
مجله جنوب جهانی
پروژه اخیر دولت اسرائیل برای انتقال دستهجمعی هفت هزار نفر از ساکنان شمال شرق هند و برمه (میانمار) که خود را «فرزندان منسی(منشی)» مینامند، به مناطق مرزی لبنان تا سال ۲۰۳۰، نمونهای آشکار از چگونگی سلسلهسازی هویتهای قومی-مذهبی در خدمت اهداف ژئوپلیتیک و اقتصادی-امنیتی است. این گروه که در ایالتهای میزورام و مانیپور هند و ایالت چین برمه ساکن هستند، ادعای انتساب به یکی از دوازده قبیله بنیاسرائیل را مطرح میکنند. تحلیل حاضر نشان میدهد که این ادعا نه تنها از هیچ پایه علمی-تاریخی برخوردار نیست، بلکه ابزاری ساختهوپرداخته در دستگاه تبلیغاتی-امپریالیستی اسرائیل است که با بهرهگیری از ساختارهای شکننده پسااستعماری در هند، به دنبال دستیابی به منابع انسانی ارزان برای پیشبرد پروژه اشغالگری و آپارتاید خود است.
ادعای انتساب «مردمان منسی» به قبیله منسی بنیاسرائیل، ادعایی است که هیچیک از شواهد باستانشناسی، زبانشناسی یا زیستشناسی ژنتیک آن را تأیید نمیکند. بررسیهای ژنتیکی انجامشده بر نمونههای بیولوژیکی این گروه در سال ۲۰۰۵، ساختار ژنی معمول قومهای تبتی-برمهای را نشان داده و هیچگونه ریشه خاورمیانهای در آنان یافت نشده است. این یافتههای علمی، ادعای نژادی را به کلی بیاعتبار میسازد.
از دیدگاه مطالعات تاریخی، روایتهای داخلی این گروه درباره خاستگاه خود متناقض و آشفته است. یکی از روایتهای رایج در میان مردم محلی، داستان «چینلونگ» (Chin Lung) را مطرح میکند که بر پایه آن، نیاکان آنان از فرزندان «شی هوانگدی» (امپراتور چین باستان) بودهاند. این روایت نشان میدهد که هویت جمعی این قوم، پیش از دخالت مبلغان مسیحتی و صهیونیستی، هیچ ارتباطی با روایت یهودی نداشته است. در واقع، روایت «قبیله پراکنده اسرائیل» احتمالاً در سده نوزدهم و برای تسهیل کار تبلیغی مبلغان مسیحی ابداع شد تا از طریق پیوند دادن این قوم به روایات کتابمقدس، زمینه پذیرش مسیحیت را فراهم آورد. این روایت ساختگی، سپس توسط نهادهای صهیونیستی با اهداف سیاسی-امنیتی مورد برداشت مجدد قرار گرفت.
نکته حائز اهمیت آنکه حتی در صورت پذیرش روایت مذهبی، هیچیک از متون یهودی-مسیحی معتبر، اثری از مهاجرت یکی از دوازده قبیله به منطقه «هندو-برمه» ندارد. بنابراین، این ادعا صرفاً محصول «تخیل سیاسی» است که در بستر منازعات محلی رشد کرده و توسط قدرتهای امپریالیستی تقویت شده است.
دولت اسرائیل با برنامهریزی دقیق، این گروه را نه در مرکز کشور، بلکه در خط مقدم منازعه با لبنان (منطقه جلیل) و کرانه باختری اشغالی مستقر میکند. این استراتژی، کارکردهای چندگانهای دارد:
مهندسی جمعیتی: پس از تشدید حملات مقاومت لبنان به شهرکهای صهیونیستنشین در جلیل، بسیاری از شهرکنشینان یهودی این مناطق را ترک کردهاند. این موضوع باعث افزایش نسبی جمعیت عربتبار در این مناطق شده است. اسرائیل با جایگزین کردن «مردمان منسی» که از نظر اقتصادی فقیر و از نظر سیاسی وابسته هستند، به دنبال تغییر ترکیب جمعیتی و حفظ کنترل دموگرافیک بر این مناطق استراتژیک است.
تولید نیروی کار ارزان: کاربر اصلی به درستی اشاره کرده که اسرائیل به دلیل سیاستهای آپارتاید و نسلکشی علیه فلسطینیان، با کمبود نیروی کار مواجه شده است. شهرکنشینان یهودی اروپایی و آمریکایی تمایلی به مهاجرت به یک رژیم منفور و منزوی ندارند. در این شرایط، «مردمان منسی» به عنوان منبعی از نیروی کار ارزان و فاقد حقوق شهروندی کامل، جایگزین مناسبی برای پیشبرد پروژههای شهرکسازی و توسعه اقتصادی-امنیتی است.
سربازگیری: بیش از دویست نفر از این گروه در ارتش اشغالگر اسرائیل خدمت میکنند. این افراد به دلیل وابستگی اقتصادی و سیاسی، به سربازانی وفادار و بیچونوچرا تبدیل میشوند که حاضرند در سرکوب مردم فلسطین و لبنان مشارکت کنند.
مشروعیتبخشی به اشغالگری: با داستانپردازی درباره «بازگشت قوم برگزیده به سرزمین موعود»، رژیم صهیونیستی سعی دارد جنایت جمعی خود را به عنوان پروژهای «انسانی-مذهبی» نمایش دهد.
برای فهم چرایی پذیرش این روایت ساختگی توسط بخشی از جمعیت محلی، باید به ساختار تاریخی منطقه شمال شرق هند توجه کرد. این منطقه که تنها از طریق دالان باریک سیلیکوری به سرزمین اصلی هند متصل است، محصول مستقیم سیاستهای استعماری بریتانیا در سده نوزدهم است.
دوران استعمار: پیش از حملات بریتانیا، جامعه قبایلی این منطقه (مانند ناگاها و میزوها) در مرحله دیرینه جامعه طایفهای قرار داشت. با ورود استعمار، این جوامع ناگهان با یک نظام دولت-ملت مدرن مواجه شدند. مبلغان مسیحتی با بهرهگیری از زبان محلی و ایجاد نظام آموزشی، به تدریج هویت جدیدی مبتنی بر مسیحیت ساختند. این هویت، در تقابل با هندوئیسم ساکنان درههای کشاورزی (مانند قوم آهوم) شکل گرفت و مرزهای «ما در برابر آنها» را تقویت کرد.
دوران پسااستقلال: دولت هند پس از ۱۹۴۷، به جای یکپارچهسازی واقعی، سیاست «خط داخلی» (Inner Line) را ادامه داد که عملاً این منطقه را از سرزمین اصلی جدا نگاه میداشت. قانون سازمان حقوق ویژه نیروهای مسلح (AFSPA) نیز به ارتش هند اختیار تام داد تا بدون پاسخگویی، مردم محلی را سرکوب کند. این سیاستها، همراه با رشد اقتصادی نابرابر و تبعیض ساختاری، باعث تقویت هویتهای قومی-مذهبی و تشدیل منطقه به «بشکه باروت» شد.
در این بستر، روایت «تعلق به اسرائیل» به عنوان یک «راه فرار» از سرکوب و فقر مطرح شد. مردم محلی که دههها توسط دولت مرکزی هند نادیده گرفته شده بودند، با پذیرش این هویت جدید، امید یافتند که از طریق مهاجرت به «سرزمین موعود»، رهایی یابند. این فرایند، نمونهای از «هویتسازی ابزاری» است که در آن، هویت جمعی به مثابه سلاحی برای بقا و دستیابی به منابع تبدیل میشود.
جامعهشناس انگلیسی آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) در نظریه خود درباره مدرنیته، از فرایند «خارجسازی» (disembedding) روابط اجتماعی از بافت محلی و «ترکیب مجدد» آن در سطح جهانی سخن میگوید. سرنوشت «مردمان منسی» دقیقاً نمونه این فرایند است:
خارجسازی: روایت محلی میزو-کوکی-چینی که زمانی در بافت طایفهای خود ریشه داشت، توسط مبلغان مسیحتی و سپس صهیونیستی از بستر تاریخی خود جدا شد و به یک روایت جهانی-مذهبی تبدیل گردید.
ترکیب مجدد: این روایت سپس در صحنه سیاست جهانی، به ابزاری برای پیشبرد اهداف اسرائیل تبدیل شد. قوم محلی که در کوهستانهای هندو-برمه زندگی میکرد، ناگهان به بازیگری در منازعات خاورمیانه مبدل شد.
این فرایند نشان میدهد که جهانیسازی نه تنها کالا و سرمایه، بلکه هویتهای جمعی را نیز در سطح جهان به گردش درمیآورد و آنها را به کالاهایی قابل معامله در بازار سیاست تبدیل میکند.
پروژه مهاجرتی «مردمان منسی» در واقع یک پروژه اقتصادی-نئواستعماری است:
تأمین نیروی کار ارزان: اسرائیل با ارائه بستههای آموزشی (زبان عبری، آموزش مذهبی ارتدوکس)، افراد را به شهروندانی درجهدوم تبدیل میکند که حاضرند در مشاغل کمدرآمر و پرخطر مرزی کار کنند.
استثمار منابع انسانی: جمعیت بالغ بر یکونیم میلیون نفری قوم میزو-کوکی-چینی، به عنوان «ذخیره نیروی انسانی» بالقوه برای اسرائیل مطرح است. این افراد در ازای وعدههای توخالی، آمادهاند جان خود را در خدمت ارتش اشغالگر بگذارند.
وابستگی ساختاری: پس از مهاجرت، این افراد به دلیل فقدان مهارتهای زبانی و اقتصادی، کاملاً به دستگاه دولتی اسرائیل وابسته میشوند و به ابزاری مطیع تبدیل میگردند.
سرنوشت «مردمان منسی»، نه یک داستان «بازگشت به وطن»، بلکه داستان تلخ «فروش رویا و خریدن ابزار» است. در این پروژه:
اسرائیل برنده اصلی است: به نیروی کار ارزان، سربازان وفادار و ابزاری برای مهندسی جمعیتی دست مییابد.
دولت هند برنده فرعی است: از فرصت استفاده میکند تا بخشی از جمعیت ناراضی را از منطقه حساس شمال شرق خارج کند.
مردمان منسی بازندگان اصلی هستند: هویت تاریخی خود را از دست میدهند، به ابزاری در دست ارتش اشغالگر تبدیل میشوند و در سرزمینی غریب، به شهروندان درجهدومی محکوم به حاشیهنشینی میگردند.
نکته بسیار مهم آنکه، این پروژه صرفاً بخشی از استراتژی گستردهتر اسرائیل برای «پر کردن خلأ جمعیتی» ناشی از سیاستهای نژادپرستانه علیه فلسطینیان است. با منزوی شدن رژیم صهیونیستی در سطح جهان و کاهش تمایل یهودیان جهان به مهاجرت به این کشور، دولت اسرائیل به دنبال منابع انسانی جایگزین است. «مردمان منسی» به دلیل فقر و محرومیت، هدفی آسان برای این پروژه است.
در نهایت، این پدیده، نمونهای روشن از آن است که چگونه «هویت» میتواند به کالایی در بازار سیاست جهانی تبدیل شود و چگونه قدرتهای امپریالیستی با بهرهگیری از ساختارهای نابرابر جهانی، مردم محروم را به ابزاری برای پیشبرد پروژههای اشغالگری و آپارتاید مبدل میسازند. این داستان، هشداری است برای همه جوامعی که در برابر تطمیعهای هویتی-مذهبی قرار دارند: هر روایتی که وعده نجات آسان میدهد، ممکن است در واقع به فروش سرنوشت و استثمار نسلهای آینده منجر شود.
از منظر حقوق بینالملل، انتقال جمعیت شهروند یک کشور به سرزمینهای اشغالی، نقض صریح کنوانسیون چهارم ژنو و تشکیل «جنایت علیه بشریت» است. اسرائیل با انتقال «مردمان منسی» به کرانه باختری و جلیل، نه تنها حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین را نقض میکند، بلکه این گروه را نیز به همدستی در جنایت علیه بشریت وادار میسازد. این افراد که به دلیل فقر و نادانی فریب خوردهاند، در معرض خطرات جانی و حقوقی قرار میگیرند و ممکن است در آینده به عنوان مجرمان جنگی محاکمه شوند.
همچنین، نقش دولت هند در تسهیل این پروژه، نشاندهنده همدستی تلویحی در اشغالگری است. هند با اجازه خروج این افراد و عدم اعتراض به استفاده ابزاری از آنان، عملاً منافع ژئوپلیتیک خود را بر حقوق بشر شهروندان خود ترجیح داده است.
پروژه «مردمان منسی» نه یک پدیده فرهنگی-مذهبی، بلکه یک عملیات سیاسی-امنیتی-اقتصادی است که با بهرهگیری از ساختارهای نابرابر جهانی و محلی، قومی محروم را به ابزاری برای پیشبرد پروژه اشغالگری تبدیل میکند. این پروژه، نمونهای از «امپریالیسم فرهنگی» است که هویت و تاریخ را دستمایه چپاول انسانی و سرزمینی میسازد. افشای حقایق این پروژه و مقاومت در برابر آن، وظیفه همه نیروهای آزادیخواه و عدالتطلب در سراسر جهان است.

