
نوشته پرینس کاپون
ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی
تحلیلی بر سازوکارهای کنترل، باز استعمار و شکلگیری قلعهای در نیمکره غربی
جنگی که بر ضد مواد مخدر نیست
مقاله حاضر، نگاهی بر پدیدهای است که از آن با عنوان «جنگ با مواد مخدر» یاد میشود، اما در حقیقت، ابزاری پیچیده برای تحقق اهداف ژئوپلیتیکی ایالات متحده در نیمکره غربی است. استدلال اصلی این گزارش، مبتنی بر این فرضیه است که واشنگتن با «تسلیحسازی» از اتهام «نارکو-تروریسم»، به دنبال ساختن یک «قطب آمریکایی» (American Pole) است؛ یعنی یک بلوک همسایه نظامی، اقتصادی و سیاسی که تحت فرماندهی آمریکا عمل کرده و به عنوان پایگاهی برای تقابل با قدرتهای نوظهور جهانی، به ویژه چین، عمل نماید. این گزارش به کالبدشکافی معماری، ائتلافها و دروغهایی میپردازد که این ساختار را از ونزوئلا تا هندوراس، از اکوادور تا کلمبیا و از مکزیک تا بولیوی تازه باز استعمار شده، سرپا نگه داشته است.
نویسنده استدلال میکند که این پدیده صرفاً یک جنگ علیه مواد مخدر نیست، بلکه یک «دکترین ضد شورش» (Counterinsurgency Doctrine) برای کل نیمکره است. اتهام نارکو-تروریسم، بهانهای نوین برای باز استعمار کشورهایی است که از زیر یوغ سلطه آمریکا خارج شدهاند. در این تحلیل، کشورهایی مانند ونزوئلا که بر حاکمیت ملی خود پافشاری میکنند، به عنوان «دولتهای نارکو» معرفی میشوند، در حالی که رژیمهای وابسته و همسو با منافع واشنگتن، مانند مثال هندوراس تحت ریاست خوان اورلاندو هرناندز (JOH)، با وجود اثبات مشارکت مستقیم در قاچاق گسترده کوکائین، از حمایت و پاداش برخوردار میشوند.
یکی از کلیدیترین ابزارهای واشنگتن برای پیشبرد اهدافش در نیمکره، استفاده انتخابی و ابزاری از اتهام «نارکو-تروریسم» است. این اتهام ریشه در واقعیت ندارد، بلکه یک «رأی ژئوپلیتیکی» است؛ یک سیستم طبقهبندی و یک مکانیزم انضباطی برای تقسیمبندی کشورها به دو دسته «مطیع» و «نافرمان».
انتخاب هدف بر اساس وفاداری، نه شواهد: کشورهایی مانند ونزوئلا، نیکاراگوئه و کوبا نه به دلیل وجود شواهد محکم، بلکه به دلیل رد کردن فرماندهی آمریکا، برقراری روابط تجاری با چین، پیگیری توسعه مستقل و امتناع از خدمت به عنوان پیوند لجستیکی جنگافزار اقتصاد آمریکا، با این برچسب متهم میشوند. در مقابل، دولتهای وابسته در هندوراس، اکوادور، جناح راستگرای کلمبیا و مناطق شبهنظامینشین مکزیک، از مصونیت کامل برخوردارند زیرا با دکترین امنیتی آمریکا همسو هستند.
اهداف چندوجهی اتهامزنی: این اتهامات به مثابه سلاحهای چندمنظوره عمل میکنند:
1. توجیه تحریمها و محاصره اقتصادی: این اتهامات به آمریکا مشروعیت میبخشد تا داراییهای ملی کشورها را بلوکه کرده و با اعمال تحریمهای فلجکننده، اقتصادشان را در هم بشکند.
2. پوشش قانونی برای حضور نظامی: این اتهامات بهانهای برای افزایش تنشهای دریایی، استقرار ناوگانهای نظامی و مداخله مستقیم نظامی فراهم میآورد.
3. بیاعتبار کردن دولتها در عرصه بینالمللی: از طریق این اتهامات، دولتهای مستقل در چشم نهادهای بینالمللی بیاعتبار شده و منزوی میشوند.
4. بازدارندگی و ارعاب: این اقدامات، هر دولت یا جنبشی را که به سمت چین، اتحادیه بریکس (BRICS) یا همکاریهای چندقطبی متمایل شود، میترساند.
در واقع، اتهام «نارکو-تروریسم» نه یک دسته بندی حقوقی، بلکه یک ابزار امپریالیستی است که نقش «کمونیسم» را در دوران جنگ سرد ایفا میکند؛ یعنی برچسبی که یک دولت مستقل را به یک هدف برای مداخله تبدیل میکند. به همین دلیل است که نیکلاس مادورو متهم میشود، در حالی که خوان اورلاندو هرناندز عفو میگردد.
برای درک عمیقتر این سازوکار، بررسی چند مورد مشخص روشنگرانه است:
۱. ونزوئلا: جنایتزدایی از حاکمیت ملی
ایالات متحده نیکلاس مادورو را برای مبارزه با کوکائین تحت تعقیب قرار نداد، بلکه برای نابودی حاکمیت این کشور این کار را انجام داد. آنچه «کارتل خورشیدها» (Cartel de los Soles) نامیده میشود، نه یک افشاگری، بلکه یک قصه اطلاعاتی ساختگی و جعلیست است که توسط سازمان مبارزه با مواد مخدر آمریکا (DEA) طراحی شده تا یک دشمن سیاسی را به یک هدف جنایی تبدیل کند. شواهد ارائه شده توسط دولت ترامپ، از جمله شهادت مقامات فاسد سابق و اطلاعدهندگان آموزشدیده توسط DEA، تحت هیچگونه بررسی دقیقی دوام نمیآورد. هدف واقعی این اتهامات، توجیه اقداماتی بود که آمریکا از قبل انجام داده بود: جنگ اقتصادی از طریق تحریمها، محاصره دریایی در دریای کارائیب، بلوکه کردن و سرقت میلیاردها دلار از داراییهای ونزوئلا، و به رسمیت شناختن یک «دولت موقت» ساختگی. جنایت واقعی ونزوئلا در چشم واشنگتن، امتناع از ادغام شدن در «قطب آمریکایی» است.
۲. هندوراس: الگوی آشکار یک پادگان نارکو
هندوراس، نمونه بارز ریاکاری امپراتوری آمریکا در جنگ با مواد مخدر است. برای بیش از یک دهه، هندوراس به یک حامیساز نظامی-قاچاق برای ایالات متحده تبدیل شد. کودتای سال ۲۰۰۹ علیه مانوئل زلایا، که با چراغ سبز ضمنی دولت اوباما انجام شد، اولین آجر برای ساخت این دیوار بود. این کودتا نه برای مبارزه با فساد، بلکه برای جلوگیری از پیوستن هندوراس به ائتلاف «آلبا» (ALBA) و نزدیک شدن به ونزوئلا بود. تحت ریاست هرناندز، دولت به هرم حمایتی از قاچاق کوکائین تبدیل شد و واشنگتن با وجود آگاهی کامل، به ارسال کمکهای نظامی و آموزش نیروهای هندوراسی ادامه داد و از هرناندز به عنوان «شریک منطقهای» تقدیر کرد. چرا؟ زیرا هندوراس سه نیاز امپراتوری را برآورده میکرد: یک قلمرو نظامی همسو با فرماندهی استراتژیک آمریکا، یک منبع برای جریان مهاجرت (که بهانهای برای نظامیسازی مرزها میداد)، و مسیری برای مدیریت جریانهای قاچاق به جای مقابله با آن.
۳. اکوادور: نسخه تکنوکراتیک دولت نارکو
اکوادور، نسخه مدرن و براقشده مدل هندوراس است؛ یک دولت نارکو که با زبان «نوآوری» و «اصلاحات امنیتی» بستهبندی شده است. دنیل نوبوا به دلیل چشمانداز بلندپروازانه به قدرت نرسید، بلکه به دلیل اهداف مشترک الیگارشی، صاحبان بنادر خصوصی و نخبگان امنیتی آموزشدیده در آمریکا به قدرت رسید. هدف، تبدیل اکوادور به یک پایگاه صادراتی نظامیشده برای مواد مخدر، کالاها و اطاعت ژئوپلیتیکی بود. مسیرهای قاچاق کوکائین از طریق اکوادور نه با وجود دولت، بلکه از طریق آن گسترش یافت؛ بنادر خصوصی به گرههای پولشویی تبدیل شدند و احزاب سیاسی به طور آشکار توسط کارتلها تأمین مالی میشدند. اعلام «درگیری مسلحانه داخلی» توسط نوبوا، واکنشی به قدرت کارتلها نبود، بلکه بهانهای حقوقی برای نظامیسازی جامعه، جاسازی مشاوران آمریکایی و بازسازی سیستم امنیتی اکوادور بر اساس دکترین ضد شورش بود.
ساختار کنونی قاچاق مواد مخدر در نیمکره، خودبهخودی به وجود نیامده است. این ساختار توسط کارشناسان سازمان سیا (CIA)، حسابداران وال استریت و نظریهپردازان دکترین ضد شورش در پنتاگون مهندسی شده است.
نیکاراگوئه: در طول جنگ کنتراها، سیا قاچاق کوکائین را به عنوان مکانیزمی برای تأمین مالی یک ارتش شبهنظامی غیرقانونی مجاز شمرد.
کلمبیا: تحت ریاست آلوارو اوریبه، «طرح کلمبیا» (Plan Colombia) ضد شورش را با مدیریت کارتلها ترکیب کرد. آمریکا میلیاردها دلار به یک دستگاه نظامی-پلیسی ریخت که از الیگارشها محافظت میکرد، کشاورزان را قتلعام میکرد و نقش کلمبیا به عنوان پاسگاه مرزی واشنگتن را تضمین مینمود. تولید کوکائین تحت نظارت آمریکا افزایش یافت، زیرا هدف واشنگتن ریشهکن کردن نبود، بلکه کنترل مسیرها، خریداران و نتایج سیاسی بود.
پاناما: نوریگا یک دارایی سیا بود که پول را پولشویی میکرد و اطمینان حاصل میکرد که جریانهای لجستیکی کانال با اهداف اطلاعاتی آمریکا همسو باشد. وقتی دیگر مفید نبود، آمریکا به پاناما حمله کرد؛ نه برای توقف مواد مخدر، بلکه برای بازپسگیری کنترل کامل کانال.
مکزیک: حتی با رهبری جدید، مکزیک در یک معماری امنیتی طراحیشده توسط واشنگتن گرفتار مانده است. «ابتکار مریدا» (Mérida Initiative) دولت را نظامیسازی کرد، شبکههای جنایی همسو با اطلاعاتی آمریکا را قدرتمند ساخت و شمال مکزیک را به یک منطقه حائل برای بازسازی صنعتی آمریکا تبدیل نمود.
«قطب آمریکایی» تنها با سخنرانی و تحریم ساخته نمیشود، بلکه از طریق زیرساختهای فیزیکی بنا میشود: بنادر، خطوط لوله، راهآهن، شبکههای مس، راهروهای لیتیوم، شبکههای فیبر نوری، پایگاههای نظامی و ارتباطات ماهوارهای. این زیرساختها برای پنتاگون و وزارت خارجه آمریکا، خنثی نیستند؛ آنها شریانهای جنگ هستند.
کانال پاناما: این کانال، شاهکلید اصلی سیستم است؛ یک نقطه استراتژیک که کنترل آن در زمان بحران، جریان حملونقل جهانی را تعیین میکند.
بنادر اکوادور: بنادر خصوصی اکوادور (مانند گوایاکیل و مانتا)، شاخه اقیانوس آرام این معماری هستند. افزایش قاچاق مواد مخدر در اکوادور مستقیماً با خصوصیسازی بنادر و حذف نظارت دولتی مرتبط است.
مثلث لیتیوم: در جنوب قاره، «مثلث لیتیوم» به انبار باتری امپراتوری تبدیل شده است. کنترل لیتیوم بولیوی به معنای کنترل بخشی از میدان نبرد آینده (پهپادها، ماهوارهها، وسایل نقلیه برقی) است.
شبکههای دیجیتال: کابلهای فیبر نوری و شبکههای دیجیتال، سلاحهای خاموش این معماری جدید هستند. فشار آمریکا بر کشورها برای رد کردن شرکتهای چینی مانند هواوی و پذیرش استانداردهای دیجیتال همسو با آمریکا، نه به دلیل «نگرانیهای امنیتی»، بلکه به دلیل آن است که حاکمیت دیجیتال، ظرفیت نظارتی آمریکا را تضعیف میکند.
نیمکره غربی صحنه تقابل دو پروژه ناسازگار است:
پروژه قطب آمریکایی: این پروژه، باز استعمار نیمکره و تبدیل آن به یک بلوک منضبط، نظامیشده و تابع است که مواد خام، راهروهای لجستیکی و اطاعت سیاسی مورد نیاز آمریکا برای رویارویی با چین را فراهم میکند.
پروژه نیمکره مردمی (People’s Hemisphere): این پروژه، یک حرکت ناهمگن اما رو به رشد به سوی حاکمیت چندقطبی است. این شامل دولتهایی است که آشکارا با بریکس همسو هستند، ملتهای بومی که از سرزمینهای خود در برابر سرمایهداری استخراجی دفاع میکنند، کارگرانی که در برابر ریاضت اقتصادی و توافقهای امنیتی آمریکا مقاومت میکنند و کشورهایی که همکاری با چین را به عنوان یک مدل توسعه جایگزین بررسی میکنند.
ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه نمونههایی از حاکمیت چندقطبی در عمل هستند. این کشورها با وجود جنگ اقتصادی، کودتا، مهاجمان مزدور و انزوای دیپلماتیک، با ساختن روابط عمیق با چین، روسیه، ایران و جنوب جهانی، دوام آوردهاند. این حاکمیت، واشنگتن را نه به این دلیل که به «دموکراسی» تهدید میکند، بلکه به این دلیل که به زیربنای مادی و لجستیکی «قطب آمریکایی» آسیب میزند، میترساند.
حقیقت ویرانگر این است: ایالات متحده کشوری را نه به این دلیل که مواد مخدر قاچاق میکند، «دولت نارکو» مینامد، بلکه به این دلیل که از اطاعت سر باز میزند. امپراتوری از قاچاقچیان واقعی چشمپوشی میکند، از کارتلهای واقعی حمایت مالی میکند و با مافیاهای الیگارشیک واقعی همکاری میکند؛ به شرطی که به این قلعه خدمت کنند. در مقابل، دولتهای مستقل را به محض اینکه از سناریوی خارج شوند، جنایتکار میخواند.
جنگ با مواد مخدر یک پروژه اخلاقی نیست، بلکه یک ابزار ژئوپلیتیکی است. این جنگ، ملات ایدئولوژیکی است که «قطب آمریکایی» را کنار هم نگه میدارد؛ یک تشکیلات جنگی نیمکرهای که برای یک رویارویی با چین آماده میشود، مردمان قاره آمریکا آن را انتخاب نکردهاند. سؤال اصلی این است: آیا اجازه خواهیم داد که در نقشه جنگ امپراتوری تا شویم، یا پروژه نیمکرهای خود را خواهیم ساخت؟
در این مبارزه، روشنبینی، همآهنگی و همبستگی فراملی، مهمترین سلاحها به شمار میروند. قدرت مردمان، از تیخوانا تا سرزمین آتش، از پورتو پرنس تا کاراکاس و از بوگوتا تا لاپاز، تنها نیرویی است که میتواند یوغ این قطب امپراتوری را برای همیشه بشکند. این، تکلیفی است که تاریخ بر عهده ما نهاده است.

