
به قلم هلنا شیهان
ترجمه مجله جنوب جهانی
هلنا شیهان یک فیلسوف است. او پروفسور اِمیریتا در دانشگاه شهر دوبلین است، جایی که فلسفهٔ علم، تاریخ عقاید و مطالعات رسانه تدریس میکرد، و استاد مهمان در دانشگاه پکن است، جایی که فلسفهٔ مارکسیستی تدریس میکند. او نویسندهٔ چندین کتاب است، از جمله مارکسیسم و فلسفهٔ علم (ورسو، ۱۹۸۵، ۲۰۱۸)، موج سیریزا (مانثلی ریویو پرس، ۲۰۱۷)، پیمایش روح زمانه (مانثلی ریویو پرس، ۲۰۱۹)، و تا زمانی که سقوط کنیم (مانثلی ریویو پرس، ۲۰۲۳)، و همچنین مقالات ژورنالی متعددی در مورد سیاست، فرهنگ، فلسفه و علم.
برای چندین دهه، چین آنجا در دوردست قرار داشت. این کشور بارها و بارها خود را متحول ساخت، حتی در حالی که بقیهٔ جهان نیز در حال متحول ساختن خود بودند، و من نیز در حال متحول ساختن خویش بودم، و در طول دههها هزاران معنا از آن ساطع میشد.
در دوران کودکی، «چین سرخ» به مثابهٔ شبحی مرموز و در عین حال تهدیدآمیز در ذهنم متبلور میشد. ما را میترساندند که مبادا کمونیستها به اتاق خوابمان بیایند و از ما بخواهند دین، والدین و کشورمان را انکار کنیم. در عین حال، ما را وادار میکردند که با کودکانشان همدردی کنیم، زیرا وقتی از خوردن فرنی یا اسفناجمان سر باز میزدیم، به ما گفته میشد که کودکان در چین عاشق داشتن آن خواهند بود. آرزو میکردیم که ای کاش آنان میتوانستند آن را داشته باشند.
آنان بزرگ شدند و ما نیز چنین شدیم. اکنون آنها را به مثابهٔ گارد سرخ میدیدیم که میخواهند جهان را به شیوهای همآهنگ با رویاهای چپ نوین ما تغییر شکل دهند. ما آنان را میدیدیم که در برابر بزرگان خود ایستادگی میکنند، مبانی دانش را به زیر پرسش میبرند، و مرزهای نظم اجتماعی را به چالش میکشند، درست همانطور که ما نیز مشغول به انجام آن بودیم. همچنین بُعدی از رفتن از شهرها به حومهٔ شهر وجود داشت که پل زدن میان شکاف زندگی شهری و روستایی، حتی میان کار ذهنی و کار یدی را شامل میشد، و این نیز به حسّاسیت ما جذابیت داشت. سپس به نظر میرسید که این ماجرا به داستان هولناکی تبدیل شد، مبنی بر انکار روشنفکران صادق، سوزاندن کتابها، و تسویهحسابها. این امر، به ویژه ما را که روشنفکرانی مشتاق بودیم، متوقف ساخت. چه اتفاقی میافتاد؟ آنجا بسیار دور بود. هیچکس از آشنایان من تا به حال به چین نرفته بود. من نمیتوانستم رسانههای جریان اصلی را باور کنم، اما روایت جایگزین چه بود؟ من باور نداشتم کسانی که کتابهای کوچک سرخ را تکان میدادند و دربارهٔ سگهای دستآموز و ببرهای کاغذی فریاد میزدند، بهتر از من میدانند. من کتابهای ستارهٔ سرخ بر فراز چین اثر ادگار اسنو و فانشِن اثر ویلیام هینتون را خواندم. ۱
بسیاری از وقایع چشمگیر رخ دادند. چین سرانجام به سازمان ملل متحد پذیرفته شد. ریچارد نیکسون به چین رفت. حتی اپرایی دربارهٔ آن ساخته شد. ژو اِنلای(چوئنلای) و مائو تسهتونگ درگذشتند. گروه چهار نفره محاکمه شدند و انقلاب فرهنگی پایان یافت. دِنگ شیائوپینگ مسیر جدیدی به نام اصلاحات و گشایش را اعلام کرد. در این اثنا، من از چپ نوین به چپ کهن روی آورده بودم و به یک حزب کمونیست در سمت شوروی انشقاق چین و شوروی تعلق داشتم. وقتی به مسکو رفتم و در یک سخنرانی دربارهٔ چین شرکت کردم، فیودور بورلاتسکی گفت: «رازی را به شما خواهم گفت. همه چیز روشن نیست. همه چیز فیصله نیافته است.» در شگفت ماندم. سؤالات بسیار زیاد بودند و پاسخها بسیار دور از دسترس مینمودند.
در سال ۱۹۸۹، هنگامی که به اروپای شرقی میرفتم و بازمیگشتم، به نظر میرسید که جهان زیر و رو شده است. هر بخش خبری، جمعیتی را در خیابانها نشان میداد که همه چیز، از اصلاح سوسیالیسم گرفته تا گذار به سرمایهداری را مطالبه میکردند. من آنچه را در چین میگذشت، به عنوان بخشی از همین موج تاریخی میدیدم. در اروپای شرقی، کسانی که خواهان مسیر سرمایهداری بودند، به خواستهشان رسیدند. اولیگارشها در جنون سلب مالکیت به اوج قدرت رسیدند، در حالی که تودهها در اعماق محرومیت و یأس فرو رفتند.
در چین، داستان متفاوتی در جریان بود، اما آن داستان چه بود؟ تصویری شروع به نمایان شدن کرد که در آن سرمایهداری بینالمللی وارد میشود، سرمایهداری ملی در حال شکلگیری است، و اغلب با معاملات مشکوک در فصل مشترک میان سرمایه و دولت-حزب همراه است. کشاورزی غیرجمعی شد. شرکتهای دولتی وادار شدند تا با مشاغل خصوصی رقابت کنند، بدون هیچیک از تعهدات خود برای تأمین مسکن، آموزش یا مراقبتهای بهداشتی. برخی از مدیران، مالک شدند و داراییهای مشاغلی را که مدیریت میکردند، غارت کردند. بسیاری از آنچه با تلاش فراوان ایجاد شده بود، در حال تلف شدن و نابودی بود. در همان زمان، توسعهای خیرهکننده در جریان بود. مناطق توسعهنیافته به شهرهای مدرن تبدیل شدند. تودهها از فقر رهایی یافتند. استانداردهای زندگی به اوج رسید.
رفت و آمد به چین بیشتر شد. دانشجویان چینی شروع به حضور در کلاسهای من کردند. دانشوران چینی در کنفرانسهای دانشگاهی و سایر رویدادهای بینالمللی حاضر میشدند. من از آنها کاوش میکردم و هرچه میتوانستم از آنان میآموختم. مقالات و کتابهای بیشتری در مورد چین ظاهر میشدند که از نظرات گوناگون به چین میپرداختند. بسیاری خصمانه بودند، حتی جنگطلبانه، با عناوینی مانند مقابله با بازی بزرگ چین و وقتی چین حمله میکند. رسانههای جمعی به طور فزایندهای پر از داستانهایی در مورد چین بودند که شامل افتراهای روزانه بود: «چین در حال تلاش برای از بین بردن آزادی در سراسر جهان است» و «هشدار سرخ: خطر جنگ برملا شد». داستانهایی دربارهٔ موفقیت اقتصادی چین نیز راه مییافتند، به ویژه هنگامی که سرمایهٔ بینالمللی به موفقیت آن وابسته شد. در عین حال، داستانهای متناقضی وجود داشت که کندی اقتصاد چین، بحران و حتی فروپاشی قریبالوقوع آن را اعلام میکردند.
شایعات زیادی به راه افتاد، به ویژه پیرامون محاکمهٔ مقامات فاسد حزب. گاهی اوقات در مورد نحوهٔ تفسیر چنین داستانهایی درمانده بودم، به خصوص در مورد بُئو شیلای. من از اخبار مربوط به تجربهٔ چونگچینگ، که توسط بُئو، دبیر حزب استانی، هدایت میشد، به وجد آمده بودم؛ جنبشی برای احیای سنتهای انقلابی، برای «ستایش سرخ و حمله به سیاه». این امر شامل خواندن آوازهای سرخ و خواندن کتابهای سرخ، برخورد شدید با جرم و فساد، روی گرداندن از لیبرالسازی بازار به سمت برنامهٔ بازتوزیعی حمایت از شرکتهای دولتی و سرمایهگذاری در مسکن عمومی، بهداشت و محیط زیست بود. سپس خبر سقوط بُئو، انکار مدل چونگچینگ به عنوان بازگشت به انقلاب فرهنگی، همراه با جزئیات مستهجن فرار معاون شهردار به کنسولگری ایالات متحده، قتل یک تاجر بریتانیایی، بازداشت همسر بُئو به اتهام قتل، و سپس بازداشت و زندانی شدن خود بُئو منتشر شد. من جزئیات زیادی در مورد آن خواندم، اما همچنان برای درک آن تقلا میکردم. بدیهی بود که نوعی درگیری قدرت زیر تمام جزئیات تکاندهندهٔ داستان وجود داشت، اما من رسانههای غربی را در این مورد قابل اعتمادتر از تحلیل آنها از سایر داستانهای مربوط به چین نیافتم.
البته، نشریات و ناشران کتابهای چپ نیز وجود داشتند که دیدگاههای دیگری در مورد چین مطرح میکردند، دیدگاههایی که آنها را بسیار محتملتر یافتهام. مانثلی ریویو و مانثلی ریویو پرس به ویژه در ارائهٔ روایتهای معتبر از چین عملکرد خوبی داشتهاند. کتابهایی مانند انقلاب فرهنگی ناشناخته اثر هان دونگپینگ، از کُمون تا سرمایهداری اثر شو ژون، نبرد برای گذشتهٔ چین اثر گائو موبو، و ظهور چین و زوال اقتصاد جهانی سرمایهداری اثر مینچی لی بسیاری از مسائل را برای من روشن ساختند. ۲ با این حال، حتی متون مارکسیستی نیز رویکردهای کاملاً متفاوتی را در پیش گرفتهاند، که بارزترین نمونهٔ آن در تفاوت میان دو نویسندهای که میشناسم، تجسم یافته است. انقلاب و ضد انقلاب در چین اثر لین چون، رویکردی بسیار انتقادی را در پیش میگیرد، و از روایتی مثبت از دورهٔ انقلابی به ارزیابی منفی از دورهٔ اصلاحات تا امروز میرود و آن را به مثابهٔ یک گسست رادیکال از ارزشهای انقلاب میبیند، در حالی که شرق همچنان سرخ است اثر کارلوس مارتینز، از موضع حزب کمونیست چین در مورد استمرار اساسی از انقلاب تا دورهٔ اصلاحات و تاکنون دفاع میکند و اغلب از دنگ شیائوپینگ به اندازهٔ مائو تسهتونگ یا شی جینپینگ به لحاظ مثبت نقل قول میآورد. ۳ من هر دوی این کتابها و نویسندگانشان را در شکلدهی موضع خودم معتبر و مفید یافتهام.
من تعداد فزایندهای از دانشگاهیان را میشناختم که به چین میرفتند. پیوندهای نهادی در حال تکثیر بودند، و همچنین حضور در کنفرانسها افزایش مییافت. همچنین دانشگاهیان غربی در آنجا تدریس میکردند. ایمیلهایی از دانشگاهیان چینی دریافت کردم که نشان میداد کار من در آنجا شناخته شده است و درخواستهایی برای نوشتن برای نشریاتی که در آنجا منتشر میشدند، داشتم. منتظر ماندم تا بدون انجام هیچ کاری برای تحقق آن، دعوت شوم. سرانجام، این اتفاق افتاد. اولین دعوتهای من برای یک کنفرانس بود که سپس به تعویق افتاد و سپس برای دیگری در زمانی که نمیتوانستم حضور یابم. سپس درخواستی برای تدریس در دانشگاه پکن آمد که به درستی آن را انجام دادم. از زمان اولین دعوت، میدانستم که خواهم رفت و یک مطالعهٔ فشرده در مورد چین را آغاز کردم. من کتابها و مقالات بسیاری در مورد سیاست، اقتصاد، تاریخ و فرهنگ و همچنین رمانها، از جمله داستانهای پلیسی، خواندم.
من همچنین بسیاری از فیلمهای چینی و مجموعههای درام تلویزیونی را تماشا کردم، که در آنها چیزهای زیادی آموختم که نمیتوانستم از کتابها بیاموزم، جزئیاتی در مورد بافت زندگی روزمره و تحولات در آن قلمرو در طول دههها. تقریباً تصادفی با این منبع غنی مواجه شدم. من مشغول خواندن رمان به نام مردم اثر ژو مِیسن بودم که به مبارزه با فساد که توسط شی آغاز شده بود، میپرداخت، و جستجویی انجام دادم تا اطلاعات بیشتری در مورد کتاب و نویسنده پیدا کنم. ۴ در کمال تعجب، لینکی به یک سریال تلویزیونی بر اساس آن پیدا کردم و برای من در ابعاد جدیدی زنده شد. این سریال دربارهٔ اخلاق سیاسی و درگیریهای قدرت پیرامون پویش ضد فساد بود. نویسنده که از اونوره دو بالزاک الهام گرفته بود، منتقد رمانهای مدرنی بود که آستانه را پایین آورده و نیازی به تلاش برای درک کلی امور نداشتند. او آرزو داشت بازتابی پانورامیک از یک جامعه در عصر تغییر سریع با شخصیتهایی که حساسیت طبقات مختلف را در تجربهٔ این تغییر بیان میکنند، ارائه دهد. صحنههایی از اعضای حزب که در تار و پود فساد گرفتار شده بودند، چه به عنوان بازپرس و چه به عنوان مجرم، و از خود و یکدیگر در مورد اینکه چگونه مسیرشان را گم کردهاند، بازجویی میکردند، به ویژه جالب توجه بودند.
درام تلویزیونی بخش بزرگی از فرهنگ عامهٔ زمانهٔ من بوده است و من از سنین پایین بخش زیادی از آن را تماشا کردهام. همچنین مقالهها و کتابهایی در مورد آن نوشتهام، و با کاوش جهانبینیهای زیربنایی در روایتهای فرهنگی، مارکسیسم را بر آن اِعمال کردهام. ۵ بنابراین طبیعی بود که من از این امکان استقبال کنم تا بیاموزم چین در این زمینه چه چیزی تولید میکند و این رویکرد تحلیلی را به آن تسری دهم. بسیاری از آنچه تولید میشود و بسیار محبوب است، به مذاق من خوش نمیآید. در بستر رسانهٔ اجتماعی رد نوت (Red Note)، مردم دائماً در حال درخواست و دریافت توصیهها هستند. دو مورد از محبوبهای دائماً ذکرشده، ملکهها در قصر و عشق میان پری و شیطان هستند. درامهای زیادی وجود دارند که حول محور دسیسههای سلسلهای، توطئههای فانتزی با خدایان، شیاطین، پیشگوییها، معجونها و قدرتهای جادویی، و همچنین عاشقانههای سبک و سفر در زمان علمی-تخیلی میچرخند. من از تماشای اینها در شرق و غرب صرفنظر میکنم. با این حال، بسیاری دیگر مطابق سلیقهٔ من هستند که شامل رازهای قتل، حماسههای خانوادگی، درامهای مستند تاریخی، و سناریوهایی از زندگی معاصر در محیطهای خانگی و محل کار هستند.
درام تاریخی عصر بیداری یکی دیگر از محبوبهای دائماً ذکرشده در رد نوت و میان دانشجویان چینی من بود. خودم را در حال ارجاع مداوم به آن در سخنرانیها و مکالماتم یافتم. این سریال جنبش فرهنگ نوین را تا جنبش چهارم ماه مه تا تأسیس حزب کمونیست چین ترسیم میکند و تحول شخصیتهای اصلی از لیبرالیسم به آنارشیسم تا کمونیسم را نشان میدهد. این سریال، مائو و چو جوان را در فرایند مارکسیست شدن تحت تأثیر مرشدانشان چن دوشیو و لی داژائو، که تنها یک گام جلوتر از آنها در این فرایند بودند، نشان میدهد. بخش زیادی از کنش در دانشگاه پکن رخ میداد، جایی که من قصد تدریس داشتم. سریالهای دیگری مانند تأسیس یک حزب، تأسیس یک جمهوری و پیشگام نیز جذاب بودند و تاریخی را که در حال مطالعه بودم، بسیار واضحتر میساختند. دیگری وضعیت دیپلماتیک بود که به سیاست خارجی در دهههای اولیهٔ جمهوری خلق چین میپرداخت، که از بسیاری جهات شگفتانگیز بود، اما در به تصویر کشیدن رهبران خارجی، بهئ ویژه در توصیف نیکسون و هنری کیسینجر به عنوان صرفاً چیندوستان رؤیایی که فاقد هرگونه ایدئولوژی امپریالیستی یا آغشته به خون بودند، فاقد اعتبار بود.
برخی از مجموعهها سرنوشت یک خانواده، روستا یا گروه کوچکی از شخصیتها را در طول دههها دنبال میکردند و نشان میدادند که تحولات بزرگ تاریخی چگونه در جزئیات روزمرهٔ زندگیشان نمود مییابد. سفری مادامالعمر، پیوند، و مانند یک رودخانهٔ جاری، گذار از انقلاب فرهنگی به اصلاحات و گشایش و افزایش چشمگیر سطح زندگی پس از آن را دنبال میکنند. شهر مینینگ با روستایی دورافتاده که در دههٔ ۱۹۹۰ همچنان بدوی و فقیر بود، آغاز میشود، جایی که جمعیت به صحرای گوبی منتقل شدند و در آنجا خانهها، مزارع، بنگاههای صنعتی جدید و در واقع یک شهر کاملاً جدید و مدرن ساختند. هنگامی که گلهای کوهستان شکوفا میشوند، تلاش برای بازگرداندن دختران روستایی را که برای ازدواج اجباری ترک تحصیل میکردند، به نظام آموزشی بازآفرینی میکند. همهٔ اینها بسیاری از شکستها و سختیها، حتی بیعدالتیهای مواجهشده در طول مسیر را نشان میدهند، اما به طور متقاعدکنندهای کار طاقتفرسایی را که چین امروز را ساخت، منتقل میکنند. در واقع، این یک ویژگی برجسته این درامها است که آنها را از درامهای غربی که تمام عمرم تماشا کردهام، متمایز میسازد؛ بدین معنا که آنها بر تولید و نه فقط بر مصرف تمرکز میکنند. من به ندرت حسّی از اینکه ثروت در واقع چگونه تولید میشود و نقش کار در شکلدهی جامعه از درام غربی به دست آوردهام.
اگرچه این داستانها تمایل دارند نسبت به نقش سرمایه، چه خارجی و چه داخلی، مطلوب باشند، اما به هیچ وجه غیرانتقادی نیستند. در حالی که برخی، مانند مانند یک رودخانهٔ جاری و همه چیز خوب است، کارآفرینان ثروتمند چینی را به گونهای به تصویر میکشند که گویی ثروت خود را کسب کردهاند، برخی دیگر، مانند سوزاندن، یک راز قتل که دو خانوادهٔ در هم تنیده را در طول دههها نشان میدهد که در نهایت در دو سوی قانون قرار میگیرند، فاش میسازند که چگونه یک کسبوکار بزرگ بر پایهٔ قتل، کلاهبرداری و استثمار بنا شده است. به نام مردم و شب طولانی نشان میدهند که چگونه شرکتهای خصوصی ثروتی را که در شرکتهای عمومی ایجاد شده بود، سلب مالکیت کردند و آن را از طریق همدستی با پلیس فاسد و مقامات دولتی گسترش دادند. طلوع خورشید بر رودخانه بر تنشهای میان توسعهٔ صنعتی و حفاظت از محیط زیست تمرکز دارد. آنها اغلب اعتراضاتی را نسبت به شرایط زندگی و کار به تصویر میکشند.
تمام این درامها اطلاعات زیادی در مورد جایگاه طبقاتی، حساسیت نسلی، نقشهای جنسیتی، تعهدات خانوادگی، سنتهای فرهنگی، سیاستهای سیاسی، و نیروهای اقتصادی آشکار میسازند. آنها این کار را با شخصیتهای پیچیده، جالب و گاه عجیب انجام میدهند، که مخاطب را وادار میسازند تا نسبت به سرنوشت آنان اهمیت قائل شوند. همچنین ظرافتهای گوناگونی در مورد عادات، نگرشها، زبان بدن و اشکال خطاب وجود دارد که برای مخاطبان خانگی امری بدیهی تلقی میشود، اما برای من به عنوان یک خارجی برجسته بود. کلیشههای سنتی در مورد جنسیت باقی میمانند و حتی شخصیتهایی که متخصصان تحصیلکرده و اعضای حزب هستند، تمایل به تعمیمهای روزمره در مورد مردانگی و زنانگی دارند که در غرب به چالش کشیده میشوند. چنین شخصیتهایی همچنین گاهی اوقات ارجاعات شگفتانگیزی به زندگی پس از مرگ دارند.
در تاریخ داستاننویسی چینی طی حیات جمهوری خلق چین، دگرگونیهای بسیاری رخ داده است، و نیز تفاوتهایی در ادراک از این دگرگونیها به چشم میخورد. در طول دورهٔ مائوئیستی، بخش عمدهای از جهان آن را به مثابهٔ باربرِ تبليغات حزبی میپنداشت، در حالی که هر آنچه در چین ممنوع بود، به معیاری برای آنچه در غرب گرامی داشته میشد، تبدیل گشت. در طول دورهٔ دِنگیستی، شاهد شکوفایی ژانرهای نوین و تجربی و یک غرب وحشی ادبی بودیم. امروزه، بیشتر نویسندگان نه طبق فرمان حزب و نه بر اساس انتظارات خارجی قلم میزنند. بسیاری از رمانهای آنلاین دارای روایتهایی با ساختار بازیهای کامپیوتری هستند که شامل سلسله مراتبی فنّی از سطوح، گنجها و جادو است و فقدان چشمگیری از توسعهٔ شخصیت و بلوغ اخلاقی را به نمایش میگذارند. ۶ شی، که آگاهی مفرطی از نقش بُعد فرهنگی نشان داده است، هنرمندان را ترغیب کرده تا اسیر موج نیروهای بازار نشوند.
بخش عمدهای از داستاننویسی معاصر چینی، خواه در رمانها و خواه در درامها، گسیختگی ناشی از تغییرات شدید در سیاست دولت را، آنگونه که در سطح میدانی تجربه شده است، بیان میکند: اینکه چگونه خصوصیسازی جوامع سنتی را از هم گسسته، یک جمعیت عظیم شناور ایجاد کرده، هویتهای مبتنی بر کارگران و دهقانان به مثابهٔ اربابان جامعه در حال ساخت سوسیالیسم را تضعیف نموده، و ناگهان آنان را سرگردان ساخته است. شخصیتها در حیرتند که چگونه میتوان تفاوت میان سرمایهداری و سوسیالیسم را دیگر تشخیص داد. آنها میپرسند که آیا فساد پیامد توسعهٔ اقتصادی است یا طبیعت انسان به گونهای است که مهار خودخواهی دشوار است. عدهای دیگر به این امور توجهی ندارند. در تمام چهل و شش قسمت همه چیز خوب است، که تنشهای جنسیتی، نسلی و خواهر و برادری را بررسی میکند، تنها خانواده و سرمایه حضور دارند. هرگز ذکری از حزب، دولت یا سوسیالیسم به میان نمیآید.
من که افکارم را از تمام طول زندگیام در باب اندیشیدن و مطالعه دربارهٔ چین گردآوری کرده بودم، عازم پکن شدم، با این قصد که از این فرصت برای پیگیری سؤالاتی که در ذهنم متبلور شده بودند، استفاده کنم. چین به چه معنایی سرمایهداری و/یا سوسیالیستی است؟ اعتقاد صادقانه به مارکسیسم چقدر قوی است؟ این امر چگونه رشتههای دانشگاهی مختلف را در دانشگاهها شکل میدهد؟ این امر چگونه بر کل دامنهٔ نهادهای اجتماعی و زندگی روزمره تأثیر میگذارد؟ اینها پرسشهای بزرگ بودند، اما سؤالات بسیار بیشتری داشتم. من هم برای تدریس و هم برای یادگیری آمدم.
پس از یک پرواز طولانی، بیخواب و شلوغ، با حسی شبیه به یک زامبی، به مقصد رسیدم، اما مصمم بودم که تا آنجا که میتوانم با اختلال ساعت زیستی کنار بیایم و بیدرنگ کار را شروع کنم. دانشجویان در فرودگاه به استقبال من آمدند و در روزهای آتی به روشهای بسیاری به من کمک کردند. محل اقامت دانشگاهی من دهکدهٔ جهانی ژونگگوانیوان بود، مجموعهای که اساتید و دانشجویان خارجی در آن زندگی میکنند. یک ضیافت شام دلپذیر استقبال با اساتید و دانشجویان برگزار شد که گاهی بیشتر شبیه به یک سمینار بود، با سؤالات پی در پی که از من میخواستند در مورد مسائل عمده اظهار نظر کنم: «پروفسور، به نظر شما دلایل سقوط اتحاد جماهیر شوروی چه بود؟»، «پروفسور، چگونه ظهور راست افراطی را توضیح میدهید؟»
پردیس دانشگاه پکن کلاسهای درس و امکانات بسیاری شبیه به هر دانشگاه مدرنی دارد، اما همچنین ویژگیهای متمایزی نظیر ساختمانهایی با سایبانهای وارونه، پاگوداها، آلاچیقها، برجها، باغها، دریاچهها و پلها نیز دارد. هنگامی که در کنار دریاچهای در هنگام غروب آفتاب مینشستید، میتواند بسیار آرامشبخش باشد، اما هنگامی که در تاریکی گم میشدید و صدها موتورسیکلت از هر سو به سمت شما میآمدند، وحشتآور مینمود. یادآوریهای بسیاری از گذشتهٔ انقلابی و نقشی که این دانشگاه در تمام جنبشهای بزرگ زمان خود ایفا کرده است، وجود دارد. در اولین روز، حتماً از مقبرهٔ ادگار اسنو و تندیس لی داژائو بازدید کردم. اغلب به لی فکر میکردم، کسی که اولین فردی بود که در این دانشگاه در مورد مارکسیسم سخنرانی کرد، و احساس افتخار میکردم که در میان کسانی هستم که در جای پای او به این کار ادامه دادند.
من در دانشکدهٔ مارکسیسم مستقر بودم، واحدی با تقریباً شصت استاد، سیصد دانشجوی فوق لیسانس و هشتاد دانشجوی کارشناسی. همچنین اساتید مدعو از خارج هستند که دورههای کامل تدریس میکنند یا سخنرانیهای منفرد ارائه میدهند. بخشهایی در مورد اصول بنیادی مارکسیسم، تاریخ مارکسیسم، مارکسیسم چینی، مارکسیسم در خارج از کشور، آموزش سیاسی، تاریخ چین، اقتصاد سیاسی، سوسیالیسم علمی و ساخت حزب وجود دارد. دانشکدههای مارکسیسم در بیشتر دانشگاههای چینی وجود دارند، هرچند دانشگاه پکن شاید برجستهترین باشد، با توجه به وظایفی نظیر تأسیس یک مرکز اسنادی برای تحقیقات مارکسیستی و میزبانی کنگرهٔ جهانی مارکسیسم (که «داووس برای مارکسیستها» نامیده میشود). من در کنگرهٔ بعدی سخنرانی خواهم کرد. شی مدرک دکتری خود را در رشتهٔ مارکسیسم از دانشگاه چینهوا، با تخصص در آموزش سیاسی، اخذ کرده و یک مروج قوی برای این دانشکدهها بوده است. من همچنین در دانشکدهٔ مارکسیسم در دانشگاه رِنمین سخنرانی کردم.
من سخنرانیهای خود را به گونهای طراحی کردم که بهترین تطابق میان آنچه برای ارائه داشتم و شکافهایی که ممکن بود وجود داشته باشند، ایجاد شود. هر سخنرانی به یک موضوع مانند مدرنیته، علم، فرهنگ، تاریخ فلسفه، فلسفهٔ تاریخ، تمامیت، طبقه و سیاست هویت میپرداخت. هر سخنرانی را با مجموعهای از پرسشها آغاز میکردم، اندیشهٔ متفکران کلاسیک، نظیر کارل مارکس، فردریک انگلس، و. ای. لنین، نیکولای بوخارین را تشریح میکردم، و آنها را که توسط مائو، گئورگ لوکاچ، آنتونیو گرامشی، جی. دی. برنال و دیگران توسعه یافته بود، بیشتر بسط میدادم. من نقاط مورد مناقشه و مواضع اتخاذ شده در بحثهای کلیدی را برجسته میکردم. در پایان، زمانی برای تحریک آنان به اتخاذ مواضع باقی میگذاشتم. برخی از دانشجویان کارشناسی چینی برای صحبت کردن خجالتی بودند و به بحثها در کلاس عادت نداشتند، اما دانشجویان خارجی و دانشجویان فوق لیسانس چینی هیچ تردیدی نداشتند. کلاسها بسیار فعال و پر جنب و جوش بودند. هر هفته تعداد افزایش مییافت و افراد بسیاری بیشتری نسبت به کسانی که دوره را برای اعتبار میگذراندند، حضور مییافتند.
من زمان زیادی را صرف صحبت با دانشجویان کردم، در مورد پیشینهشان، امیدهایشان برای آینده، و دلایل انتخاب تحصیلات پیشرفتهٔ مارکسیسم و پیوستن به حزب از آنان میپرسیدم. بیشتر اساتید و دانشجویان در دانشکده عضو حزب یا اعضای مشتاق هستند. در مورد روند پیوستن به حزب پرسیدم، که طی چند سال انجام میشود، هنگامی که آنان در فعالیتها و گروههای مطالعاتی گوناگون شرکت میکنند و گزارش مینویسند. در یک مراسم، دو حامی برای هر نامزد در مورد آنان صحبت میکنند، سپس نامزد بیانیهٔ خود را در مورد اینکه چرا میخواهد به حزب بپیوندد، میخواند، سپس رأیگیری انجام میشود، و در نهایت سوگند یاد میکنند که «سخت کار کنند، برای کمونیسم در طول زندگی بجنگند، و در همه حال آماده باشند تا همه چیز خود را فدای حزب و مردم کنند». من معتقدم که این دانشجویان، این را صادقانه بیان میکنند.
با این حال، بیش از صد میلیون عضو در حزب کمونیست چین وجود دارد و این یک سؤال واقعی است که چند نفر کمونیستهایی هستند که متعهد به فدا کردن همه چیز خود برای کمونیسم هستند. بسیاری هستند که این کار را به دلایلی انجام میدهند که برخی از مردم در همه جا به یک حزب در قدرت میپیوندند. برای تصدی مناصب در دولت ضروری تلقی میشود. در مدارس و دانشگاهها، میزان بالایی از عضویت در حزب وجود دارد، از جمله در میان کسانی که مارکسیسم را در تدریس و تحقیق خود به کار نمیبرند، حتی برخی که مواضعی مغایر با مارکسیسم را بیان میکنند. این امر به ویژه در زمینههایی مانند اقتصاد صادق است، جایی که نئولیبرالیسم قوی است، حتی در برخی مکانها مسلط است. در چین، همانند اتحاد جماهیر شوروی و جاهای دیگر، من با اعضای احزاب کمونیست ملاقات کردم که کمونیست نبودند. همچنین با مارکسیستهای جدی ملاقات کردم که عضو حزب نبودند، تا حدی به دلیل حضور و قدرت کسانی که مارکسیست نبودند در احزاب.
من افتخار داشتم که از سوی شعبهٔ حزبی دانشکدهٔ مارکسیسم برای شرکت در یک روز کار و بحث در یک مزرعه دعوت شوم. ما سیبزمینی شیرین برداشت کردیم، غذا آماده کردیم و خوردیم، در اطراف مزرعه قدم زدیم و در نهایت یک نشست حزبی داشتیم، که بخش عمدهٔ آن در مورد وظایف پیش رو در پرتو پلنوم سوم کمیتهٔ مرکزی بیستم بود. آنها در مورد تعمیق اصلاحات، در مورد اطمینان از اینکه در یک مسیر سوسیالیستی پیش میرود، و در مورد انتقادات از خارج هم از راست و هم از چپ صحبت کردند. دبیر حزب از تمثیل دوچرخهسواری استفاده کرد، که همزمان با حفظ تعادل به جلو حرکت میکنید. از من خواسته شد که در آن صحبت کنم. من در مورد تجربیاتم از اتحاد جماهیر شوروی و اینکه چقدر مهم است که چین مسیر اتحاد جماهیر شوروی را نرود، سخن گفتم. حزب کمونیست چین تاریخ اتحاد جماهیر شوروی را در تمام مراحلش به دقت مطالعه کرده است. در نهایت، به دلیل اصرارم بر اینکه مارکسیستها هرگز نمیتوانند بازنشسته شوند، کف زدن زیادی دریافت کردم.
من محلهٔ محلی، یعنی منطقهٔ هایدیان پکن را کاوش کردم. یک باشگاه ورزشی در فضای باز پیدا کردم، جایی که به طور منظم تمرین میکردم و با مردم محلی ملاقات مینمودم. در روز اول، تنها یک مرد در آنجا بود. او در حال قدم زدن در دایرهها بود و با زیبایی و آرامشی دلنشین آواز میخواند. روزهای دیگر افرادی در حال تمرین تای چی یا رقصیدن بودند، خواه تنها و خواه در گروهها. هنگامی که فراتر میرفتم، اغلب دانشجویانی همراهیام میکردند، که به من در پیمایش سیستم حمل و نقل و مکانهای جالب شهر، مانند هوتونگها (خیابانهایی با خانههای سنتی)، پارکها و موزهها کمک میکردند.
موزهها با استعداد و ذوق واقعی گردآوری شده بودند، و افراد، رویدادها و جنبشهای مختلف را به شیوهای بسیار خلاقانه جان میبخشیدند. موزهٔ حزب، که در سال ۲۰۲۱ به مناسبت صدمین سالگرد حزب افتتاح شد، همانطور که شایستهٔ تاریخ عظیم و یادبود آن بود، یادمانی بود. در میان به یاد ماندنیترین نمایشگاهها، بازسازیهایی وجود داشتند که راهپیمایی طولانی را به ملموسترین شکل تداعی میکردند و همچنین چوبهٔ دار که لی داژائو بر آن آویزان شد. اندکی پس از آن، در یک اُپرا در مورد روزهای پایانی و مرگ لی شرکت کردم. این اُپرا بسیار تئاتری بود، با نورپردازی، رقص، آواز و گفتار چشمگیر. ترانههای زیادی در مورد شکوه جوانی وجود داشت، اما تأکیدهای قویای بر مارکسیسم و جدیت اعتقادات سیاسی او مشهود بود. گروههایی که همسرایان را تشکیل میدادند، دانشجویان، تودههای زحمتکش، پلیس و جلادان را نمایندگی میکردند. در پایان سرود انترناسیونال خوانده شد. در موزهها و جاهای دیگر، من تحت تأثیر قرار گرفتم که چگونه از چن دوشیو به عنوان یکی از اولین مارکسیستها در چین، استاد دانشگاه، بنیانگذار حزب و اولین دبیر کل آن تجلیل میشد، حتی با وجود آنکه او بعدها توسط حزب اخراج شد و به رهبر جنبش تروتسکیستی تبدیل گشت. در اتحاد جماهیر شوروی، او از تاریخ رسمی پاک میشد، همانطور که نیکولای بوخارین، گریگوری زینوویف، لئون تروتسکی و غیره شدند.
در این موزهها، به ویژه آنهایی که به دانشگاه، دولت و حزب اختصاص داشتند، با مسائل تاریخنگاریای که مرا آزار میدادند، دست و پنجه نرم کردم—که بارزترین آنها، گرایش به کماهمیت جلوه دادن دستاوردهای دورهٔ مائوئیستی، ارائهٔ یک روایت نامتوازن از انقلاب فرهنگی، ارائه نکردن هیچ روایت یا تحلیلی از تحولاتی نظیر میدان تیانآنمِن در سال ۱۹۸۹ و مدل چونگچینگ، و بیان یک موضع غیرانتقادی در مورد دورهٔ اصلاحات بود.
خط مشی در مورد انقلاب فرهنگی اساساً این بود که یک جناح چپ افراطی به برتری رسید، هرج و مرج به دنبال داشت، آموزش مختل شد، کتابها سوزانده شدند، آثار فرهنگی تخریب گشتند و وزارتخانهها و سفارتخانهها مورد حمله قرار گرفتند. در این روایت، افراد بیگناه متحمل رنج شدند تا زمانی که حزب برای ایجاد تعادل مجدد در کشور و تضمین پیشرفت آینده اقدام کرد. حقیقتی در این وجود دارد، اما داستان فراتر از این است. دیگران استدلال میکنند که این یک بسیج تودهای با هدف تسریع پیشروی به سوی سوسیالیسم، اجازه دادن به مشارکت دموکراتیک رادیکال و آوردن پیشرفتهای بزرگ در تولید کشاورزی و صنعتی و همچنین بهداشت و آموزش روستایی بود. آنها در ادامه مدعی میشوند که سیاستهای دورهٔ پس از آن، ساختارهای جمعیشده را برچید، سرمایهگذاریهای سرمایهداری را ترغیب کرد، به وخامت بهداشت و آموزش روستایی انجامید، منجر به مهاجرت گسترده شد و کارگران مهاجر روستایی و شهری را بیقدرت ساخت. نظامهای اجتماعی «از گهواره تا گور» که اشتغال، مسکن، بهداشت، آموزش و امنیت دوران پیری را فراهم میکردند، از بین رفتند، زیرا دولت بازاری شدن این کارکردها را الزام کرد. ۷ من با فردی ملاقات کردم که انقلاب فرهنگی را از سر گذرانده بود، و در حالی که به افراطیگریهای آن اعتراف میکرد، همچنان آن را به مثابهٔ مطالبهٔ جایگاه کارگران به عنوان اربابان تاریخ میدید، و باور داشت که آنچه پس از آن آمد، خیانت به انقلاب بود. فرد دیگری افتخار به خواندن سرودهای انقلابی و عهد و پیمانی که همهٔ آنها به عنوان پیشاهنگان جوان بستند که زندگیهای گرانبهای کسانی که انقلاب کردند، هدر نخواهد رفت، ابراز کرد. از نظر لین، انقلاب فرهنگی «دو برابر غمانگیز بود. نه تنها هدف را از دست داد و اعتبار خود را مخدوش کرد، بلکه دقیقاً همان چیزی را به بار آورد که قصد جلوگیری از آن را داشت». ۸
بسیاری از کسانی که در طول انقلاب فرهنگی قیام کردند، نظارهگر آنچه در طول اصلاحات میگذشت بودند و در شگفت ماندند که با چیره شدن اقتصاد و در واقع کل فرهنگ سرمایهداری، کشور به چه چیزی تبدیل میشد. اگرچه حزب استدلال میکرد که هنوز در مسیر سوسیالیسم است، بسیاری تردید داشتند. بسیاری از این افراد دوباره در مجموعهای از اعتراضات در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ به پا خاستند. این جنجالیترین دوره در تاریخنگاری جمهوری خلق چین است. مشکل اصلی این است که یک روایت غالب در جهان گستردهتر در مورد میدان تیانآنمِن در سال ۱۹۸۹ وجود دارد، و همچنین یک ضد روایت معتبر، اما چین رسمی تمایل به نادیده گرفتن کل ماجرا دارد. من در میدان تیانآنمِن ایستادم و از دانشجویانی که مرا همراهی میکردند، در مورد افکارشان در مورد آنچه در آنجا رخ داده بود، پرسیدم. آنان گفتند که در مورد آن مطالعه نکردهاند، که هیچ چیزی در اینترنت چینی در مورد آن وجود ندارد، و برای جستجو در اینترنت گستردهتر اکراه داشتند، زیرا نمیدانستند چه چیزی را باید باور کنند. من دیدگاهم را بیان کردم که این رویداد در روایت جهانی در مورد چین اهمیت بسیار زیادی دارد و توسعهٔ معیارهایی برای ارزیابی ادعاهای متقابل در مورد این و بسیاری از مسائل مهم است. این را در بحثهای دیگر پیگیری کردم. برخی باور داشتند که اعضای حزب نمیتوانند در مورد آن بحث کنند، در حالی که دیگران، از جمله اعضای حزب، در مورد آن بحث میکردند.
دیدگاه غالب در جهان گستردهتر این است که دانشجویان و دیگران علیه کل نظام روی میگرداندند و دولت با تفنگ و تانک وارد شد و معترضان مسالمتآمیز را در میدان تیانآنمِن قتل عام کرد. یک ضد روایت از منابع مختلف، از جمله روزنامهنگاران و دیپلماتهای خارجی که در صحنه بودند، وجود دارد که ادعا میکند هیچ قتل عامی در میدان رخ نداده است، که مرد تانک از آنجا دور شد، که معترضان به پلیس و سربازان در خیابانهای اطراف حمله کرده و آنان را کشتند، که درگیریهایی وجود داشت که در آن چند صد نفر جان باختند، و اینکه مداخلهٔ سیا و امآی۶ وجود داشته است. ۹ هنگامی که من در سال ۱۹۸۹ از دور تماشا میکردم، این رویدادها را در چارچوب موجی از چنین رویدادهایی در اروپای شرقی میدیدم، جایی که بسیار نزدیکتر به کنش بودم. همانطور که اکنون میبینم، کسانی که در چین و جاهای دیگر اعتراض میکردند، یک طیف کامل را در بر میگرفتند، از کسانی که فرم بهتری از سوسیالیسم میخواستند تا کسانی که خواهان ترک سوسیالیسم بودند. در چین، این شامل هر دو گروهی میشد که نگران بودند کشور مسیر سرمایهداری را در پیش میگیرد و کسانی که میخواستند در همین مسیر سرعت گیرند. در حالی که آنچه در چین رخ داد غمانگیز بود، آنچه در اروپای شرقی رخ داد بسیار غمانگیزتر بود. چین دروازهها را به طور کاملتر به روی سرمایهداری باز کرد، اما مسیری به سوی سوسیالیسم را باز نگه داشت.
در بخش عمدهای از جهان، گرایشی به این باور وجود داشته است که چین ابتدا سوسیالیست و فقیر، و سپس سرمایهدار و ثروتمند بوده است. با این حال، هم حزب و هم منتقدان چپ آن بر این نکته تأکید دارند که پیشرفتهای چین در دورهٔ اخیر نمیتوانست بدون پایههایی که در دورهٔ پیشین گذاشته شد، حاصل شود. مشکل این بود که چین به چه چیزی تبدیل میشد. هم در چین و هم در خارج، مردم میپرسند که آیا چین سرمایهداری است یا سوسیالیستی. وقتی از من پرسیده میشود، پاسخ میدهم که هر دو است. من فکر میکنم که چین در حال انجام یک آزمایش تاریخی جهانی عظیم در یک رابطهٔ جدید بین سرمایهداری و سوسیالیسم است و به نوعی از سرمایهداری برای ساخت سوسیالیسم استفاده میکند. جنبههایی از این پویایی قبلاً وجود داشته است، به عنوان مثال، در اتحاد جماهیر شوروی در طول سیاست اقتصادی نوین و دوباره در طول پِرِسترویکا، اما مقیاس آن در چین منحصر به فرد است. من از نقش دولت در کنترل قلّههای اصلی تولید و سرمایهگذاری و در مالکیت زمین دلگرمی مییابم، اما نگران گستره و قدرت سرمایه در استثمار نیروی کار و تضعیف ارزشهای سوسیالیستی هستم. همچنین تحت تأثیر تنظیمگری تقویتشدهٔ سرمایهداری و تجدید تأکید بر مارکسیسم تحت رهبری شی قرار میگیرم.
چین مدعی نیست که به چیزی بیش از یک مرحلهٔ ابتدایی سوسیالیسم دست یافته است و بر یک مسیر طولانی به سوی شکل پیشرفتهتری از سوسیالیسم قرار دارد. با وجود تمام آنچه از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶ حاصل شد، من درک میکنم که چرا یک جهتگیری نوین ضروری بود و چرا اصلاحات و گشایش منجر به سرمایهگذاری صنعتی، پیشرفت علمی و فناوری، کاهش فقر و تعامل بینالمللی گشته است. با این حال، من زیر سؤال میبرم که آیا غیرجمعی کردن کشاورزی، خصوصیسازی شرکتهای دولتی، یا کالاییسازی مسکن، مراقبتهای بهداشتی، آموزش و سایر تدارکات عمومی اجتماعی لازم بودهاند.
در اینجا یک تعامل پیچیده و پویا از عناصر سرمایهداری و سوسیالیستی وجود دارد، که در آن خطوط نبرد اغلب در یک گفتمان پیرامون اصلاحات و مدرنسازی تیره و تار میشوند، گفتمانی که کشمکش میان سرمایهداری و سوسیالیسم را مبهم میسازد. کنفرانسها، سمینارها، مقالات و کتابهای بسیاری در مورد «مسیر چینی به سوی مدرنسازی» وجود دارند که بخش زیادی از این گفتمان جالب است، اما اغلب تکراری و گریزان است و گفتمان مربوط به سرمایهداری و سوسیالیسم را جابهجا میکند و از توضیح این نکته که چگونه این مدرنسازی چشمگیر و فوقالعاده شتابگرفته قرار است به سوسیالیسم پیشرفته تکامل یابد، باز میماند. هدف میانی، «رفاه مشترک» است—که یک هدف مطلوب محسوب میشود—اما هدفی است که بسیاری از کشورها ادعای آن را دارند، حتی اگر دولتهایشان وامدار نیروهای ملی و بینالمللی باشند که آن را تضعیف میکنند، در حالی که چین به گونهای اصیلتر به دستیابی به آن متعهد است. با این حال، این هدف به مسئلهٔ توزیع عادلانه نمیپردازد، مبنی بر اینکه چه میزان از آنچه به طور جمعی تولید میشود میتواند به صورت خصوصی تملک شود. این امر بسیار کمتر از «از هر کس به اندازهٔ توانش، به هر کس به اندازهٔ نیازش» است.
افرادی در چین هستند که با صداقت و هوشمندی با این مسائل دست و پنجه نرم میکنند. فضای فکری در چین بسیار آزادتر از آن چیزی است که بسیاری از مردم باور دارند. مرزهای گفتمان مبهم و سیّال هستند. من در هر برخوردی، پارامترها را آزمایش میکردم. افرادی بودند که میتوانستم هر چیزی به آنها بگویم و مطمئن باشم که هر سؤالی با یک پاسخ آگاهانه و بدون محدودیت مواجه خواهد شد. دیگران محتاطتر و/یا کمتر مطلع بودند. این وضعیت تقریباً در همه جا چنین است، از جمله گرایش به خودسانسوری هنگامی که قلمرو تخطی به وضوح نقشهبرداری نشده است. داستان خبر خوب جهانی در مورد دیپسیک (Deepseek) به دلیل دفعاتی که پاسخهای تأثیرگذار را ارائه میکرد و به سرعت ناپدید میشدند و با «متأسفم، این خارج از محدودهٔ فعلی من است. بیایید در مورد چیز دیگری صحبت کنیم» جایگزین میگشتند، برای من بیمزه شد. یکی از مشغلههای ذهنی من هنگام آماده شدن برای آمدن به چین این بود که چگونه فایروال بزرگ چین را پیمایش کنم تا حتی به ایمیل دانشگاهی خود دسترسی یابم. من هوشیاری کاملاً موجه در برابر براندازی را درک میکنم، زیرا نیروهای قدرتمندی در حال توطئه برای ساقط کردن چین هستند. یک دانشجوی آمریکایی که در آنجا ملاقات کردم، اشاره کرد که برخی از هموطنانش که در حال یادگیری چینی بودند، احتمالاً جاسوس هستند. سیا، امآی۶ و سایر سرویسهای امنیتی از هر امکانی برای برانگیختن یک انقلاب رنگی در چین سوء استفاده خواهند کرد.
خارجیهای بسیاری در چین درگیر فعالیتهای گوناگون هستند. من با تعداد کمی ملاقات کردم و آنها دیدگاههای متفاوتی را ابراز میداشتند، از جمله برخی بسیار خصمانه. یک پروفسور مهمان روز به روز هنگام صبحانه به من نزدیک میشد تا تمام استدلالهای لیبرال خود علیه مارکسیسم را مطرح کند. دیگران زندگی خود را در چین میگذراندند، برخی خود را وقف توضیح چین برای بقیهٔ جهان و توضیح بقیهٔ جهان برای چین میکردند. من بن نورتون را که قبلاً در شبکههای اجتماعی او را دنبال میکردم، به ویژه در این زمینه تأثیرگذار یافتم، زیرا بر اقتصاد ژئوپلیتیک تمرکز داشت. فرد اِنگست، استاد اقتصاد، که در چین به دنیا آمده و بخش زیادی از زندگی خود را در آنجا گذرانده است، برای مدت طولانیتری آنجا بود. پدرش اِروین اِنگست و مادرش جون هینتون از دههٔ ۱۹۴۰ در چین کار میکردند. عمویش ویلیام هینتون نویسندهٔ فانشِن، شِنفان و وارونهسازی بزرگ بود. فرد، به همراه عمو و والدینش، از انقلاب حمایت میکرد و با اصلاحاتی که به دنبال آن آمد مخالف بود. گفتگوهای من با او موضوعات زیادی را برای تأمل به من داد.
کسانی که بعدتر متولد شدند، با دیدگاه «ادبیات زخم» رشد کردند که بر تأثیرات منفی دورهٔ انقلابی تأکید میکرد. شو در دبیرستان و دانشگاه آموخته بود که جمعیسازی یک شکست بوده و غیرجمعیسازی برای پیشرفت ضروری است. او این را پذیرفت تا اینکه بعداً مائو و هینتون را خواند و با کسانی در منطقهٔ روستایی خود صحبت کرد که جمعیسازی و غیرجمعیسازی را تجربه کرده بودند و به دیدگاهی مخالف رسید. کتاب او با عنوان از کُمون تا سرمایهداری دارای زیرتیتر «چگونه دهقانان چین کشاورزی جمعی را از دست دادند و فقر شهری را به دست آوردند» است، که نشان میدهد چگونه غیرجمعیسازی جمعیت روستایی را بیقدرت و فقیر ساخت، در حالی که مبنایی برای خصوصیسازی بیشتر و گذار سرمایهداری فراهم کرد. ۱۰ او که در حال حرکت میان شرق و غرب است، فرد دیگری است که در توضیح چین برای بقیهٔ جهان و بالعکس مهارت دارد. او بخشی از یک احیای مارکسیستی در چین است. اگرچه بسیاری از مردم چین اسیر جهان سرمایهداری بودند، شو مدعی است که تجربهٔ واقعی سرمایهداری چشمهای آنها را باز کرده و باعث شده که آنها دوباره به سوسیالیسم بنگرند. ما ساعتها در اطراف پردیس دانشگاه پکن، جایی که او زمانی دانشجو بود، قدم زدیم و در مورد ابعاد مختلف شرایط کنونی بحث کردیم. من او را به ویژه رک، آگاه و بینشمند یافتم، نه تنها در مورد سیاست و اقتصاد بلکه در مورد فرهنگ نیز.
فرد دیگری که نظرش عوض شد، مینچی لی است که او نیز فارغالتحصیل اقتصاد از دانشگاه پکن و دانشگاه ماساچوست است. او طرفدار فعالی برای نئولیبرالیسم و گذار سرمایهداری بود و در سال ۱۹۹۰ دستگیر شد. در طول دوران زندان خود، مائو و سایر آثار مارکسیستی را خواند و به یک مارکسیست جدی و مخالف نئولیبرالیسم و گذار سرمایهداری تبدیل شد. او با قوّت استدلال میکند که ظهور جهانی چین مبانی انباشت سرمایه را فرسایش خواهد داد و زوال نظام سرمایهداری را تسریع خواهد بخشید و تنها راه برای اجتناب از فروپاشی تمدن، گذار به یک نظام جهانی سوسیالیستی خواهد بود. ۱۱
در حالی که بسیاری در چین به دنبال حرکت در مسیر ایالات متحده با اقتصاد نئولیبرالی، فرهنگ هالیوودی و سبک زندگی فردگرایانه بودند، دیگران به عقب برگشتند، نه تنها کسانی که سالهای انقلابی را به یاد میآوردند، بلکه کسانی که آن سالها را از دست داده بودند. کتابی به نام چین میتواند بگوید نه به پرفروشترین کتاب تبدیل شد و تعدادی دیگر از دنبالههای «بگو نه» به دنبال آن آمدند. ۱۲ وبسایتهایی مانند آرمانشهر (Utopia) و چین سرخ با غربی شدن مقابله کرده و به دنبال احیای سنتهای انقلابی بودهاند. احیای مارکسیستی هم از بالا و هم از پایین انرژی میگیرد. حزب و دولت در دوران ریاست جمهوری شی، در حالی که بر استمرار با دورهٔ اصلاحات تأکید میکند، برای تنظیم سرمایه، پاکسازی فساد، انتقاد از نهیلیسم تاریخی و ترویج مارکسیسم اقدام نموده است. این کار را نه تنها با حمایت از دورهها، کنفرانسها و متون مارکسیستی انجام داده، بلکه با حمایت از تولیدات فرهنگی معتبر، مانند درامهایی که من تماشا میکردم. به عنوان مثال، عصر بیداری تأثیر عظیمی داشت. پس از قسمتی که پسران چن دوشیو را به سمت چوبهٔ دار نشان میداد، هزاران جوان به سوی مقبرههای آنان هجوم بردند. در حالی که این احیا مجوز رسمی دارد، بخش زیادی از آن یک جنبش اصیل از پایین است. من هر روز شواهد آن را مشاهده میکنم، هنگامی که در رد نوت میگردم و بحثهای جدی و کارتونها و میمهای هوشمندانهای را میبینم که تفاوت میان سرمایهداری و سوسیالیسم را نشان میدهند. در کلاسهایم نیز آن را میبینم.
دیگران چندان مطمئن نیستند. در رمانهای چینی، من بیاناتی از یک حسّ از دست دادن جهت، فقدان مبنا و بحران معنا مییابم، شبیه به آنچه که عموماً در رمانهای معاصر مشاهده میکنم. در چین، یک لحن خاصی برای این وجود دارد که پریشانی ناشی از تغییرات اجتماعیای که تنها در مورد سیاست نبودند، بلکه در مورد معنا و ارزشها بودند، را ثبت میکند. به عنوان مثال، شخصیتها در پیله اثر ژانگ یوئهران، مسیرهای زندگی خود را با تفکراتی مانند این توجیه میکنند: «زمانهها چنان سریع تغییر میکردند که یک گام اشتباه کافی بود تا خود را دیگر بر زمین محکم نیابی، و به دره سقوط کنی. همراهی با جریان در واقع بسیار دشوار بود… من جهانبینی ندارم. فقط روز به روز زندگی را میگذرانم… مسئله به سادگی ناخوشی نبود. تمام وجودش بوی پوسیدگی میداد. چیزی مرده بود – شور، ایمان، روحیهٔ مبارزه. به طور غیرقابل برگشتی از دست رفته بود.» ۱۳ یک کتاب جدید از شو جیلین استدلال میکند که نسل جوان فردگرا، منفصل از فرهنگ سرخ، بیعلاقه به روایتهای بزرگ، و تنها برای سعادت خود زندگی میکنند، با این حال زندگی آنها با تهی بودن و دلمردگی عمیق مشخص میشود. ۱۴ لین مشاهده میکند که یک شکافت در بافت اجتماعی رخ داده است، که منجر به ناهمنوایی اجتماعی، بیگانگی، بحران هویت و زوال اخلاقی شده است. ۱۵ این امر در افزایش خرافات، سلطنتطلبی، مصرفگرایی، فردگرایی، پسروی (Involution)، سردرگمی، اعتیاد به بازی و قمار، افسردگی و خودکشی ظاهر شده است. در آخرین سخنرانی دورهٔ خود، من اشاره کردم که در حال نوشتن مطلبی در مورد بحران معنا تحت سرمایهداری هستم، که دانشجویان مشتاق بودند در طول و پس از کلاس آن را دنبال کنند و اصرار داشتند که علائمی که من در حال شناسایی آنها بودم، در چین نیز حضور دارند. من از یکی از دانشجویان از دانشگاه دیگری در پکن در مورد زندگیاش میپرسیدم، و او با ناراحتی به من گفت: «فضای سوسیالیسم وجود ندارد.»
ارزشهای سوسیالیستی همچنان قوی هستند. حتی بیان گمراهی و ناامیدی نیز میل به سوسیالیسم را آشکار میسازد. اگر چین مسیر اتحاد جماهیر شوروی را طی میکرد، نه تنها برای چین، بلکه برای جهان نیز یک فاجعه بود. ایالات متحده در حال افول است، در حالی که چین با شتاب پیش میرود. سرمایهداری خود در حال افول طولانیمدت است و هرج و مرج، سردرگمی و تخریب را در مقیاسی عظیم به بار میآورد. چین به عنوان جامعهای که به سرعت پیش میرود، در برابر جهان ایستاده است. سرمایهداری منحط است، در عین حال همچنان مسلط است و هر روز علائم شدیدتر تجزیهٔ تمدنی را به نمایش میگذارد. در چین، فضا متفاوت است. حسّی از یک آلترناتیو و حرکت رو به جلو وجود دارد.
چین به چیزی دست یافته است که شاید تماشاییترین مدرنسازی در تاریخ جهان از نظر چارچوب زمانی و مقیاس باشد، که در طول دههها به انجام رسانده و از آنچه در جاهای دیگر قرنها به طول انجامید، فراتر رفته است. با وجود برخی اشتباهات، بدشانسیها، و حتی تراژدیها، نیروهای مولده را در کشاورزی، صنعت، فناوری، علم و فرهنگ توسعه داده است. میلیونها نفر را از فقر به رفاه رسانده است. هم برای بهتر و هم برای بدتر، در نظام جهانی ادغام شده است. بخش زیادی از آنچه بقیهٔ جهان مصرف میکنند، را تولید میکند. در انرژی پاک و سایر پیشرفتهای علمی و فناوری که برای بقا جهانی ضروری هستند، پیشتاز جهان است. در یک دنیای دیوانهوار که طبلهای جنگ خطرناکتر از همیشه به صدا در میآیند، چین نیرویی برای صلح است. به همین دلیل، من چین را امید جهان میبینم.
در فرایند کشف چین، درک میکنم که مارکو پولو نیستم و برخلاف دیگر نویسندگان مانثلی ریویو در مورد چین، فاصلهٔ زیادی تا متخصص بودن در مورد آن دارم. حتی به بسیاری از جاذبههای توریستی باشکوه نرسیدم یا با عکسهایی از مناظر شهری خیرهکننده، قطارهای گلولهای یا جنگجویان سفالی بازنگشتم، اما در کاوشهای خود در چین با مسائلی با اهمیت تاریخی جهانی برای همهٔ ما درگیر شدم، با این امید که به اشتراک گذاشتن آنچه از خواندن، تماشا کردن، گوش دادن، سفر کردن و تدریس آموختهام، برای دیگرانی که چنین فرصتهایی نداشتهاند، مفید باشد. من برای تدریس دوباره و آموختن بیشتر بازخواهم گشت، و مشتاقم که صدایی برای وضوح باشم تا با سردرگمی و خصومت تولید شده در جنگ سرد جدید علیه چین مقابله کنم.
منابع

