ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی

تحلیلی بر استراتژی‌های شکست‌خورده و تحولات ژئوپلیتیک ناشی از آن

پارادوکس استراتژیک و نقطه عطف تاریخی

نظام بین‌الملل در آستانه‌ی ورود به یک مرحله‌ی کاملاً جدید قرار گرفته است؛ مرحله‌ای که مشخصه‌ی اصلی آن، گذار از یک جهان تک‌قطبی به سمت یک نظم چندقطبی پیچیده و رقابتی است. این گذار، نه به واسطه‌ی یک جنگ تمام‌عیار یا فروپاشی ناگهانی یک قدرت بزرگ، بلکه ناشی از یک پارادوکس استراتژیک است که توسط خود قدرت‌های غربی، به رهبری ایالات متحده، ایجاد شده است. بسته‌ی تحریم‌های بی‌سابقه‌ای که پس از عملیات نظامی روسیه در اوکراین در فوریه ۲۰۲۲ علیه مسکو به کار گرفته شد، با هدف فلج کامل اقتصاد این کشور و وادار کردن رژیم آن به تسلیم طراحی شده بود. با این حال، نه تنها این هدف محقق نشد، بلکه نتایج معکوس و ویرانگری برای بنیان‌های قدرت غرب به همراه داشت.

این گزارش، با تکیه بر تحلیل‌های نظریه‌پردازان برجسته‌ای چون جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، و ریچارد وولف، اقتصاددان مارکسیست، به بررسی عمیق دلایل شکست این استراتژی، پیامدهای ساختاری آن بر نظام اقتصادی و مالی جهانی، و تحولات روانشناختی و ایدئولوژیک که در غرب و سایر نقاط جهان به وقوع پیوسته، می‌پردازد. استدلال اصلی این است که «بیش‌واکنش غرب» (Western Overreaction) نقش کاتالیزور اصلی را در شتاب‌بخشی به افول هژمونی دلار و ظهور یک نظم چندقطبی ایفا کرده است؛ روندی که دیگر غیرقابل بازگشت به نظر می‌رسد.

شکست استراتژیک جنگ اقتصادی و تاب‌آوری روسیه

استراتژی غرب مبتنی بر یک فرض خطرناک بود: روسیه در برابر فشار اقتصادی حداکثری آسیب‌پذیر است و هیچ راه گریزی جز تسلیم ندارد. این فرض، برآمده از یک درک غیرواقع‌بینانه از ساختار ژئوپلیتیک و اقتصادی قرن بیست و یکم بود.
پیش‌بینی‌های غرب مبنی بر فروپاشی ارزش روبل، انقباض شدید تولید ناخالص داخلی روسیه (حدود ۱۵٪) و نارضایتی گسترده‌ی مردمی که منجر به بی‌ثباتی رژیم پوتین شود، به طور کامل با شکست مواجه شد. در مقابل، شواهد empiric (تجربی) چیز دیگری را نشان داد:
  ثبات و تقویت روبل: این واحد پول پس از یک افت اولیه، به سرعت تثبیت شد و در برابر برخی ارزهای اصلی حتی تقویت نیز گردید.
  رشد اقتصادی غیرمنتظره: اقتصاد روسیه پس از یک انقباض کوتاه‌مدت، مجدداً مسیر رشد را در پیش گرفت و در سال ۲۰۲۳ با رشدی بالاتر از اقتصادهای بزرگ اروپایی مانند آلمان و فرانسه، تمام پیش‌بینی‌ها را رد کرد.
  تثبیت سیاسی: محبوبیت ولادیمیر پوتین، به جای کاهش، در سطح بالایی باقی ماند و نخبگان اقتصادی (الیگارش‌ها) که انتظار می‌رفت علیه کرملین موضع بگیرند، در عوض راه‌های جدیدی برای کسب سود از طریق بازتوزیش جریان‌های تجاری یافتند.

مهم‌ترین پیامد این تحریم‌ها، «انطباق استراتژیک» روسیه بود. مسکو با سرعتی بی‌سابقه، روابط اقتصادی خود را از غرب به سمت آنچه «ائتلاف گسترده‌ی جنوب جهانی» نامیده می‌شود، تغییر جهت داد. این ائتلاف شامل قدرت‌های بزرگی چون چین، هند، ایران، ترکیه، عربستان سعودی، برزیل، اندونزی و امارات متحده عربی می‌شود که جمعاً بیش از نیمی از جمعیت جهان و سهمی رو به رشد از تولید ناخالص داخلی جهانی را نمایندگی می‌کنند. این چرخش، صرفاً یک تعدیل موقت نبود، بلکه یک تغییر دائمی در جغرافیای اقتصادی جهان بود؛ به گونه‌ای که حجم تجارت دوجانبه‌ی روسیه و چین تنها در یک سال ۳۰٪ افزایش یافت و هند واردات نفت خود از روسیه را بیش از ۷۰۰ برابر کرد.

یکی از کانال‌های اصلی که از طریق آن، اثرات مخرب استراتژی غرب نمایان شد، حوزه انرژی بود.

اتحادیه اروپا در اقدامی که ریچارد وولف آن «تکبر اخلاقی» می‌نامد، یک‌شبه خود را از منابع ارزان گاز روسیه محروم کرد. پیامدهای این تصمیم فوری و ویرانگر بود:
  تعطیلی صنایع: صدها کارخانه در آلمان، ستون فقرات صنعتی اروپا، تعطیل شدند.
  کاهش رقابت‌پذیری: هزینه‌های انرژی تا سه تا چهار برابر افزایش یافت، که این امر تولیدکنندگان بزرگ اروپایی را در برابر رقبای آسیایی و آمریکایی که از انرژی ارزان‌تر برخوردار بودند، به شدت تضعیف کرد.
  جابجایی زنجیره‌های تأمین: شرکت‌های اروپایی مجبور به انتقال تولید به ایالات متحده و آسیا شدند، که این امر به فرسایش پایه صنعتی قاره انجامید.
در مقابل، روسیه با کارایی شگفت‌انگیزی، جریان‌های انرژی خود را به سمت شرق معطوف ساخت. چین به بزرگترین خریدار نفت روسیه تبدیل شد و قراردادهای بلندمدت با قیمت‌های ترجیحی منعقد کرد. هند نیز به بزرگترین مشتری مسکو پس از پکن تبدیل گردید. مهم‌تر از آن، روسیه زیرساخت‌های جدیدی را ایجاد کرد؛ از جمله توسعه خط لوله «قدرت سیبری» و ایجاد مسیرهای جدید از طریق آسیای مرکزی. این اقدامات به معنای «بازسیمایی» واقعی شبکه انرژی اوراسیا و حذف دائمی اروپا از این معادله بود.

عمیق‌ترین و پایدارترین تحول، آن بخشی است که به رکن اصلی قدرت ایالات متحده یعنی «امتیاز انحصاری چاپ دلار» (Exorbitant Privilege) آسیب می‌زند. برای بیش از هشتاد سال، ایالات متحده از این امتیاز بهره می‌برده که پولی را چاپ کند که بقیه جهان مجبور به پذیرش آن برای انجام تجارت بین‌المللی هستند. این نظام به واشنگتن اجازه داده تا کسری بودجه‌های عظیم را تأمین مالی کند، حضور نظامی جهانی خود را حفظ نماید و تحریم‌ها را به یک سلاح قدرتمند تبدیل کند.

تحریم‌ها، که وابستگی به نظام مالی دلارمحور را به یک تهدید مستقیم برای کشورها تبدیل کرد، سرعت توسعه سیستم‌های پرداخت جایگزین را به شدت افزایش داد.
  اقدامات کشورهای بریکس: این گروه اقتصادی، توسعه سیستم‌های پرداخت جایگزین برای نظام سوئیفت (Swift) را در دستور کار خود قرار داد.
  تجارت با ارزهای ملی: شاخص‌های این دگرگونی شگفت‌انگیز هستند. در حالی که در سال ۲۰۲۱ تنها ۲٪ از تجارت روسیه و چین با ارزهای ملی انجام می‌شد، این رقم در سال ۲۰۲۵ به بیش از ۷۵٪ رسید. عربستان سعودی، متحد دیرینه آمریکا در خاورمیانه، پذیرش یوان برای فروش نفت به چین را آغاز کرد؛ اقدامی که چند سال پیش غیرقابل تصور بود.
  گسترش بریکس پلاس: الحاق کشورهایی چون ایران، مصر، امارات و اتیوپی به این گروه و علاقه ده‌ها کشور دیگر برای پیوستن، نشان‌دهنده نهادینه‌سازی یک زیرساخت مالی غیرغربی است.
اگر تنها ۳۰٪ از تجارت جهانی از دامنه‌ی دلار خارج شود، ایالات متحده توانایی تأمین مالی کسری‌های عظیم بودجه‌ی خود از طریق گسترش پولی را از دست خواهد داد. پیامد این امر، اعمال ریاضت مالی اجباری، کاهش شدید هزینه‌های نظامی و بازسازی بنیادین تعهدات جهانی واشنگتن خواهد بود. این یک فرضیه نظری نیست، بلکه یک محاسبه‌ی ساختاری است که افول هژمونی مالی آمریکا را پیش‌بینی می‌کند.

فراتر از تحولات اقتصادی، ضربه‌ای که به هویت و باورهای غرب وارد شده، عمیق‌تر و ماندگارتر است. برای سه دهه پس از فروپاشی دیوار برلین، نخبگان سیاسی، آکادمیک و رسانه‌ای غرب با این باور مذهبی زندگی می‌کردند که مدل لیبرال دموکراسی سرمایه‌داری، «پایان تاریخ» و تنها مسیر مشروع به سوی رفاه و آزادی است.
موفقیت اقتصادی کشورهایی بدون پذیرش مدل سیاسی غرب، این پندار را در هم شکست.
  چین: این کشور با حزبی کمونیستی، بیش از ۸۰۰ میلیون نفر را از فقر نجات داده و به کارگاه جهان، بزرگترین طلبکار آمریکا و پیشرو در فناوری‌های استراتژیک تبدیل شده است؛ همگی اینها بدون دموکراسی چندحزبی به سبک غربی.
  هند: به عنوان بزرگترین دموکراسی جهان، مسیری ملی‌گرایانه و متمایز از مدل لیبرال آنگلوساکسون را در پیش گرفته و با وجود چالش‌های دموکراتیک، به یکی از سریع‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شده است.
  کشورهای حاشیه خلیج فارس: پادشاهی‌های مطلقی مانند عربستان و امارات، جوامعی مرفه با زیرساخت‌های پیشرفته و رفاه اجتماعی بالا ساخته‌اند بدون آنکه نیازی به انتخابات آزاد یا دموکراسی غربی داشته باشند.
  ویتنام: این کشور، نیز تحت رهبری حزبی کمونیستی، به یکی از قطب‌های تولیدی و اقتصادی جهان تبدیل شده است.

این موارد نشان می‌دهند که «توسعه» می‌تواند بدون «دموکراسی لیبرال» نیز محقق شود. این کشف، که کشورها می‌توانند مسیرهای مختص به خود را برای رسیدن به موفقیت انتخاب کنند، یک «بدعت» جدی در برابر ایدئولوژی مسلط غرب است.
این شکست ایدئولوژیک، منجر به یک بحران هویت در غرب شده است. اگر ارزش‌های ما جهانی نیستند و سایر تمدن‌ها می‌توانند بدون پذیرش آنها نیز شکوفا شوند، پس چه چیزی ما را ویژه می‌کند؟ چه چیزی توجیه‌کننده‌ی ادامه‌ی وعظ، تحریم و مداخله ماست؟ این بحران، واکنش‌هایی غیرمنطقی و غریزی را به دنبال دارد: انکار (چین به زودی فرو خواهد پاشید)، شیطان‌سازی (همه دیکتاتور هستند) و مهم‌تر از همه، نظامی‌سازی زبان و سیاست.

جهان در آستانه‌ی پایان یک عصر قرار دارد. این پایان به معنای ناپدید شدن غرب نیست؛ این منطقه همچنان غنی، نوآور و قدرتمند باقی خواهد ماند. اما دیگر «مرکز بی‌چون و چرای جهان» نخواهد بود. رزیلانس (تاب‌آوری) روسیه در برابر فشار حداکثری، کاتالیزوری بود که افسانه‌ی قدرت تمام‌عیار اقتصادی غرب را در هم شکست.

همانطور که ریچارد وولف هشدار می‌دهد، تاریخ با امپراتوری‌هایی که از خواندن آن سر باز می‌زنند، مهربان نیست. قدرت‌های هژمونیک در حال افول، زمانی که ابزارهای اقتصادی و فرهنگی آن‌ها کارایی خود را از دست می‌دهند، به طور فزاینده‌ای به استفاده از زور نظامی روی می‌آورند. نشانه‌های این «ناامیدی» در سراسر جهان مشهود است: گسترش ناتو، استقرار موشک در اقیانوسیه، و تشدید تنش در مناطقی چون تایوان و خاورمیانه.

دو سناریوی پیش روی جهان قرار دارد:
همکاری سازنده: پذیرش واقع‌گرایانه چندقطبی بودن جهان، اصلاح نهادهای جهانی مانند شورای امنیت و نظام برتون وودز، و به رسمیت شناختن حوزه‌های نفوذ مشروع.
تقابل ویرانگر: اصرار بر حفظ نظم تک‌قطبی مرده، که منجر به تجزیه اقتصادی، جنگ‌های تعرفه‌ای، مسابقه تسلیحاتی و خطر درگیری مستقیم بین قدرت‌های هسته‌ای می‌شود.

تصمیم برای اولین بار در دهه‌های اخیر، به تنهایی در دستان واشنگتن نیست. این موضوع، همزمان بزرگترین امید و بزرگترین خطر برای آینده بشریت است. جهان در حال حرکت به سوی آینده‌ای است که بیشتر شبیه خودش خواهد بود: چندفرهنگی، ترکیبی، عمل‌گرا و قطعاً تابع غرب نخواهد بود. هرچه زودتر این واقعیت پذیرفته شود، گذار به این نظم جدید کمتر دردناک خواهد بود.