مانتلی ریویو آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی

این مقاله در تاریخ ۱۶ دسامبر ۲۰۲۵ توسط «ایشا» در وب‌سایت Historic.ly منتشر شده است.

محور بحث: «کمونیسم/سوسیالیسم روی کاغذ خوب به نظر می‌رسد، اما در دنیای واقعی کار نمی‌کند. این نظام با طبیعت بشر در تضاد است؛ تئوری زیبایی است که همیشه در عمل شکست می‌خورد.»
خلاصه: این شاید رایج‌ترین گزاره‌ای باشد که سرمایه‌داران علیه دولت‌های سوسیالیستی به کار می‌برند. این عبارت در تمامی منابع سرمایه‌داری و محافظه‌کار به مثابه یک «اصل موضوعه» (Axiom) تکرار می‌شود. این کلمات قصار در اشکال بی‌شماری ظاهر می‌شوند، اما به‌ندرت به منبع خاصی ارجاع می‌دهند؛ با آن‌ همچون خردی موروثی برخورد می‌شود که نیازی به توجیه ندارد. این استدلال متضمن موارد زیر است:

– تئوری از نظر درونی منسجم و جذاب است؛
– اما طبیعت بشر یا واقعیت‌های عملی، تحقق آن را غیرممکن می‌سازد؛
– هر تلاشی شکست خورده و این ثابت می‌کند که چنین نظامی کارایی ندارد؛
– طرفداران آن آرمان‌گرایانی ساده‌لوح هستند که واقعیت را نادیده می‌گیرند.
گونه‌های دیگر این ادعا:
– «کمونیسم واقعی هرگز اجرا نشده است» (در مقام تمسخر مدافعان)
– «این تفکری اتوپیایی (آرمان‌شهری) است»
– «قشنگ است، ولی جواب نمی‌دهد»
– «ایده‌ خوبی است، اما نه برای این گونه‌ی زیستی»
– «طبیعت بشر مانع تحقق آن است»
– «نمی‌توان طبیعت بشر را تغییر داد»
کارکرد بلاغی این استدلال به گوینده اجازه می‌دهد معقول به نظر برسد («من جذابیت آن را درک می‌کنم…») و در عین حال، استدلال مقابل را به کلی رد کند. این رویکرد، سرمایه‌داری را در جایگاه «واقع‌گرایی» و «عمل‌گرایی» قرار می‌دهد و سوسیالیسم را «آرمان‌گرایانه» و «تئوری‌پردازانه» جلوه می‌دهد. همچنین موضوع را به جای یک پرسش قابل بحث، به عنوان یک حقیقت تجربیِ قطعی قاب‌بندی کرده و مانند یک «کلیشه ابطال‌گرِ تفکر» عمل می‌کند که پیش از آغاز بحث، به آن پایان می‌دهد.
منابع:
– فراگیر در مطالب مؤسسه کِیتو (Cato)، مؤسسه میزس (Mises)، TPUSA و پراگر‌یو (PragerU)؛
– تکرار شده توسط میلتون فریدمن، توماس ساول و دیگر محافظه‌کاران برجسته؛
– نقطه اتکای استاندارد محافظه‌کاران در گفتگوهای سیاسی، شبکه‌های اجتماعی و مکالمات روزمره؛
– مؤسسه هوور: «جذابیت کاذب سوسیالیسم» (۲۰۲۰)؛
– غالباً بدون ذکر منبع و به عنوان «دانش عامه» نقل می‌شود.
نبوغ (و البته ضعف) این استدلال در آن است که به گونه‌ای طراحی شده تا غیرقابل انتساب باشد؛ یعنی به جای آنکه یک پروپاگاندای ایدئولوژیک به نظر برسد، خود را در جامهٔ «حکمت جهانی» پنهان می‌کند.
این استدلال طراحی شده تا به جای تبلیغات ایدئولوژیک، به عنوان خرد جهانی جلوه کند. «این عبارت دقیقاً به این دلیل در همه جا تکرار می‌شود که یک کلیشه برای متوقف کردن تفکر است، نه یک تحلیل واقعی.» هر کسی که این استدلال را مطرح می‌کند، همواره مبلغ سیستمی دیگر است: سرمایه‌داری.
هدف این است که مدافعان سوسیالیسم و کمونیسم به عنوان آرمان‌گرایانی که در یک جامعه خیالی زندگی می‌کنند تصویر شوند، در حالی که مدافعان سرمایه‌داری «واقع‌گرایانی» قلمداد گردند که سازوکارهای درونی دنیای واقعی را درک می‌کنند. با این حال، حقیقت به کلی چیز دیگری است.
در حالی که این ضدکمونیست‌ها می‌پذیرند که کمونیسم «در تئوری» کار می‌کند، گویا فراموش کرده‌اند که سرمایه‌داری حتی در تئوری هم جواب نمی‌دهد، چه رسد به عمل.
برخلاف باور عموم، سرمایه‌داری صرفاً به معنای فروختن «چیزها» یا کالاها نیست (کالا اساساً پدیده‌ای واجد ارزش است که قابل داد و ستد باشد). به طور سنتی، مردم از پول برای خرید کالاهایی مانند شکر یا برنج استفاده می‌کردند و اکثریت، بخش عمده آن را به مصرف می‌رساندند. با این حال، در حدود قرن هفدهم میلادی چیزی تغییر کرد: صنعتی‌شدن. کالاهایی که پیش‌تر به صورت محلی تولید و فروخته می‌شدند، اکنون در مقیاس انبوه تولید شده و در مناطق دوردست و در حجم عظیم به فروش می‌رسیدند. کسانی که از قبل ثروتمند بودند، توانستند از پول خود برای تجارت کالا در حجم وسیع استفاده کنند؛ نه برای مصرف یا تصاحب آن کالاها، بلکه برای بازفروش آن‌ها به منظور دستیابی به «ارزش اضافی». مارکس این فرآیند را چرخه M-C-M› نامید:
به عنوان مثال، اگر کسی ۱۰۰,۰۰۰ یورو سرمایه‌گذاری کند تا پنج خودرو بخرد و آن‌ها را در خدمات اشتراک سفر مانند اوبر ثبت کند، این خودروها برای حمل‌ونقل شخصی خریداری نشده‌اند، بلکه به عنوان «سرمایه» خریداری شده‌اند. رانندگانی برای هدایت آن‌ها استخدام می‌شوند. خودروها تا حد امکان در جاده‌ها نگه داشته می‌شوند. پس از یک سال، کارآفرین ۱۶۰,۰۰۰ یورو از کرایه‌ها و کمیسیون‌ها درآمد کسب کرده است. این همان چرخه کلاسیک M-C-M› در شکل مدرن آن است:
– M (پول): ۱۰۰,۰۰۰ یورو هزینه سرمایه‌ای اولیه.
– C (کالا): خودروها، ثبت‌نام در اپلیکیشن و زمانِ نیروی کار.
– M› (پول بیشتر): ۱۶۰,۰۰۰ یورو؛ یعنی مبلغ اصلی به علاوه ارزش اضافی استخراج‌شده از کارِ رانندگان.
نکته این نیست که جامعه از جابه‌جایی بیشتری بهره‌مند شده است (ارزش مصرفی خودروها)، بلکه نکته اینجاست که پول با افزایش حجم به صاحبش بازگشته است. کار رانندگان و استهلاک خودروها صرفاً واسطه‌هایی هستند که از طریق آن‌ها، پول، پولِ بیشتری می‌زاید.
در تحلیل مارکس، این پرسش حیاتی مطرح شد: این «پولِ بیشتر» در واقع از کجا می‌آید؟ این پول نمی‌تواند صرفاً از عمل مبادله حاصل شود، زیرا هر معامله در بازار، معاوضهٔ معادل‌هاست (کالایی به ارزش ۱,۰۰۰ یورو در برابر ۱,۰۰۰ یورو نقد). سرمایه‌دار تنها با خرید و فروش، ارزش جدیدی خلق نمی‌کند. مارکس برای یافتن منشأ سود، زنجیره را به عقب دنبال کرد و آن را در تنها جایی یافت که پدیده‌ای «جدید» تولید می‌شود: «کارِ کارگر». سرمایه‌دار نیروی کار را به قیمتی کمتر از ارزشی که خلق می‌کند، می‌خرد. تفاوت میان آنچه به کارگر پرداخت می‌شود و ارزشی که کار او به محصول نهایی می‌افزاید، همان «ارزش اضافی» است؛ و مارکس استدلال می‌کرد که استثمار واقعی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.
این امر منجر به نخستین تناقض سرمایه‌داری می‌شود: تا حد معینی می‌توان دستمزد کارگران را کاهش داد و پیش از آنکه سیستم شروع به تخریب خود کند، آن‌ها را تحت فشار گذاشت. هرچه نیروی کار برای حداکثرسازی سود بیشتر استثمار شود، افراد کمتری قدرت خرید برای کالاهایی که سرمایه‌داری تولید می‌کند، خواهند داشت. به عبارت دیگر، سرمایه با فقیر کردن مصرف‌کنندگانِ خود، شاخه‌ای را که بر آن نشسته است می‌بُرد. این وضعیت «بحران کم‌مصرفی» ایجاد می‌کند. سرمایه‌داری در نهایت پایگاه بازار خود را از میان می‌برد.
دومین دلیلی که سرمایه‌داری در تئوری شکست می‌خورد این است که اگر چندین شرکت وجود داشته باشند که کالای مشابهی تولید می‌کنند، هر شرکت باید تولید خود را گسترش دهد تا رقبا را از میدان خارج کند. اما وقتی همه شرکت‌ها همزمان دست به این کار می‌زنند، بازار اشباع شده و قیمت کالاها به شکلی تصاعدی سقوط می‌کند. این امر به چرخه‌های دوره‌ای ورشکستگی، اخراج کارکنان و دوران‌های «رونق و رکود» منجر می‌شود؛ چرخه‌هایی که بسیاری از ما (بسته به سنمان) در طول زندگی خود شاهد آن‌ها بوده‌ایم.
در جریان این بحران‌های مکرر، شرکت‌های ضعیف‌تر فرو می‌پاشند در حالی که شرکت‌های قوی‌تر رقبای خود را می‌خرند. این فرآیند منجر به «تمرکز مالکیت» می‌شود؛ هم به صورت افقی (وقتی شرکت‌ها رقبای خود را در یک صنعت جذب می‌کنند) و هم به صورت عمودی (وقتی کنترل خود را در طول زنجیره تأمین گسترش می‌دهند). با گذشت زمان، این روند بازارهای رقابتی را به مشتی انحصار و کارتل تبدیل می‌کند؛ دقیقاً همان‌گونه که لنین در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله سوسیالیسم» توصیف کرده است. آنچه به عنوان سیستم رقابتی آغاز می‌شود، به سلسله‌مراتبی از قدرت متمرکز ختم می‌گردد.
همان‌طور که لنین در «امپریالیسم» نشان داد، تا سال ۱۹۰۷ تنها ۰.۹٪ از بنگاه‌های اقتصادی آلمان کنترل بیش از نیمی از کل کارگران صنعتی و اکثریت کل تولید را در دست داشتند. آنچه مارکس به عنوان «تمرکز سرمایه» تئوریزه کرده بود، پیش از آن به واقعیتی قابل اندازه‌گیری تبدیل شده بود.
متأسفانه، تناقض‌ها و دام‌ها به اینجا ختم نمی‌شود. با تسلط انگشت‌شماری از کارتل‌ها و انحصارها بر تولید، نیاز آن‌ها به سود و مواد اولیه سیری‌ناپذیر می‌شود. آن‌ها برای تداوم فعالیت کارخانه‌ها و گسترش سرمایه‌شان، باید فراتر از مرزهای خود را بنگرند. از این رو، رانش به سوی مستعمره کردن جهان آغاز می‌شود؛ برای تصاحب سرزمین‌های جدید، کنترل منابع و تضمین نیروی کار ارزان. آن‌ها برای حفظ چرخ کارخانه‌ها و افزایش سود، به بیرون گسترش می‌یابند و جهان را استعمار می‌کنند. استعمار، ساختار جوامع را برای «استخراج» بازتعریف کرد: در هند، شرکت هند شرقی بریتانیا محصولات غذایی را با چای، تریاک و نیل جایگزین کرد؛ در کوبا، فقط شکر اجازه کشت داشت؛ در رواندا، زمین‌های زراعی حاصلخیز تحت حاکمیت آلمان و بلژیک برای قهوه صنعتی مصادره شد. نتیجه در همه جا یکسان بود: قحطی، وابستگی و نابودی صنایع محلی. مستعمراتی که زمانی نیاز غذایی خود را تأمین می‌کردند، مجبور شدند مواد غذایی پایه را از هسته امپریالیستی وارد کنند و همان شرکت‌هایی را ثروتمند سازند که دارایی‌شان را غارت کرده بودند.
همان‌طور که لنین توضیح داد، بنگاه‌های آلمانی دیر وارد رقابت استعماری شدند. تا اوایل قرن بیستم، بریتانیا و فرانسه بخش اعظم جهان را به حوزه‌های استثمار خود تقسیم کرده بودند. برای تضمین دسترسی به مواد اولیه و بازارهای ضروری جهت بقا، سرمایه آلمانی تنها یک راه پیش رو داشت: تصاحب مستعمرات با زور. بدین ترتیب، رقابت امپریالیستی به درگیری نظامی تبدیل شد و در جنگ جهانی اول به اوج خود رسید: نبردی نه میان ملت‌ها، بلکه میان قدرت‌های سرمایه‌داری که بر سر جهانی که پیش‌تر تقسیم شده بود، می‌جنگیدند.
متحدین با سلب مستعمرات آلمان، محدود کردن ارتش آن، مصادره حق اختراع‌ها و تحمیل غرامت‌های نجومی، اطمینان حاصل کردند که سرمایه آلمان نتواند به عنوان یک رقیب برابر به بازارهای جهانی بازگردد. پیمان ورسای درباره صلح نبود؛ درباره «کنترل بازار» بود. این پیمان سلسله‌مراتب تولید در جهان را منجمد کرد و تضمین نمود که فرانسه و بریتانیا به استخراج از مستعمرات خود ادامه دهند، در حالی که سرمایه آلمانی به عمد فلج شده بود.
تراژدی آلمانِ وایمار این نبود که فاشیسم بر دموکراسی غلبه کرد، بلکه این بود که «مرکزگرایی» در برابر آن تسلیم شد. طبقه حاکم که از سوسیالیسم وحشت داشت و حاضر نبود از سود خود بگذرد، ترجیح داد دموکراسی را متلاشی کند تا اینکه خطر بازتوزیع ثروت را بپذیرد. تا اوایل دهه ۱۹۳۰، پارلمان پیشاپیش از طریق فرامین اضطراری، کاهش دستمزدها و تمکین در برابر سرمایه، خود را توخالی کرده بود. هیتلر سیستم را سرنگون نکرد؛ او آن را به ارث برد.
همان‌طور که در کتاب «اقتصاد شر» نوشتم، فاشیسم از دل آشوب یا غیرعقلانیت بیرون نیامد. فاشیسم واکنشی عقلانی از سوی طبقه حاکمی بود که توسط تناقض‌های درونی خود به گوشه‌ای رانده شده بود. هنگامی که سرمایه‌داری دیگر نمی‌توانست با «رضایت» حکومت کند، با «اجبار» حکمرانی کرد. فاشیسم به مکانیسمی تبدیل شد که از طریق آن، صاحبان صنایع دارایی خود را حفظ کردند، اتحادیه‌ها را نابود نمودند و تولید را تحت لوای نوسازی ملی بازسازی کردند.
پارنتی آن را «سرمایه‌داری در وضعیت حاد» (Capitalism in extremis) نامید؛ سیستمی که وقتی ایدئولوژی و بازارها شکست می‌خورند، با خشونت از خود دفاع می‌کند. آنچه به عنوان بحران اقتصادی در دوره هیندنبورگ و برونینگ آغاز شده بود، در دوران هیتلر به نابودی سیاسی منتهی شد. تناقض‌های سرمایه در نهایت غایی‌ترین شکل خود را پدید آوردند: دولتی که آشکارا قدرت شرکتی، نظامی و ناسیونالیستی را برای درهم‌شکستن اپوزیسیون طبقاتی با هم ادغام می‌کند.
در پایان، ترجیع‌بند آشنایی که می‌گوید «کمونیسم تنها در تئوری کار می‌کند اما در عمل شکست می‌خورد» تحت مداقه فرو می‌پاشد؛ چرا که سرمایه‌داری در هر دو زمینه شکست خورده است. مبانی تئوریک آن — رقابت، تعادل و خودتنظیمی — در لحظه اجرا فرو می‌ریزند. هر مرحله از «پیشرفت» سرمایه‌داری، تناقضی عمیق‌تر را آشکار کرده است: فشار بر دستمزدها که مصرف را از بین می‌برد، تولید بیش از حد که بازارها را نابود می‌کند، گسترش امپریالیستی که جنگ‌های جهانی می‌آفریند و در نهایت، سنتز فاشیستی که سرمایه را با دولت پیوند می‌زند. این‌ها حوادث ناشی از سوءمدیریت نیستند، بلکه پیامدهای منطقی سیستمی هستند که تنها از طریق بحران، غلبه و اجبار می‌تواند خود را حفظ کند. درس تاریخ این نیست که کمونیسم نتوانست طبق آرمان‌هایش عمل کند؛ بلکه این است که سرمایه‌داری به ناگزیر، مطابق با ماهیت (پَست) خود زندگی می‌کند.