
حباب هوش مصنوعی جدید نیست — کارل مارکس سازوکارهای پشت آن را نزدیک به ۱۵۰ سال پیش توضیح داده است
منتشرشده در مانتلیریویو آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی
زمانی که سم آلتمن از OpenAI در اوایل سال جاری به خبرنگاران در سانفرانسیسکو گفت که بخش هوش مصنوعی در یک حباب قرار دارد، بازار فناوری آمریکا تقریباً بلافاصله واکنش نشان داد.
با توجه به این واقعیت که ۹۵ درصد پروژههای آزمایشی هوش مصنوعی شکست میخورند، معاملهگران اظهارنظر او را به منزله یک هشدار گستردهتر تلقی کردند. اگرچه آلتمن بهطور خاص به شرکتهای نوپای خصوصی اشاره میکرد تا غولهای سهامی عام، به نظر میرسد برخی آن را به مثابه ارزیابیای در سطح کل صنعت تفسیر نمودهاند.
برای مثال، پیتر تیل، میلیاردر حوزه فناوری، داراییهای خود در انویدیا را فروخت، در حالی که مایکل بوری، سرمایهگذار آمریکایی (مشهور به دلیل فیلم «رکود بزرگ» یا The Big Short)، میلیونها دلار شرطبندی کرده است که ارزش شرکتهایی مانند پالانتیر و انویدیا کاهش خواهد یافت.
آنچه اظهارنظر آلتمن در واقع افشا میکند، نهتنها شکنندگی شرکتهای خاص، بلکه گرایش عمیقتری است که فیلسوف پروسی، کارل مارکس، آن را پیشبینی کرده بود: مسئله مازاد سرمایهای که دیگر نمیتواند مجاری سودآوری در تولید بیابد.
سم آلتمن، مدیرعامل OpenAI، اخیراً به خبرنگاران گفته است که باور دارد بخش هوش مصنوعی در یک حباب قرار دارد. آلتمن در ماه ژوئیه ۲۰۲۵ در فدرال رزرو واشنگتن دی.سی. سخنرانی میکند.
نظریه بحران مارکس
آینده هوش مصنوعی زیر سؤال نیست. این فناوری، همچون اینترنت پس از سقوط داتکام، پایدار خواهد ماند. آنچه زیر سؤال است، آن است که زمانی که سهام هوش مصنوعی دیگر نتوانند بازدهیهای سفتهبازانهای را که طی چند سال گذشته وعده دادهاند، ارائه دهند، سرمایه به کدام سمت سرازیر خواهد شد.
این پرسش مستقیماً ما را به تحلیل مارکس از بحرانهایی رهنمون میشود که ناشی از انباشت بیش از حد هستند. مارکس استدلال میکرد که اقتصاد زمانی دچار بیثباتی میشود که انبوه سرمایه انباشتهشده دیگر نتواند بهصورت سودآور بازسرمایهگذاری شود.
او توضیح داد که تولید بیش از حد سرمایه هنگامی رخ میدهد که سرمایهگذاری اضافی نتواند ارزش اضافی جدیدی خلق کند. وقتی سرمایه مازاد نمیتواند بهصورتی سودآور از طریق تولید کالاها جذب شود، به سمت مجاری سفتهبازانه جابهجا میشود.
سرمایهگذاریهای فناوری ضعف اقتصادی را پنهان میکنند
سالها نرخ بهره پایین و نقدینگی دوران همهگیری ترازنامههای شرکتها را متورم کرده است. بخش عمدهای از این نقدینگی به بخش فناوری وارد شده و در اصطلاح «هفت شگفتانگیز» – آمازون، آلفابت، متا، اپل، مایکروسافت، انویدیا و تسلا – متمرکز شده است. بدون این شرکتها، عملکرد بازار منفی میبود.
جنسن هوانگ، مدیرعامل انویدیا، در ماه اکتبر ۲۰۲۵ در مرکز همایش واشنگتن در واشنگتن دی.سی. درباره اینکه چگونه زیرساختها و کارخانههای هوش مصنوعی در حال قدرت بخشیدن به یک انقلاب صنعتی نوین هستند، سخن میگوید.
این وضعیت، دلالت بر پویایی فناورانه ندارد؛ بلکه انعکاس تمرکز سرمایه در مجموعهای محدود از داراییهای بیشازحد قیمتگذاریشده است که همچون «پولی که بدون پایهای مادی در تولید به جریان انداخته شده است» عمل میکند و بدون هیچ مبنایی در فعالیت اقتصادی واقعی به گردش درمیآید.
پیامد این امر آن است که سرمایهگذاری کمتری به «اقتصاد واقعی» میرسد، که خود به رکود اقتصادی و بحران هزینههای زندگی دامن میزند، در حالی که هر دو توسط معیار رسمی تولید ناخالص داخلی پنهان میمانند.
چگونه هوش مصنوعی به جدیدترین راهحل موقت تبدیل شد
دیوید هاروی، جغرافیدان اقتصادی، بینش مارکس را با ایده «تثبیت فضازمانی» (spatio-temporal fix) بسط میدهد، که اشاره به شیوهای دارد که سرمایه بهطور موقت رکود را از طریق یا به تعویق انداختن سرمایهگذاری به آینده یا گسترش در قلمروهای جدید حلوفصل میکند.
انباشت بیش از حد باعث ایجاد مازاد در نیروی کار، ظرفیت تولیدی و سرمایه پولی میشود که نمیتوانند بدون زیان جذب شوند. این مازادها سپس به سمت پروژههای بلندمدت هدایت میشوند که بحرانها را به فضاهای جدیدی منتقل میسازند که فرصتهای تازهای برای استخراج (ارزش/سود) فراهم میآورد.
رونق هوش مصنوعی هم به منزله یک تثبیت زمانی و هم یک تثبیت فضایی عمل میکند. بهعنوان یک تثبیت زمانی، به سرمایهگذاران ادعاهایی را بر سودآوری آتی ارائه میدهد که ممکن است هرگز محقق نشود – همان چیزی که مارکس آن را «سرمایه موهوم» (fictitious capital) مینامید. این ثروتی است که در ترازنامهها ظاهر میشود، علیرغم اینکه مبنای اندکی در اقتصاد واقعی ریشهدار در تولید کالاها دارد.
از لحاظ فضایی، گسترش مراکز داده، سایتهای تولید تراشه و مناطق استخراج مواد معدنی نیازمند سرمایهگذاری فیزیکی عظیمی است. این پروژهها سرمایه را جذب میکنند، در حالی که به سرزمینهای جدید، بازارهای کار جدید و جبهههای منابع جدید متکی هستند.
با این وجود، همانطور که اعتراف آلتمن نشان میدهد، و با توجه به اینکه تدابیر حمایتی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تجارت جهانی را پیچیده میسازد، این مجاری در حال رسیدن به محدودیتهای خود هستند.
هزینههای سرمایه سفتهبازانه
پیامدهای انباشت بیش از حد بسیار فراتر از شرکتها و سرمایهگذاران امتداد مییابد. این پیامدها بهصورت اجتماعی، و نه انتزاعی، تجربه میشوند. مارکس توضیح داد که تولید بیش از حد سرمایه متناظر با تولید بیش از حد ابزار تولید و ضروریات زندگی است که نمیتوانند با نرخهای استثمار موجود مورد استفاده قرار گیرند.
به بیان دیگر، قدرت خرید راکد مانع از ارزشیابی سرمایه با سرعتی میشود که در حال تولید است. با کاهش سودآوری، اقتصاد با نابود کردن معیشت کارگران و خانوارهایی که مستمری بازنشستگیشان به سهام گره خورده است، این عدم تعادل را حل میکند.
تاریخ نمونههای آشکاری ارائه میدهد. سقوط داتکام سرمایهگذاران کوچک را از بین برد و قدرت را در شرکتهای بازمانده متمرکز کرد. بحران مالی سال ۲۰۰۸ میلیونها نفر را از خانههایشان آواره ساخت، در حالی که نهادهای مالی نجات داده شدند.
امروزه، مدیران بزرگ دارایی در حال حاضر در حال محافظت (hedge) در برابر تلاطم احتمالی هستند. برای مثال، ونگارد (Vanguard) بهطور قابل توجهی به سمت درآمد ثابت متمایل شده است.
سفتهبازی، محرک رشد
حباب هوش مصنوعی در درجه اول نشانهای از فشارهای ساختاری است تا صرفاً یک رویداد فناورانه. در اوایل قرن بیستم، روزا لوکزامبورگ، اقتصاددان مارکسیست، این پرسش را مطرح کرد که تقاضای رو به افزایشی که برای بازتولید گسترشیافته مورد نیاز است، از کجا تأمین خواهد شد.
پاسخ او، پژواک دیدگاه مارکس و هاروی است: زمانی که مجاری تولیدی کوچک میشوند، سرمایه یا به سمت بیرون یا به سمت سفتهبازی حرکت میکند. ایالات متحده بهطور فزایندهای دومی را برمیگزیند.
اکنون، هزینههای شرکتی برای زیرساختهای هوش مصنوعی سهم بیشتری در رشد تولید ناخالص داخلی دارد تا مصرف خانوار، که یک وارونگی بیسابقه است و نشان میدهد که چقدر رشد توسط سرمایهگذاری سفتهبازانه، و نه گسترش تولیدی، هدایت میشود.
این پویایی نرخ سود را کاهش میدهد، و هنگامی که جریان سفتهبازانه معکوس شود، انقباض (رکود) به دنبال خواهد آمد.
تعرفهها، فشار بر سرمایه را تشدید میکنند
تورم مالی با تنگ شدن سوپاپهای فشار سنتی که زمانی به سرمایه اجازه میدادند تا به بازارهای فیزیکی یا جغرافیایی جدید حرکت کند، تشدید شده است.
تعرفهها، کنترلهای صادراتی بر نیمههادیها و اقدامات تجاری تلافیجویانه فضای جهانی موجود برای جابهجایی را محدود کرده است. از آنجا که سرمایه نمیتواند بهآسانی از فشارهای ساختاری اقتصاد داخلی فرار کند، بهطور فزایندهای به ابزارهای مالی روی میآورد که با غلتاندن بدهی به جلو یا متورم کردن قیمت داراییها زیانها را به تعویق میاندازند؛ سازوکارهایی که در نهایت، وقتی زمان تسویه حساب فرامیرسد، شکنندگی را افزایش میدهند.
تمایل جروم پاول، رئیس فدرال رزرو آمریکا، به کاهش نرخ بهره، نشاندهنده چرخشی دوباره به سمت اعتبار ارزان است. هزینههای استقراض کمتر به سرمایه اجازه میدهد تا زیانها را پنهان کند و چرخههای سفتهبازانه جدیدی را به جریان اندازد.
مارکس این منطق را در تحلیل خود از سرمایه بهرهبردار (interest-bearing capital) به تصویر کشید، جایی که سرمایه مالی ادعاهایی را بر تولید آتی ایجاد میکند که «بیش از آن چیزی است که میتواند در قالب کالاها محقق شود.»
نتیجه آن است که خانوارها تحت فشار قرار میگیرند تا بدهی بیشتری از آنچه میتوانند مدیریت کنند، بپذیرند و عملاً بحران رکود را با بحران اعتبار مصرفکننده مبادله نمایند.
حبابها و ریسک اجتماعی
اگر حباب هوش مصنوعی در زمانی بترکد که دولتها فضای محدودی برای انتقال سرمایهگذاری در سطح بینالمللی دارند و اقتصاد توسط اعتباری که بهطور فزاینده شکننده است، سرپا نگه داشته شده باشد، پیامدها میتواند جدی باشد.
سرمایه ناپدید نخواهد شد، بلکه در عوض در بازارهای اوراق قرضه و ابزارهای اعتباری که توسط بانک مرکزی آمریکا مشتاق به کاهش نرخ بهره متورم شدهاند، متمرکز خواهد شد. این امر بحران را دفع نمیکند؛ بلکه صرفاً هزینهها را به سمت پایین (قشرهای ضعیفتر) منتقل میسازد.
حبابها تصادفی نیستند، بلکه سازوکارهای تکرارشوندهای برای جذب سرمایه مازاد هستند. اگر حمایتگرایی ترامپ تضمین کند که مجاری فضایی همچنان مسدود بمانند و تثبیتهای زمانی متکی بر اهرمکردنهای پرخطرتر باشند، سیستم به سمت چرخهای از تورم دارایی، فروپاشی و مداخله مجدد دولت حرکت خواهد کرد.
هوش مصنوعی باقی خواهد ماند، اما حباب سفتهبازانه اطراف آن نشانهای از یک مشکل ساختاری عمیقتر است – که هزینه آن، هنگامی که سرانجام محقق شود، بیش از همه بر دوش طبقه کارگر سنگینی خواهد کرد.

