکت به بلندپروازی «مهندسان مستقر در خط مقدم» (forward-deployed engineers) می‌نامد. حدس بزنید چنین عنوانی مردانه‌ای چه توصیف می‌کند؟ دقیقاً: پشتیبانی فنی حضوری. این یکی از نوآوری‌های بزرگ پالانتیر است. وقتی قراردادی به دست می‌آورد، کارمندان خود را مستقیماً به امکانات مشتری می‌فرستد تا به صورت حضوری به سؤالات آن‌ها پاسخ دهند، نحوه‌ی کار نرم‌افزار را توضیح دهند و (به گمان ما) گاهی اوقات افراد مهم برای تخلیه‌ی استرس و مدیریت ego بر آنها فریاد بکشند. این کار عاطفی می‌تواند حیاتی باشد. و اگرچه ممکن است مکان‌های کار مورد نظر گاهی اوقات مناطق جنگی باشند، این موضوع نه ابتذال و نه کارایی این خدمت را پنهان نمی‌کند.

در برابر این عملکردهای روزمره، شرکت از رمز و راز خود محافظت کرده و شاید اینجا جایی است که پالانتیر بیشترین موفقیت را داشته است. نام آن نمونه‌ای است: اشاره‌ای به سنگ‌های بینا (palantíri) از دنیای افسانه‌ای جی. آر. آر. تالکین. این نام معنای بی‌خطری (ارتباط از راه دور) ارائه می‌دهد، اما همزمان دارای تداعی‌گر نگران‌کننده‌ای است (در ارباب حلقه‌ها، پالانتیرها به طور خاص کانالی برای دیدگاه‌های فاسدکننده هستند). بدون شک، یک شرکت شرور نام خود را از چیزی شرورانه نمی‌گذارد، مگر نه؟ اما اگر این کار را بکند چه؟

این شادی گمراه‌کننده با بلاغت تند و تیز کارپ و بیانیه‌ی مکرر او برای دفاع از دموکراسی لیبرال و ارزش‌های غربی متعادل می‌شود. کارپ این انجیل را از روزهای اولیه‌ی شرکت موعظه می‌کرد و اگرچه این سخنرانی در صنعت فناوری دهه‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ غیرمعمول بود، اکنون پیشگویانه به نظر می‌رسد. از آن زمان، این صنعت با فرهنگ چووینیستی حزب جمهوری‌خواه ترامپ همسو شده است.

به همین ترتیب، مدتها قبل از اینکه تعرفه‌های رئیس‌جمهور جریان کالا و سرمایه را بین شرق و غرب مختل کند، کارپ اعلام کرد که با رقبای جهانی مانند چین کسب‌وکار نخواهد کرد. در نامه‌ای به سرمایه‌گذاران در اوایل سال جاری، او حتی با تأیید از ساموئل هانتینگتون، مشهور به «برخورد تمدن‌ها»، نقل قول کرد و بر ادعای او تأکید کرد که اوج‌گیری غرب به دلیل «برتری ایده‌ها، ارزش‌ها یا دینش… بلکه به دلیل برتری در به کارگیری خشونت سازمان‌یافته» ممکن شد.

علاقه‌ی کارپ به نمایش در سال جاری به ابعاد یک کتاب با عنوان «جمهوری فناورانه» (The Technological Republic) (به صورت مشترک با مدیر امور شرکتی پالانتیر، نیکلاس دابلیو زامیسکا نوشته شده، اما بهتر است آن را اثری از خود کارپ بدانیم) رسید. این کتاب جالب‌تر از آن است که برخی ادعا کرده‌اند، زیرا نگاهی به ذهن یک نخبه‌ی در حال ظهور ارائه می‌دهد، اما با وجود ادعای ارائه‌ی نقشه‌ای برای احیای جمهوری آمریکا، به طرز عجیبی تهی است.
البته چند پیشنهاد عملی وجود دارد که در طیف سیاسی حمایت می‌شوند. برای مثال، تشویق متخصصان فنی به تصدی مناصب سیاسی؛ جذب ذهن‌های برجسته به خدمت عمومی با حقوق بالاتر و ادغام علم در فرهنگ عامه. اما با وجود بلندپروازی‌های فلسفی عنوان کتاب، راهنماهای کارپ بیشتر پوچ هستند تا افلاطونی. بخش عمده‌ی کتاب مانند پرکننده به نظر می‌رسد، با چند کلمه و عبارت کلیدی که به صورت مکانیکی در سراسر متن مانند نمادها در یک دستگاه اسلات (راهزن یکدست) بازترکیب می‌شوند. باید یک «پروژه معنادار» با «هدف ملی» وجود داشته باشد که از «اسطوره مشترک» برای ایجاد «هویت جمعی» استفاده کند که «پیشرفت انسانی» را ترویج دهد. همانطور که نویسنده جان گانز (John Ganz) اشاره کرده است، شباهت نگران‌کننده‌ای بین این بلاغت و پایان‌نامه دکترای کارپ درباره‌ی زبان عامیانه ارتجاعی که آدورنو در آلمان پس از جنگ شناسایی کرد، وجود دارد. این حرکتی به سوی معنا است، اما با دست‌های خالی انجام می‌شود.

ملموس‌ترین دستورالعمل «جمهوری فناورانه»—و آنچه به وضوح در عملکردهای واقعی پالانتیر دیده می‌شود—ادغام دولت و بخش خصوصی، به ویژه در زمینه‌های پلیس، امنیت و جنگ است. شاید تعجب‌آور نباشد که شرکتی مانند پالانتیر به این کار بپردازد. دولت‌ها خشونت اعمال می‌کنند. از اطلاعات برای انتخاب اهداف این خشونت استفاده می‌کنند. اگر اطلاعات را برای دولت طبقه‌بندی کنید، به طور طبیعی در این کار همکاری می‌کنید. آن را «ابتذال داده‌ها» بنامید.

با این حال، استفاده از شرکت‌ها برای این کار، انگیزه‌های منحصربه‌فرد و خطرناکی ایجاد می‌کند. گسترش نظارت به یک طرح تجاری تبدیل می‌شود به جای پاسخی به تهدیدهای معتبر؛ با جایگزینی کارمندان دولتی با پیمانکاران خصوصی، پاسخگویی از بین می‌رود؛ و توانایی فنی دولت برای بررسی نتایج سیاست‌های خود کاهش می‌یابد. ادغام میان دولت و شرکت، ادغامی است که در آن خود حاکمیت خصوصی‌سازی می‌شود.

پالانتیر با ورود اشتیاق‌ به حوزه‌های بی‌ثبات‌تری که سیاست ایالات متحده را در دهه‌ی ۲۰۲۰ شکل می‌دهند، این خصوصی‌سازی را تقویت کرده است. در اسرائیل، پس از ۷ اکتبر، پالانتیر یک مشارکت استراتژیک جدید با نیروهای دفاعی اسرائیل امضا کرد و کارپ سال بعد یک جلسه هیئت مدیره در تل‌آویو برگزار کرد تا حمایت قاطع خود را از رژیم آپارتاید اعلام کند. او در پاسخ به اتهامات مبنی بر تسهیل نسل‌کشی، با ردیه‌های دقیق‌نویسی شده پاسخ داده و مدعی است که «تعهد طولانی‌مدتی به حفظ حقوق بشر» دارد.

این شرکت همچنین روابط خود را با وزارت امنیت داخلی و آژانس مهاجرت و گمرک (ICE) ایالات متحده، که با آن سال‌هاست کار می‌کند، عمیق‌تر کرده است. همانطور که ترامپ پول را به این سازمان‌ها سرازیر می‌کند، پالانتیر از مزایای آن بهره‌مند می‌شود. در آوریل فاش شد که شرکت قراردادی ۳۰ میلیون دلاری برای ساخت پلتفرمی به نام ImmigrationOS برای ICE به دست آورده است که نه تنها داده‌های دولت را جمع‌آوری می‌کند، بلکه اطلاعات را از شبکه‌های اجتماعی و سوابق مکان‌یابی تلفن‌ها استخراج می‌کند. پالانتیر ادعا می‌کند که سیاست‌گذاری نمی‌کند، بلکه صرفاً ابزارهایی را فراهم می‌کند. این ادعا دروغ است. اگر دولت فاقد دانش فنی برای دانستن اینکه چه نتیجه‌گیری‌هایی را می‌توان با اطمینان از داده‌ها استخراج کرد، پس ابزارها هستند که او را راهنمایی می‌کنند. این بدون در نظر گرفتن این واقعیت است که سیاست‌هایی که پالانتیر اکنون از آنها پشتیبانی می‌کند شامل ربودن افراد در خیابان‌های ایالات متحده توسط عوامل نقاب‌دار، نژادپرستی و بازداشت‌های غیرقانونی است.

به دلیل زمان انتشار کتابش، اشتاینبرگر نمی‌تواند این دگرگونی کارپ، شرکتش و سیاست‌هایش را با جزئیاتی که شایسته‌ی آن است، بررسی کند. در یک واپسین، یادآوری می‌کند که ملاقاتش با کارپ را در آخر هفته‌ی چهارم ژوئیه، پس از اعتراضات در مقابل دفاتر پالانتیر و استعفای کارمندان به دلیل قراردادهای شرکت با رژیم نتانیاهو، به خاطر می‌آورد. گفتگو عمدتاً به صورت نقل قول بیان شده و از رضایت‌بخش بودن بسیار فاصله دارد. کارپ، که مدت‌هاست حامی دموکرات‌هاست و در اوت ۲۰۲۴ گفت که به ترامپ رأی نخواهد داد، به نظر نمی‌رسد از فساد اخلاقی که اکنون به کار عمرش نسبت داده می‌شود، متأثر شود و در عوض، سیاست‌های دولت را به چپ‌گرایان نسبت می‌دهد. او می‌گوید: «من از اینکه مردم چپ‌گرا به دلیل اینکه در این مسائل رفتار بزرگسالانه ندارند، جنبش‌های پوپولیستی راست‌گرا را تقویت می‌کنند، خسته شده‌ام»، و سپس اضافه می‌کند: «مردم‌نپسند بودن قبض‌ها را پرداخت می‌کند.»

این یک نظر بی‌پروا است، اما به عنوان شعاری برای جمهوری فناورانه کارپ عمل می‌کند. این همان اسطوره مشترک و هدف ملی است که او جستجو می‌کرد: اعمال قدرت، بی‌توجه به بار اخلاقی و همراه با پاداشی کلان. این فلسفه، خلاصه‌ای از مسیری است که پالانتیر از یک استارتاپ آشفته‌ی پس از ۱۱ سپتامبر به یک قدرت جهانی در تجزیه و تحلیل داده‌ها طی کرده است؛ قدرتی که رشد خود را مدیون بحران‌ها و بهره‌کشی از همان ساختارهایی است که ادعا می‌کند از آن‌ها محافظت می‌کند.