نویسنده: هوانگ رن‌وی | معاون اجرایی پژوهشکدهٔ «یک کمربند-یک جاده و حکمرانی جهانی» دانشگاه فودان

ترجمه مجله جنوب جهانی

سرمقاله (یادداشت دبیر)
در دهه‌های اخیر، توجه محافل علمی چین به لنینیسم و «رسالهٔ امپریالیسم» لنین نسبتاً کاهش یافته است؛ تا جایی که بسیاری از صاحب‌نظران و افکار عمومی بر این باورند که لنینیسم و «رسالهٔ امپریالیسم» منسوخ شده و هیچ نقش راهبردی برای آینده ندارند. اما آیا لنینیسم واقعاً از حیز انتفاع ساقط شده است؟ و ما باید اهمیت معاصر «رسالهٔ امپریالیسم» را چگونه درک کنیم؟
در پاسخ به این پرسش‌ها، آقای هوانگ رن‌وی، معاون اجرایی پژوهشکدهٔ «یک کمربند-یک جاده و حکمرانی جهانی» دانشگاه فودان و معاون پیشین آکادمی علوم اجتماعی شانگهای، در اوایل نوامبر ۲۰۲۵ در پانزدهمین مجمع جهانی سوسیالیسم، به تفصیل و به صورت نظام‌مند به تبیین موضوع پرداختند. شبکهٔ ناظر، متن کامل این سخنرانی را با کسب مجوز از برگزارکنندگان و سخنران، گردآوری و منتشر نموده است.
گردآوری: تانگ شیاوفو / شبکهٔ ناظر
عنوان این مقاله «بازخوانی «رسالهٔ امپریالیسم» لنین: پنج خصیصهٔ اصلی امپریالیسم منسوخ نشده‌اند»، است. شاید بسیاری از دوستان جوان این رساله را مطالعه نکرده باشند. اگر «سرمایه» اثر کلاسیک مارکسیسم باشد، «رسالهٔ امپریالیسم» نیز شاهکار کلاسیک لنینیسم است. برای فهم لنینیسم، باید «رسالهٔ امپریالیسم» را خواند؛ نفی لنینیسم، در وهلهٔ نخست به معنای نفی «رسالهٔ امپریالیسم» است.
حال این پرسش مطرح می‌شود: آیا «رسالهٔ امپریالیسم» همچنان واجد ارزش است؟ آیا کماکان قادر به تبیین جهان معاصر بوده و دارای معنای انضمامی است؟ این امر مستقیماً به پرسش کلیدی مربوط می‌شود که: «آیا لنینیسم همچنان می‌تواند راهنمای عمل ما باشد؟» در محافل نظری ما، حتی اگر نفی صریحی هم صورت نگیرد، غالباً «رسالهٔ امپریالیسم» لنین نه خوانده می‌شود و نه تدریس می‌گردد.

به باور من، «پنج خصیصهٔ اصلی» مطروحه در «رسالهٔ امپریالیسم» منسوخ نشده‌اند. در اینجا به اختصار، آن پنج خصیصه را بازگو می‌نمایم.
نخست، سازمان‌های انحصاری (Monopoly Organizations) نقش تعیین‌کننده‌ای در حیات اقتصادی ایفا می‌کنند. سازمان انحصاری، همان سرمایهٔ انحصاری است؛ بدین معنا که سرمایهٔ انحصاری، تمام محتوای حیات اقتصادی را رقم می‌زند. این قضاوت، منسوخ نگردیده است.
دوم، ادغام سرمایهٔ بانکی و سرمایهٔ صنعتی، منجر به شکل‌گیری سرمایهٔ مالی (Financial Capital) و الیگارشی مالی (Financial Oligarchy) می‌شود. شکل عالی‌تر سرمایهٔ انحصاری، انحصار مالی است که سرمایهٔ مالی را ایجاد می‌کند؛ در حالی که الیگارشی مالی نیز شکل عالی‌تر سرمایهٔ مالی محسوب می‌شود. این نیز منسوخ نشده است. حجم سرمایهٔ مالی امروز، هزاران یا ده‌ها هزار برابر دوران لنین است.
سوم، اهمیت فوق‌العادهٔ صدور سرمایه (Capital Export). سرمایه‌گذاری شرکت‌های مدرن در خارج از کشور، شکل اصلی صدور سرمایه است؛ امروزه، هستهٔ اصلی صدور سرمایه، همان «پول داغ» (Hot Money) است که با سرعت بالا در سطح جهانی به گردش در می‌آید و حاکم بر جریان سرمایهٔ جهانی است. این خصیصه نیز کهنه نشده است.
چهارم، شکل‌گیری ائتلاف‌های بین‌المللی انحصاری سرمایه‌داران برای تقسیم جهان؛ جهانی که توسط این ائتلاف‌های انحصاری بین‌المللی تقسیم می‌شود. این ائتلاف‌ها در عصر کنونی، همان نظام هم‌پیمانان غربی هستند: آن‌ها بر نظم جهانی مسلط بوده و حوزه‌های نفوذ را تقسیم می‌کنند. هر کس که این سیطره و این تقسیم‌بندی را نپذیرد، مورد هجوم و حتی «نابود» قرار خواهد گرفت. این مورد نیز منسوخ نشده است.
پنجم، قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری، تقسیم قلمروهای جهان را به پایان رسانده‌اند. این خصیصه، ریشهٔ جنگ‌ها را به وضوح تبیین می‌نماید: «تقسیم، بازتقسیم، و تقسیم مجدد بارها و بارها»، این همان منشأ جنگ‌های امپریالیستی است. ریشهٔ بنیادین ناآرامی‌های مستمر جهان معاصر نیز دقیقاً در همین نکته نهفته است.
هر یک از این پنج خصیصه، دقیق، روشن و بی‌ابهام هستند. تا به امروز، هیچ یک از این پنج مورد منسوخ نشده است. بنابراین، نمی‌توان حکم به منسوخ شدن «رسالهٔ امپریالیسم» داد.
لنین، علاوه بر «پنج خصیصهٔ اصلی امپریالیسم»، «سه ماهیت ذاتی امپریالیسم» را نیز آشکار ساخت: امپریالیسم، سرمایه‌داریِ انحصاری، رو به زوال، و محتضر است. بسیاری این تعریف را رد می‌کنند و می‌گویند سرمایه‌داری نه رو به زوال است و نه در حال احتضار؛ در نتیجه امپریالیسم نابود نخواهد شد و برای مدت طولانی سرزنده باقی خواهد ماند.
آیا این نتیجه‌گیری لنین منسوخ شده است؟
ابتدا به واژهٔ «انحصاری» (Monopoly) می‌پردازیم؛ معنای اصلی این اصطلاح آن است که سرمایه‌داریِ رقابت آزاد، جای خود را به انحصار داده است. بزرگ‌ترین نشانهٔ امپریالیسم، انحصار است؛ انحصار در فناوری، انحصار در سرمایه، انحصار در منابع، انحصار در توان نظامی. این خصیصهٔ بنیادین اقتصادی امپریالیسم است. به عنوان مثال، در ایالات متحده آمریکا، قانون ضد تراست (ضد انحصار) از سال ۱۸۹۰ وجود داشته است. با این حال، با وجود این قانون، میزان انحصار در آمریکا بالاترین سطح در جهان است. امروز نیز قانون ضد تراست در آمریکا وجود دارد، اما صرفاً نامی از آن باقی مانده و اجرا نمی‌شود! منطق آن‌ها این است که اکنون چالش اصلی آمریکا رقابت داخلی نیست، بلکه رقابت جهانی است؛ بنابراین شرکت‌های آمریکایی باید هر چه بزرگ‌تر و بهتر شوند.
شرکت‌های آمریکایی در پی کسب جایگاه انحصاری در سطح جهانی هستند، به ویژه در تلاش برای انحصار بخش فناوری پیشرفته. مسدودسازی و قطع عرضهٔ تراشه‌های پیشرفته به چین توسط آمریکا، با هدف حفظ انحصار در فناوری‌های بالا صورت می‌گیرد. از این رو، «انحصار خصیصهٔ بنیادین است» منسوخ نشده است؛ انحصار، ماهیت اصلی سرمایه‌داری معاصر آمریکا است. بدون انحصار، امپریالیسمی وجود ندارد، و این تعریف از انحصار منسوخ نشده است.

در مورد «رو به زوال» (Corrupt) صحبت می‌کنیم. منظور از «رو به زوال» این نیست که امپریالیسم به قدری فاسد شده که دیگر توان زیستن ندارد؛ «زوال» بیشتر به فرایند این تغییر ساختاری اشاره دارد. مهم‌ترین منبع ثروت در سرمایه‌داری، دیگر نه تولید و صنعت، بلکه امور مالی است. سرمایهٔ مالی از اقتصاد واقعی فاصله گرفته و سرمایهٔ مجازی (Virtual Capital) به هستهٔ اصلی اقتصاد تبدیل شده است. این وضعیت در آمریکا مشهود است. سرمایهٔ مجازی، نه سرمایهٔ واقعی، در کانون اقتصاد آمریکا قرار گرفته است. آمریکا از طریق سرمایهٔ مجازی و امور مالی، سودهای فوق‌العاده‌ای کسب می‌کند. این امر موجب شده است که صنعت به سختی سودآور باشد و تنها امور مالی بتواند سودهای کلان به دست آورد. اقتصاددانان غربی، «اتکا به امور مالی به جای صنعت» را ترویج می‌کنند و این رویکرد در داخل کشور ما نیز طرفدارانی دارد. «خصیصهٔ زوال»، طبقه/قشر/کشور رباخوار (Rentier) را پدید می‌آورد که صرفاً با دریافت بهره و سود، بدون تلاش، می‌تواند به کسب درآمد بپردازد. این ویژگی، خصیصهٔ اصلی «زوال» امپریالیسم است.
ممکن است کسی بپرسد، آمریکا چگونه «رو به زوال» است، در حالی که اقتصادش همچنان در حال رشد است؟
اما آنچه در آمریکا رشد می‌کند، اقتصاد مجازی است نه اقتصاد واقعی؛ و این دلیل اصلی بالا رفتن بدهی‌ها و پدیدهٔ جدی «پوک شدن صنعت» (De-industrialization) در آمریکا است، که ریشه در انبساط بدخیم سرمایهٔ مالی دارد. برآورد نسبتاً مورد اجماع آن است که ۸۰ درصد اقتصاد آمریکا تحت کنترل سرمایهٔ مالی است. این به وضوح نشان‌دهندهٔ «خصیصهٔ زوال» امپریالیسم است.
یکی دیگر از نشانه‌های این «خصیصهٔ زوال»، «تباهی» طبقهٔ کارگر در آمریکا یا کشورهای توسعه‌یافته است. کشورهای توسعه‌یافته برای حفظ به اصطلاح «دولت رفاه» خود، عمدتاً نه به تولید داخلی، بلکه به بخش کوچکی از سود فوق‌العاده‌ای تکیه می‌کنند که سرمایهٔ انحصاری در سراسر جهان به دست می‌آورد تا از نظام رفاهی برای اقشار پایین و متوسط جامعه پشتیبانی کند. اخیراً صدر اعظم آلمان اعلام کرد که نظام رفاهی اروپا «دیگر نمی‌تواند دوام بیاورد». زیرا «جنوب جهانی» دیگر مانند گذشته به آسانی توسط غرب قابل بهره‌کشی برای کسب سودهای فوق‌العاده نیست. آن‌ها نگران خیزش «جنوب جهانی» هستند و مایل به مشاهدهٔ صعود کلی جنوب جهانی نیستند؛ که در این میان، صعود چین از اهمیت حیاتی برخوردار است.
طبقهٔ رباخوار و اشرافیت کارگری (Worker Aristocracy)، دو پایهٔ اجتماعی خصیصهٔ زوال امپریالیسم را تشکیل می‌دهند؛ به محض اینکه این دو قشر دیگر نتوانند مانند گذشته به طور کامل از سود فوق‌العادهٔ حاصل از اقتصاد مجازی و شرکت‌های فراملیتی بهره‌مند شوند، خصیصهٔ زوال امپریالیسم تشدید خواهد شد و روند «احتضار» (Dying) آن را تسریع خواهد کرد. دشوار شدن حفظ هژمونی آمریکا، ظهور بیرونی احتضار آن است. احتضار به معنای مرگ فردا نیست، بلکه یک فرآیند طولانی است که ممکن است ده‌ها سال یا حتی بیش از صد سال به طول انجامد. مسیر امپریالیسم به سمت احتضار است، و «احتضار» دارای ضرورت تاریخی خود است که همان روند انتقال به سوسیالیسم است.
به طور خلاصه، نتایج لنین دربارهٔ ماهیت و روند تاریخی امپریالیسم نه تنها منسوخ نشده‌اند، بلکه هر روز بیشتر توسط واقعیت تأیید می‌شوند. «پنج خصیصهٔ اصلی + سه ماهیت ذاتی» امپریالیسم، تئوری هسته‌ای لنینیسم هستند و در عمل سرمایه‌داری معاصر غرب نیز همچنان مورد تأیید قرار می‌گیرند. با این حال، ظهور برخی پدیده‌های نوظهور که هنوز به طور کامل تحلیل نشده‌اند، باعث شده است که بسیاری حیات لنینیسم را نادیده بگیرند.
برای مثال، از آنجا که مدت طولانی است جنگ جهانی رخ نداده، برخی قاطعانه می‌گویند: «امپریالیسم به سمت جنگ نخواهد رفت»؛ یا با توجه به پیشرفت‌های جدید در فناوری‌های پیشرفته، برخی می‌گویند: «امپریالیسم همچنان نمایندهٔ بالاترین سطح نیروی مولده است»؛ و یا با توجه به اینکه جریان سرمایهٔ بین‌المللی موجب رشد اقتصادی برخی کشورهای در حال توسعه شده است، برخی می‌گویند: «سرمایه‌داری غرب برای بقا به استثمار مستعمرات و شبه‌مستعمرات متکی نیست». درک یک‌جانبه از این ظواهر، اغلب برای اثبات «منسوخ شدن» «رسالهٔ امپریالیسم» لنین استفاده می‌شود.
چگونه با «رسالهٔ امپریالیسم» لنین، سرمایه‌داری معاصر را بشناسیم؟
اولاً، هستهٔ انحصار امپریالیستی از زنجیرهٔ تولید پایین‌دستی به سمت فناوری‌های پیشرفته و علوم لبه (Frontier Technology) تغییر کرده است، و انحصار امپریالیسم ماهیت انحصاری و حذفی (Exclusionary) بیشتری پیدا کرده است.
ثانیاً، کنترل سرمایهٔ مالی بر اقتصاد جهانی و حتی سیاست بین‌الملل، بیش از هر زمان دیگری است و این سرمایه بر تولید، توزیع، تخصیص منابع جهانی و حتی توسعهٔ فرهنگ جهانی مسلط شده است. این سرمایه نه تنها در پی کنترل جهان کنونی، بلکه در تلاش برای کنترل جهان آینده نیز هست.
ثالثاً، شکل صدور سرمایه تغییر کرده و بیشتر به صورت جریان جهانی «پول داغ» و سرمایهٔ مجازی نمود پیدا می‌کند. هر کجا پول داغ جریان یابد، حباب اقتصادی شکل می‌گیرد؛ و هر جا پول داغ خارج شود، موجب ترکیدن حباب و بحران مالی می‌گردد. بحران مالی بین‌المللی، مشخصهٔ بارز امپریالیسم معاصر است و جریان سرمایهٔ بین‌المللی که «وارد می‌شود و سپس خارج می‌گردد»، شیوهٔ اصلی استثمار کل جهان توسط امپریالیسم معاصر محسوب می‌شود.
دلیل اصلی اینکه چین توانسته است از بلایای مالی بسیاری از کشورهای جنوب جهانی دوری کند، یک نکتهٔ اساسی است: اجازه ندادن به جریان آزاد پول داغ به داخل و خارج چین. این مسیر امپریالیسم در چین مسدود شده است. چین روند آزادسازی نرخ مبادلهٔ یوان (RMB) را کُند کرده است تا از شوک مالی امپریالیسم جلوگیری نماید. بازار سهام چین روزنه‌ای کوچک برای تبدیل آزاد ایجاد کرده است که به سرمایهٔ خارجی اجازهٔ ورود و خروج می‌دهد؛ این تلاشی برای اتصال به بازار مالی جهانی است، اما همچنین یکی از دلایل مهم بی‌ثباتی سهام A (سهام سرزمین اصلی چین) است. تا زمانی که این مسئله با «رسالهٔ امپریالیسم» تحلیل شود، موضوع روشن و ساده خواهد بود.

گروه جی-۷ (G7) ائتلاف سرمایهٔ انحصاری برای تقسیم جهان است. این گروه مانند گروه‌های نظامی امپریالیسم قدیم به تقسیم جهان نمی‌پردازد؛ بلکه بیشتر از طریق نظام هم‌پیمانان ناتو به رهبری آمریکا، سرنوشت بازار جهانی را تعیین می‌کند. «تقسیم جهان» در اصل به کنترل آمریکا بر بازتوزیع سهم بازار جهانی تبدیل شده است. اکنون حفظ این سازوکار توزیع برای آمریکا روز به روز دشوارتر می‌شود، که نتیجهٔ آن، ظهور جنگ‌های تعرفه‌ای است.
امپریالیسم قدیم به تقسیم قلمروها می‌پرداخت، اما امپریالیسم جدید دیگر عمدتاً بر اشغال سرزمینی تمرکز نمی‌کند، بلکه هدف اصلی‌اش کنترل بازار و منابع است. آمریکا با اتکا به شبکهٔ پایگاه‌های نظامی خود در سراسر جهان، در صورت لزوم، مداخلهٔ نظامی انجام می‌دهد، به دشمنان ضربه می‌زند، و با پیشبرد نفوذ سیاسی از طریق براندازی، ابزارهای خود را از کودتاهای سنتی به «انقلاب‌های رنگی» تغییر داده است. ابزارهای «تقسیم جهان» در گذشته، امروزه با شیوه‌های «مسالمت‌آمیزتر» جایگزین شده‌اند.
پنج خصیصهٔ اصلی امپریالیسم به طور متمرکز در «صلح آمریکایی» (Pax Americana) نمایان می‌شود و تجلی جامع خصیصه‌های مختلف امپریالیسم است. تمام خصیصه‌های امپریالیسم را می‌توان در «صلح آمریکایی» یافت. آمریکا از طریق بازار سهام، اوراق قرضه، نرخ ارز، ابزارهای مشتقهٔ مالی، و نوسانات ارزش دلار، ثروت جهانی را دستکاری می‌کند. مکانیسم اولیهٔ تربیت «اشرافیت کارگری» در داخل آمریکا، اکنون به بخشی از نظام دولت رفاه غربی تبدیل شده است. تضمین‌های اساسی برای اقشار میانی و پایین جامعهٔ غرب، تا حد زیادی از منابع و نیروی کار ارزان «جنوب جهانی» تأمین می‌شود.
جهان در قرن بیست و یکم دگرگون شده است. کشورهای جنوب جهانی در حال تبدیل منابع و نیروی کار ارزان به منبع ثروت برای توسعهٔ خود هستند و دیگر «طبق قواعد قدیمی» رفتار نمی‌کنند. بحران مالی ۲۰۰۸-۲۰۱۱، جایی بود که تغییر جریان ثروت جنوب باعث ایجاد وقفه در زنجیرهٔ مالی غرب شد؛ این بحران مالی نقطهٔ عطفی در توزیع ثروت بین جنوب جهانی و غرب جهانی بود، و یک پیچ تاریخی برای «خصیصهٔ احتضار» امپریالیسم محسوب می‌شود. در سال ۲۰۰۸، من و وانگ شاگوآنگ (Wang Shaoguang) بر روی قایقی در رودخانهٔ هوانگ‌پو (Huangpu River) در مورد این موضوع بحث کردیم که پس از این بحران مالی، جریان ثروت جهانی دستخوش تغییر خواهد شد.
امپریالیسم همچنان ریشهٔ جنگ‌های جهانی، ریشهٔ بحران‌های جهانی، ریشهٔ مصائب بشری، و همچنین ریشهٔ تحریفات جدی و تضادهای داخلی حاد در جوامع غربی امروز است. «سه تضاد اصلی» که در دوران لنین مطرح شد، شامل: تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی، تضاد میان امپریالیسم و ملت‌ها/کشورهای ستمدیده، و تضاد میان کشورهای امپریالیستی بود. امروزه این تضادها همچنان وجود دارند، فقط شکل آن‌ها تغییر کرده است و تبدیل به تضاد میان کشور هژمون و کشورهای جهان، تضاد میان اقتصادهای توسعه‌یافتهٔ غربی و اقتصادهای در حال توسعهٔ جنوب، و تضاد میان سرمایه‌داری معاصر و سوسیالیسم معاصر شده‌اند. این «سه تضاد نوین»، ادامه و اشکال دگرگون‌شدهٔ «سه تضاد کهن» هستند.
موفقیت سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی و خیزش صلح‌آمیز چین، در حرکت این سه دسته تضاد، شتاب یافته، تقویت شده و تأثیرگذاری بیشتری پیدا کرده است. این دلیل اصلی تمرکز آمریکا بر مهار چین است. آمریکا تمرکز اصلی خود را بر ضربه زدن به روسیه یا کرهٔ شمالی نخواهد گذاشت، اگرچه تضادها بسیار شدید هستند، اما قدرت روسیه و کرهٔ شمالی به اندازه‌ای نیست که بتواند روند زوال امپریالیسم را تسریع کند. همزیستی طولانی‌مدت و مبارزهٔ طولانی‌مدت میان سوسیالیسم و امپریالیسم، ماهیت راهبردی تقابل و موازنهٔ قوا میان چین و آمریکا است. ما نباید مطالعهٔ آمریکا، یا بررسی روابط چین و آمریکا را بدون در نظر گرفتن «رسالهٔ امپریالیسم» لنین انجام دهیم. در غیر این صورت، تضاد ساختاری میان چین و آمریکا تبیین نخواهد شد، ماهیت بلندمدت موازنهٔ راهبردی میان چین و آمریکا درک نخواهد گشت، و اعتماد به پیروزی حتمی سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی ایجاد نخواهد شد.