
مایکل دی. ییتس
ترجمه مجله جنوب جهانی
گابریل راکهیل استاد فلسفه در دانشگاه ویلانوا است. او مدرک دکتری خود را از دانشگاه پاریس ۸ و دانشگاه اِموری کسب کرده است. وی که پژوهشگری صاحبنام است، آثار متعددی را برای بسیاری از نشریات، هم در ایالات متحده و هم در فرانسه، منتشر کرده است. او ویراستار نسخهٔ انگلیسی کتاب دومنیکو لوسوردو با عنوان مارکسیسم غربی: چگونه زاده شد، چگونه درگذشت، چگونه میتواند احیا شود است که توسط انتشارات مانثلی ریویو پِرِس به چاپ رسیده است. مایکل ییتس با راکهیل دربارهٔ کتاب جدیدش با عنوان چه کسی به نِینوازان مارکسیسم غربی دستمزد داد؟ (انتشارات مانثلی ریویو پرِس، ۲۰۲۵) مصاحبه کرده است.
مایکل ییتس: گابریل، آنچه ما در بزرگسالی هستیم، مشروط به دوران کودکیمان است. اندکی در مورد اینکه کجا و چگونه رشد کردید برایمان بگویید. به نظر شما این امر چگونه بر شخصیتی که اکنون دارید تأثیر نهاد؟
گابریل راکهیل: من در یک مزرعهٔ کوچک در کانزاس روستایی بزرگ شدم و کار یدی از سنین پایین بخش لازم و لاینفک زندگی من بود. این کار شامل کار در مزرعه میشد، البته، اما من در ساختوساز هم کار میکردم. پدرم بنا و معمار است، بنابراین وقتی در مزرعه کار نمیکردم، بیشتر وقتم، به غیر از مدرسه و ورزش، در سایتهای ساختمانی میگذشت.
حتی پیش از آنکه کلمهٔ «استثمار» را بدانم، تجربهٔ زیستهٔ آن را داشتم (کار مزرعه هرگز دستمزد نداشت، و کار ساختوساز نیز در ابتدا همینگونه بود). بدیهی است که این یکی از چیزهایی بود که مرا به سوی حیات ذهن سوق داد: از مدرسه به عنوان یک فرصتِ گریز دلپذیر از کار یدی لذت میبردم.
پدرم عمیقاً علاقهمند به طراحی است و شعار او «دست و ذهن» است؛ به این معنا که برای اینکه یک معمار واقعی باشید، باید دانش عملیِ ساختن (دست) آنچه را که طراحی میکنید (ذهن) داشته باشید. من در جوانی به شدت تشنهٔ مورد دوم بودم، اما همچنان عمیقاً به مورد اول وابسته باقی ماندهام. در بازنگری به گذشته، این رویکرد به وضوح تأثیری ماندگار بر من نهاده است، چرا که قطعاً آنچه را اکنون «رابطهٔ دیالکتیکی میان عمل و نظر» میخوانم، به آغوش کشیدهام.
والدین من لیبرالهایی بودند که با جنگ ویتنام مخالفت میکردند، و به شدت ضد شرکتهای بزرگ (Anti-corporate) هستند، بدون آنکه واقعاً ضد سرمایهداری یا ضد امپریالیسم باشند. از آنجایی که پدرم در کنار ادارهٔ شرکت کوچک طراحی-و-ساخت خود، معماری را در دانشگاه نیز تدریس میکند، جایگاه طبقاتی آنها خردهبورژوازی است. آنها انتقادات موجهٔ بسیاری به جامعهٔ معاصر دارند، و من چیزهای زیادی از آنان آموختهام در مورد اینکه چگونه میل به کسب سود، زمین و محیط زیست را ویران میکند. با این حال، آنها در درجهٔ نخست در برابر آنچه به مثابه تصاحب شرکتی مینگرند، مقاومت میکنند؛ آن هم تا حدی با تکیه بر نگرش «خودت انجام بده» (do-it-yourself)، که قطعاً بر من نیز مُهر خود را زد. اما آنها پروژهٔ سیاسی گستردهتری را نمیپذیرند که قادر باشد بر تجاریسازی تمام امور غلبه کند. علاوه بر جایگاه طبقاتیشان، که در این زمینه غالباً مانعی است، آنها از لحاظ ایدئولوژیک نیز مشرط شدهاند که سوسیالیسم را طرد کنند (هرچند احتمالاً با استمرار افول ایالات متحده، نسبت به آن پذیراتر شدهاند).
مایکل ییتس: شما زمانی نسبت به برخی از کسانی که در کتاب جدیدتان به شدت مورد انتقاد قرار دادهاید، نظر مساعدی داشتید. در میان این افراد، برخی از استادان و مرشدان شما بودند. چه تجاربی منجر به این تغییر در ارزیابیتان از این دانشوران شد؟
گابریل راکهیل: وقتی به دانشگاه آیووا رفتم، از همتایانم پایینتر بودم. بسیاری از آنها به سادگی وقت بیشتری برای پیگیریهای فکری داشتند و آموزش رسمی بهتری نسبت به من که در یک دبیرستان روستایی در کانزاس بودم، دیده بودند (هرچند من اطلاعات بسیار بیشتری دربارهٔ کار یدی و جوامع طبقهٔ کارگر داشتم). اغلب احساس میکردم که در حال جبران کردن عقبماندگی هستم و باید یک خودآموخته باشم، به ویژه هنگامی که بورسیهای گرفتم که به من اجازه داد در اواسط دههٔ نود به پاریس نقل مکان کنم تا تحصیلات تکمیلی را آغاز کنم. از این رو، من اخلاق کاری مجازاتگرانهٔ پسر مزرعهدار خود را در یادگیری زبان فرانسه و سایر زبانها، و همچنین مطالعهٔ تاریخ فلسفه و علوم انسانی به معنای گستردهتر، قبل از روی آوردن به تاریخ و علوم اجتماعی، به کار بستم.
من مجذوب گفتمانهای رادیکال شدم، اما همچنین تا حدودی آشفته بودم. از یک سو، در بازنگری روشن است که به دنبال ابزارهای نظری برای درک و مبارزه با استثمار و همچنین ستم بودم (مسائل جنسیتی، جنسی و نژادی از سنین پایین برای من مهم بودند). در عین حال، مجذوب گفتمانهای ظریف و پیچیدهای شدم که دارای سرمایهٔ نمادین بسیار بودند و مرا با تمایز از گرداب کار یدی که میخواستم از آن بگریزم، فراتر میبردند (این واقعیت که من به کار به عنوان کارگر ساختمانی و ظرفشور پارهوقت ادامه دادم، به مثابهٔ تذکری مداوم عمل میکرد). در دانشگاه، به این نتیجه رسیدم که ژاک دریدا رادیکالترین متفکر زنده است، که بدون شک هم به دلیل شهرت او در ایالات متحده و هم پیچیدگی رمزی کار او بود. وقتی به پاریس نقل مکان کردم و برای اولین بار شروع به گذراندن دورهٔ کارشناسی ارشد زیر نظر او کردم، به شدت تحت تأثیر او و پیروانش قرار گرفتم. در نهایت، من یک روستایی ساده بودم، بدون هیچ سرمایهٔ نمادین یا آموزش نخبهگرایانه، بنابراین در محیط روشنفکری پاریس به طور جدی کمتر از حد و بیفرهنگتر محسوب میشدم.
با این حال، با خشم کسی که درگیر ناامنیهای طبقاتی و فرهنگی بود، درس خواندم، در حالی که آمیزهای سالم از خودآموزی و ضد اقتدارگرایی نیز در من وجود داشت، و به زودی شروع به درک تناقضاتی میان ادعاهای دریدا و متنهایی کردم که او در موردشان اظهار نظر میکرد. از طریق یک فرایند دقیقِ راستیآزمایی تجربی—از جمله کار کردن بر روی متون اصلی به زبانهای آلمانی، یونانی و لاتین—متوجه شدم که استاد راهنمای پایاننامهٔ من، مانند سایر متفکران برجستهٔ فرانسوی نسل او، متون را وادار میکردند تا در چارچوب نظری از پیش تعیینشدهٔ او جای بگیرند، و بدین ترتیب آنها را به غلط تفسیر میکردند. همچنین به طور فزایندهای به تحلیل ماتریالیستیتر مشغول شدم و تاریخ نهادی تولید و گردش دانش را مطالعه کردم. همانطور که در رسالهٔ دکتری و اولین کتابم، منطق تاریخ (Logique de l’histoire)، به تفصیل بیان کردم، برایم روشن شد که عمل نظری دریدا تا حد زیادی نتیجهٔ تاریخ نظام مادیای است که او در درون آن فعالیت میکرد.
در همان زمان، به طور فزایندهای به دنیای سیاسی گستردهتر علاقهمند شدم. همانطور که در یک میانآهنگ کوتاه خودزندگینامهای در کتاب چه کسی به نینوازان مارکسیسم غربی دستمزد داد؟ نقل کردهام، یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ یک نقطهٔ عطف مهم را رقم زد. فهمیدم که آموزش دست اول من در نظریهٔ فرانسوی—من همچنین در سمینارهای سایر بزرگان زندهٔ این سنت شرکت میکردم—مرا برای درک سیاست جهانی، و به طور خاصتر امپریالیسم، فاقد صلاحیت گذاشته است. من از چیزهایی که برای اکثریت کرهٔ زمین بیشترین اهمیت را داشتند بیخبر بودم، در حالی که درک پیچیدهای از تزیینات گفتمانی ظریفی داشتم که فقط برای اشرافیت فکری اهمیت داشت. به طور فزایندهای شخصیتهایی مانند سمیر امین را مطالعه کردم، کسی که بسیاری از چیزها را برایم روشن ساخت، هرچند توسعهٔ نظری و عملی من همچنان توسط اجبار به خواندن مارکسیستهای غربی مانند اسلاوُی ژیژِک، در میان بسیاری دیگر، عقب نگهداشته میشد.

مایکل ییتس: هم لوسوردو و هم شما از اصطلاح «مارکسیسم غربی» استفاده میکنید. منظور شما از این چیست؟ آیا صرفاً یک تفاوت جغرافیایی است؟
گابریل راکهیل: مارکسیسم غربی، شکل خاصی از مارکسیسم است که در هستهٔ امپریالیستی پدید آمده و از طریق امپریالیسم فرهنگی در سراسر جهان گسترش یافته است. تاریخ سرمایهداری، کشورهای هستهای اروپای غربی، ایالات متحده و غیره را با توسعهنیافته نگه داشتن بقیهٔ جهان توسعه داده است. دستهٔ اول، منابع طبیعی و نیروی کار را از دستهٔ دوم تصاحب یا به قیمت ناچیز تضمین کردهاند، در حالی که از حاشیه به عنوان بازاری برای کالاهای خود استفاده کردهاند، و جریانی بینالمللی از ارزش را از جنوب جهانی به شمال جهانی ایجاد کردهاند. این امر منجر به تأسیس آنچه انگلس و لنین آن را آریستوکراسی کارگری در کشورهای هستهای نامیدند، شده است؛ به این معنی که یک طبقهٔ فوقانی از طبقهٔ کارگر جهانی که شرایطشان از کارگران حاشیه به مراتب بهتر است. این لایهٔ بالایی از کارگران از جریان ارزشی که ذکر شد—مستقیم یا غیرمستقیم—سود میبرند. چنین طبقهبندی جهانی طبقهٔ کارگر بدان معناست که کارگران ممتازتر در هسته، منافع مادی در حفظ نظم جهانی امپریالیستی دارند.
این در بافتار مادی است که مارکسیسم غربی ظهور کرد. لوسوردو به بصیرت آن را تا انشعاب در جنبش سوسیالیستی در حدود زمان جنگ جهانی اول، که یک منازعهٔ رقابتی میان کشورهای پیشرو امپریالیستی بود، ردیابی میکند. بسیاری از رهبران جنبش طبقهٔ کارگر در اروپا، کارگران را به حمایت از جنگ تشویق کردند و برخی از آنها حتی از استعمار دفاع کردند، و بدین ترتیب—خواه با میل و خواه ناخودآگاه—با منافع بورژوازی ملی خود همسو شدند. لنین یکی از سرسختترین منتقدان این گرایشها بود که آنها را رویزیونیستی و ضد مارکسیستی معرفی کرد. او با شعار قدرتمند: نه جنگ جز جنگ طبقاتی! با آنان مقابله کرد.
بنابراین، جهتگیری مارکسیسم غربی اغلب چیزی بوده که میتوان آن را «ضد-ضد-امپریالیستی» نامید، زیرا تمایل دارد از مبارزهٔ افراد در جنوب جهانی—به ویژه هنگامی که خود را سوسیالیست معرفی میکنند—برای تأمین حاکمیت و دنبال کردن مسیری برای توسعهٔ خودمختار، خودداری کند. برای درک اینکه نفی مضاعف در «ضد-ضد-امپریالیسم» به چه معناست که مارکسیستهای غربی به سمت حمایت دوفاکتو از امپریالیسم گرایش داشتهاند، نیازی نیست متخصص در بحثهای آکادمیک در مورد «نفیِ نفیِ» بدنام باشید.
میتوان گفت که این گرایش در طول قرن گذشته فقط شدت یافته است. در حالی که رویزیونیستهای مورد انتقاد لنین عمیقاً درگیر سیاست سازمانیافته بودند، بسیاری از مارکسیستهای غربی بعدی به دانشگاهها پناه بردند، جایی که نسخهٔ آنها از مارکسیسم غالب شد. در حالی که مارکسیسم غربی توسط زیربنای اجتماعی-اقتصادی و نظم جهانی امپریالیستی هدایت شده است، توسط روبنای امپریالیستی نیز پرورش یافته و شکل گرفته است؛ به این معنی که دستگاه سیاسی-حقوقی دولت و دستگاه فرهنگیای که فرهنگ (به گستردهترین معنای کلمه) را تولید و منتشر میکند. بخش قابل توجهی از جدیدترین کتاب من به تحلیل روبناهای کشورهای پیشرو امپریالیستی و روشهای گوناگونی اختصاص داده شده است که آنها گفتمانهای مارکسیستی غربی را به عنوان سلاحی برای جنگ ایدئولوژیک علیه نسخهای از مارکسیسم که لنین از آن دفاع میکرد، ترویج کردهاند. با درگیر شدن در اقتصاد سیاسی تولید و توزیع دانش، که مستلزم تحقیقات آرشیوی گستردهای بوده است، من نوری مورد نیاز را بر میزان حمایت مستقیم طبقهٔ سرمایهدار و دولتهای بورژوایی از مارکسیسم غربی به عنوان یک متحد «ضد-ضد-امپریالیستی» در مبارزهٔ طبقاتی خود علیه مارکسیسم ضد امپریالیستی (یعنی مارکسیسم تمام و کمال) تاباندهام.
روشنفکران و سازماندهندگان تابع احکام قدرتمند مارکسیسم غربی هستند، اما به هیچ وجه به شدت ملزم به رعایت آنها نیستند. در واقع، در غرب مارکسیستهای زیادی هستند که مارکسیست غربی نیستند، و یکی از اهداف کار من—مانند کار لوسوردو—افزایش تعداد آنهاست. افرادی که آن را میخوانند، باید تشویق شوند تا عاملیت خود را برای رهایی از محدودیتهای ایدئولوژیک مارکسیسم غربی به کار گیرند.
مایکل ییتس: عنوان کتاب این سؤال را مطرح میکند که چه کسی به نینوازان دستمزد داد؟ این دلالت بر این دارد که کسی «آهنگ را کوک میکند». کتاب شما روشن میسازد که این عبارات صرفاً به این معنا نیست که روشنفکران مکتب فرانکفورت، مانند تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، صرفاً رشوه گرفتهاند تا مواضعی خصمانه نسبت به مارکس و آنچه در مکانهایی که سوسیالیسم در حال اجرا بود، اتخاذ کنند. در عوض، شما نظریهای در مورد تولید دانش در یک نظام اجتماعی هژمونیک، یعنی سرمایهداری، بسط میدهید. آیا میتوانید تحلیل نظری خود و اینکه دقیقاً چگونه و چرا روشنفکران برجستهٔ چپ، در عمل، هژمونی سرمایهداری را ممکن ساختند، توضیح دهید؟
گابریل راکهیل: مکتب فرانکفورت در نظریهٔ انتقادی، به رهبری شخصیتهایی مانند آدورنو و هورکهایمر، مشارکتی بنیادین در مارکسیسم غربی داشته است، و من از این رو در بخشی از کتاب بر آن تمرکز کردهام. شما کاملاً درست میگویید که رویکرد روششناختی من، ایدئولوژی لیبرالِ مسلط را که آزادی فردی را در مقابل جبرگرایی قرار میدهد، قاطعانه رد میکند. این ایده که روشنفکران یا کاملاً خودمختار عمل میکنند یا به شدت توسط نیروهای بیرونی کنترل میشوند، یک سادهانگاری بزرگ است که پیچیدگیهای دیالکتیکی واقعیت مادی را نادیده میگیرد.
از آنجایی که تحقیقات من با تاریخ دولت امنیت ملی ایالات متحده، و به طور خاصتر سیا، درگیر است، برخی از خوانندگان فرض میکنند که من به نوعی ادعا میکنم که روشنفکران، عروسکهای خیمهشببازی هستند، که آژانس نقش استاد خیمهشببازی بزرگ را در پشت صحنه ایفا میکند. این اصلاً چنین نیست. آنچه کتاب ارائه میدهد، یک تاریخ مادی از نظام مسلط تولید، توزیع و مصرف دانش است. این نظام است که به عنوان جهانزیست کلی عمل میکند که روشنفکران در درون آن فعالیت میکنند. آنها در درون آن عاملیت دارند و انتخابهایی انجام میدهند و به پاداشها و تنبیهاتی که ساختار نظام را شکل میدهند، به روشهای گوناگون واکنش نشان میدهند. بنابراین، آنچه کتاب نشان میدهد، این است که رابطهای دیالکتیکی بین سوژه و نظام وجود دارد. از آنجایی که نظام به هیچ وجه خنثی نیست، بلکه یک برونزایی روبنایی از نظم جهانی امپریالیستی است، به سوژههایی که به اهداف آن کمک میکنند، پاداش میدهد. به این معنا، روشنفکران ضد-ضد-امپریالیست به جای آنکه عروسکهای خیمهشببازی باشند، عاملیت خود را در درون نهادهای مادی اعمال میکنند که در آنها فرصتطلبی از جانب سوژه به شدت با ارتقاء در درون نظام همبسته است. به عبارت دیگر، آنها انتخاب میکنند تا با دادن آنچه نظام میطلبد و رد کردن آنچه نظام تقبیح میکند، پیشرفت کنند.
روشنفکران چپی که در هستهٔ امپریالیستی به دنبال ساختن شغل و صعود از نردبان اجتماعی هستند، به عنوان یک مسئلهٔ بقا، باید نظام را پیمایش کنند. همهٔ آنها میدانند که کمونیسم صرفاً نامقبول است، و هیچ چیزی از دفاع—یا حتی مطالعهٔ دقیق—از سوسیالیسم موجود به دست نمیآید. اگر میخواهند در درون نهادهای موجود جایگاه چپی را اشغال کنند، باید به مرز نقد چپِ احترام بگذارند—و در حالت ایدهآل، آن را کنترل کنند. اگر رادیکال باشند، عموماً با ایفای نقش به عنوان احیاگران رادیکال، یعنی روشنفکرانی که به دنبال احیای رادیکالهای بالقوه در قلمرو سیاست قابل احترام و پذیرفتنی هستند و «رادیکال» را بر اساس شرایط چپ غیر کمونیست تعریف مجدد میکنند، سریعتر پیشرفت خواهند کرد. همهٔ اینها تمایل به سازش با سرمایهداری، و حتی امپریالیسم، دارد، زیرا هیچ جایگزین (واقعی) وجود ندارد.
برای تبدیل شدن به یک روشنفکر چپ برجسته در درون صنعت نظریهٔ امپریالیستی، سوژهها باید عاملیت خود را در تطابق با پروتکلهای این نظام اعمال کنند. یکی از چیزهایی که تحقیقات من نشان میدهد این است که این الگو تا چه حد ثبات دارد، نه تنها در سنت مارکسیسم غربی و نظریهٔ فرانسوی، بلکه در نظریهٔ رادیکال معاصر نیز با تمام گفتمانهای مدساز آن (از مطالعات پسااستعماری و نظریهٔ کوئیر لیبرال گرفته تا نظریهٔ دکولونیال، ماتریالیسم نوین و غیره). با وجود اینکه بازار نظریه این متفکران و سنتها را تا چه حد متفاوت و حتی ناسازگار جلوه میدهد، آنها تمایل به اشتراک در مهمترین جهتگیری ایدئولوژیک، یعنی ضد کمونیسم، دارند.
مایکل ییتس: طولانیترین فصل کتاب شما به هربرت مارکوزه اختصاص دارد، به تعبیر خودتان «نینواز رادیکال مارکسیسم غربی». نقد شما به مارکوزه مطمئناً جنجالبرانگیز خواهد بود، با توجه به جایگاه او به عنوان یکی از فلاسفه و حامیان اصلی چپ نوین دههٔ ۱۹۶۰ و با توجه به اینکه او استاد، مرشد و محرم راز آنجلا دیویس بود. حتی پیش از انتشار کتابتان، منتقدان نسبت به دیدگاههای شما در مورد مارکوزه خصمانه بودند. چرا این همه توجه را بر او متمرکز کردید؟
گابریل راکهیل: مارکوزه به طور گسترده به عنوان رادیکالترین عضو نسل اول مکتب فرانکفورت شناخته شده است، و به همین دلیل بود که من در ابتدا جذب کار او شدم و تمام آثارش را با علاقهٔ وافر خواندم. در اواخر عمرش، او تعدادی موضعگیری اتخاذ کرد که به مراتب چپتر از شخصیتهایی مانند آدورنو و هورکهایمر بودند. در عین حال، مانند بسیاری از مردم، من شایعاتی شنیده بودم مبنی بر اینکه او با سیا ارتباطاتی داشته و به عنوان شکلی از اپوزیسیون کنترلشده خدمت میکرده است. من که از شنیدهها قانع نشدم، تصمیم گرفتم سوابق آرشیوی را از طریق درخواستهای قانون آزادی اطلاعات و تحقیقات آرشیوی بررسی کنم.
باید اعتراف کنم که خودم تا حدودی شگفتزده شدم هنگامی که برای اولین بار شروع به جمعآوری مطالعهای کردم که طی سالها به فصل پایانی کتاب تبدیل شد. با خواندن برخی از مطالعات عالی در زبان آلمانی، کار کردن بر روی پروندهٔ طولانی افبیآی مارکوزه، مشورت با سوابق وزارت امور خارجه و سیا، و انجام تحقیقات در مرکز آرشیو راکفلر، برایم کاملاً روشن شد که مارکوزه در مصاحبههایی که در مورد کارش برای دولت ایالات متحده از او سؤال میشد، غیرصادق بود. او در واقع به طور منظم با سیا همکاری میکرد، و تیم مولر فاش کرد که او در پیشنویس حداقل دو برآورد امنیت ملی (بالاترین سطح اطلاعات دولت ایالات متحده) نقش داشته است. همکاریهای او با دولت امنیت ملی ایالات متحده ابداً با تأمین یک پست دانشگاهی پایان نیافت و او تا پایان عمر روابط نزدیکی با عوامل دولتی فعلی یا سابق داشت. او همچنین روشنفکر برجسته در پروژهٔ مارکسیسم-لنینیسم بنیاد راکفلر بود، جایی که دست در دست دوست صمیمیاش، فیلیپ موزلی، که یک مشاور بلندپایه و طولانیمدت سیا بود، کار میکرد. این پروژهٔ فراآتلانتیکی که به خوبی تأمین مالی شده بود، مأموریت صریح ترویج بینالمللی مارکسیسم غربی در مقابل مارکسیسم-لنینیسم را داشت.
اگرچه من با ضد شورویگری مارکوزه و گرایشهای آنارشیستی قوی او کاملاً آشنا بودم، زیرا دههها بود که کار او را میخواندم، اما با یک ایدهٔ از پیش تعیینشده در مورد اینکه او دقیقاً چگونه در درون مبارزهٔ طبقاتی جهانی قرار گرفته است، وارد این تحقیق نشدم (اگر چیزی باشد، دیدگاه من نسبت به او بیشتر با مفروضات اجماعی در مورد رادیکال بودن او همسو بود). با توجه به یافتههای من، و مشارکت آنها در تثبیت تز در حال تکاملی در مورد ضد کمونیسم ریشهدار صنعت نظریهٔ امپریالیستی، احساس کردم که باید با جزئیات به پروندهٔ او بپردازم، که شامل ردیابی تکامل سیاسی و نظارت افبیآی بر او بود. این امر به روشهای بسیاری نشان میدهد که یک روشنفکر تا چه حد میتواند رادیکال باشد و در عین حال، به روشهای قاطع خاصی، به منافع امپریالیستی خدمت کند.
در این رابطه، باید اشاره کنم که من کاملاً پذیرای بازخورد انتقادی هستم و به اجتماعی شدن دانش قویاً اعتقاد دارم. اگر کسی با تفسیر من مخالف است—و مطمئنم برخی از کسانی که به مارکوزه علاقهمندند مخالف خواهند بود—در این صورت مسئولیت بر عهدهٔ آنهاست که کل آرشیوی را که من بررسی کردهام، مطالعه کنند و روایتی از حقایق با قدرت تبیینی بیشتر و انسجام درونی پیشنهاد کنند. من اولین نفری خواهم بود که چنین تحلیلی را میخوانم. با این حال، اگر رد کردن کار من بر اساس مفروضات پیشینی باشد و نه بررسی دقیق تمام شواهد، متأسفم که بگویم، شایستهٔ توجه جدی نیست، چرا که چیزی بیش از بیان جزماندیشی نیست.
مایکل ییتس: با توجه به شکافهای شدیدی که امروز بین کسانی که از مارکسیسم غربی حمایت میکنند، وجود دارد، که بدون شک شامل بیشتر سوسیال دموکراتها و سوسیالیستهای دموکراتیک است، راه پیشِ رو از نظر تغییر رادیکال جهان چیست؟ سازش؟ یک چپ رادیکال مستقل و جهانی که به انتقاد از مارکسیسم غربی ادامه دهد؟ چه چیزی؟
گابریل راکهیل: در اینجا به مهمترین سؤال رسیدهایم. نظریه زمانی به یک نیروی واقعی در جهان تبدیل میشود که تودهها را در دست بگیرد. از بسیاری جهات، کتاب من بازسازی چپ را در عصر سلطهٔ امپریالیستی ایالات متحده ترسیم میکند. در حالی که نیمهٔ دوم کتاب بر مارکسیسم غربی تمرکز دارد، کل اثر مربوط به بازتعریف کلی چپ است—به استفاده از واژگان سیا—به عنوان یک چپ «قابل احترام»، به معنی «غیر کمونیست»، که با منافع سرمایهداری، و حتی امپریالیسم، سازگار است. تاریخ اینکه چگونه روشنفکران در این مسیر هدایت شدهاند، در نهایت نه صرفاً به خاطر خودش، بلکه به دلیل آنچه در مورد چپ گستردهتر آشکار میکند، اهمیت دارد. امروز، بخش بزرگی از چپ کاملاً سازگار است.
بنابراین، وظیفهٔ واقعی پیشِ رو، احیای چپ واقعی است، که ضد امپریالیست و ضد سرمایهداری است.

