اینیاکی خیل دِ سان ویسنته
ترجمه مجله جنوب جهانی

در سپتامبر ۲۰۲۵، شمارهٔ صفرم مجلهٔ لومه ویو (Lume Vivo) با زیرعنوانِ معنادار «خودسازماندهی ضدامپریالیستی» منتشر شد. این نشریه، تک‌نگاری‌ای است درباره و علیه امپریالیسم که نُه مقاله را در بر می‌گیرد؛ مقالاتی که تمام اشکالی را پوشش می‌دهند که سرمایه‌داری در این عصر وحشیانه و پیشاآخرالزمانی در آن‌ها متجلی می‌شود. این نشریه یک تلاش خودسازمان‌یافته است؛ زیرا نه وابسته به احزاب و نیروهای سیاسی، هرچند هم که ادعای چپ‌بودن داشته باشند، است و نه تابع فرمان‌های آن‌ها، بلکه یک کار جمعیِ مبارزاتی است که در کُلّیتِ مبارزات و نقدهای رادیکال، که حول محور وب‌سایت antiimperialistas.com شکل گرفته‌اند، ادغام شده است؛ این وب‌سایت احتمالاً پرنویزترین و در حال حاضر بیشترین هدف برای از کار انداختن است تا آن را تا حد امکان خاموش کنند و آن‌قدر تضعیف روحی سازند تا شکست را بپذیرد و تعطیل شود، یا اینکه به‌طور کلی بسته شود.

من این گفتگو-مناظره را در اینجا در کامپوستلا با شرح اینکه لومه ویو چیست، چه می‌کند و در آینده قصد انجام چه کارهایی را دارد، آغاز کرده‌ام. ضدامپریالیسمِ درست‌فهمیده‌شده باید با پاکسازی خانه‌اش، یعنی ملت گالیسیا، از شر انگل‌ها و ضدعفونی‌کردن آن شروع شود. برای این مهم، باید بدانیم که امپریالیسم در شکل کنونی و به‌طور کلی، سخت می‌کوشد تا ارزش استخراج‌شده از مردمان را به‌نحوی مأیوسانه به کانون سرمایه‌داری انتقال دهد؛ منابع انرژی و مواد خام را می‌جوید، همچنین غذا، آب، و زیست‌مایه‌ها (بیولوژی) را برای صنایع بهداشتی و نظامی‌اش؛ همچنین در جستجوی نیروی کار رام در هر شکلی از آن، از بردگی جنسی گرفته تا برده‌داری نوین، فرهنگ و هنرِ قابل کالایی‌شدن، هوش انباشته‌شده در قالب علم و «مغزهای انسانی» و جز آن است. بااین‌حال، یکی از اموری که به‌نحو فزاینده‌ای برای امپریالیسم ارزشمندتر می‌شود، «کالاهای تخریب» لازم برای آن است که صنعت کشتار انسانی با حداکثر توان عمل کند، و با آن‌ها، فضاهای ژئواستراتژیک، که به این موضوع باز خواهیم گشت.

امپریالیسم به‌معنای لغوی کلمه، نیازمند آن است که همه چیز را غارت کند و از طبیعت، در کلیت خود و درون آن نوع بشر، حداکثر بهره‌کشی را به عمل آورد. به این نیاز دارد زیرا اسکلت و مغزی که آن را هدایت می‌کند، یعنی سرمایه‌داری، در بدترین بحران‌های تاریخی-ژنتیکیِ تاریخ خود قرار گرفته است؛ وضعیتی که تاکنون به‌دلیل وخامت شدید و نیز هم‌افزایی نهاییِ تمامی مؤلفه‌هایش در یک بحرانِ واحد و یگانهٔ بازتولید تمدن سرمایه، ناشناخته بوده است. همانند موقعیت‌های پیشین، تنها راهی که بورژوازی غرب برای خروج از این بحران ویرانگر پیشِ رو دارد، خشونت در چهار جلوهٔ بنیادین آن است: علیه بشریتِ زحمتکش، علیه طبیعت در کُل، علیه بورژوازی‌های رقیب، و در یک جمع‌بندی، علیه سوسیالیسم.

یکی از زیان‌بارترین پیامدهای وِروَرّه‌ی اصلاح‌طلبانه این است که این باور را تحمیل کرده است که آنچه «غرب» می‌نامند، تحت ستم امپریالیسمی که خودْ تحمیل می‌کند، قرار ندارد. در نگاه اول، گالیسیا نیز از این امر فارغ است: امپریالیسم را مردمانِ آنچه جنوب جهانی، جهان سوم، یا آنسوی اقیانوس نامیده می‌شود، متحمل می‌شوند، چرا که، به ما گفته می‌شود، «ما اینجا دموکرات هستیم». بااین‌همه، باید بدانیم که امپریالیسم یک تمامیت غیرانسانی است که خود را در سطوح، لایه‌ها و حوزه‌های مشخصی از شدت و غارت ابراز می‌دارد. ستم ملی و طبقاتی، استثمار سرمایه‌دارانه برای ثروتمندسازی بورژوازی، تشدید یورش به زبان و فرهنگ ملی، بی‌دفاعی مطلق در برابر الزامات قدرت‌هایی که در حال حاضر از نظر اقتصادی و نظامی دست‌نیافتنی هستند و وخامت شرایط زندگی و کار مردم کارگر را تحمیل می‌کنند، پیشبرد برنامه‌ریزی‌شدهٔ استبداد نئوفاشیستی و استثمارِ مفرطِ پدرسالارانه، و جز آن، مستقیم‌ترین و ویرانگرترین جلوه‌های امپریالیسم در گالیسیا هستند.

این امپریالیسمی که گالیسیا را در هم می‌کوبد، پشت درهم‌تنیدگیِ انبوهی از بوروکراسی‌ها، نهادها و قدرت‌ها، و نیز ارتش‌ها و پلیس‌ها، پنهان مانده است؛ این‌ها، با وجود آنکه به‌نحو سلسله‌مراتبی میان ایالات متحده، اتحادیه اروپا، دولت اسپانیا و منطقه‌گرایی گالیسیا انشعاب یافته‌اند، در بُعد استراتژیک در نرخ متوسط سود بورژوازی غرب به رهبری ایالات متحده و در بُعد تاکتیکی در نرخ‌های سود خاصِ هر یک از این بورژوازی‌ها، متمرکز شده‌اند. تضمین و بسط تداومِ توسعهٔ قانون عمومی انباشت سرمایه‌دارانه و وارون‌سازی قانون افت گرایشیِ نرخ سود، دلایل غایی و اهداف تاریخیِ غیرقابل‌اغماضی هستند که به‌نحوی کورکورانه، تقویت خشونت‌های مادی و اخلاقی‌ای را تعیین می‌کنند که استخراج ارزش اضافی و سود را استوار نگه می‌دارند.

قوانین گرایشی و تناقضات این شیوهٔ تولید، که به‌طور درونی تحت تأثیر مبارزهٔ طبقاتی و رهایی ملی قرار دارند، سبب می‌شوند که دشواری‌هایی که سرعت تحقق سود و انباشت بسط‌یافتهٔ آن را کُند می‌سازند، افزایش یابند و سودها دوباره کاهش یابند. بحران‌های گوناگونی که سرمایه را درمی‌نوردند، در این فرآیند اجتناب‌ناپذیر پدیدار می‌شوند؛ زیربحران‌هایی که در یک بحران واحدِ ژنتیکی-ساختاری همچون بحران کنونی، که بدترین، پیچیده‌ترین و مخرب‌ترین تا به امروز است، همگرا می‌گردند. ایدئولوگ‌های اصلاح‌طلب، که از شکست‌های قطعی خود مأیوس شده‌اند، برای آنکه مبادا مفاهیم نظریهٔ مارکسیستی بحران را به کار ببرند، از «چندبحرانی» سخن می‌رانند؛ چراکه به‌کارگیری آن مفاهیم آن‌ها را وادار می‌سازد تا اذعان کنند که استثمار مفرط و خشونت‌های ناعادلانه، تنها بدیلِ سرمایه برای خروج از آن سیاه‌چاله هستند.

در حقیقت، خشونت‌ها به‌طور کلی و خشونت‌های جنگی به‌طور خاص، آخرین منابع سرمایه برای رفع انسدادِ مشکلاتِ فزاینده و چندگانه‌ای هستند که انباشت بسط‌یافتهٔ ضروری‌اش را مسدود و مانع می‌شوند؛ همان‌گونه که تاریخ از سده‌های شانزدهم و هفدهم به بعد این امر را به اثبات می‌رساند. روند رو به رشد هزینه‌های نظامی، که از سدهٔ پانزدهم به بعد اثبات شده و با افزایش هزینه‌های توپ‌ها، کشتی‌ها، متخصصان، لجستیک و جز آن تحمیل شده است، با وجود کندی‌های مقطعی در کشورهای معین، توقف‌ناپذیر است. از اواخر سدهٔ نوزدهم و در طول سدهٔ بیستم، نظامی‌گری در هر دورهٔ مشخص به درجات غیرقابل‌فهمی صعود می‌کند. اکنون، سرمایه‌داری نسبتی از نرخ سود خود را صرف خشونت‌ها و جنگ‌ها می‌کند که تا امروز هرگز بدان نرسیده است، هرچند کمتر از مقداری است که فردا صرف خواهد کرد.

چنین غیرعقلانیتی، رنج‌های مردم کارگر گالیسیا را به‌دلیل تخریب فزایندهٔ حقوق اجتماعی و آزادی‌های سیاسی و بدترشدن کیفیت زندگی‌شان چند برابر می‌سازد، زیرا امپریالیسم تصمیم گرفته است که جنگ‌های محلی و منطقه‌ای را به‌عنوان پیش‌درآمدی بر جنگی عمومی‌تر افزایش دهد. نظامی‌گری نیازمند هزینه‌ها و سرمایه‌گذاری‌های عظیمی است که تنها می‌توانند از عرق کارگر، غارت مردمان و تخریب طبیعت استخراج شوند. استثمار مفرط گالیسیا، تحمیل‌شده از سوی قانون اسپانیا و افزوده‌های دولتکِ منطقه‌گرای آن است که این استثمار را تشدید می‌بخشد، اما هر دو بخشی از زنجیرهٔ سرمایه‌داری بین‌المللی هستند که یکی از قوی‌ترین حلقه‌های آن اتحادیه اروپاست، و ایالات متحده هدایت بخش عمدهٔ فرآیند استثمار و نظامی‌سازی را برعهده دارد. رفقای گالیسیایی بسیار بهتر از من به ویژگی‌ها و تکینگی‌های استثمار ملی-طبقاتی که کشورشان را در هم می‌کوبد، آگاه‌اند؛ بنابراین، درخواست می‌کنم که در مناظره به این مسئله بپردازند.

هر روز بر شمار کسانی که می‌اندیشند ما هم‌اکنون متحمل اولین جنایات جنگ جهانی سوم هستیم، افزوده می‌شود؛ منازعه‌ای که نباید با پارامترهای نظامی دو جنگ پیشین تحلیل شود، بلکه باید با پارامترهایی که از سال ۲۰۱۵ به بعد توسعه یافته‌اند و می‌توانند اهمیت ژئواستراتژیک گالیسیا را کاهش یا افزایش دهند، بررسی شود.

چگونه این تسریع جنگ‌طلبانه، امکان‌های استقلال کارگری گالیسیا را نابود می‌سازد؟ کدام انترناسیونالیسم ضدامپریالیستی را باید چپِ استقلال‌طلب به‌طور روزمره توسعه دهد تا پیامدهای ویرانگر نظامی‌گری را وارونه سازد و به‌سوی انقلاب سوسیالیستی گالیسیا پیش رود؟ این دو، پرسش‌های محوری‌ای هستند که باید بدان‌ها پاسخ دهیم. بگذارید با مادیت ژئوپلیتیک عینیِ اهمیت گالیسیا برای امپریالیسم، هم در معنای اساسی آن، یعنی امپریالیسم آمریکای شمالی، و هم برای زیرامپریالیسم اتحادیه اروپا، و به‌طور ثانوی برای گذاشتن بقایای ناچیزی برای بلوک طبقاتی حاکم در دولت اسپانیا، شروع کنیم.

همه می‌دانیم که امپریالیسم به‌نحوی مأیوسانه نیازمند تصاحب ثروت‌های اوراسیا است تا بکوشد از سیاه‌چاله‌ای که هر روز بیشتر در آن فرومی‌رود، بیرون آید. روسیه و اوراسیا بزرگ‌ترین ذخایر منابع در تمام جهان را دارا هستند. از سال ۱۹۰۴، امپریالیسم نوپای بریتانیا رؤیای تصاحب هارتلند (Heartland) یا قلب اوراسیا را در سر می‌پروراند. در اوایل سال ۱۹۱۴، پیش از آغاز جنگ جهانی اول در آگوست، وزارت خارجهٔ یانکی پیشنهاد داد که امپراتوری تزاری به بیش از ۱۰ منطقهٔ گوناگون تجزیه شود. از آن زمان، این هذیان خیال‌پردازانه در نورون‌های سرمایه‌داری غرب می‌جوشد و مدتی است که نقشه‌های تکه‌های پوست خرس را، خیلی پیش از شکار آن، به‌روزرسانی کرده است. در این میان، از سال ۱۹۴۰، نازی‌ها با ناامیدی هرچه بیشتر، در حال غارت بزرگ‌ترین مقدار ممکن از تنگستن گالیسیا بودند، بدون آنکه از منابع دیگر چشم بپوشند، و هم آن‌ها و هم متفقین اهمیت ژئواستراتژیک بنادر این قلمرو را بسیار ارزشمند می‌دانستند. در طول دو مرحله از «جنگ سرد»ی که به‌اشتباه چنین نامیده می‌شود، ناتو به‌شدت از اهمیت ژئواستراتژیک حیاتی شبه‌جزیره ایبریا به‌طور کلی و سه منطقهٔ دقیق آگاه بوده است: قناری، آندالوس و جنوب پرتغال؛ گالیسیا و بنادر آن؛ و اَبَر بندر بیلباو به‌دلیل اتصالاتش به فرورفتگی اِبرو و بخش شمالی پیرنه‌ها.

دکترین نظامی ناتو تا اواخر دههٔ ۸۰ برای متوقف‌کردن یک حملهٔ فرضی زرهیِ عظیم از سوی پیمان ورشو تدوین شده بود که حداقل می‌کوشید به پاریس برسد و سواحل بریتانیا را تهدید کند، پیش از آنکه نیروهای خود را برای تلاش به منظور رسیدن به پیرنه و آلپ بازیابد. اهمیت حیاتی شبه‌جزیره و ایتالیا، به‌عنوان پایگاه‌هایی برای ضدحمله، و همچنین ترکیه و دیگر مناطق، غیرقابل‌انکار است، به‌ویژه از آن رو که احتمالاً بمب‌های هسته‌ای بر نقاط حیاتی فرود می‌آمدند. سال‌ها پس از معاهدات ضد هسته‌ای دههٔ ۸۰ میان اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده، و پس از فروپاشی درونی شوروی، برخی درز اطلاعات حاکی از آن بود که بندر بیلباو می‌تواند در میان اهداف پیمان ورشو باشد و منهدم شود. آیا ویگو یا دیگر مواضع کانتابریک نیز، برای مثال، سرنوشت مشابهی داشتند؟ هر دو بندر می‌توانند کشتی‌های بزرگ را با امنیت نسبی تخلیه کنند. احتمالاً آن‌ها هدفی بودند برای به تأخیر انداختن یا ممانعت از پیاده‌سازی تجهیزات جنگی که از ایالات متحده می‌آمد. اما پرسش این است: با در نظر گرفتن تغییرات اقتصادی، سیاسی و نظامی که در حال وقوع است، آیا هنوز هم این‌گونه هستند؟

از دههٔ ۱۹۹۰، ناتو اعضای خود را گسترش داد و کوشید تا حد امکان به بلاروس و روسیه نزدیک شود و به‌این‌ترتیب، به وعده‌ها و توافق‌هایی که پیش‌تر با این کشورها مبنی بر عدم پیشروی به‌سوی قلب اوراسیا مذاکره شده بود، عمل نکرد. در اوایل قرن بیست‌ویکم، روابط میان چین و روسیه تنگ‌تر شد و امپریالیسم را به‌وحشت انداخت؛ در جلسه‌ای در مونیخ در سال ۲۰۰۷، روسیه در مورد خطرات این تهدیدات و بسیاری تهدیدات امپریالیستی دیگر هشدار داد، درحالی‌که چندین کشور—ایران، ونزوئلا، چین، روسیه، برزیل، هند، آرژانتین و… —در ائتلاف‌های مختلفی تحت عنوان «چندقطبی‌گرایی» پیشرفت می‌کردند که اهدافشان در تضعیف دلار و اقتصاد یانکی، اصلاحات عمیق در اقتصاد بین‌المللی و سازمان ملل متحد و جز آن، همگرا می‌شد.

آمیزه‌ای از عصبانیت، خشم و انتقام پس از بلوفِ شور و سرمستی امپریالیستی سال ۱۹۹۱، که گمان می‌کرد به سرمایه‌داری ابدی رسیده است، یقین به ضعف فزایندهٔ سرمایه‌داری غرب و، به‌عنوان یک بازگشت خشمگین، فوریت یک ضدحملهٔ متعصبانهٔ گسترده را برای بازپس‌گیری قدرتی که روزبه‌روز دورتر می‌شد، چند برابر کرد. توالی جنگ‌هایی که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم توسط امپریالیسم از آغاز قرن بیست‌ویکم برانگیخته شده‌اند و حتی نمی‌توانیم آن‌ها را خلاصه کنیم، تضعیف نظامی و اقتصادی ایالات متحده را تأیید می‌کنند. در سال ۲۰۱۰، ایالات متحده می‌دانست که دکترین نظامی‌اش به پایان رسیده است و در ژانویهٔ ۲۰۱۲ اوباما به نظامیان یانکی و به‌تبع آن به الیگارشی این کشور وعده داد که ایالات متحده همچنان قدرت نظامی غالب در جهان خواهد بود.

بعداً، بایدن دوباره این اطمینان را داد تا روحیهٔ مبارزاتیِ هرچه بیشتر تضعیف‌شدهٔ ایالات متحده را که از مهار افزایش خودکشی‌ها در میان نیروهایش ناتوان است، بازیابد. ترامپ در اواخر سپتامبر ۲۰۲۵ دوباره این کار را کرد تا هم دربارهٔ «جنگ داخلی» و هم دربارهٔ جنگ خارجی با آن‌ها سخن بگوید. و این بدان سبب است که بورژوازی می‌داند که مبارزهٔ طبقاتی در حال جهش از شکل محدود اقتصادگرایانهٔ خود به جوهر سیاسی‌اش است.

همزمان با بدتر شدن جنگ ناتو علیه روسیه در اوکراین و شکست صهیونازیسم در فلسطین، ایران، لبنان و یمن، بروکسل و واشنگتن بیشتر و بیشتر برای حمایت بی‌فایده از اوکرانازی‌ها و صهیونازی‌ها هزینه می‌کردند؛ اسرافی که برای صنعت کشتار انسانی بسیار سودمند است. در همان حال، روسیه، چین، کره شمالی و ایران تسلیحات جدید خود را به جهان نشان دادند که از تمامی دفاعیات امپریالیستی پیشی می‌گیرد و قادر است این دولت‌ها را تا ریشه نابود سازد، همان‌گونه که در بمباران‌های تدافعی ایران علیه ترور صهیونازی اثبات شد. شکل جنگ در حال دگرگونی است، اما نکتهٔ بنیادی این است که نسبت نیروهای اقتصادی-اجتماعی در مقیاس جهانی پیش‌تر در حال تغییر است. افول اقتصادی، نظامی، جمعیتی، علمی و جز آن، غرب در برابر جهان، به‌ویژه اوراسیا، رو به افزایش است. مقاومت ونزوئلای ثروتمند و مورد چشمداشت، فقط برای ذکر یک مورد از موارد بسیاری که می‌توانیم نام ببریم، نشان می‌دهد که امپریالیسم در تردید است که آیا به‌طور جزئی به آن حمله کند یا به‌خاطر احتمال بسیار بالای متحمل شدن یک شکست دیگر که بیش از پیش آن را مضحک خواهد ساخت، تلاش کند به آن تجاوز کند.

با در نظر گرفتن این امر، خود را در بدترین سناریوی ممکن قرار دهیم: یک جنگ تمام‌عیار امپریالیسم علیه اوراسیا، به‌عنوان گامی مقدماتی برای محاصره و نابودی ایران و خفه‌کردن چین پیش از حمله به آن. در این صورت، پنتاگون باید حداکثر امنیت ممکن را برای مسیرهای لجستیکی که از طریق آن‌ها نیروها را به اروپا اعزام خواهد کرد، جستجو نماید: محور مدیترانه‌ای از قناری و آندالوس تا خاورمیانه، محور کانتابریک از گالیسیا تا سرزمین باسک و نرماندی، کانال مانش، بندر روتردام و جز آن. حداکثر کنترل ممکن بر چنین جریان‌هایی یک الزام کور خواهد بود. ارتش‌ها و پلیس‌های پرتغال، دولت اسپانیا و فرانسه، همانند نیروهای سیاسی-سندیکاییِ ارتجاعی و اصلاح‌طلب آن‌ها که ناتو را می‌پذیرند و فرمان‌های امپریالیستی را با وفاداری اجرا می‌کنند، مسئولیتی کلیدی خواهند داشت. مبارزات استقلال‌طلبیِ ضدامپریالیستی و سوسیالیستی، اولین کسانی خواهند بود که متحمل ضربات سرکوبگرانه علیه هرگونه بسیج یا مقاومتی —هرچه که باشد— که جریان نظامی را کند یا مختل سازد، خواهند شد، یا غیرقانونی اعلام خواهند گشت. آیا کسی باور دارد که ناتو به این امکان فکر نکرده است؟

چپ انقلابی در برابر این وضعیت چه باید بکند؟ تلاش کند چندین اقدام را همزمان انجام دهد: از یک سو، درس گرفتن از تاریخ که برای آن تسلط کافی بر روش مارکسیستی و نیز در اختیار داشتن سازمان‌های هماهنگ‌شدهٔ بین‌المللی ضروری است. از سوی دیگر و همزمان، آگاهی‌بخشی به اعضای مبارز مبنی بر اینکه باید برای بدترین موقعیت‌ها آماده شد اما مبارزه علیه ستم‌های حال حاضر را متوقف نکرد، اصل احتیاط را به کار بست و دیالکتیکی اندیشید. همچنین، در هر مبارزهٔ مشخص نشان دهد که از طریق آن نیز می‌توان و باید با نظامی‌گری و خطر جنگ امپریالیستی مبارزه کرد، امری که همان‌طور که گفتیم نیازمند تسلط کافی بر دیالکتیک مارکسیستی است. علاوه بر این، نشان دهد که هرگونه مقاومت ضدامپریالیستی در جهان به مقاومت‌های ما مربوط است و برعکس؛ برای مثال، مقاومت‌ها در فلسطین، دونباس و روسیه، ونزوئلا، ساحل و صحرا و همچنین مناطق وسیعی از آفریقا، یمن، ایران، کوبا، چین و یک فهرست طولانی دیگر، به‌نوعی بر مقاومت‌های ما تأثیر می‌گذارند و برعکس، زیرا دشمن مهلک همهٔ آن‌ها همان دشمنی است که می‌خواهد ما را نابود کند: امپریالیسم.
و در نهایت و به‌عنوان یک جمع‌بندی، برای پرولتاریا توضیح دهد که حقوق و نیازهایی که این مردمان و دیگران را به مقابله با دشمن مشترک وامی‌دارد، با اشکالی متفاوت، بسته به مبارزات طبقاتی هر ملت ستم‌دیده، نیازها و حقوق ما نیز هستند. دفاع از ضرورت استقلال مردم فلسطین، ونزوئلا یا صحرا، به‌عنوان مثال، چندان فایده‌ای ندارد، اگر در همان حال برای استقلال سوسیالیستی مردمان خود تلاش نکنیم، چرا که تنها در سطح حقوق برای دیگران که در فضا بسیار دور هستند حرکت خواهیم کرد، اما در عمل روزمره از نیازهای خود که رهایشان کرده‌ایم، وحدت نخواهیم داشت.

در زیرعنوان این گفتگو آمده است که ما در عقبهٔ امپریالیسم هستیم و این درست است، با توجه به اینکه در حال حاضر این مردمان دیگری هستند که بیشترین وحشی‌گری‌های آن را متحمل می‌شوند، اما بودن در عقبه نباید مانع ما شود که به‌سوی قرار گرفتن در پیشاهنگ ضدامپریالیسم پیش رویم، که این همان چیزی است که ما به‌عنوان ملت‌های ستم‌دیده به آن نیاز داریم.

اینیاکی خیل دِ سان ویسنته
سرزمین باسک، ۱۲ نوامبر ۲۰۲۵