
اما آشفورد، پژوهشگر ارشد مرکز اسکوکرافت برای راهبرد و امنیت، شورای آتلانتیک
منتشر شده در تارنمای ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
لحظهی «تکقطبی» آمریکا – آن دوران کوتاه ابرقدرتی بیرقیب – به پایان رسیده است. روندهای درازمدت اقتصادی، جمعیتی و نظامی، ترکیب قدرت در سیاست جهانی را بهگونهای بنیادین دگرگون کردهاند. ایالات متحده اکنون به راهبردی تازه نیاز دارد که هم از گسترش بیش از حدِ تعهدات جلوگیری کند و هم تا حد امکان دستاوردهای دوران تکقطبی را حفظ نماید. انتخاب این راهبرد، در نخستین گام، به تحلیل واشنگتن از جهانی بستگی دارد که در آن زندگی خواهیم کرد.
دولت بایدن جهان را «دو قطبی» تصور میکند: رویارویی مهیب آمریکا و چین. بر همین اساس، کل سیاست خارجی خود را بهقصد شکلدادن به یک «جنگ سرد تازه» تنظیم کرده است: ائتلافهای پراکندهی واشنگتن را بههم دوخته، رقبا را در قالب «محور اقتدارگرا» قرار داده و تلاش کرده «محور دموکراسی» را پدید آورد. اما این تلاش نهتنها نتیجه نداد، بلکه حتی متحدان نزدیک نیز از سیاست یکپارچهی دموکراتیک سر باز زدند. هند همچنان ارکان اصلی بریکس است – سازمانی که خود در ۲۰۰۹ با روسیه، چین و برزیل بنیان گذاشت؛ اختلاف آمریکا و هلند بر سر صادرات فناوری تراشه به چین نیز نشاندهندهی همین ناهماهنگی است.
علت بنیادی ناکامی بایدن این است که قضاوت او دربارهی «دو قطبی شدن» جهان، اشتباه است.
اقتصاد جهانی هرچه بیشتر بههم پیوند میخورد، قدرتهای منطقهای نظیر ترکیه، هند یا کرهجنوبی در حوزهی نظامی بالیدهاند و فناوری دیگر انحصار دو ابرقدرت نیست. بنابراین، آیندهای که در پیش است، نه تداوم تکقطبیگری، بلکه جهانی است چندقطبی، پیچیده و پراکنده.
در ژانویهی امسال، مارکو روبیو، وزیر خارجهی آمریکا، در گفتوگو با مگان کلی اذعان کرد که «هژمونی تکقطبی» حالتی «غیرعادی» بود و جهان بهسوی چندقطبیگری بازمیگردد.
برخلاف تصور رایج، چندقطبیگری لزوماً «محکومیت» آمریکا نیست. در دوران افول نسبی قدرت، واگذاری بخشی از بار رهبری جهانی به دیگران، میتواند به سود واشنگتن تمام شود. اگر آمریکا این واقعیت را بپذیرد، میتواند راهبردی انعطافپذیر اتخاذ کند که هم کارآمدتر است و هم با جهان در حال تغییر، هماهنگتر.
خبر خوب اینکه دولت ترامپ ظاهراً واقعیت چندقطبی را بیش از دولت بایدن پذیرفته است.
بهجای تقسیمبندی جهان به «ما» و «آنها»، ترامپ از همان آغاز رویکردی عملگرایانه در پیش گرفت و گامی مثبت در جهت پذیرش چندقطبیگری برداشت. از همه مهمتر، او فشار بر متحدان اروپایی و آسیایی را برای پذیرش سهم بیشتر در دفاع افزایش داد؛ چرخشی آشکار در سنت سیاست خارجی آمریکا.
با این حال، دولت ترامپ فرصت بهرهبرداری از چندقطبیگری را نیز با دست خود از بین میبرد. تخریب نظام اقتصاد جهانی، رویهی یکجانبهگرایانه و تهاجمی، و رویکردی پراکنده، در نهایت میتواند سود چندانی نداشته باشد و خطرها را افزون کند.
جدال بر سر آینده نظام جهانی
هنوز در محافل دانشگاهی آمریکا بر سر این بحث میشود که آیا «لحظهی تکقطبی» جای خود را به جهانی «دو قطبی»، «چندقطبی» یا حتی «بیقطب» میدهد؟
پاسخ، در نهایت، به مفهوم «قدرت» بازمیگردد: چه کسانی قدرت دارند، چگونه از آن بهره میبرند و دیگران چگونه این قدرت را درک میکنند. اما خود «قدرت» مفهومی مبهم است: ثروت، توان نظامی، جمعیت، منابع طبیعی، ارادهی سیاسی و … . تعریف متفاوت از قدرت، تصویری متفاوت از آینده ترسیم میکند.
اگر صرفاً به توان نظامی بنگریم، آیندهای دو قطبی با رویارویی آمریکا و چین محتمل به نظر میرسد. اما اگر شاخصهای اقتصادی را نیز بیافزاییم، قدرتهایی در شرق آسیا، اروپا و خلیج فارس نیز خودنمایی میکنند و جهانی چندقطبی پدیدار میشود.
اگر معیار را گسترش دهیم، به «چندقطبی نامتوازن» میرسیم: آمریکا و چین بهعنوان ابرقدرتهای اصلی و کنار آنها «قدرتهای میانی» نظیر استرالیا، فرانسه، آلمان، هند، ژاپن، روسیه و … که هرکدام میتوانند معادلات منطقهای را تغییر دهند.
بسیاری از این قدرتهای میانی اکنون در حال یافتن جای خود در نظام نویناند. امانوئل مکرون در ۲۰۲۳ اعلام کرد که اروپا باید «قطب سوم» در نظم نوین جهانی باشد؛ وزیر دارایی برزیل نیز گفت برزیل میان واشنگتن و پکن «جانب هیچکس را نمیگیرد، چون بزرگتر از آن است که به دیگری بچسبد».
این کشورها نمیخواهند در اردوگاه ضدچینی آمریکا قرار گیرند و روایت «جنگ سرد تازه» را نمیپذیرند. این همان خطای راهبردی بایدن است: بازنویسی فیلم جنگ سرد، تقابل دو قطبی با چین، تقویت پیمانهای نظامی و برچسب «محور اقتدار» برای روسیه و چین.
در عمل، حتی نزدیکترین متحدان آمریکا نیز با چین دادوستد میکنند؛ هند هم تسلیحات آمریکایی میخرد، هم در رزمایشهای چین شرکت میکند و هم از روسیه انرژی وارد میکند. رفتار این کشورها گواهی است بر باورشان به آیندهای چندقطبی.
آزمون واقعیت
پشت این بحثهای ظاهراً آکادمیک، فرض پنهانی نهفته است: «چندقطبیگری قطعاً برای آمریکا بدتر است».
باور رایج این است که چندقطبی باعث بیثباتی، تضعیف پیمانها و گرفتار شدن واشنگتن در بحرانهای پراکنده میشود. اما این برداشت تا حد زیادی «سوگیری دسترسی» است: یادمان هست که جنگ سرد بدون درگیری جهانی پایان یافت، اما میاندوهُ جنگ جهانی اول و دوم صلحی پایدار نبود؛ بنابراین دوقطبی را با «ثبات» و چندقطبی را با «خطر» میپیوندیم. حال آنکه برخای نظمهای چندقطبی، قرنها صلح آوردند؛ نظم وین پس از ۱۸۱۵ نزدیک به یک قرن اروپا را بیجنگ نگه داشت. بنابراین، ادعای برتری قطعی دوقطبی بر چندقطبی، صرفاً یک فرضیه است.
در واقع، هر نظمی هم فرصت دارد هم ریسک. چندقطبی ممکن است درگیریهای محدود را افزایش دهد، اما دوقطبی نیز خطر رقابت تسلیحاتی و جنگ بزرگ را دارد. در نظم تکقطبی یا دوقطبی، ابرقدرت میتواند متحدان را مهار کند؛ در چندقطبی، «سوارکاری مجانی» بر امنیت جمعی دشوارتر است و هزینهی دفاع آمریکا کاهش مییابد.
این بحث صرفاً آکادمیک نیست؛ «قطبیگری» توصیف توزیع قدرت است، نه انتخاب دولتها. با این حال، دولتها میتوانند در جهتدهی به آن نقش داشته باشند. دولت بایدن با تأکید بر دوقطبیگری، خواستار «ائتلاف بزرگ» علیه «محور بیثباتساز» شد و شکست خورد، چون واقعیت را نادیده گرفت.
بهجای دستکاری جهان برای دوقطبیسازی، واشنگتن باید چندقطبیگری را بپذیرد و بر اساس آن راهبرد بسازد. این کار منافع زیادی دارد: حفظ بازارهای باز، تقسیم بار امنیتی با متحدان، تمرکز منابع بر تهدیدهای واقعی، کاهش ریسک درگیری و هزینهی کمتر در مقایسه با تلاش برای حفظ هژمونی مطلق.
درماندگی ترامپ
برای رقابت مؤثر در جهان چندقطبی، آمریکا باید اولویتهای خود را بازنگری کند. دولت ترامپ گامهای اولیه برداشته: فشار بر اروپا برای افزایش بودجهی دفاعی، واگذاری مسئولیت کمک به اوکراین به اروپا، کاهش نیرو در خاورمیانه و اروپا و تمرکز بر هند-اقیانوسیه و آمریکای لاتین. وزیر دفاع و معاون رئیسجمهور از کاهش بیشتر نیروها در اروپا و خاورمیانه سخن گفتهاند.
کاخ سفید همچنین به دنبال انعطاف در پیمانهاست: بهجای ائتلافهای بسته، شراکتهای موضوعی و کمهزینهتر. ترامپ حتی از رویارویی با روسیه یا ایران نیز ابایی ندارد؛ رویکادی که دولتهای پیشین از ترس هزینهی داخلی از آن پرهیز میکردند.
متأسفانه، سایر سیاستهای ترامپ در تضاد با این انعطاف است: یکجانبهگرایی تهاجمی، تخریب نظام اقتصاد جهانی، بیثبات کردن پیمانها و دشوار کردن تمایز میان دوست و دشمن. نتیجه، افزایش ریسک و کاهش منافع است؛ چیزی که در نهایت چین را قابل پیشبینیتر از آمریکا نشان میدهد.
فلج راهبردی
ترکیب این رویکردهای ناهماهنگ، آمریکا را در وضعیت «فلج راهبردی» قرار داده: ظرفیت لازم برای چابکی در جهان چندقطبی را دارد، اما با بیثبات کردن اقتصاد و دیپلماسی، نظم باز و متکثر را که هفت دهه از آن سود برده، تضعیف میکند.
کاهش تعهدات نظامی مثبت است، اما وقتی همزمان با تعرفهها و تحریمهای گسترده، حملات نظامی پراکنده در ایران یا ونزوئلا و بیاعتنایی به نهادهای چندجانبه همراه شود، هزینهی راهبردی افزون میشود. در نتیجه، «نیمهراه» رفتن ترامپ، در نهایت بهاندازهی «نرفتن» زیانبار است.
این مقاله نخستینبار در وبسایت Foreign Affairs منتشر شده است. عنوان اصلی: «Making Multipolarity Work – How Washington Can Adapt to the New World Order». ترجمه حاضر با حذف بخشهایی از متن انجام شده و صرفاً برای اطلاعرسانی است و لزوماً بازتابدهندهی دیدگاههای «گوانچاژی وانگ» نیست.

