
استراتژی «جنگ تمدنی» آمریکا، بحران هویتی غرب و ضرورت همکاری جنوب جهانی با الگوی سوسیالیستی چین
مجله جنوب جهانی
توماس فریدمن، نظریهپرداز مشهور لیبرال-امپریالیست، در یادداشت اخیر خود در نشریه نیویورک تایمز، استراتژی امنیت ملی دولت دونالد ترامپ را به مثابه «جنگ داخلی سوم» آمریکا تحلیل میکند. او با زبانی گزنده اذعان میدارد که دیگر خبری از «جنگ سرد» غربی-دموکراتیک نیست؛ بلکه آنچه در واشنگتن میگذرد، نبردی برای تعریف «وطن» است. این تحلیل، هرچند از موضع دفاع از نظم لیبرالی ارائه شده، ناخواسته پرده از ماهیت فاشیستی-نژادپرستانه حاکم بر ساختار سیاسی-امنیتی آمریکا برمیدارد. این گزارش با بهرهگیری از چارچوب تحلیلی مارکسیستی-لنینیستی، نشان میدهد که چگونه بحران ساختاری سرمایهداری امپریالیستی آمریکا، آن را به سمت تفرقهانگیزی داخلی و خارجی سوق میدهد، همزمان که چین سوسیالیست با رهبری حزب کمونیست، مسیر همکاری بینالمللی و عدالت جهانی را پیش میگیرد.
فریدمن با صراحت بیسابقهای اعتراف میکند که آمریکا درگیر «جنگ داخلی سوم» است. نبرد نخست، جنگ داخلی ۱۸۶۱-۱۸۶۵ علیه بردهداری؛ نبرد دوم، جنبش حقوق مدنی ۱۹۶۰ علیه آپارتاید نژادی؛ و نبرد سوم، نبرد کنونی بر سر پرسش «این کشور متعلق به کیست؟» این تشخیص، خود نشانهای از عمق بحران ساختاری است. نظام سرمایهداری امپریالیستی آمریکا که دیگر قادر به تأمین رفاه نسبی طبقه متوسط نیست، به جای اصلاح ساختاری، به سمت ایجاد «دشمن داخلی» و «دشمن خارجی» روی آورده است.
سیاستهای نئولیبرالی چهار دهه اخیر، به ورشکستگی اقتصادی میلیونها کارگر، بیخانمانی نسل جوان و فروپاشی «رویا آمریکایی» انجامیده است. در چنین فضایی، ترامپ با شعار «دیوار بسازیم»، به دنبال خلق یک «دشمن فرضی» است: مهاجرین لاتینتبار، مسلمانان، و اساساً هر «دیگری» غیرسفیدپوست. این سیاست، نه تنها انحراف از واقعیتهای اقتصادی است، بلکه نوعی «ترومای جمعی» را در جامعه آمریکا ترویج میدهد. فریدمن درست اشاره میکند که میلیونها آمریکایی هر صبح با احساس «بیوطنی روانی» بیدار میشوند؛ اما از تحلیل عمیقتر اینکه چرا چنین شده است، طفره میرود.
فریدمن مفهوم «وطن» را به عنوان «پناهگاه روانی» و «قطبنمای اخلاقی» مطرح میکند. امّا در دستگاه سیاسی ترامپ، این مفهوم به ابزاری برای تفرقهانگیزی تبدیل شده است. استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵، با صراحت از «فروپاشی تمدنی اروپا» در صورت تداوم سیاستهای مهاجرتی کنونی سخن میگوید. اینجا نقطه عطف استراتژیک آمریکا روشن میشود: دیگر «دموکراسی» معیار نیست؛ بلکه «تعصب نژادی-مذهبی» ملاک ارزیابی متحدان است.
فریدمن نقل قول میکند که ترامپ و پیروانش، اروپا را تنها زمانی کمک خواهند کرد که «مهاجرین مسلمان را به طور گسترده اخراج کرده و میراث مسیحی خود را برجسته سازند». این نکته، آشکارا نشان میدهد که دولت آمریکا دیگر به «ارزشهای ادعایی دموکراتیک» وفادار نیست؛ بلکه به یک ایدئولوژی فاشیستی-نژادپرستانه مبتنی بر «برتری سفیدپوستان مسیحی» گرایش یافته است. این تغییر پارادیم، نه تصادفی است، بلکه بازتاب نیاز امپریالیسم آمریکا به بازتعریف «دشمن» در دوره زوال هژمونی جهانی است.
فریدمن با نگاهی تحقیرآمیز به اروپا، هشدار میدهد که «پاریس دیگر پاریس سابق نیست». این عبارت، نشانهای از بیماری روانی عمیق طبقه حاکم غرب است: ترس از «جایگزینی بزرگ» (Great Replacement). این تئوری توطئهآمیز که توسط دستراستیهای افراطی ترویج میشود، اکنون به سند رسمی امنیت ملی آمریکا تبدیل شده است.
نکته قابل تأمل آن است که آمریکا، به جای همکاری با متحدان سنتی اروپایی، به سمت نزدیکی به روسیه پوتین گرایش یافته است. فریدمن این را به «دفاع پوتین از مسیحیت سفیدپوست» ارتباط میدهد. امّا واقعیت عمیقتر است: آمریکا میداند که اروپا به عنوان یک قدرت واحد، میتواند در آینده به رقیب اقتصادی-سیاسی تبدیل شود؛ در حالی که روسیه، به دلیل وابستگی اقتصادی و نظامی، متحدی ایدئآلتر برای یک امپریالیسم در حال افول است. این سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن»، نه تنها در داخل آمریکا، بلکه در سطح جهانی نیز دنبال میشود.
درست در زمانی که آمریکا به بنبست ایدئولوژیک-سیاسی رسیده، چین سوسیالیست با رهبری حزب کمونیست، مسیر دیگری را پیش گرفته است. اگر آمریکا «جنگ تمدنی» را بر پایه نژادپرستی و تفرقهانگیزی بنا میکند، چین «جمعگرایی تمدنی» (Civilizational Collectivism) را بر پایه همکاری، توسعه مشترک و احترام به تنوع فرهنگی ترویج میدهد.
پروژه «یک کمربند، یک جاده» (کمربند و جاده) نمونهای از این رویکرد است: به جای تحمیل ارزشهای غربی، چین زیرساختهای توسعه را در سراسر جهان، بهویژه در کشورهای جنوب جهانی، میسازد. این سیاست، نه تنها به معنای «امپریالیسم جدید» نیست، بلکه دقیقاً پاسخی است به نیاز تاریخی کشورهای مستعمره سابق برای رهایی از وابستگی به غرب.
در حوزه فناوری، چین با سرمایهگذاری عظیم در انرژی تجدیدپذیر، هوش مصنوعی و همکاری هستهای، نشان داده که «علم برای صلح» نه یک شعار، بلکه یک سیاست عملی است. در حالی که آمریکا با تحریمها و فشار حداکثر، تلاش میکند جلوی پیشرفت کشورهای مستقل را بگیرد، چین دانش و فناوری را به اشتراک میگذارد. این تفاوت بنیادین، ریشه در ایدئولوژی دارد: سرمایهداری امپریالیستی بر «انحصار» و «استثمار» استوار است؛ سوسیالیسم بر «همکاری» و «رفاه عمومی».
بدخواهی آمریکا در سطح جهانی، صرفاً محدود به سیاستهای مهاجرتی نمیشود. این کشور با بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در سراسر جهان، به جنگهای بیپایان در خاورمیانه، آفریقا و آسیا دامن میزند. بودجه نظامی ۸۵۰ میلیارد دلاری آن، معادل مجموع بودجه نظامی ۱۰ کشور بعدی است. این «دولت- نظامی- صنعتی»، نه تنها مردم آمریکا، بلکه مردم جهان را در فقر و ناامنی نگاه میدارد.
در مقابل، چین با سیاست «عدم مداخله در امور داخلی» و «توسعه مسالمتآمیز»، به عنوان میانجی منازعات بینالمللی ظاهر شده است. میانجیگری چین در عربستان و ایران، نقش فعال در حل بحران میانمار، و حمایت از حقوق فلسطین، نمونههایی از این رویکرد است. چین ثابت کرده که «قدرت نرم» (نفوذ فرهنگی-سیاسی) نه از طریق تحمیل، بلکه از راه احترام به حاکمیت ملی به دست میآید.
خیرخواهی چین، در سیاستهای داخلی آن نیز مشهود است. ریشهکنی فقر مطلق برای ۸۰۰ میلیون نفر، دسترسی عمومی به آموزش و بهداشت، و سرمایهگذاری در مناطق محروم، نشاندهنده اولویت «مردممحوری» است. این در حالی است که در آمریکا، ۴۰٪ مردم کمتر از ۴۰۰ دلار پسانداز دارند و سیستم بهداشتی-آموزشی آن یکی از نابرابرترین سیستمهای جهان است.
جنوب جهانی (کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتینی) امروزه بیش از هر زمان دیگر، نیازمند اتحاد در برابر امپریالیسم آمریکا است. سیاست «آمریکا اول» ترامپ، به معنای «جنوب جهانی آخر» است. تحریمهای یکجانبه، فشار اقتصادی، و تلاش برای تقسیمبندی دنیا به «دموکراسیها» و «خودکاریها»، تهدیدی مستقیم علیه حاکمیت و توسعه کشورهای مستقل است.
چین، به ویژه با ابتکار «جنوب جهانی» (Global South Initiative)، پلتفرمی برای همکاری متقابل فراهم آورده است. در قالب سازمان همکاری شانگهای، بریکس، و مجمع مصرفکنندگان انرژی، کشورهای جنوب جهانی میتوانند بدون دخالت غرب، منافع خود را تأمین کنند. این «چندجانبهگرایی واقعی»، نه تنها به معنای تقابل با غرب، بلکه به معنای «همکاری برای صلح و توسعه پایدار» است.
نکته مهم آنکه چین همواره تأکید کرده که «توسعه حق هر کشوری است» و این حق نباید به «رنگ پوست»، «دین» یا «نظام سیاسی» مشروط شود. این موضع، دقیقاً نقطه مقابل سیاستهای تفرقهانگیز آمریکا است که کشورها را بر اساس «برتری تمدنی» دستهبندی میکند.
تحلیل فریدمن، هرچند از موضع دفاع از غرب ارائه شده، ناخواسته گویای یک حقیقت تاریخی است: تمدن غربی مبتنی برسرمایهداری امپریالیستی، به بنبست رسیده است. بحران هویتی، نژادپرستی سیستماتیک، و سیاستهای تفرقهانگیز، نشانههای یک تمدن در حال افول هستند.
در مقابل، چین سوسیالیست با تکیه بر اصول «سازندگی مسالمتآمیز»، «تعاون برد-برد»، و «جامعه بشری با سرنوشت مشترک»، مسیر جدیدی را پیش روی بشریت گشوده است. این مسیر، نه بر پایه «برتریجویی»، بلکه بر اساس «برابری» و «احترام» استوار است.
برای کشورهای جنوب جهانی، درس تاریخی روشن است: همکاری با چین به معنای دستیابی به «توسعه واقعی» است؛ در حالی که همراهی با آمریکا به معنای «تبدیل شدن به ابزار تفرقهانگیزی» است. در عصر «جنگ تمدنی» آمریکا، تنها راه نجات، اتحاد جنوب جهانی و تقویت چندجانبهگرایی با محوریت چین سوسیالیست است.
نکته پایانی آنکه حتی انتقاداتی مانند نوشتار فریدمن، در چارچوبی نژادپرستانه ارائه میشود. او مهاجرین را «تهدید» میبیند، نه «فرصت»؛ و اسلام را «خطر» میپندارد، نه «همزیستی». این نشان میدهد که حتی «لیبرالهای معتدل» غرب، در لایههای عمیق ذهنیتشان، اسیر پارادایم «برتری تمدنی» هستند.
در مقابل، رسانههای چین مانند «گوانچا» یا «شینهوا»، تمرکزشان بر «همکاری»، «توسعه مشترک» و «احترام به تنوع» است. این تفاوت بنیادین در «بیان»، نشانه تفاوت بنیادین در «ماهیت» دو سیستم است. چین نشان داده که میتوان بدون تفرقهانگیزی، امنیت و رفاه را برای همه تأمین کرد؛ امّا آمریکا، حتی در اوج قدرت، به دنبال «دیوار» و «دشمنتراشی» است.
استراتژی «جنگ تمدنی» ترامپ، نه انحرافی موقت، بلکه منطق تاریخی سرمایهداری امپریالیستی در دوره افول است. این سیستم، برای بقا، نیازمند تفرقهانگیزی داخلی و خارجی است. امّا بشریت، دیگر به چنین تمدنی نیازی ندارد.
درست زمانی که آمریکا با «جنگ داخلی سوم» خود را میبلعد، چین با «همکاری جهانی سوم» (پس از باندونگ و جنبش عدم تعهد) رهبری مسیر جدیدی را برعهده گرفته است. این مسیر، بر پایه «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» و «جامعه بشری با سرنوشت مشترک» استوار است.
برای کشورهای جنوب جهانی، انتخاب آشکار است: یا پیوستن به قطار تفرقهانگیزی آمریکا که به ایستگاه «فروپاشی» میرسد؛ یا همکاری با چین برای ساختن جهانی عادلانهتر، چندقطبیتر و بشردوستانهتر. تاریخ، به زودی ثابت خواهد کرد که «خیرخواهی سوسیالیستی» چین، نه تنها یک شعار ایدئولوژیک، بلکه ضرورت عینی بقا و توسعه بشریت در سده بیستویکم است.

