ترجمه مجله جنوب جهانی

این خطر جدی وجود دارد که ارتش امپریالیستی وسوسه شود خشونت اسرائیل علیه فلسطینیان را در قاره آمریکا تکرار کند. با این حال، تفاوت‌ها قابل توجه است. اولاً، چون ونزوئلا منابع کافی برای بقا دارد. ثانیاً، چون بسیج مردمی استحکام انقلاب بولیواری را به نمایش گذاشته است.
میگل مانزانرا سالاورت، استاد فلسفه
جنبش کارگری، در نبرد خود برای کسب قدرت سیاسی در برابر بورژوازی، از قرن نوزدهم دو شیوه‌ی شناخته‌شده را به کار گرفته است: اول، اشغال مسالمت‌آمیز دولت از طریق پیروزی‌های انتخاباتی که با تکیه بر اکثریت اجتماعی به دست می‌آید؛ این تاکتیک در میان کارگران سوسیالیست در سراسر جهان غالب است. دوم، انهدام دولت بورژوایی و ساختارشکنی کامل یک سازمان اجتماعی جدید است که توسط آنارشیست‌ها و برخی گروه‌های کمونیست دنبال می‌شود.
مارکس و انگلس هنگام نگارش مانیفست کمونیست، تاکتیک اول را در نظر داشتند؛ اما در سال ۱۸۷۱، با وقوع کمون پاریس بر اساس دموکراسی کارگری، با امکان سازماندهی متفاوتی از دولت روبرو شدند. مارکس در مقدمه‌ی سال ۱۸۷۲ بر مانیفست به این کشف اشاره می‌کند.
در اوایل قرن بیستم، زمانی که انقلاب اکتبر در روسیه به وقوع پیوست، روزا لوکزامبورگ بلشویک‌ها را به دلیل لغو پارلمان بورژوایی مورد انتقاد قرار داد؛ با این حال، اقدام سیاسی آن‌ها در گرفتن قدرت برای کارگران را ستود و اشاره کرد که موفقیت بلشویک‌ها ناشی از این بود که توانسته بودند دو تاکتیک را در مبارزه‌ی طبقاتی ترکیب کنند. او تاکتیک اول را سوسیالیستی یا رفرمیستی و تاکتیک دوم را آنارشیستی یا انقلابی طبقه‌بندی می‌کرد.
در پیگیری همین خط فکری، مانوئل ساکریستان لوسون – که امسال صدمین سالگرد تولد او را جشن می‌گیریم – در نیمه‌ی دوم قرن گذشته به این مسئله می‌اندیشید. او درباره‌ی آلودگی لنینیست‌ها به آنارشیسم صحبت می‌کرد – که خود را با آن همسو می‌دانست – و منظورش از این آلودگی، همان تاکتیک ابطال دموکراسی رسمی بورژوایی بود. با این حال، به دنبال تولیاتی، دبیر کل وقت حزب کمونیست ایتالیا در اواسط قرن بیستم، اشاره می‌کرد که چگونه استالین به احزاب کمونیست وظیفه داده بود تا دموکراسی رسمی را که توسط جنبش‌های فاشیستی اروپا در محاصره بود، دوباره به دست آورند.
بنابراین، بازگشت به تاکتیک جنبش کارگری که لوکزامبورگ آن را رفرمیستی می‌نامید، با ایجاد جبهه‌های مردمی در جنگ علیه فاشیسم صورت گرفت. اما ساکریستان دو شرط برای تبدیل دموکراسی رسمی بورژوایی به ابزاری برای ساخت سوسیالیسم قائل بود: اول، انقلابیون نیاز به کنترل نهادهای خشونت‌آمیز دولتی بورژوایی دارند تا رشد سیاسی طبقه‌ی کارگر را حفظ کنند. در غیر این صورت، همانطور که بارها اتفاق افتاده است، ارتش به تحریک بورژوازی، از طریق کودتا، به طور خشونت‌آمیز نهادهای پرولتری را از بین می‌برد.
دومین شرط این فیلسوف مارکسیست این بود که هر دو تاکتیک کارگری مکمل یکدیگرند، و اشغال دولت بورژوایی باید در لحظات بحران سیاسی، به ساخت دولت کارگری منجر شود. اگر چنین نشود، اعتماد کورکورانه به نهادهای رسمی بورژوازی می‌تواند به قتل‌عام مردم کارگر بینجامد.
حال اگر از این منظر به فرآیند بولیواریسم بنگریم، در می‌یابیم که چرا انقلاب آن‌ها در حال پیروزی است. اقدام سیاسی آن‌ها، انتقاد لوکزامبورگ به بلشویک‌ها را به یاد می‌آورد. زیرا، در وهله‌ی اول، بولیوارها به دموکراسی رسمی احترام گذاشته و بر اساس قدرت انتخاباتی خود قدرت را به دست گرفته‌اند، هرچند گاهی با خطر از دست دادن اکثریت مواجه بوده‌اند. با این حال، نهادهای مسلح دولت تحت کنترل انقلابیون بود، که شکست کودتای آوریل ۲۰۰۲ علیه هوگو چاوز گواهی بر این مدعاست. این کنترل، رشد سیاسی جنبش کارگری در ونزوئلا را برای سه دهه امکان‌پذیر ساخته و شرط اولیه‌ی ساکریستان را محقق کرده است.
و در وهله‌ی دوم، در لحظه‌ی بحرانی که ونزوئلا به دلیل تهدیدات امپریالیسم و خطر تهاجم در آن قرار دارد، دولت بولیواری عقب‌نشینی نکرده است: آن‌ها شبه‌نظامیان مردمی را ایجاد کرده و مردم را به صورت سازمان‌یافته مسلح کرده‌اند تا از هرج و مرج جلوگیری شود.
تجربه‌ی کوبا باید به عنوان راهنما برای اجرای موفقیت‌آمیز این خودسازماندهی مردمی باشد. آیا ممکن است این تغییر در رویدادها، نشان‌دهنده‌ی آغاز فاز جدیدی در فرآیند سیاسی ونزوئلا باشد که به تدریج دموکراسی رسمی را با دموکراسی کارگری جایگزین کند؟ آیا مردم مسلح، بیانگر یک دگرگونی ریشه‌ای در قدرت سیاسی هستند که اکنون در حال انتقال به دست طبقه‌ی کارگر است؟ آیا پیش‌بینی ساکریستانیِ فرآیند انقلابی در حال تحقق است؟ مردم ونزوئلا و رهبرانشان چه درسی برای ما دارند؟
ایالات متحده رسماً علیه ونزوئلا اعلام جنگ نکرده است؛ حملات آن‌ها به ظاهر علیه قاچاق مواد مخدر است. اما هر ناظر رویدادها می‌داند که هدف آن‌ها فشار بر دولت ونزوئلا و نابودی فرآیند انقلابی در کارائیب است. ارتش آمریکا در حال آزمایش تاکتیک‌های نظامی جدید با تکیه بر هوش مصنوعی است. گفتنی است که این آزمایش‌های جنگی به شدت خطرناک هستند، زیرا هنر نسل‌کشی را به یک فناوری هنوز ناشناخته می‌آموزند. این تاکتیک‌ها قبلاً در غزه آزمایش شده‌اند و نوع جدیدی از جنگ را به ما نشان می‌دهند که رسماً وجود ندارد – اسرائیل هم علیه حماس اعلام جنگ نکرد – اما در واقعیت نسل‌کُش است.
این خطر جدی وجود دارد که ارتش امپریالیستی وسوسه شود خشونت اسرائیل علیه فلسطینیان را در قاره آمریکا تکرار کند. با این حال، تفاوت‌ها قابل توجه است. اولاً، چون ونزوئلا منابع کافی برای بقا دارد. ثانیاً، چون بسیج مردمی فوق‌العاده بوده و استحکام پیشرفت‌های سیاسی طبقه‌ی کارگر را به نمایش گذاشته است؛ اپوزیسیون در میان شهروندان کشور جایگاهی ندارد – با وجود جایزه‌ی نوبل برای ماچادو [رهبر اپوزیسیون]. سرانجام، به دلیل ائتلاف‌هایی که دولت ونزوئلا با جبهه‌ی ضدامپریالیستی در جهان ایجاد کرده است: واکنش بین‌المللی مبتنی بر اتحادهای آمریکای لاتین و آسیا، قاطع بوده است: امپریالیسم در حال مواجهه با یک جنگ ترکیبی با پیرامون خود است و جبهه‌ای جدید گشوده شده است.
اقدام قاطع ونزوئلایی‌ها در دفاع از میهن، به علاوه حمایت یکپارچه‌ی بین‌المللی برای رد مداخله‌ی آمریکا، می‌تواند حمله‌ی امپریالیستی را متوقف کند و پیروزی دیگری را در رویارویی بلوک‌های کنونی به دست آورد.
این یک نشانه‌ی دیگر از تغییر اساسی در موازنه‌ی قوا در سطح بین‌المللی است و یک بار دیگر از دست رفتن هژمونی نظامی ناتو را نشان می‌دهد، همانطور که در زمینه‌ی اقتصادی نیز در حال وقوع است. اما این انحطاط ممکن است در آینده‌ای نزدیک به جنایت تبدیل شود. ونزوئلا یک نمونه برای جنبش کمونیستی بین‌المللی است که باید به آن توجه کنیم تا مسیرهای دگرگونی اجتماعی به سمت سوسیالیسم را به درستی تفسیر کنیم، و در عین حال جامعه‌ای است که در یک بزنگاه تاریخی، که هنوز آینده‌ی آن مشخص نشده، توسط فاشیسم رو به رشد بین‌المللی تهدید می‌شود.