ال‌جفه (فرمانده)

گرانما ارگان کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا
ترجمه مجله جنوب جهانی

او بود آن یگانه‌ای که پس از یک روز تمام و بخشی از شب را صرف گردآوری وجوه برای «نهضت» کرده بود، به آپارتمان کوچکش رسید و دریافت که برق قطع است و فرزند خردسالش بیمار.
هیچ پولی نداشت، دست‌کم از آنِ خود نداشت؛ و از یکی از همرزمانش پنج «پزو» قرض گرفت، برای دارو و غذا. اما در جیبش، یکصد پزوی گردآوری شده در آن روز را حمل می‌کرد.
او همچنین کسی بود که پس از ظهری دلگیر و ناامیدکننده تسلیم نشد، آن هنگام که از دادن قهوه‌ای به او خودداری کردند، اتومبیلش را توقیف نمودند، و روزنامه‌فروشی خردسال با فریاد «بگذر، بگذر» مانع از خواندن عناوین روزنامه‌ها شد؛ و چشم‌انداز کاخ ریاست‌جمهوری برای او نمادی از قدرت و سلطه‌ای آشکار شد که سودای درهم شکستنش را در سر می‌پروراندند. پس از آنکه مسیر «پرادو» تا «ودادو» را پیاده پیمود و اندکی خوابید – سال‌ها بعد تعریف می‌کرد – تلخ‌کامی زائل شد و پیکار از نو آغاز گشت.
علاوه بر این، او بود که پس از درگیری با قوای دشمن در پاسگاه شماره ۳ پادگان «مونکادا»، در حین عقب‌نشینی با چند تن دیگر از همرزمانش که در اتومبیلی فشرده شده بودند، دستور توقف داد؛ زیرا یکی از یاران خود را دیده بود که در امتداد خیابان «گارزون» قدم می‌زد.
بی هیچ تأملی، و بی‌آنکه فرصت اظهارنظر به دیگران دهد، از خودرو پایین آمد و جای خود را به او سپرد. و این‌گونه، در میانه خیابان، تنها ایستاد، در حالی که کم یا زیاد شدن تنها چند ثانیه، مرز میان حیات و ممات بود. و دقایقی طول کشید تا «رینالدو سانتانا»، که راننده خودرویی دیگر بود، فرمانده را از پشت سر شناخت و فریاد زد: «این فیدل است!» و او را سوار کرد.
او همچنین کسی بود که در مواجهه با اندوه عمیق از دست دادن دوستان و برادرانش، و تمامی آن جوانان ارزشمند، پیرو «مارتی»، و سرشار از ایمانی ناب به جزیره‌ای دست‌یافتنی، به آنان که پایداری می‌کردند، تکرار کرد که در این رَستن و بقا، تنها یک شعار یقینی وجود دارد: مقاومت، مقاومت، مقاومت.
و آنها چنین کردند، زیرا راه آزادی از خطر شهادت می‌گذشت: نه بازگشت به عقب و نه کناره‌گیری، خون‌های بسیاری بود که باید حرمتشان حفظ می‌شد.
اگر «آبل سانتاماریا»، ساعاتی پیش از آنکه او را به قتل برسانند – و این امر برایش تقریباً یقینی بود – تنها یک دل‌مشغولی داشت: اینکه کسانی که با فیدل بودند درک کنند که او باید زنده بماند؛ اگر به خواهرش گفت که حتی اگر عملیات شکست خورده باشد، فیدل با «جنبش ۲۶ ژوئیه» می‌تواند ادامه دهد و پیروز شود؛ فرمانده کل قوا، زندگی و زمان خود را وقف آن کرد که انقلاب زنده بماند. و این قربانی ناچیزی نبود.
ایستادن در یک گوشه خیابان، این رؤیایی بود که روزی به «گابریل گارسیا مارکز» اعتراف کرد. در یک گوشه، همچون مردی معمولی. اما او معمولی نبود. او فرمانده بود. او بود و همچنان هست.
زیرا، همان‌گونه که تنگناها و مشقت‌های آرمان را بر دوش کشید، و زندگی خود را به خاطر دیگران به خطر انداخت، همان‌گونه که به «ساریا» گفت: «من تسلیم نمی‌شوم. اگر می‌خواهند مرا بکشند، ایستاده بکشند»، و همان‌گونه که در اوج مبرم‌ترین ناملایمات، توانست ایمان به پیروزی را در دل دیگران بدمد، این بینش را نیز داشت که در هر فردی چه میزان توانایی برای بخشش نهفته است و پیش از اعلام هر ناممکنی، چه راه‌هایی را باید پیمود.
او را «چه‌گوارا»، در زبان شعر، که فاقد هرگونه تظاهر است، «پیامبر سوزان سپیده‌دم» نامید. او قادر بود شور و اشتیاق خود را منتقل کند و این کار را از طریق اقناع انجام می‌داد، زیرا هرگز کمبود استدلال نداشت. میراث چندوجهی او، در جبهه‌های بسیار، همچنین میراث رهبری است که به مردم اعتماد دارد، و میراث هر فردی است که به خود و به کوبا اعتماد می‌ورزد؛ میراثی که به جای تقلید، نیازمند تداوم و غنابخشی است.
فیدل، میراث ما، در میان مردم تقسیم شده است. او نه ماوراءالطبیعه، بلکه عمیقاً انسانی است؛ هم دولتمرد بزرگ و چریک، و هم آن جوانی که نسلی از انسان‌های اخلاق‌مدار، فروتن و درخشان، او را به مثابه رهبر تجسم کردند؛ و او حتی ناسپاسی محتمل انسان‌ها را نیز پذیرا شد.
ما فیدل را داریم، و ارج نهادن به او مستلزم آن است که از هدایت سرنوشت میهن دست نکشیم و به وحدتی که او با این آگاهی که بدون آن، کرامتی وجود نخواهد داشت، بنیان نهاد، خیانت نکنیم. می‌توانیم با ابیات چه‌گوارا به او بگوییم:

آنگاه که اولین شلیک به گوش رسد و / سراسر بیشه، در حیرتی باکره، بیدار شود، / آنجا، در کنار تو، ای رزمندگان آرام، / ما را خواهی داشت.