
برتریطلبی نژادی سفید و ضدکمونیسم به مثابهٔ ضدشورش: درسهایی از امپریالیسم بریتانیا در مالایا – امآر آنلاین
فضیه ندوی فکری
ترجمه مجله جنوب جهانی
در ماه ژوئیهٔ امسال، اعضای پارلمان بریتانیا با اکثریتی قاطع، اقدام به تصویب ممنوعیت فعالیت «اکشن فلسطین» تحت عنوان یک سازمان تروریستی نمودند. به منظور امکانپذیر ساختن این ممنوعیت، وزیر کشور، یِوِت کوپر، طرحی پیشنویس برای اصلاح «قانون تروریسم سال ۲۰۰۰» در مجلس عوام ارائه کرد که با ۳۸۵ رأی موافق در برابر ۲۶ رأی مخالف به تصویب رسید. این اقدام، روزها پس از آن صورت گرفت که کنشگران این سازمان به «پایگاه هوایی بریز نورتونِ نیروی هوایی سلطنتی» — که بزرگترین پایگاه نیروی هوایی در آکسفوردشر است — نفوذ کرده و بر روی موتورهای توربین دو فروند هواپیمای نظامی رنگ قرمز پاشیدند که به گفتهٔ پلیس، خساراتی به ارزش میلیونها پوند در پی داشت.
شماری از شهروندان بریتانیا شوک و ناامیدی خود را از این ابراز داشتهاند که کشورشان، به تعبیر آنان، «ناشناختنی» و «اقتدارگرا» شده است. این واکنش، توهمی را آشکار میسازد مبنی بر اینکه این کشور بر بنیاد ایدهٔ آزادی بنا شده، حال آنکه پلیس به دستگیریهای گستردهٔ تظاهرکنندگانی ادامه میدهد که صرفاً پلاکاردهایی در حمایت از «اکشن فلسطین» در دست داشتهاند. اگرچه این واکنشها نیّتی خیرخواهانه دارند، اما این واقعیت تاریخی را مستور میسازند که امپراتوری بریتانیا بر فتوحات استعماری تکیه زده بود — فتوحاتـی که در خشونت جمعی ریشه داشت: بردهداری، نسلکشی مردمان بومی، و سرکوب جنبشهای رهاییبخش ملی — که علیه آنچه «فرانتز فانون» «نفرینشدگان زمین» میخواند، در سراسر جهان مستعمره طی سدهها اعمال شد.
بنابراین، اقدامات سرکوبگرانهای که علیه «اکشن فلسطین» و حامیانش به کار گرفته شده، انحرافی از هنجار یا عملی «غیربریتانیایی» محسوب نمیگردد، بلکه گواهی است بر سرشت راستین امپریالیستی بریتانیا: نیاز ماندگارش به تداوم بخشیدن به موجودیت خود از طریق راهبردهای سرکوبگرانهٔ ضدشورش. به کارگیری این راهبردها به آن امکان داده است تا نقشی فعال در حفظ پروژهٔ صهیونیستی ایفا کند — پروژهای که در سال ۱۹۱۷ از طریق صدور اعلامیهٔ بالفور در فلسطین طراحی کرد — و در این راه همراه ایالات متحده باشد. ایجاد دولت-ملت نژادی یهودی اسرائیل در سال ۱۹۴۸، بیش از پیش این پروژهٔ نژادیشده و استعماری را تحکیم بخشید. این پروژه، همانگونه که نخستین فرماندار بریتانیایی اورشلیم، رونالد استورس، بیان کرد، در خدمت ساختن «اولستر کوچک وفادار یهودی در دریایی از عربیت بالقوه خصمانه» بود — تجسمی از آنچه پژوهشگر و دیپلمات سوری-فلسطینی، فایز صایغ، به عنوان «منافع متقابلی» توصیف کرد که «بدینسان امپریالیسم بریتانیا و استعمار صهیونیستی را به هم میبست».
برای درک مرکزیت فناوری ضدشورش در بقای امپراتوری بریتانیا، واکاوی ریشههای تاریخی آن ضروری است — اینکه چگونه پس از جنگ جهانی دوم برای تحکیم امپراتوری بریتانیا در جنوب شرق آسیا به کار رفت. ایجاد یک دولت-ملت نژادی نواستعماری مالایی در سال ۱۹۵۷ در مالایا، با حذف عمدی سنگاپور، به عنوان چارچوبی مرجع و حیاتی عمل میکند. ایجاد این دولت-ملت نژادی، که با دموکراسی پارلمانی به سبک وستمینستر و نظام پادشاهی مشروطهای اداره میشد که عمیقاً با ایدئولوژی نژادی برتری مالایی درآمیخته بود — ایدئولوژیای که مبانی ایدئولوژیک آن در ایدئولوژی برترپنداری نژادی برتری سفیدان قرار داشت — همزمان ظهور امپریالیسم ایالات متحده در این منطقه را تسهیل نمود.
پس از شکست تحقیرآمیز بریتانیا به دست ژاپن در جنگ جهانی دوم، ضرورتی برای احیای جایگاه ابرقدرتی و بازسازی سیطرهٔ امپریالیستی آن از طریق بازآرایی موضعش در جنوب شرق آسیا پدید آمد. برای تحقق این هدف، دولت استعماری نظام حکمرانی غیرمستقیم را که از سال ۱۸۷۴ در مالایا برقرار بود، تا زمان شکستش در ۱۹۴۲ و در جریان استعمار مجدد کشور در ۱۹۴۵، رها کرد و آن را با حکمرانی مستقیمی جایگزین نمود که در ایدئولوژی لیبرالیسم ریشه داشت. همانگونه که لرد لویی مونتباتن، فرماندهٔ عالی متفقین در فرماندهی جنوب شرق آسیا در آن زمان خاطرنشان ساخت:
… لازم است سیاست ادارهٔ نظامی اعمال اختیارات و انجام مسئولیتهایش باشد، تا آنجا که ممکن باشد، با همکاری و پشتیبانی جمعیت محلی… هرچه مردم خود بیشتر با مکانیسم حکومت مرتبط شوند، این حکومت موفقتر و مؤثرتر خواهد بود. بنابراین، دستور من این است که سیاستی لیبرال و روشنگرانه توسط ادارهٔ نظامی دنبال شود.
شایان ذکر است که مالایا به دلیل تولید سودآور کائوچو و قلع — که با استثمار فوقالعادهٔ کارگران قراردادی آورده شده از هند و چین برای تأمین مالی دولت رفاه بریتانیا به حرکت درمیآمد — «زرادخانهٔ دلاری» منطقهٔ استرلینگ، به عبارت دیگر، بزرگترین کسبکنندهٔ دلار در کشورهای مشترکالمنافع بریتانیا بود. طولی نکشید که نقاب لیبرالیسم کنار رفت و چهرهٔ راستین ایدئولوژی عریان شد. مونتباتن با هشدار اینکه او نیروی کامل قانون را علیه کارگرانی که قصد انجام اقدامات اعتصابی داشتند به کار خواهد بست و با برچسب زدن مقاومت آنان به عنوان عملی که به قصد دامن زدن به «اغتشاشات مدنی»، برانگیختن «تنفر از اداره» و مختل کردن «فرآیندهای عادلانهٔ قانون» صورت گرفته، تأکید کرد:
اداره از قدرت کامل خود برای سرکوب اقدامات از این دست، از هر کجا که بیایند، استفاده خواهد کرد. افراد مقصر اینگونه رفتارها دستگیر و تحت پیگرد قرار خواهند گرفت و در صورت بیگانه بودن، ممکن است به کشور تولد یا تابعیت خود بازگردانده شوند.
با توجه به فوریت ازسرگیری پروژهٔ استعماری انباشت سرمایه — که برای بازسازی و حفظ امپراتوری بریتانیا در جهان پساجنگ ضروری بود — همانگونه که «دونا آموروسو» خاطرنشان ساخته، «محدودسازی آزادیها» «در هنگام اعمال بر فعالیت کارگری، واضحترین و بیپردهترین» شکل خود را داشت. بریتانیاییها همچنین اقداماتی را برای سختتر کردن قوانین مربوط به انجمنها به کار بستند. در اوایل مارس ۱۹۴۶، افسران امور مدنی شروع به بازنگری قانون ثبت انجمنها برای استفادهٔ دولت غیرنظامی کردند. بر اساس قانون بازنگری شده، دیگر سازمانها «قانونی محسوب نمیشدند مگر آنکه خلاف آن اعلام شود»، و در صورتی که قوانین حاکم بر انجمنها بیاثر میشد، قوانین تحریکآمیز و تبعید اعمال میگردید.
وجه دیگری از راهبرد ضدشورش مذکور، استفاده از روایت نژادیشدهٔ کنترل یا نفوذ کمونیستی بود. بریتانیاییها این روایت را تداوم بخشیدند تا شکاف سیاسی بین کمونیستها — که برخی مالایی و مسلمان و اعضای فعال سازمانهای ملیگرای مالایی چپگرا بودند، که اعضای آن مسلمان بودند — و سایر کنشگران غیرمالایی در درون همان ائتلاف ایجاد کنند؛ همگی در تلاش برای تحقق هدفی مشترک بودند: دستیابی به استقلال کامل مالایا، شامل سنگاپور، که راه را برای تأسیس ملتی هموار میکرد که از حاکمیت سیاسی و اقتصادی از طریق بازتوزیع ثروت و بازسازماندهی جامعه حمایت کند — پروژهٔ ملتسازی که در بنیاد خود ضدسرمایهداری، ضدنژادپرستانه و ضدامپریالیستی بود.
این شکاف سیاسی، به مثابهٔ یک راهبرد استعماری، ریشههای تاریخی عمیقی دارد. این شکاف توسط دولت استعماری بریتانیا در درون جامعهٔ چندقومی به شدت نژادیشدهٔ مالایا کاشته شد تا جنبش رادیکال ضداستعماری را با ایجاد سوءظن نه تنها در میان عامهٔ مردم، بلکه در میان اعضای متنوع جنبش — متشکل از مالاییهای مسلمان و غیرمالاییها؛ چپ مالایی و چپ غیرمالایی — نامشروع جلوه دهد. این سوءظنها حول اصالت جنبش میچرخید — به طور خاص، اینکه ماهیت آن «کمونیستی» یا به جای آن «چینی» است، و بنابراین از ادعای مشروع برای ملتسازی در مالایا، ملتی که بریتانیاییها آن را «تنها خانهٔ مالاییها» توصیف میکردند — و «این لزوماً شامل هیچ یک از نژادهای دیگر که شبهجزیره را اشغال کردهاند، یا مردمی که برای زمانی کوتاهتر یا طولانیتر در آن زندگی میکنند، نمیشود» — محروم است.
این قالببندی، بازتابی از قالببندی متحدشان، سازمان ملی مالاییهای متحد (UMNO) دستراستی متشکل از اشراف مالایی بود، که هدفش — از زمان مخالفت با طرح اتحادیهٔ مالایا (طرح قانوناساسی که تجسمبخش نظامی یکپارچه از اداره تحت یک دولت مرکزی قوی بود) — بازبرقراری این اصل بود که حاکمیت نزد حاکمان مالایی است — که ادعا میکردند سایهٔ خدا بر روی زمین و محافظ اسلام هستند — و اینکه مالایا دولتی مالایی است. همانگونه که «آمریتا مالی» در مطالعهٔ خود نشان میدهد — که از مفهوم «محصورسازی» جغرافیدان تاریخی «گری فیلدز» در فلسطین اشغالی بهره میبرد — بریتانیاییها تکنیکهای مشابهی از محصورسازی را برای اجرای آزار و اذیت حزب کمونیست مالایا (MCP) از طریق جنگ خشونتبار ضدشورش، که بریتانیاییها آن را «وضعیت فوقالعاده» مینامیدند و از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۰ به طول انجامید، به کار بستند.
وضعیت فوقالعاده، به مثابهٔ یک محصورسازی، «فضای اختصاصیافته به سیاست ملی را برای طرد حزب کمونیست مالایا محصور و محدود کرد و به عنوان فرآیندی از تولید مرز فکری عمل نمود». کارکرد آن «مهندسی گذاری خاص به سمت استقلال» بود، که مستلزم مدیریت، سرکوب و حذف مخالفت با آن تلاش بود. مالی با برجستهسازی وجه نژادیشدهٔ محصورسازی — به طور خاص در مورد ایدههای رهبر کمونیست مسلمان مالایی، عبدالله سی. دی. و کمونیسم حزب کمونیست مالایا، که وضعیت فوقالعاده آن را «به شدت با «چینیبودن» مرتبط میساخت» — توجه میکند که چگونه محصورسازی از نژاد برای احاطه کردن فضاهای سرزمینی و ایدئولوژیکی که آن را سیاست ملی «مشروع» میدانست استفاده کرد: عرصهای که توسط سازمان ملی مالاییهای متحد سلطه داشت.
این به ایجاد نظام قدرتی انجامید که نظم نژادی را تقویت میکرد و از این طریق مالایا را به عنوان سنگری در جنوب شرق آسیا در برابر کمونیسم قرار داد. همانگونه که وزیر امور مستعمرات، کریچ جونز، تأیید کرد، موفقیت جنگ ضدشورش بریتانیا «گامی حیاتی در «جنگ سرد» علیه کمونیسم در شرق» بود. به طور خاص، ایجاد شکاف سیاسی در میان اعضای مقاومت ضداستعماری با تصویر کردن آنان به عنوان مروج خشونت، به بریتانیاییها بهانهای از جرمیت میداد و از این طریق استفاده از اقدامات سرکوبگرانه علیه آنان را توجیه میکرد. نمونهای از این مسئله، دستورالعمل صادرشده توسط معاون وزیر امور مستعمرات، جی. دی. هایم، در طول وضعیت فوقالعاده است، که در آن به مقامات استعماری دستور داد در بیانیههای عمومی به کمونیستها به عنوان «یاغیان» اشاره کنند. این دستورالعمل اضافه کرد که «به هیچ وجه نباید از اصطلاح «شورشی» استفاده شود، که ممکن است حاکی از قیام مردمی مشروع باشد». به همین ترتیب، در یک کنفرانس ویژه دربارهٔ کمونیسم در مالایا و سنگاپور، دولت استعماری بریتانیا تأکید کرد که مبارزهٔ کمونیستی علیه استعمار معادل مبارزهٔ ملیگرایانه برای استقلال نیست.
در مورد سیاهنمایی چپ مالایی، که اعضای آن مسلمان بودند، یک بریگادیر بریتانیایی اظهار داشت که یک مالایی که او «تروریست» میپنداشت، به دلیل نه تنها تهدید فیزیکی که برای دولت استعماری ایجاد میکرد، بلکه همچنین هژمونی ایجادشده توسط اتحاد بریتانیا-سازمان ملی مالاییهای متحد، ارزشی معادل «هفت تا هشت چینی» داشت. در تقویت ادعای «نفوذ کمونیستی» بر چپ مالایی، یک گزارش اطلاعاتی بریتانیایی ادعا کرد که حزب ملیگرای مالایی (MNP) چپگرا با مسکو همکاری میکند و منتظر «روزی» است که جنگ جهانی سوم شعلهور شود و در نتیجه استقلال کامل مالایا را ممکن سازد.
این عمل نامشروعسازی که توسط بریتانیاییها انجام شد و توسط همدستشان و سازمانهای رسانهای دستراستی تقویت گردید، متضمن تصویر کردن کنشگران سیاسی درگیر در جنبشهای ضداستعماری به عنوان غیرعقلانی، منحرف، ناراضی، غیرمحبوب، خشونتگرا، یاغی، افراطی، تروریست، خائن، غیروفادار یا غیرنمایندهٔ تودههای مالایی یا گروههای قومی خاص — در مورد مالایا، جمعیت مسلمان مالایی — بود. این تصویرسازیها، تکرارهای مختلفی از اسطورهٔ استعماری «وحشیهای غیرمتمدن» بودند که استعمارگر برای غیرانسانی جلوه دادن کسانی که در برابرشان مقاومت میکردند به کار میبرد تا «ماموریت تمدنسازی» خود — به عبارت دیگر، حضور ادامهدارش در مالایا برای آنکه، به ادعای خود، «محافظ» جامعهٔ مالایی باشد — را توجیه کند. ضروری است تأکید شود که این راهبرد امروزه نیز علیه گروههای مقاومت مسلح فلسطینی و جنبشهای رادیکالی به کار بسته میشود که هدفشان مختل کردن انباشت امپریالیستی و گسترش سرمایه از طریق جنگ است.
رئیس نخستین جبههٔ متحد چندقومی مالایا معروف به ائتلاف پوترا-آمسیجیای — که متشکل از سازمانهای مالایی و غیرمالایی بود که اعضای آن ملیگرا، اسلامگرا، کمونیست، زنان، جوانان، کشاورزان و کارگران بودند — و رئیس حزب ملیگرای مالایی، اسحاق حاجی محمد (معروف به پاک ساکو)، با آگاهی از خطر این شکاف سیاسی، که بخش جداییناپذیری از کتاب بازی قدیمی استعماری بود، در کنفرانس سالانهٔ ائتلاف در آوریل ۱۹۴۸ در سنگاپور به نمایندگان آن هشدار داد که همین راهبرد در آن زمان توسط بریتانیاییها از طریق سخنگویشان، روزنامهٔ استریتس تایمز، علیه آنان به کار گرفته میشد. او اظهار داشت:
تلاشهای آنان برای شکستن جبههٔ دموکراتیک ما در مالایا از طریق تحریف، باجگیری و کنایه، از پیش آغاز شده است. اخیراً، مطبوعات محلی انگلیسی مرتجع گزارشی منتشر کردند که ظاهراً از خبرنگار پنانگ آن میآید مبنی بر اینکه ادغامی اکنون در جریان است بین چپ مالایی — یعنی حزب ملیگرای مالایی — و راست مالایی، سازمان ملی مالاییهای متحد. این نمونهای از تحریف اخبار امپریالیستی است که محاسبه شده تا بذر تفرقه در میان نیروهای دموکراتیک بکارد.
این تحلیل تیزبینانه از تبلیغات ضدکمونیستی ارائه شده توسط اسحاق، آگاهی انتقادی او را از چگونگی آن تبلیغات — که به وضوح نژادیشده بود — که بخشی از جنگ روانی وسیعتر بریتانیا — شکلی از خشونت معرفتشناختی — بود نشان میداد که هدف آن حفظ هژمونی دولت استعماری بود. در مالایا، تبلیغات ضدکمونیستی به طور سیستماتیک توسط «ادارهٔ اطلاعات و تحقیقات» (IRD)، که در اوایل ۱۹۴۸ تأسیس شد، هماهنگ میگردید. این واحد نیمهمستقل فوقمحرمانه، که به وزارت امور خارجه بریتانیا وابسته و در سنگاپور مستقر بود، به زودی، همانگونه که «فیلیپ دیری» خاطرنشان میسازد، «ابزار کلیدی در تهاجم ایدئولوژیک مخفی بریتانیا علیه اتحاد جماهیر شوروی در طول جنگ سرد» شد. دیری در تشریح کارکردهای ادارهٔ اطلاعات و تحقیقات در مالایا برجسته میسازد که مبلغان این واحد (نویسندگان سخنرانی، گویندگان، روزنامهنگاران و سیاستمداران) از «هر دو تبلیغات «سیاه» — دروغها و شایعات دروغین که به طور استراتژیک قرار داده شده بودند — و تبلیغات «خاکستری»، که در آن اطلاعات جانبدارانه و غیرقابل انتساب به عمد تولید و در میان نخبگان تأثیرگذار داخلی و خارجی پخش میشد» استفاده میکردند، یا به عبارت دیگر، تحریف. علاوه بر تحریف، مبلغان از زبان نیز برای قالببندی تبلیغات ضدکمونیستی استفاده میکردند. همانگونه که «یادداشت دربارهٔ استفاده از کلمات در تبلیغات دربارهٔ کمونیستها» تأکید کرد:
استفادهٔ پایدار از کلمات یا عبارات خاص برای انتقال معنایی، گام ابتدایی در هر تبلیغات سازمانیافته است. در نبرد کنونی برای افکار عمومی جهان… ضروری است که ما به این تکنیک متوسل شویم.
شکاف سیاسی کاشته شده توسط بریتانیاییها و همدستشان سازمان ملی مالاییهای متحد، که به حاشیهراندن کمونیستها از بقیه و بالعکس در درون مرزهای ملی مالایا خدمت میکرد، در نتیجه اهداف سیاسی مشروع آنان — یا به عبارت دیگر، جوهر مبارزهشان — را مستور ساخت. این امر، تودهها را از دیدن وضوح واقعیت مادی که به آن مبارزه انجامیده بود — کارکردهای استعمار و دیگر نظامهای درهمتنیدهٔ سلطه مانند نژادپرستی، سرمایهداری و امپریالیسم و نیاز فوری به ایجاد وحدت مستعمرهشدگان نه تنها در درون مرزهای ملی، بلکه در دیگر بخشهای جهان — مستعمرهشدگانی که غیرانسانی شدنشان توسط همان نظامهای سلطه به اجرا درآمده بود — بازمیداشت.
بنابراین، پوشاندن واقعیت مادی حکومت استعماری و فوریت مبارزه علیه آن، ضرورتی فوری برای دولت استعماری بریتانیا شد. این امر با توجه به ظهور فعالیتهای سیاسی متعددی که توسط جنبش رهاییبخش ملی مالایا با هدف ساختن نه تنها همبستگی ضداستعماری ملی، بلکه همبستگی ضداستعماری فراملی که بر ایدهٔ مبارزهٔ مشترک تأکید داشت، انجام میشد، اجتنابناپذیر گشت؛ همبستگیای که بر مرکزیت گشودن راهی به سوی وحدت با دیگر مردم مستعمره که مبارزاتشان با مبارزات آنان گره خورده بود تأکید داشت؛ مردم مستعمرهای که نه تنها همان رنج تحت یوغ استعمار، بلکه همان اراده برای رهایی خود از آن یوغ استعماری را تقسیم میکردند — که هر دو مبارزه علیه دستگاه امپریالیستی-سرمایهداری را در سطح ملی و بینالمللی تقویت میکرد. مبارزهٔ رهاییبخش آنان جوهر کلمات انقلابی فلسطینی شهید، غسان کنفانی، دربارهٔ تفکیکناپذیری بینالمللگرایی و مبارزهٔ رهاییبخش ملی را تجسم میبخشید:
امپریالیسم بدن خود را بر روی جهان گسترده، سرش در شرق آسیا، قلبش در خاورمیانه، سرخرگهایش به آفریقا و آمریکای لاتین رسیده است. هرکجا که به آن ضربه بزنی، به آن آسیب میزنی و به انقلاب جهانی خدمت میکنی… قضیهٔ فلسطین فقط قضیهٔ فلسطینیها نیست، بلکه قضیهٔ هر انقلابی است، هرکجا که باشد، به عنوان قضیهٔ تودههای استثمارشده و تحت ستم در عصر ما.
اضطرابی که جنبش رهاییبخش ملی در مالایا — که در ذات خود چندقومی و بینالمللگرا بود — در دولت استعماری بریتانیا ایجاد کرد، در نظارت مستمر آن بر کنشگران سیاسی درگیر در آن فعالیتها مشهود بود. برای محو این جنبش، دولت در ژوئن ۱۹۴۸ جنگ خشونتبار ضدشورشی را — که به عنوان «وضعیت فوقالعاده» پوشانده شد تا از بیاعتبار شدن بیمهٔ کسبوکارهای بریتانیایی جلوگیری کند — آغاز کرد. شایان یادآوری است که پلیسی در قلب این جنگ ضدشورش، که تا ۱۹۶۰ طول کشید، پس از پایان یافتن قیمومت بریتانیا در فلسطین در می ۱۹۴۸ به مالایا صادر شد. همانگونه که «جورجینا سینکلر» خاطرنشان میسازد، وضعیتهای فوقالعادهٔ مکرر در فلسطین، شیوههای پلیسی آن را به مدلی برای امپراتوری بریتانیا ارتقا داد و آن را به عنوان آزمایشگاهی ضروری برای پرورش رهبری در نیروهای پلیس استعماری قرار داد. این جنگ امپریالیستی اولین استفاده از یک علفکش حاوی آلایندهٔ مرگبار دیوکسین، مشابه آنچه که عامل نارنجی شد، را به عنوان بخشی از سیاست زمین سوخته؛ اردوگاههای کار اجباری؛ و مثله کردن اجساد مردگان، در میان دیگر موارد، با هدف نابودی جنبش رهاییبخش ملی در مالایا و منطقهٔ وسیعتر جنوب شرق آسیا شاهد بود.
در حالی که زندانیان «اکشن فلسطین» در بریتانیا در پشت میلهها رنج میکشند، و همرزمانشان در ایالات متحده، ایتالیا، استرالیا، ایرلند، اسپانیا و هلند جان خود را به خطر میاندازند تا به ادامهٔ ازهمگسیختن ماشین جنگ امپریالیستی غرب — عملی از همبستگی که برای دمیدن حیات در ایدهٔ مبارزهٔ مشترک برای رهایی ضروری است — برخی صداها در میان ترقیخواهان بریتانیا — که هم شهروندان سفیدپوست و هم غیرسفیدپوست بریتانیا هستند — ظاهر شدهاند که همان تبلیغات امپریالیستی دربارهٔ مبارزات ضدامپریالیستی را بازگو میکنند. آنان تا آنجا پیش رفتهاند که آشکارا «نیکخواهی» امپراتوری را تمجید و همپیمانی با برتریطلبان نژاد سفید را — که ایدئولوژی نژادی آنان مبنایی برای ایجاد ایدئولوژیهای مشابه به عنوان فناوری قدرت استعماری برای حفظ هژمونی امپریالیستی-سرمایهداری در کشورهایی مانند مالایا، هند و فلسطین اشغالی فراهم کرد، و که برای قرنها برای تحمیل رعب و مرگی غیرقابل تصور بر مردم تحت ستم در سراسر جهان، از جمله همان مردمی که این ترقیخواهان ادعای حمایت از آنان را دارند، استفاده شده است — تبلیغ میکنند. اگر این موضع از جهل سرچشمه گرفته، کلمات جیمز بالدوین همچنان یادآوری هشداردهندهای باقی میماند:
محقق است، در هر صورت، که جهل، متحد با قدرت، خصمی است که عدالت میتواند داشته باشد — خصمی که از همه بیرحمتر است.
فضیه ندوی فکری وکیل و پژوهشگر مطالعات جنوب شرق آسیاست. کار او تاریخ فکری استعمارزدایی، سیاست رادیکال مالایی و پروژهٔ نژادیسازی بریتانیا را با تمرکز بر مالایا و سنگاپور واکاوی میکند.

