
تحلیل/نویسنده مهمان آبزرور نتورک: زیژنگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
امسال، هفتاد و ششمین سالگرد تأسیس جمهوری خلق چین و همچنین هشتادمین سالگرد پیروزی در جنگ مقاومت علیه تجاوز ژاپن و جنگ جهانی ضد فاشیست است. با دگرگونی دوران، نظم بینالمللی که پس از جنگ جهانی دوم بنا نهاده شد، به طور پیوسته در حال تضعیف و تغییر است. در این برهه زمانی که از آن به عنوان «دگرگونیهای عظیم و بیسابقه در یک قرن اخیر» یاد میشود، چین با موضع و روشی منحصر به فرد، عمیقاً در فرآیند حکمرانی جهانی مشارکت میکند و در تعاملی پویا با «نظام بینالمللی به سبک غربی»، تضادی آشکار را به نمایش میگذارد.
در آستانه هفتاد و ششمین سالگرد روز ملی، چین، پس از ارائه سه طرح «توسعه جهانی»، «امنیت جهانی» و «تمدن جهانی»، «ابتکار حکمرانی جهانی» را نیز به جهانیان معرفی کرد. ایدههای اصلی این طرح در پنج محور خلاصه میشوند: پایبندی به برابری حاکمیتی، التزام به حاکمیت قانون بینالملل، اجرای چندجانبهگرایی، ترویج مردممحوری و تأکید بر عملگرایی.
زمان ارائه این طرح، دو روز پیش از رژه بزرگ سوم سپتامبر و یک ماه پیش از روز ملی بود. قدرت نظامی و توان ملی عظیمی که در این رژه و در جشنهای روز ملی به نمایش گذاشته شد، پشتوانه و جسارت کافی را برای طرح این چهار ابتکار بزرگ به چین بخشید.
اگرچه این چهار طرح محصول خرد و ایده هستند، اما تنها داشتن این خرد و ایده کافی نیست؛ بلکه باید با تجربیات موفق و قانعکننده این کشور در زمینههای توسعه، امنیت، تمدن و حکمرانی نیز همراه باشند. همچنین، تنها داشتن تجربههای موفق داخلی نیز کفایت نمیکند، بلکه باید قدرت نظامی و توان ملی لازم برای غلبه بر مقاومتهای قوی خارجی و پیشبرد محتوای این طرحها در سطح جهان نیز وجود داشته باشد.
این چهار طرح پیشنهادی چین، نه تنها مسئولیت و تعهد یک قدرت بزرگ را نشان میدهند، بلکه بیانگر تأمل عمیق بر نظم بینالملل و حکمرانی جهانی نیز هستند. اینکه چگونه میتوان پذیرش بینالمللی این چهار طرح را افزایش داد، مسئلهای است که در گام بعدی باید حل شود. برای پاسخ به این پرسش، باید از «نظام بینالمللی به سبک غربی» که اکنون بر جهان حاکم است، سخن به میان آورد.
ریشههای «نظام بینالمللی به سبک غربی»
نظام بینالمللی کنونی جهان که در آن کشورهای مستقل واحدهای اساسی هستند و هر کشور قلمرو خود را با مرزها تعیین کرده و تمامیت ارضی و حاکمیت خود را از طریق دولت مرکزی، نظام مالیاتی و ارتش دائم حفظ میکند، نه از ابتدا وجود داشته و نه به طور طبیعی شکل گرفته است، بلکه ساخته و پرداخته دست بشر است. به بیان دقیقتر، این نظام یک محصول فکری است که توسط چند کشور کوچک اروپایی پس از یک سلسله جنگها، در چند قرن پیش خلق شده است. از لحاظ ماهیت، این نظام، یک «نظام بینالمللی اروپایی» یا «نظام بینالمللی غربی» است.
با نگاهی به گذشته، دقیقاً ۵۰۰ سال پیش، یعنی حدود دهه ۱۶۲۰ میلادی، تحولی بزرگ که تاریخنگاران آن را «انقلاب نظامی» مینامند، ابتدا به اشکال گوناگون در کشورهای اروپایی نظیر اسپانیا، ایتالیا و سوئیس رخ داد. گسترش استفاده از سلاحهای گرم، ظهور آرایشهای پیادهنظام مجهز به توپخانه، و اختراع «سیستم دژهای ستارهای» (Prismatische Festung) و غیره، به طور بنیادین، شیوه کهن جنگیدن که بر مهارتهای بالای شوالیههای اشرافی متکی بود را دگرگون کرد.
امضای پیمان مونستر در مه ۱۶۴۸، نشاندهنده پایان جنگ سی ساله اروپا و جزء مهمی از نظام وستفالی است. تصویر از: هرارد تِربورخ، نقاش هلندی (۱۶۱۷–۱۶۸۱)
این امر، منطق جدیدی از جنگ را پدید آورد: جنگها بزرگتر، طولانیتر و به طور فزایندهای پرهزینهتر شدند، به گونهای که تحمل آن بسیار فراتر از توان مالی افراد اشراف بود. از این رو، ایجاد یک نظام برای مالیاتگیری و بسیج نیرو از جمعیتهای بزرگتر ضروری شد، و همچنین یک بوروکراسی برای جمعآوری مالیات و سربازگیری و یک اقتدار مرکزی برای سرکوب شورشهای داخلی نیز مورد نیاز قرار گرفت. بدین ترتیب، نمونه اولیه دولت مدرن اروپا که همان سهگانه تمرکزگرایی، بوروکراسی و ارتش دائم است، شکل گرفت. عبارت مشهور چارلز تیلی، تاریخنگار، این منطق را به شکلی موجز بیان میکند: جنگ، دولت میسازد؛ دولت، جنگ به راه میاندازد.
این همان تولد به اصطلاح «دولت مدرن» است، که در ذات خود یک «دولت جنگی» و محصول انقلاب نظامی بود. «دولت جنگی» به واسطه جنگ خلق شد و پس از خلق شدن نیز برای آغاز جنگ موجودیت یافت. به عبارت دیگر، در پی فشار انقلاب نظامی، تنها دولتهایی که با موفقیت توانستند یکپارچگی داخلی پیدا کنند و از ظرفیت بالایی برای بسیج منابع برخوردار بودند، توانستند در نبردهای هژمونی اروپا دوام بیاورند.
و این دقیقاً همان بستر تاریخی بود که به وقوع «جنگ سی ساله» مشهور در تاریخ اروپا انجامید. در این جنگ که از ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ به درازا کشید، از آنجا که همه طرفها از آخرین دستاوردهای انقلاب نظامی صد ساله استفاده کرده و سیستم اداری «دولت جنگی» در آن به کار گرفته شد، مجموع نیروهای بسیج شده و هزینههای جنگ به شدت افزایش یافت و در نهایت به یک جنگ فرسایشی طولانی مدت منجر شد. گرچه جنگ از درگیریهای مذهبی آغاز شد، اما به سرعت، تحت تأثیر ساختار «دولت جنگی»، به یک کشمکش سیاسی بینالمللی تبدیل شد که در آن کشورهایی چون اسپانیا و اتریش به دنبال کسب سلطه و کشورهایی مانند فرانسه و سوئد در پی حفظ توازن قوا بودند.
این ترکیب مرگبار «انقلاب نظامی + دولت جنگی» نتایجی مخرب و بیسابقه به همراه داشت و به بنبستی منجر شد که در آن «هیچ کس قادر به شکست دیگری نبود». این وضعیت بود که «پیمان وستفالی» در ۱۶۴۸ را پدید آورد، که هم به منزله اذعان به واقعیت سیاسی جدید شکلگرفته توسط انقلاب نظامی بود و هم تأیید حقوقی نتیجه جنگ سی ساله. و این نتیجه، همان شکل اولیه «نظام بینالمللی به سبک غربی» است.
این نظام، ساختاری بود که پیش از آن در تاریخ سابقه نداشت. با اعطای حاکمیت اسمی مطلق به هر کشور که بر مبنای قلمرو و جمعیت شکل گرفته بود، این نظام عملاً هرگونه اقتدار برتر، چه امپراتور و چه کلیسا، را از مداخله در امور داخلی و خارجی کشورها منع کرد. در عین حال، این نظام، ساختاری متشکل از چندین کشور مستقل را به وجود آورد که بقای آن کاملاً وابسته به توازن قوا بین قابلیتهای جنگی کشورها بود.
پیدایش مفهوم «حکمرانی جهانی»
میتوان گفت که از زمان پیمان وستفالی به بعد، تاریخ جهان در ۴۰۰ سال اخیر، در یک نمایشنامه واحد جریان داشته است. از یک سو، با محوریت اروپا، «نظام بینالمللی به سبک غربی» به طور پیوسته گسترش یافت. کشورهایی سنتی که در ابتدا خارج از این نظام بودند، صرفنظر از ماهیت تاریخی خود، به محض تماس با «دولتهای جنگی» درون نظام، ناچار به تحول داخلی و تبدیل شدن به «دولتهای جنگی» مشابه میشدند، وگرنه محکوم به نابودی بودند.
از سوی دیگر، کشوری که با هویت «دولت جنگی» وارد «نظام بینالمللی به سبک غربی» میشد، مجبور بود قوانین داخلی نظام را بپذیرد، توانایی جنگی خود را به طور مستمر افزایش دهد تا از حاکمیت و تمامیت ارضی خود دفاع کند، و در نهایت در توازن قوای چند قطبی این نظام مشارکت جوید.
تاریخ جهان در این ۴۰۰ سال، همواره پر از دو دسته اصلی جنگ بوده است: اول، درگیریهای داخلی میان قدرتهای غربی با هویت «دولتهای جنگی» تحت قوانین جدید «نظام بینالمللی به سبک غربی»، و دوم، جنگهای تجاوزکارانه که توسط قدرتهای غربی در خارج از «نظام بینالمللی به سبک غربی» به راه انداخته میشد، با استفاده از برتری نظامی برای تحت فشار قرار دادن کشورهای سنتی و وادار کردن آنها به تحول داخلی و تبدیل شدن به «دولتهای جنگی» مشابه. این دو نوع جنگ، همزمان ادامه یافت تا دو جنگ جهانی قرن بیستم و جنگ سرد پس از آن.
نتیجه این روند این بود که، از یک سو، تمام کشورهای سنتی جهان به «دولتهای جنگی» تغییر شکل داده و به درون «نظام بینالمللی به سبک غربی» کشانده شدند، و از سوی دیگر، توانایی جنگی «دولتهای جنگی» اصلی در داخل نظام به حدی رسید که میتواند به نابودی کامل حیات بیولوژیک در سطح جهان منجر شود.
این واقعیت تلخی بود که جامعه بشری در زمان ضرورت طرح مفهوم «حکمرانی جهانی» با آن مواجه شد.
در سال ۱۹۹۰، ویلی برانت، صدراعظم سابق آلمان، برای اولین بار به طور رسمی مفهوم «حکمرانی جهانی» را مطرح کرد. در سال ۱۹۹۲، جمعی از شخصیتهای برجسته بینالمللی، «کمیسیون حکمرانی جهانی» را تشکیل دادند. این کمیسیون در سال ۱۹۹۵، گزارش تحقیقاتی خود با عنوان «همسایگی در جهان» (Our Global Neighborhood) را منتشر کرد که در آن مفهوم و ارزش حکمرانی جهانی و ارتباط آن با امنیت جهانی، جهانیسازی اقتصادی، اصلاح سازمان ملل و تقویت حاکمیت قانون در سراسر جهان شرح داده شد.
در طول ۳۰ سال پس از آن، گرچه این مفهوم به طور گسترده شناخته شد و محققان نیز به طور جدی به بحث و تبادل نظر پرداختند، اما در پنج پرسش محوری نظیر «چرا حکمرانی کنیم؟»، «چگونه حکمرانی کنیم؟»، «چه کسی حکمرانی کند؟»، «بر چه چیز حکمرانی کنیم؟» و «نتایج حکمرانی چگونه بوده است؟»، پیشرفت ملموسی حاصل نشد. در حالی که با تسریع فرآیند جهانیسازی، تعداد مسائلی که نیازمند همکاری جهانی برای مقابله هستند روز به روز افزایش یافته، اما راهحلهای مؤثر و عملی برای حکمرانی جهانی بسیار اندک بودهاند.
دلیل این وضعیت پیچیده نیست؛ گرچه فرآیند جهانیسازی همواره تحت فشار پیشرفت فناوری شتاب گرفته و کشورهای جهان به طور فزایندهای در یک «دهکده جهانی» کوچک به هم فشرده شدهاند، اما «نظام بینالمللی به سبک غربی» که رفتار کشورهای جهان را تعیین میکند، همچنان همان محصول ۴۰۰ سال پیش است و به طور کامل از توسعه دوران عقب مانده است.
به طور خاص، ماهیت کشورهای امروزی همچنان «دولتهای جنگی» است، کل نظام بینالملل همچنان بر پایه «دولتهای جنگی» استوار است، همچنان باید به توانایی جنگی برای حفظ توازن قوا اتکا کند، و «دولتهای جنگی» همچنان به طور ناگهانی به برتری نظامی نسبی خود متوسل میشوند تا حداکثرسازی حقوق و امنیت را دنبال کنند. علاوه بر این، انقلاب نظامی که در طول چند صد سال ادامه داشته، در جهان امروز شتاب بیشتری گرفته است، به گونهای که حوزههای سنتی غیرنظامی مانند اقتصاد، تجارت، فناوری، فرهنگ و اطلاعات نیز به طور متوالی «نظامیسازی» شده و به ابزارهای جنگی نوین تبدیل شدهاند و منجر به ظهور «جنگهای ترکیبی» شدهاند که بیوقفه در حال وقوع هستند. با چنین وضعیتی، آیا روزی فرا خواهد رسید که «حکمرانی جهانی» به تدریج پیشرفت کرده و به اجرا درآید؟
«ابتکار حکمرانی جهانی» چین
به سال ۲۰۲۵ رسیدیم. برتری نظامی که ۵۰۰ سال تمام در اختیار کشورهای غربی بود و «نظام بینالمللی به سبک غربی» که ۴۰۰ سال توسط آنها بر پایه «دولتهای جنگی» خلق و حفظ شد، بالاخره شروع به لرزش کرده است.
پیامی که رژه بزرگ سوم سپتامبر چین مخابره کرد، این است: برای اولین بار در ۵۰۰ سال، یک قدرت بزرگ غیرغربی شروع به رهبری جامعترین انقلاب نظامی نوین کرده است. و پیامی که «ابتکار حکمرانی جهانی» چین در اول سپتامبر ارائه کرد، این است: برای اولین بار در ۴۰۰ سال، یک قدرت بزرگ غیرغربی شروع به رهبری تحول «نظام بینالمللی به سبک غربی» کرده است.
این دو پیام مکمل یکدیگر هستند و در مجموع میگویند: از یک سو، چین با ثبات در حال کسب برتری نسبی در تواناییهای جنگی است و اکنون توانایی شکست دادن هرگونه تحریک از سوی هر «دولت جنگی» در جهان را دارد، اما در عین حال، چین به طور قاطع اعلام میکند که کشوری است که بر مسیر توسعه صلحآمیز پافشاری کرده و هرگز راه قدیمی «دولتهای جنگی» غربی را نخواهد پیمود؛ از سوی دیگر، همانطور که در «ابتکار حکمرانی جهانی» بیان شده، چین قصدی برای ادامه کار طبق قواعد کهنه «نظام بینالمللی به سبک غربی» ندارد، بلکه به دنبال فراتر رفتن از این نظام منسوخ و متعهد به «همکاری با همه کشورها برای پیشبرد ساختار حکمرانی جهانی عادلانهتر و منطقیتر و گام نهادن مشترک به سوی جامعهای با آینده مشترک برای بشریت» است.
این کاری است که هیچ کشور غربی در جهان امروز قادر به انجام آن نیست. با وجود اینکه «نظام بینالمللی به سبک غربی» فعلی نه تنها کاملاً ناتوان از جلوگیری از جنگ است، بلکه بیوقفه مسابقه تسلیحاتی و «جنگ ترکیبی» میان «دولتهای جنگی» را تشویق میکند، اما کشورهای غربی که این نظام را خلق کرده و تاکنون حفظ نمودهاند، قادر به تحول در آن نخواهند بود.
اما چین کاملاً متفاوت است. از منظر تاریخی، چین در قرن نوزدهم پس از تهاجم پی در پی چندین «دولت جنگی» و درک روند جهانی شدن «نظام بینالمللی به سبک غربی»، ناچار شد خود را به یک «دولت جنگی» مشابه تبدیل کند و به تدریج در این نظام ادغام شود. با این حال، فرآیند تحول و ادغام چین، تحت فشار بحران بقا و نابودی به صورت انفعالی انجام شد، نه با آغوش باز و به صورت فعال. زیرا برای چین، این نوع «دولت جنگی» و این نوع نظام بینالملل پر از آشوب، چیز جدیدی نبود، بلکه چیزی جز «عصر دولتهای متخاصم» (Warring States Period) نبود که چین در تاریخ خود پیش از این تجربه کرده بود، یعنی «دوران هرج و مرج» که در آن صلح پایدار وجود نداشت.
بنابراین، طرح «ابتکار حکمرانی جهانی» توسط چین، از هر نظر منطقی و توجیهپذیر است و محتوای آن نیز مستدل و محکم است. این طرح از طریق اصول اصلی خود، از یک سو موضع اساسی چین مبنی بر احترام به نظم بینالمللی کنونی مبتنی بر «برابری حاکمیتی» و «حاکمیت قانون بینالملل» را بیان میکند و امیدوار است با استفاده از آن به عنوان مبنایی برای همکاری گسترده بینالمللی، حکمرانی جهانی در سطحی بالاتر را پیش ببرد و قصد ندارد به دلیل قدرت ملی خود مسیر دیگری را در پیش گیرد؛ از سوی دیگر، با توجه به یکجانبهگرایی، سلطهجویی و حتی نژادپرستی و فاشیسم که به طور فزایندهای از سوی برخی قدرتهای بزرگ آشکار میشود، اصول «چندجانبهگرایی» و «مردممحوری» مجدداً تأکید میشود تا از حرکت قهقرایی جلوگیری کرده و تلاشهای بینالمللی چندین ساله در زمینه حکمرانی جهانی بیاثر نشود. تأکید نهایی بر «عملگرایی»، هم واکنشی به واقعیت ۳۰ سال اخیر است که در آن زیادهگوییهای نظری و اقدامات عملی بسیار کم بوده، و هم پیروی از روش همیشگی چین یعنی عمل گام به گام و تلاش پیوسته است، با هدف پیشبرد اجرای عمیق و واقعی حکمرانی جهانی.
صرفنظر از چشمانداز آینده و میزان مقاومتها، حکمرانی جهانی که توسط چین هدایت میشود، بالاخره آغاز شده است؛ با نوری که از خرد و ایدههای چین میتابد، و با جسارتی که از قدرت نظامی و ملی چین تأمین میشود!
این مقاله به مناسبت هفتاد و ششمین سالگرد تأسیس جمهوری خلق چین تقدیم میگردد.

