
طرح «صلح» ترامپ برای غزه به مثابه نقشه راه برای استعمار دیجیتال و منطق مافیای دولتی در قرن بیست و یکم
مجله جنوب جهانی
این گزارش، سناریوی مطرحشده در مورد «طرح صلح» دونالد ترامپ برای غزه را بررسی میکند. استدلال اصلی این گزارش آن است که این طرح، صرفاً یک ابتکار سیاسی برای پایان درگیری نیست، بلکه یک نقشه راه پیچیده برای پیادهسازی یک مدل نوین از استعمار است. این مدل با ترکیب ابزارهای کنترل نظامی کلاسیک، سازوکارهای سرپرستی استعماری، منطق مافیای دولتی (State Mafia Logic) و فناوریهای نظارتی دیجیتال، به دنبال ایجاد یک ساختار پایدار سلطهگری و استثمار است. این گزارش با کالبدشکافی سازوکارهای این طرح—از «هیئت صلح» و «نیروی تثبیتکننده» گرفته تا تقسیمبندی غزه به مناطق سبز و قرمز— نشان میدهد که چگونه مفاهیمی چون «صلح»، «امنیت» و «کمکهای انسانی» به ابزاری برای توجیه نسلکشی آهسته، پاکسازی قومی تحت پوشش و استثمار منابع تبدیل میشوند. این طرح نه به دنبال حل بحران، بلکه به دنبال عادیسازی یک وضعیت ابدی آپارتاید و حذف کامل حق تعیین سرنوشت برای مردم فلسطین است.
فراتر از یک صلحبازی؛ تولد یک پارادایم استعماری
مستند مورد بررسی، تصویری تکاندهنده از آیندهای ممکن را به نمایش میگذارد که در آن، جامعه جهانی تحت رهبری ایالات متحده، نه برای پایان دادن به فاجعه غزه، بلکه برای مدیریت و تثبیت نتایج آن گام برمیدارد. آنچه تحت عنوان «طرح صلح» ترامپ ارائه میشود، در واقعیت امر، یک معامله تاریخی (Historic Compromise) است که در آن، نظم حقوقی بینالمللی فدای منافع ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ میشود. این گزارش معتقد است که تحلیل این طرح نیازمند فراتر رفتن از مفاهیم سنتی اشغالگری است. ما با یک جهش کیفی در شیوههای استعمار مواجهیم که میتوان آن را «استعمار دیجیتال-نظارتی» نامید. این پارادایم جدید، با بهرهگیری از زبان حقوقی و انسانی، اهداف استعماری کلاسیک یعنی کنترل سرزمین، سرکوب جمعیت و استثمار منابع را با کارایی بیشتری پیادهسازی میکند.
طرح ترامپ نمیتوانست در خلأ به اجرا درآید. موفقیت آن در گروی از میان برداشتن موانع حقوقی و اخلاقی بود که برای دههها مانع از بیقانونی کامل قدرتها میشد. این فرآیند از چند طریق محقق شد:
تسلط بر شورای امنیت: قطعنامه ۲۸۰۳، نقطه عطفی در تاریخ سازمان ملل است. این قطعنامه، شورای امنیت را از نهادی پاسدار صلح به ابزاری برای صدور مجوز قانونی برای اشغالگری تبدیل کرد. رأیممتنع روسیه و چین، نشانهای از یک توافق نانوشته در سطح قدرتهای بزرگ برای تقسیم حوزه نفوذ و به رسمیت شناختن سلطه آمریکا بر غزه است. این اقدام، نهادهایی مانند دیوان بینالمللی کیفری (ICC) و دیوان بینالمللی دادگستری (ICJ) را به کلی بیاثر و منزوی ساخت و پیامی روشن به جهان ارسال کرد: در دنیای جدید، قدرت نظامی و سیاسی بر قانون غلبه میکند.
بازنویسی تاریخ توسط متجاوزان: نقش آلمان در این سناریو، نمادین و هشداردهنده است. کشوری که خود قربانی و عامل یکی از بزرگترین جنایتهای تاریخ است، اکنون پیشگام نقض قوانینی است که برای جلوگیری از تکرار همان جنایت وضع شده بود. این چرخش ۱۸۰ درجهای، نشاندهنده فراموشی تاریخی عمدی و ابزاری کردن هولوکاست برای توجیه جنایات جدید است. توجیه ادامه فروش سلاح به اسرائیل با ادعای «کاهش تلفات»، نوعی پارادوکس اخلاقی است که در آن، یک نسلکشی «کندتر» به عنوان یک موفقیت دیپلماتیک معرفی میشود.
قلب تپنده طرح ترامپ، مجموعهای از سازوکارهای کنترل است که برای مدیریت غزه طراحی شدهاند. این سازوکارها، ترکیبی هوشمندانه از مدلهای تاریخی استعمار و نوآوریهای مدرن کنترل اجتماعی هستند.
«هیئت صلح» به مثابه نهاد سرپرستی استعماری (Neo-Colonial Guardianship): این هیئت، در واقع یک کمیساریای عالی مستعمراتی مدرن است. اختیارات آن—تعیین حکومت، مرزها، اقتصاد و آینده بازسازی—معادل حاکمیت کامل است. با این تفاوت کلیدی که این حاکمیت در دست مردم غزه یا یک نماینده منتخب آنها نیست، بلکه به قدرتهای خارجی واگذار شده است. این ساختار، مفهوم دولت-ملت را برای فلسطینیان به کلی از بین میبرد و غزه را به یک قلمرو تحت الوصایت (Protectorate) ابدی تبدیل میکند.
منطق مافیای دولتی (State Mafia Logic) و اقتصاد محافظت: این طرح، یک نمونه عینی از «سرپرستی جنایتکارانه» است. در این مدل، قدرت اشغالگر (آمریکا/اسرائیل) ابتدا تهدیدی را تعریف یا تشدید میکند (حماس و مقاومت)، سپس «حفاظت» در برابر همان تهدید را به قیمت تسلیم کامل و واگذاری کنترل عرضه میکند.
– «منطقه سبز» (Green Zone): این مناطق، «قلمرو تحت حمایت» مافیا هستند. ورود به آنها مشروط به اثبات بیگناهی و عدم ارتباط با «دشمن» است. این امر، ابزاری قدرتمند برای ایجاد یک سیستم پاداش و مجازات اجتماعی و وادار کردن مردم به همکاری با دستگاه اطلاعاتی اشغالگر است.
– «منطقه قرمز» (Red Zone): این مناطق، «قلمرو دشمن» هستند که در آن، خشونت و ویرانی به عنوان ابزاری برای تنبیه و ایجاد رعب به کار گرفته میشود. هرگونه کشتاری در این مناطق، به طور خودکار به عنوان «عملیات ضد تروریستی» مشروعیتبخشی میشود. این منطق، جامعه را به دو دسته تقسیم میکند: «شهرکندان مطیع» و «بربرهای تروریست» که باید ریشهکن شوند.
بانتوستانسازی نوین: از آفریقای جنوبی تا غزه: تقسیم غزه به «جوامع امن جایگزین» و «مناطق ناامن»، یادآور سیاست بانتوستانسازی در رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی است. در آن سیاست، دولت سفیدپوست، مناطق مسکونی غیرقابل حیات و جدا از هم را برای سیاهان ایجاد کرد تا آنها را از نظر سیاسی و جغرافیایی تکهتکه کرده و هرگونه امید به تشکیل یک دولت متحد و مستقل را از بین ببرد. «جوامع امن» غزه نیز دقیقاً همین کارکرد را دارند؛ آنها اردوگاههای حباسی مدرن هستند که ظاهری انسانی دارند اما در عمل برای کنترل جمعیت و جلوگیری از تشکل یک جامعه منسجم طراحی شدهاند.
این طرح، فراتر از مدلهای فیزیکی کنترل، به ابعاد جدیدی از سلطهگری میپردازد که مشخصه قرن بیست و یکم است.
استعمار دیجیتال و کنترل الگوریتمی: روشهای کلاسیک اسرائیل برای جذب مأموران (مانند جاسوسی تلفنی و باجگیری) اکنون با فناوریهای پیشرفته متعول شده است. شرط ورود به «جوامع امن»—عدم ارتباط با حماس—مستلزم ایجاد یک سیستم ردیابی و امتیازدهی اجتماعی (Social Credit System) است. در این سیستم، هر فرد بر اساس سوابق دیجیتال، روابط خانوادگی و فعالیتهای سیاسی ارزیابی میشود. این یک آپارتاید الگوریتمی است که در آن، دسترسی به غذا، آب و سرپناه به یک امتیاز قابلسنجش و کنترلشده توسط اشغالگران تبدیل میشود.
سلاحسازی کمکهای انسانی (Weaponization of Humanitarianism): تجربه «بنیاد کمکهای انسانی غزه» (GHF) که توسط نیروهای مزدور اداره میشد و به دام مرگ برای فلسطینیان تبدیل شد، الگویی برای آینده است. نیروی تثبیتکننده بینالمللی (ISF) نیز نه برای حفاظت از غیرنظامیان، بلکه برای «خلع سلاح مقاومت» و تأمین امنیت لجستیک برای اشغالگران طراحی شده است. در این مدل، زبان انساندوستی به اسب تروایی برای نفوذ نظامی و سیاسی تبدیل میشود و سازمانهای غیردولتی واقعی حذف یا به حاشیه رانده میشوند.
محور اقتصاد: از کنترل جمعیت تا استثمار منابع طبیعی: هدف نهایی این طرح، فراتر از مسائل امنیتی، کنترل ثروتهای غزه است. منابع گاز طبیعی بزرگ در سواحل مدیترانه، برای دههها دستنخورده باقی مانده بود. شخصیتهایی مانند تونی بلر (به عنوان نماینده گروه چهارجانبه) و آریه لایتستون (مدیر مرکز هماهنگی غیرنظامی-نظامی)، که سابقه پیوند با شرکتهای بزرگ نفت و لابیهای پرو-اسرائیلی دارند، نشان میدهند که این طرح یک پروژه نئولیبرال استعماری است. مدل آن، تجربه پل برمر در عراق پس از ۲۰۰۳ است: اول، جامعه را از طریق «شوک و وحشت» (نابودی زیرساختها) تضعیف کن، سپس نهادهای ملی را نابود کرده و در نهایت، ثروتهای اقتصادی کشور را به غارت ببر.
بازآفرینی جهنم به نام بهشت
«طرح صلح» ترامپ برای غزه، یک سند سیاسی نیست؛ بلکه یک مانیفست ایدئولوژیک برای نظم نوین جهانی است. نظمی که در آن، مفاهیم بنیادین حقوق بشر، حاکمیت ملل و قانون بینالملل به کلی بازتعریف میشوند. «صلح» به معنای تسلیم کامل و سکوت زیر یوغ سلطه است. «امنیت» به معنای امنیت برای اشغالگر و ناامنی ابدی برای تحتالحمایه است. و «انسانیت» به ابزاری برای مدیریت جمعیت و توجیه خشونت تبدیل میشود.
این طرح، اگرچه به ظاهر برای غزه طراحی شده، اما یک مدل قابل تکرار برای سایر درگیریها در سراسر جهان است. این یک الگوی عملیاتی برای نحوه مدیریت جمعیتهای ناخواسته و غارت منابع آنها در قرن بیست و یکم ارائه میدهد. جهنم مردم غزه دیگر یک فاجعه موقت نیست که جامعه جهانی از آن شرمسار باشد؛ بلکه در این چشمانداز جدید، به یک وضعیت پایدار و قابل مدیریت تبدیل میشود که در آن، فاجعه به عنوان «ثبات» و استثمار به عنوان «توسعه» فروخته میشود. این، نه پایان یک بحران، بلکه آغاز یک تاریکی تازه در روابط بینالملل است.
با مدد گیری از گزارش جاناتان کوک

