
مقاله از پیتر مکلارن
ترجمه و تفسیر مجله جنوب جهانی
از خاطره یک سرزمین تا هشداری برای جهان
این گزارش، بازآفرینی عمیق و تحلیلی مقالهای است که نه تنها یک هشدار سیاسی علیه تهاجم احتمالی ایالات متحده به ونزوئلا است، بلکه شهادتی است بر یک پروژه انسانی و آموزشی عمیق. نویسنده، پیتر مکلارن، که خود از نظریهپردازان برجسته «آموزش آزادیبخش» و شاگرد نزدیک پائولو فریر، فیلسوف برزیلی، به شمار میرود، از دل خاطرات و تجربیات مستقیم خود در ونزوئلا سخن میگوید. او که در سال ۲۰۰۶ به آن کشور دعوت شد تا پداگوژی فریر را در میان جنگلها، دشتها، زمینهای کشاورزی و محلات فقیرنشین به کار گیرد، اکنون از موضع یک «نگهبان» که تاریخ را در طول زمان رصد میکند، در برابر تهدید جنگ ایستاده است. این گزارش، تلاش میکند تا ابعاد چندگانه این مقاله را، از تحلیل ایدئولوژی «چاویسمو» و ریشههای پداگوژیک آن گرفته تا بررسی پیچیدگیهای ژئوپلیتیک منابع طبیعی و رقابت قدرتهای جهانی، به شکلی جامع و منسجم بازنمایی کند.
بخش اول: چاویسمو به مثابه پداگوژی انقلاب؛ فراتر از یک ایدئولوژی سیاسی
مفهوم «چاویسمو» در این متن، صرفاً به یک جنبش سیاسی وابسته به هوگو چاوز محدود نمیشود، بلکه به عنوان یک «پداگوژی جنبشی» (Pedagogy in Motion) تعریف میشود که روح آن از اندیشههای پائولو فریر الهام گرفته است. فریر معتقد بود که آموزش، عملی «خنثی» نیست؛ بلکه همواره ابزاری است یا برای «اهلیتسازی روح» و سلطهپذیری، یا برای «رهایی بخشیدن به انسانیت» و بیداری آگاهی. چاویسمو این اصل را به عرصه عمل کشاند و کلاسهای درس، کلینیکها، و محلات را به میدانهایی برای «کار مشترک بیداری» تبدیل کرد.
نویسنده با اشاره به دعوت رسمی خود برای پیادهسازی «پداگوژی به سبک فریر»، توضیح میدهد که این دعوت، خود «یک عمل معرفتی» بود؛ فراخوانی برای «خواندن جهان و کلام»، یعنی خواندن و بازخوانی مداوم واقعیت تا بتوان «هیروگلیفهای رنج و امید» را که بر زندگی مردم عادی حک شده، رمزگشایی کرد. در این دیدگاه، ستمدیدگان به معلمان تبدیل میشوند و قدرتمندان فرا خوانده میشوند تا گوش فرا دهند. این یک فرآیند دوطرفه است، نه انتقال یکسویه دانش.
در قلب این انقلاب پداگوژیک، دانشگاه بولیواری ونزوئلا قرار داشت که نمادی از این تحول بود. این دانشگاه که بخشی از «مأموریت سوکر» بود، آموزش عالی رایگان را برای فقرا، بدون هیچگونه پیششرطی، فراهم میکرد. جالب اینکه محل این دانشگاه، دفاتر فاخر مدیران اجرایی سابق شرکت نفت ملی ونزوئلا (PDVSA) بود که چاوز آنها را به دلیل تلاش برای سرنگونی دولت از کار برکنار کرده بود. این نمادگرایی، نشاندهنده تلاش برای بازگرداندن ثروت و امکانات از دست رفته به خدمت مردم بود. چاوز در یکی از سخنرانیهای خود در این دانشگاه با اشاره به جنسیتزدایی سرمایهداری، به زنان گفت: «با سوسیالیسم جدید، دختران، میتوانید آزادانه پرواز کنید.» این جملات، عمق نگاه انقلابی او را به بازسازی جامعه از بنیان نشان میدهد.
هوگو چاوز؛ طوفانی که از دل دشتها برخاست
مقاله، هوگو چاوز را نه به عنوان یک سیاستمدار صرف، بلکه به عنوان یک «پدیده کیهانی»، «سرباز و شمن»، «پیامبر و رئیسجمهور» توصیف میکند که خونش حافظه دو قاره را در خود داشت: بومیها و آفریقاییها. او که از دشتهای باریناس برخاست، با وجود تمسخرهای نخبگان سفیدپوست که او را «آن میمون» میخواندند، به نماینده «رؤیای ناممکن» برای فقرا تبدیل شد. هر توهین، به آتشی برای انقلاب او تبدیل میشد.
چاوز، به شیوه خود، یک «مسیحی متعلق به سنگرها» بود. او از زبان مذهبی برای برانگیختن تخیل عمومی استفاده میکرد و مسیح را نه به عنوان یک شخصیت آرام، بلکه به عنوان «اولین انقلابی»، نجاری که میزهای امپراتوری را واژگون کرد، معرفی میکرد. برای او، انقلاب بولیواری نوعی «قیام مسیحی فقرا» بود. این در حالی بود که رابطه او با سلسله مراتب کاتولیک همواره پرتنش بود؛ در حالی که اسقفها از بالکنهای کلیسا او را نقد میکردند، او از میادین عمومی، الهیات رهاییبخش خود را با زبانی ساده و مردمی موعظه میکرد و تأکید میکرد که خدا در میان محرومان پا برهنه راه میرود.
دولت چاوز تلاش کرد تا دولت را به تصویر اکثریت فراموششده جامعه درآورد. او برنامههایی را برای مقابله با جرم و جنایت در شهرها طراحی کرد که بر «درمان به جای مجازات» و «تبدیل ترس به امنیت» تأکید داشت. برای او، امنیت مفهومی انتزاعی نبود، بلکه با آموزش، بهداشت و کرامت انسانی عجین شده بود. با این حال، مرگ زودهنگام او مانع از آن شد که این بلندپروازیها به طور کامل محقق شوند و انقلاب را در حالی که هنوز در حرکت و شکننده بود، رها کرد.
امپراتوری در سایه؛ تحلیل تهدید چندوجهی علیه ونزوئلا
نویسنده با اشاره به مقاله راجر هریس، هشدار میدهد که ونزوئلا به یک «ابزار صحنهای در یک ملودرام آمریکایی حقیر» تبدیل شده است؛ مهرهای در شطرنج سردی که رئیسجمهوری مشتاق است تا با فراخوانی به کوبیدن طبلهای جنگ، رسواییهای داخلی خود را، از جمله پرونده «اپستاین»، با غرش توپهای دور بپوشاند.
این تهاجم، «ترکیبی» است: اقتصادی، روانی و معنوی. هدف آن، خفه کردن تخیل قبل از حرکت تانکهاست. نویسنده با استناد به تحلیلهای آتیلیو بورون، نظریهپرداز سیاسی آرژانتینی، توضیح میدهد که واشنگتن برای دههها با «دستکش مخملی قدرت نرم» بر نیمکره حکمرانی میکرد، اما اکنون این دستکش افتاده و «مشت لخت امپراتوری» نمایان شده است. بورون معتقد است که ما شاهد بزرگترین تجاوز هوایی-دریایی امپریالیستی در منطقه از زمان بحران موشکی کوبا در اکتبر ۱۹۶۲ هستیم.
انگیزههای امپراتوری:
نفت: ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر اثباتشده نفت در جهان است که حتی از عربستان سعودی نیز بیشتر است. این ذخایر در کمتر از پنج روز قایقرانی به پالایشگاههای ایالات متحده میرسند، در حالی که این مسیر از خلیج فارس سی و پنج روز طول میکشد. این مزیت جغرافیایی، همراه با نزدیکی به چهل پایگاه نظامی آمریکا در کارائیب، ونزوئلا را به هدفی استراتژیک تبدیل کرده است. ملیسازی نفت توسط چاوز و امتناع از تسلیم در برابر فشارها، این «حق مالکیت» را به دست ایالات متحده بازگرداند.
رقابت با چین: تجارت چین با آمریکای لاتین و کارائیب از ۱۲ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۰ به حدود ۵۳۸ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۴ جهش کرده است. چین اکنون شریک تجاری اصلی برزیل و شیلی و دومین شریک بزرگ مکزیک و آرژانتین است. سیاست خارجی آمریکا را میتوان در سه کلمه خلاصه کرد: «نگه دارید چین بیرون». اما این دیگر ممکن نیست.
کانیهای کمیاب: ونزوئلا دارای منابع غنی از کانیهای نادر خاکی (Rare Earth Minerals) است که برای فناوریهای قرن بیست و یکم حیاتی هستند. واشنگتن در سراسر قاره، از بیابانهای شیلی تا دشتهای نمک آرژانتین و تپههای ونزوئلا، در جستجوی کنترل این منابع است.
برای مقابله با این نفوذ، آمریکا در تلاش است تا یک «طوق اطاعت» جدید حول ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه ایجاد کند و از رهبرانی چون خاویر میلی در آرژانتین، نایب بوکهله در السالوادور و دانیل نوبوآ در اکوادور به عنوان ابزارهای خود بهره ببرد.
چرا تهاجم به ونزوئلا اشتباهی فاجعهبار است؟
نویسنده دلایل متعددی را برای مخالفت قاطع با یک تهاجم نظامی ارائه میدهد که هر کدام بر پایههای اخلاقی، تاریخی و عملی استوار است:
نقض حاکمیت و کرامت سیاسی: این اقدام، «قانون اول کرامت سیاسی» را نقض میکند. یک ملت باید نویسنده سرنوشت خود باشد، نه اینکه آزادی او مانند یک بسته کالا تحویل داده شود. حاکمیت یک دستمال مچگیر نیست، بلکه حق به دست آمده میلیونها نفری است که دیکتاتوریها، قیامها، کمبودها، تحریمها و خرابکاریها را تحمل کردهاند.
تجربه تلخ تاریخ: تهاجمات به عراق و لیبی درسهایی هستند که به شکل یک «هشدار سرخ» در تاریخ میدرخشند. این تهاجمات ملتها را متلاشی، نهادها را توخالی و خیابانها را مکانهای تجمع کردهاند. تکرار این الگو در ونزوئلا به معنای آتش زدن یک کشور دیگر به بهانه پاکسازی آن است.
بهای انسانی که فقرا میپردازند: در یک تهاجم، محلات فقیرنشین که از گرسنگی و قطعی برق رنج میبرند، به میدان نبرد تبدیل خواهند شد. کودکانی که اکنون روی تختهسیاه نقشههای عدالت را با گچ میکشند، در میان انفجارها، نفس ترسناکی خواهند کشید. آسیبپذیرترینها به خط مقدم تبدیل میشوند.
جنگ به عنوان ابزار انحراف: جنگ، قدیمیترین حربه در جعبه ابزار یک مستبد برای پنهان کردن حقیقت داخلی است. تهدید به جنگ علیه ونزوئلا، معاملهای است که در آن مردم آن کشور به عنوان مهرههایی در یک ملودرام آمریکایی برای خاموش کردن رسواییها و شکستهای داخلی به کار گرفته میشوند.
امکانناپذیری تحمیل دموکراسی با خشونت: دموکراسی از طریق مشارکت زاده میشود، نه اشغال. اگر ونزوئلا قرار است دگرگون شود، باید از طریق «کار طاقتفرسا، خطرناک و امیدبخش» مردم خودش باشد، نه از طریق «شوک و ترس» یک ملت که قدرت خود را با حقانیت اشتباه گرفته است.
تغییر توازن قدرت؛ ونزوئلا به مثابه قلعهای میان امپراتوریها
تحریمهای فلجکننده آمریکا، ناخواسته دریچهای را برای رقبای ژئوپلیتیکی باز کرد. روسیه، با دیدن این فرصت، وارد عمل شد. مهندسان روسی با تسلیحات مرگبار و طرحهای مهندسی به ونزوئلا آمدند، کارخانهها را دوباره به حرکت درآوردند و بیمارستانها را احیا کردند.
امروزه، در سواحل کارائیب ونزوئلا، سکوهای تیره و درخشان باتریهای موشکی روسی دیده میشوند. اینها سیستمهای فوقپیشرفته شکارچی-کشنده هستند که برای غرق کردن ناوهای هواپیمابر و نابودی گروههای نبرد دریایی طراحی شدهاند. این ساحل به گنبدهای راداری و سکوهای پرتاب مجهز شده و هر انبار موشکی، هشداری است که جهان تغییر کرده است. آنچه روزی «حیاط خلوت» آمریکا بود، اکنون به یک «پایگاه پیشرو» برای یک قدرت رقیب تبدیل شده است. ونزوئلا، کبود و زخمی، به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل شده است: یک قلعه معلق میان یک امپراتوری در حال فروپاشی و یک امپراتوری در حال ظهور.
بهای مخالفت؛ تجربه شخصی از شکار جادوگران نوین
نویسنده، هزینه حمایت از انقلاب بولیواری را به صورت شخصی تجربه کرده است. گروهی از فارغالتحصیلان جمهوریخواه دانشگاه کالیفرنیا (UCLA)، که خود را «انجمن فارغالتحصیلان بروین» مینامیدند، با دریافت پول، دانشجویان را به مأموران مخفی تبدیل کردند تا جزوات و نوارهای صوتی کلاسهای درس اساتید «خارج از چارچوب» را جمعآوری کنند.
آنها یک «فهرست کثیف» از سیستاد متهم به خیانت فکری تهیه کردند و نام پیتر مکلارن را در صدر آن قرار دادند. این رویداد که در لس آنجلس تایمز منعکس شد، نمونهای از «مککارتیسم نوین» در محیط آکادمیک بود. سالها بعد، وقتی نام او در «فهرست نظارت بر اساتید» چارلی کرک قرار گرفت، از این تکرار تاریخ تعجب نکرد.
نویسنده توضیح میدهد که بهای همبستگی با فقرای بولیواری، نه فقط اتهام و طرد شدن، بلکه «دانستن این است که حضور تو کسانی را که در سکوت رشد میکنند، میآزرد.» این بهای همراه داشتن «سایه طولانی شک» در راهروهایی است که باید ایدهها آزادانه در آن قدم بزنند. اما در عین حال، این بهای خود پاداشی دارد: «حس ریشه داشتن در مبارزه برای کرامت انسانی» و «یقین به اینکه حقیقت، هرچند پرهزینه، هرگز برای فروش نیست.» خوشبختانه، دانشگاه او در نهایت از این طوفان جان سالم به در برد، اما این تجربه، هزینهای را که در جای دیگر میتوانست بسیار سنگینتر باشد، به وضوح نشان داد.
آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد
در پایان، نویسنده تأکید میکند که «روح چاویسمو – درخشان، شکستناپذیر، پرتوافکن – قابل تهاجم نیست. قابل سکوت نیست. نخواهد مرد. ممکن است نظامی شکست بخورد، اما چاویسمو بارها و بارها از قبر برخواهد خاست.»
این روح در آموزش، همبستگی و عشق نهفته است. در قلب هر محله، هر کلاس درس، و هر دست بلندشده در مخالفت با بیعدالتی جریان دارد. اگر مهاجمان بیایند و پهپادها بمبمانند، تحریمها خفه کنند و جاسوسان ترامپ در راهروهای تاریک و ناامید بخزند، آنها خیابانهایی را خواهند یافت که با «همهمه پرشور خنده و بحث» زنده است، کلینیکهایی که در آن شفا یک معامله نیست، بلکه یک «پیمان همبستگی» است، و مدارسی که در آن کودکان روی تختهسیاه، پیشنویسهای اولیه عدالت را میکشند و امید مانند یک طبل کوچک و سرکش در قلبهایشان میتپد.
هوگو چاوز بیش از یک انسان بود؛ او یک «فراخوان» بود، یک شعله، یک پداگوژی، یک وعده. و در قلب کسانی که از راه او پیروی میکنند، در خیابانها، مدارس و کوههای ونزوئلا، و در تخیل کسانی که فراتر از مرزهایش زندگی میکنند، آن فراخوان پابرجاست. این روح به ما یادآوری میکند – در سایه امپراتوری و در غرش جنگ ترکیبی – که آزادی داده نمیشود، بلکه آموخته میشود، زندگی میشود و برای آن به شدت، به طور جمعی و با عشقی که به اندازه قداستش خطرناک است، مبارزه میشود.
مردم باقی میمانند.
امید باقی میماند.
برخیز.
بیاموز.
عشق بورز.
سازمانده کن.
مخالفت کن.
آتش باقی میماند.
روح باقی میماند.
دنبالهدار قوس میکشد.
سپیدهدم میشکند.
شکستناپذیر.
تسلیمناپذیر.
درخشان.
زنده.

