نویسنده مقاله: پرینس کاپون
نویسنده کتاب: گابریل راکهیل
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

نغمه‌خوانانِ درگاهِ قدرت: مارکسیسمِ بی‌خطرِ امپراتوری و نبرد با آگاهیِ انقلابی پیش از شلیکِ

نخست؛ چرا این کتاب اهمیتی حیاتی دارد؟

این کتاب در حساس‌ترین زمانِ ممکن عرضه شده است. کتاب «نغمه‌خوانانِ مارکسیسمِ غربی مزدبگیرِ کیستند؟» صرفاً سهمی در مناقشاتِ آکادمیک نیست، بلکه مداخله‌ای است در نبردی جهانی بر سرِ «آگاهی»؛ نبردی که تعیین می‌کند آیا طبقات کارگرِ جهان دشمنانِ خود را بازخواهند شناخت، یا همچنان که امپراتوری سیطره‌اش را تنگ‌تر می‌کند، به مبارزه با سایه‌ها ادامه خواهند داد. اثرِ گابریل راک‌هیل مستقیماً با واقعیتِ مادیِ میلیاردها انسان در جهانِ امروز سخن می‌گوید: خشونتِ فزاینده‌ی امپریالیستی، جنگِ دائمی، خفقانِ اقتصادی، فروپاشیِ زیست‌محیطی و فضایی ایدئولوژیک که با ظرافت مهندسی شده تا تمامِ این فجایع را ناگزیر جلوه دهد.
برای طبقه کارگرِ جهانی و ملت‌های تحتِ استعمار، مخاطره از این بالاتر نمی‌تواند باشد. امپریالیسم تنها با تکیه بر زور بقا نمی‌یابد، بلکه بقای آن در گروِ شکل دادن به فهمِ مردم از تاریخ، قدرت، انقلاب و حتی معنایِ خودِ سوسیالیسم است. پیش از آنکه تحریم‌ها ملت‌ها را به قحطی بکشانند، پیش از آنکه کودتاها دولت‌ها را سرنگون کنند و پیش از آنکه پهپادها و محاصره‌ها مأموریت‌شان را به انجام رسانند، یک «عملیاتِ فکری» زمین را آماده این عملیات کرده است. مقاومت، مشروعیت‌زدایی می‌شود؛ بدیل‌ها به ریشخند گرفته شده یا شیطانی جلوه داده می‌شوند؛ و سوسیالیسم بارِ دیگر به مثابه استبداد، شکست، یا ساده‌لوحی بازخوانی می‌گردد. این‌ها پیامدهای جانبی نیستند، بلکه عینِ «استراتژی» است.
کتابِ راک‌هیل یکی از کارآمدترین سلاح‌های این استراتژی را افشا می‌کند: گونه‌ای از مارکسیسم که زبان به نقد می‌گشاید اما در باطن، درونِ ساختارِ امپراتوری به شکلی بی‌خطر عمل می‌کند. او استدلال می‌کند که مارکسیسمِ غربی نه از روی تصادف یا سرخوردگی، بلکه دقیقاً به این سبب پرورش یافت، پاداش گرفت و نهادینه شد که خطرناک‌ترین ظرفیت‌های مارکسیسم را خنثی می‌کرد؛ یعنی پیوندِ آن با مبارزاتِ ضدِامپریالیستی، تعهدش به سازماندهی و پافشاری‌اش بر تسخیر و دگرگونیِ قدرت.
این تحلیل برای دولت‌های سوسیالیستیِ تحتِ محاصره و نیروهای نوظهورِ چندقطبی که هژمونیِ امپریالیستیِ تحتِ رهبریِ آمریکا را به چالش می‌کشند، امری انتزاعی نیست. این تحلیل تبیین می‌کند که چرا روشنفکرانِ غربی این‌چنین برای محکوم کردنِ «سوسیالیسمِ موجود» شتاب دارند، در حالی که در قبالِ تحریم‌ها، کودتاها و جنگ‌های نیابتی به شکلی معنادار سکوت می‌کنند. تبیین می‌کند که چرا انقلاب‌های «جنوبِ جهانی» به سببِ نواقص‌شان مدام زیرِ ذره‌بین هستند، اما خشونتِ امپریالیستی همچون یک صدایِ پس‌زمینه نادیده گرفته می‌شود. تبیین می‌کند که چرا بسیاری از نظریاتِ «رادیکال» در هسته‌ی مرکزیِ امپراتوری، نسبت به پرسش‌های مربوط به قدرتِ دولتی، انضباط و پیروزی آلرژی دارند.
از این رو، جایِ این کتاب نه تنها در کتابخانه‌ی نظریه‌پردازان، بلکه در دستانِ سازمان‌دهندگان، مبارزان و انقلابیونی است که در پیِ درکِ این حقیقت‌اند که چرا چپ در هسته‌ی امپراتوری اغلب نمی‌تواند در ترازِ تاریخ ظاهر شود. این اثر، مسئله را بدون هیچ واژه‌یِ پوشیده‌ای نام می‌برد: چپی که نظریاتِ حاکمِ بر آن به لحاظِ ساختاری با سیستمی که ادعایِ مخالفت با آن را دارد هم‌سو است، نه تنها ناکارآمد، بلکه «خطرناک» است.
دقیقاً به همین دلیل است که پلتفرمِ «اطلاعاتِ تسلیحاتی‌شده» (Weaponized Information) موجودیت یافته است. این بستر از درونِ «شمالِ جهانی» و هسته‌ی امپراتوری ایجاد شده، بدون آنکه توهمی درباره‌ی بی‌طرفی یا امنیت داشته باشد. ما ناظرانِ این جنگِ جهانیِ فکری که راک‌هیل توصیف می‌کند نیستیم؛ ما شرکت‌کنندگانِ آنیم. نبردِ ایده‌ها در اینجا یک استعاره نیست، بلکه عرصه‌ای است که امپریالیسم در آن از خود دفاع می‌کند و جنبش‌های انقلابی باید مبارزه در آن را بیاموزند.
این بازبینی با چنین رویکردی نگاشته شده است؛ نه برای ارزیابیِ کتابِ راک‌هیل به مثابه یک اثرِ پژوهشی، بلکه برای به‌کارگیریِ آن به عنوانِ بخشی از یک تهاجمِ ایدئولوژیک علیه «عقلِ سلیمِ امپریالیستی»، علیه «آنتی‌کمونیسمِ در لباسِ ظرافت‌بینی» و علیه «رادیکالیسمِ تهی‌شده از پیامد». وظیفه‌ی ما ستایشِ این اثر نیست، بلکه استفاده از آن است.
چرا که در جهانی که امپراتوری برای بقای خود می‌جنگد، ایده‌ها هرگز بی‌گناه نیستند. مارکسیسم اگر از محتوای انقلابی‌اش تهی شود، به ابزارِ دیگری برای سلطه بدل می‌گردد. کتابِ راک‌هیل به دریدنِ این نقاب کمک می‌کند. آنچه در پی می‌آید، خوانشی از کتابِ اوست به مثابه یک سلاح؛ سلاحی که نه به سوی ستمدیدگان، بلکه به سوی ایده‌هایی نشانه رفته است که آن‌ها را خلعِ سلاح نگه می‌دارند.
بخش اول: شلیکِ آغازین — جنگِ جهانیِ فکری

گابریل راک‌هیل کتاب را با درهم‌شکستنِ یک دروغِ آسایش‌بخش آغاز می‌کند که در کانونِ اندیشه‌ی لیبرال و بخشِ بزرگی از چپِ دانشگاهی جا خوش کرده است: این تصور که ایده‌ها در دنیایی زندگی می‌کنند و خشونت در دنیایی دیگر. طبق این فانتزی، بمب‌ها در سرزمین‌های بیگانه فرود می‌آیند، در حالی که نظریه‌ها بی‌ضرر در کلاس‌های درس و ژورنال‌ها می‌چرخند. راک‌هیل از همان ابتدا روشن می‌کند که این تفکیک، خود ابداعِ امپراتوری است. بسیار پیش از آنکه نخستین گلوله شلیک شود، کارِ اصلی در ذهنِ انسان‌ها به اتمام رسیده است.
امپراتوری منتظر نمی‌ماند تا مقاومت پدیدار شود و سپس واکنش نشان دهد؛ بلکه مدام در کار است تا آنچه مردم می‌توانند تصور کنند، آنچه به عنوان امرِ مشروع بازمی‌شناسند و آنچه را به عنوانِ امرِ غیرممکن یا خطرناک طرد می‌کنند، شکل دهد. این همان چیزی است که راک‌هیل «جنگِ جهانیِ فکری» می‌نامد. این نبرد نه در بحث‌های منزوی میان پژوهشگران، بلکه از طریق تلاش‌های دائمی و سازمان‌یافته برای مدیریتِ آگاهی پیش می‌رود. میدانِ این نبرد، «ذهن» و سلاح‌های آن سیستم‌های آموزشی، نهادهای فرهنگی، بنیادها، رسانه‌ها و خودِ نظریه است.
به همین سبب است که چه‌گوارا نه به عنوان نمادی از شورشِ جوانی یا رادیکالیسمِ زیبایی‌شناختی، بلکه به مثابه یک «مسئله» برای امپراتوری واردِ کتاب می‌شود. «چه» خطرناک بود چون با مارکسیسم همچون یک مفسره برخورد نمی‌کرد، بلکه آن را راهنمای عمل می‌دانست. او نشان داد که نظریه می‌تواند به میانجیِ عمل درآید، عمل می‌تواند به سازمان بدل شود و سازمان می‌تواند قدرت را تسخیر کند. برای استراتژیِ امپریالیستیِ آمریکا، این نوع از مارکسیسم چیزی نبود که بر سرِ آن بحث شود؛ بلکه باید نابود می‌شد.
اما راک‌هیل اجازه نمی‌دهد این نابودی در معنایی محدود درک شود. کشتنِ کالبدِ «چه» تنها گام نخست بود. نمایشِ کریهِ دستانِ بریده‌ی او صرفاً اثباتی بر مرگ نبود، بلکه اعلامِ مالکیت بود. امپراتوری جسدِ انقلابی را به عنوان سند می‌خواست، اما «ایده‌ی انقلابی» را به عنوان دارایی طلب می‌کرد. خطرِ واقعی این نبود که «چه» زیسته بود، بلکه خطر این بود که دیگران بیاموزند او چگونه و چرا آن‌گونه زیست.
در اینجا استدلالِ راک‌هیل عمیق‌تر می‌شود: هدفِ واقعی هرگز صرفاً حذفِ فیزیکیِ «چه» نبود، بلکه خنثی‌سازیِ معنای او بود؛ تبدیلِ یک الگوی انقلابی به یک ابژه‌ی فرهنگی؛ حفظِ تصویر و در عین حال تخلیه‌ی سیاستِ آن؛ اجازه دادن به اینکه چهره‌ی «چه» همه‌جا بچرخد، در حالی که اطمینان حاصل شود استراتژیِ او به هیچ‌کجا راه نمی‌برد. یک انقلابیِ منجمد در زمان، که از سیاق و مِتُدِ خود تهی شده، دیگر یک تهدید نیست؛ او به «تزئینات» بدل می‌شود.
راک‌هیل اصرار دارد که این منطق بسی فراتر از شخصِ «چه» است. همین فرآیند در قبالِ خودِ کمونیسم نیز اعمال شده است. قمارِ امپریالیستی ساده و بی‌رحمانه است: اگر بتوان کمونیسم را به عنوان یک ایده کُشت — یعنی آن را مترادف با استبداد، شکست یا شرمساریِ تاریخی جلوه داد — آن‌گاه خشونتِ توده‌ای علیه انسان‌های واقعی می‌تواند بدون مقاومت پیش برود. تحریم‌هایی که ملت‌ها را گرسنگی می‌دهند، جنگ‌هایی که کشورها را با خاک یکسان می‌کنند و کودتاهایی که جنبش‌ها را در خون غرق می‌کنند، همگی بر این پیروزیِ ایدئولوژیکِ پیشینی استوارند. شما ابتدا باید مردم را متقاعد کنید که هیچ بدیلی ممکن نیست، یا هر بدیلی بدتر از وضعِ موجود است.
در عین حال، راک‌هیل آن شکست‌طلبی را که اغلب پس از این شناخت حاصل می‌شود، رد می‌کند. اگر ایده‌ها بی‌قدرت بودند، امپراتوری این‌همه وقت را صرفِ دفن کردنِ آن‌ها نمی‌کرد. تلاش‌های بی‌پایان برای بی‌اعتبار کردن، تحریف و محوِ سنت‌های انقلابی، خود گواهی بر اهمیتِ آن‌هاست. ایده‌ها بیش از کالبدها عمر می‌کنند، از مرزها می‌گذرند و در شرایطِ جدید بازمی‌گردند. به همین دلیل است که امپراتوری از آن‌ها هراس دارد.
بصیرتِ «استیو بیکو» این بخش را با وضوح و قدرت استوار می‌کند: «کارآمدترین سلاح در دستانِ ستمگر، ذهنِ ستمدیده است.» این یک استعاره نیست. اگر نحوه‌ی درکِ مردم از جهان را کنترل کنید، نیاز به سرکوبِ فیزیکیِ مداوم را کاهش داده‌اید. این کنترل را بشکنید، آن‌گاه حتی قدرتِ سهمگین نیز شروع به تزلزل می‌کند. راک‌هیل با این موضوع نه به مثابه یک شعار، بلکه همچون یک اصلِ استراتژیک برخورد می‌کند.
از این نقطه، کتاب صراحتاً ایالاتِ متحده را همان چیزی می‌نامد که هست: امپراتوری‌ای بنا شده بر نسل‌کشی، برده‌داری و غارتِ استعماری، که نه تنها با زور، بلکه با «انکار» سرپاست. بزرگ‌ترین دستاوردِ ایدئولوژیکِ آن، متقاعد کردنِ مردم — به ویژه جمعیتِ خودش — است که اصلاً امپراتوری نیست. خود را امری تصادفی، تدافعی و خیرخواه جلوه می‌دهد، حتی زمانی که در حالِ پیشبردِ جنگی دائمی است. این انکار یک اشتباه نیست، بلکه شرطِ لازم برای حکمرانیِ امپریالیستی است.
مفهومِ «دولتِ نامرئیِ» ادوارد برنایز به این وضعیت شکلی مدرن می‌بخشد. رضایت به طور آشکار و با اجبار جلب نمی‌شود، بلکه در سکوت «تولید» می‌گردد. مردم هدایت می‌شوند بدون آنکه به آن‌ها گفته شود تحتِ فرمان هستند. روشنفکران نقشی حیاتی در این فرآیند ایفا می‌کنند و با ارائه‌ی تبیین‌ها، نقدها و نظریه‌هایی، سیستم را طبیعی و ناگزیر جلوه می‌دهند. این همان جهانی است که راک‌هیل در حالِ کالبدشکافیِ آن است.
شلیکِ آغازین با تأکیدِ توماس سانکارا پایان می‌یابد: اینکه ایده‌ها را نمی‌توان کُشت. این یک خوش‌بینیِ واهی نیست، بلکه خطِ مرزی است که در میدانِ مبارزه ترسیم شده است. اگر ایده‌ها از سرکوب جانِ سالم به در می‌برند، پس کارِ فکری یک امرِ انتخابی نیست. هیچ فضایِ بی‌طرفی خارج از نبرد بر سرِ معنا وجود ندارد. هر کسی پیشاپیش موضعِ خود را برگزیده است، چه به آن اذعان کند و چه نکند.
کتابِ راک‌هیل از نخستین صفحاتِ خود اعلام می‌کند که در کدام سوی این شکاف ایستاده است. این کتاب تأملی بر نظریه نیست، بلکه مداخله‌ای است در چگونگیِ تولید و مصرفِ نظریه. نمی‌پرسد که آیا ایده‌ها اهمیت دارند یا خیر؛ بلکه نشان می‌دهد که آن‌ها چگونه به سلاح بدل می‌شوند. و روشن می‌کند که هر کسی امروز با مارکسیسم درگیر می‌شود، باید تصمیم بگیرد که آیا به امپراتوری در مدیریتِ نارضایتی‌ها کمک می‌کند، یا به انقلاب در بازپس‌گیریِ آینده‌اش.

بخش دوم: مقدمه — مبارزه‌ی طبقاتی در ساحتِ نظریه

پس از تثبیتِ این نکته که امپراتوری بسیار پیش از آنکه با بمب و سرباز وارد عمل شود، در قلمروی ایده‌ها به جنگ می‌پردازد، راک‌هیل در مقدمه به سراغِ هدفی چالش‌برانگیزتر می‌رود: شیوه‌ی تولید، گردش و تقدیسِ خودِ نظریه در جبهه‌ی چپ. پرسش دیگر این نیست که آیا ایده‌ها اهمیت دارند، بلکه پرسش بر سرِ «کارکردِ» آن‌هاست. در اینجا راک‌هیل بر حقیقتی گزنده پافشاری می‌کند که هم با اخلاق‌گراییِ لیبرالی و هم با خودشیفتگیِ آکادمیک در تضاد است: نظریه، انعکاسِ منفعلِ مبارزه‌ی طبقاتی نیست، بلکه خود یکی از اصلی‌ترین عرصه‌های آن است.
راک‌هیل به ما یادآوری می‌کند که مارکسیسم در انتزاع وجود ندارد. نه به شکلِ کامل از آسمان فرود آمده و نه صرفاً به دلیلِ «درست بودن» بقا یافته است. مارکسیسم توسطِ افرادی ساخته می‌شود که درونِ نهادها، تحتِ فشارهای مادیِ خاص و با پاداش‌ها و مجازات‌های ملموسی کار می‌کنند که تعیین می‌کند چه می‌توانند بگویند و تا کجا می‌توانند پیش بروند. آنچه در هر جامعه‌ای به عنوان «مارکسیسم» رواج می‌یابد، صرفاً یک سنتِ فکری نیست؛ بلکه یک محصولِ اجتماعی است که مُهرِ نیروهای طبقاتیِ حاکم بر تولیدش را بر پیشانی دارد.
اینجاست که راک‌هیل تمایزی را معرفی می‌کند که بسیاری در جبهه‌ی چپ غریزی در برابرِ آن مقاومت می‌کنند، زیرا توهماتِ آسایش‌بخش را از میان می‌برد: ارزشِ سیاسیِ یک نظریه را نمی‌توان با صداقت، زبانِ رادیکال، یا تعهداتِ شخصیِ تولیدکننده‌ی آن سنجید. آنچه اهمیت دارد، «کارکردِ عینی» است. یک اندیشمند ممکن است خود را اپوزیسیون بپندارد، منتقدانه سخن بگوید و در انتزاع از سرمایه‌داری متنفر باشد، اما همچنان اثری تولید کند که قدرتِ امپریالیستی را تثبیت نماید. نیاتِ خیر، پیامدهای سیاسی را خنثی نمی‌کنند. تاریخ سرشار از افرادی با نیتِ نیک است که ایده‌هایشان در خدمتِ نیروهایی درآمد که گمان می‌کردند با آن‌ها مخالف‌اند.
پافشاریِ راک‌هیل بر این نکته اخلاق‌گرایانه نیست، بلکه علمی است. ایدئولوژی را نمی‌توان در سطحِ شخصیت یا باور تحلیل کرد؛ باید آن را ساختاری تحلیل نمود. تمرکزِ چپ بر «نیات» — اینکه چه کسی قصدِ خیری داشت، چه کسی صادق بود، یا چه کسی احساساتِ درستی داشت — همچون سپری در برابرِ تحلیلِ جدی عمل می‌کند. این رویکرد اجازه می‌دهد سنت‌های کاملی از نقد بگریزند، به شرطِ آنکه نویسندگان‌شان به عنوانِ افرادی شخصاً پیشرو ترسیم شوند. راک‌هیل این سپر را در هم می‌شکند.
او با بازگشت به فرمول‌بندیِ مارکس مبنی بر اینکه «ایده‌های حاکم، همان ایده‌های طبقه حاکم هستند»، این بصیرت را از سطحِ شعار فراتر برده و به واقعیتِ مادی می‌کشاند. طبقه حاکم جهان‌بینیِ خود را صرفاً از طریقِ اقناع ترویج نمی‌کند، بلکه مالک و مدیرِ زیرساخت‌هایی است که ایده‌ها در آن تولید و توزیع می‌شوند. دانشگاه‌ها، بنیادها، نشرها، ژورنال‌ها و پلتفرم‌های رسانه‌ای، عرصه‌های بی‌طرفِ بحث نیستند؛ آن‌ها سایت‌های تولیدی هستند که توسط جریان‌های مالی، اولویت‌های نهادی و انگیزه‌های حرفه‌ای اداره می‌شوند. آن‌ها تعیین می‌کنند کدام پرسش‌ها ارزشِ پرسیدن دارند، کدام روش‌ها معتبرند و کدام نتایج به پایانِ عمرِ حرفه‌ایِ فرد منجر می‌شوند.
از این زاویه، سلطه‌ی اشکالِ خاصی از مارکسیسم در هسته‌ی امپراتوری دیگر چندان اسرارآمیز به نظر نمی‌رسد. چرا مارکسیسمی که در این فضاها بیش از همه ستایش می‌شود، به شکلی خستگی‌ناپذیر با دولت‌های سوسیالیستی دشمنی می‌ورزد، اقتصادِ سیاسی را نادیده می‌گیرد، به سازماندهی بدگمان است و با مفهومِ انقلاب عمیقاً احساسِ ناخوشایندی دارد؟ چرا این مارکسیسم مدام به نقدِ فرهنگی، تحلیلِ گفتمان، یا اخلاقِ شخصی عقب‌نشینی می‌کند، در حالی که با پرسش‌های مربوط به قدرت، شکل‌گیریِ دولت و امپریالیسم همچون اموری خام یا خطرناک برخورد می‌نماید؟
پاسخِ راک‌هیل روشن است: این یک تصادف در تاریخِ فکری یا نتیجه‌ی سوءتفاهم‌های تأسف‌بار نیست، بلکه پیامدِ پیش‌بینی‌پذیرِ تولیدِ نظریه در دلِ نهادهای امپریالیستی است. مارکسیسمی که سرمایه‌داری را به طورِ کلی به چالش می‌کشد اما از رویارویی با امپریالیسم در عمل سر باز می‌زند، سلطه را در همه‌جا نقد می‌کند جز آنجا که سازمان‌یافته است، و با انقلاب به مثابه امری ذاتاً مشکوک برخورد می‌کند، شکستی برای سیستم نیست؛ بلکه یکی از دستاوردهای آن است.
در اینجا، راک‌هیل مفهومِ «روبنایِ امپریالیستی» را برای تبیینِ چگونگیِ ایجادِ چنین نتایجی معرفی می‌کند، بدون آنکه نیازی به تئوری‌های توطئه باشد. انسجامِ ایدئولوژیک نیازمندِ یک مرکزِ فرماندهیِ واحد نیست که دستور صادر کند؛ بلکه از منافعِ طبقاتیِ مشترکی پدید می‌آید که در مجموعه‌ای از نهادهای غیرمتمرکز اما هم‌سو عمل می‌کنند. بنیادها بودجه‌ی کارهای خاصی را تأمین می‌کنند. دانشگاه‌ها به فرم‌های خاصی از نقد پاداش می‌دهند. ناشران و ژورنال‌ها صداهای خاصی را تقویت می‌کنند. این‌ها در کنارِ هم میدانی را می‌سازند که در آن برخی ایده‌ها بی‌زحمت شکوفا می‌شوند، در حالی که برخی دیگر برای بقا به سختی دست‌وپامی‌زنند.
نکته‌ی حیاتی اینجاست که این سیستم عمدتاً از طریق «انگیزه‌ها» عمل می‌کند، نه سرکوب. روشنفکران مرزهایِ نقدِ مقبول را بسیار پیش از آنکه به طورِ مستقیم با آن‌ها برخورد کنند، می‌آموزند. آن‌ها زبان، تمرکز و نتایجِ کارِ خود را به گونه‌ای تنظیم می‌کنند که گویی انتخابی فردی است، اما در واقع بازتابِ فشارهای ساختاری است. با گذشتِ زمان، این فرآیند مارکسیسمی تولید می‌کند که فصیح، پیچیده و به شکلی «امن»، خلعِ سلاح شده است.
وظیفه‌ای که راک‌هیل برای ادامه‌ی کتاب تعیین می‌کند، به وضوح تعریف شده است: مارکسیسمِ غربی را نمی‌توان تنها با کالبدشکافیِ متون یا بازسازیِ تبارنامه‌های فکری در انزوا درک کرد. این جریان باید به لحاظِ مادی تبیین شود؛ به عنوانِ محصولِ روبنایِ امپریالیستی که تعیین می‌کند چه نوع مارکسیسمی می‌تواند در قلبِ امپراتوری دوام بیاورد و رشد کند. مقدمه‌ی کتاب صرفاً این وظیفه را قاب‌بندی نمی‌کند، بلکه آن را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. هر کسی که در مورد سیاستِ انقلابی جدی است، باید نه تنها با ایده‌هایی که با آن‌ها مخالف است، بلکه با شرایطی که ایده‌های خودش در آن شکل می‌گیرند، روبرو شود.

بخش سوم: پاره‌ی نخست — دانشِ امپریالیستی

راک‌هیل پاره‌ی نخست را با برچیدنِ یک فانتزیِ سرسخت آغاز می‌کند که لیبرال‌ها و بخشِ بزرگی از چپ در آن سهیم‌اند: این باور که ایده‌های بد به این دلیل حاکم هستند که متقاعدکننده‌ترند، بهتر بازاریابی شده‌اند، یا صرفاً هنوز با استدلال‌های برتر مواجه نگشته‌اند. فصل اول حمله‌ای مستقیم به این توهم است. دانشِ امپریالیستی نه به این دلیل پیروز می‌شود که مردم را از طریقِ بحث قانع می‌کند، بلکه به این دلیل مسلط است که از طریقِ سیستم‌های مادی‌ای تولید، بازتولید و تحمیل می‌گردد که زندگیِ فکری را از ریشه شکل می‌دهند.
راک‌هیل پافشاری می‌کند که دانش، یک «نیرویِ تولید» است. مانند هر نیرویِ تولیدِ دیگری در نظامِ سرمایه‌داری، دانش نیز برای خدمت به منافعِ کسانی که کنترلش را در دست دارند، سازماندهی شده است. آموزش تحتِ لوایِ امپراتوری، فرآیندِ بی‌طرفانه‌ی روشنگری نیست؛ بلکه شکلی از شرطی‌سازیِ «ضدِانقلابی» است. «زنجیرهایی» که زندگیِ فکری را به بند می‌کشند، عمدتاً خطاهای شناختی یا شکاف‌های ادراکی نیستند، بلکه محدودیت‌های نهادی، هنجارهای مِتُدولوژیک و ساختارهای شغلی هستند که در وهله‌ی نخست تعیین می‌کنند کدام نوع از تفکر امکانِ حیات دارد.

به همین سبب است که «نقد» به تنهایی کفایت نمی‌کند. می‌توان تا بی‌نهایت به افشای دروغ‌ها پرداخت، اما ماشینِ تولیدکننده‌ی آن‌ها را دست‌نخورده باقی گذاشت. ایدئولوژیِ امپریالیستی نه به این دلیل بقا یافته که به چالش کشیده نشده است، بلکه به این دلیل پایداری می‌کند که به صورتِ «سیستماتیک» بازتولید می‌شود. نکته‌ی راک‌هیل در اینجا برای «مارکسیسمِ دانشگاهی» ویرانگر است: اگر ایدئولوژی نه به عنوانِ مجموعه‌ای از باورهای اشتباه، بلکه به مثابه یک «سیستمِ سازمان‌یافته» عمل می‌کند، پس هیچ مقداری از نظریاتِ برتر آن را شکست نخواهد داد، مگر آنکه سیستم‌های پشتیبانِ آن مختل شوند. «آموزش» زمانی که درونِ نهادهای امپریالیستی محصور بماند، خود به بخشی از صورت‌مسئله بدل می‌گردد.
راک‌هیل این استدلال را با قرار دادنِ «کارِ فکری» در ذیلِ «تقسیمِ کارِ امپریالیستی» صیقل می‌دهد. دانشگاه‌ها خارج از گودِ قدرت نایستاده‌اند؛ آن‌ها خودْ سایت‌های تولید در درونِ قدرت هستند. روشنفکران، کارگرانی هستند که نیروی کارشان توسط بودجه، پرستیژ و بقایِ حرفه‌ای شکل می‌گیرد. مخالفت تا زمانی تحمل — و اغلب ستایش — می‌شود که سبکی نمادین، فردی، و گسسته از سازماندهی یا قدرت داشته باشد. سیستم از نقدی که به هیچ‌کجا راه نمی‌برد نمی‌هراسد؛ سیستم از نظریه‌ای می‌هراسد که به «عمل» منتهی شود.
این پویایی زمانی خصلتی استعماری به خود می‌گیرد که «جنوبِ جهانی» وارد صحنه می‌شود. راک‌هیل نشان می‌دهد که چگونه دانشِ امپریالیستی از مبارزاتِ ضدامپریالیستی تغذیه می‌کند و در عین حال، آن‌ها را خنثی می‌سازد. تجربیاتِ زیسته‌ی مللِ تحتِ استعمار به عنوانِ مثال، استعاره و مطالعاتِ موردی استخراج شده و سپس از محتوای سیاسی‌شان تهی می‌گردند. انقلاب به جایِ فرآیندی برای پیوستن، به مفهومی برای تحلیل بدل می‌شود. نتیجه، نوعی «استعمارِ معرفتی» است که به نهادهای امپریالیستی اجازه می‌دهد از مبارزاتی که مادی‌شان را سرکوب می‌کنند، بهره‌برداریِ فکری نمایند.
افسانه‌ی «آزادیِ آکادمیک» در ذیلِ این تحلیل فرو می‌پاشد. آزادی وجود دارد، اما تنها در چارچوبِ مرزهایی که با دقت محافظت می‌شوند. «آنتی‌کمونیسم» نه به عنوان یک قانونِ صریح، بلکه به مثابه شرطِ خاموشِ مشروعیت عمل می‌کند. فرد می‌تواند تا بی‌نهایت سرمایه‌داری را نقد کند، اما مجاز نیست دولت‌های سوسیالیستی را تأیید نماید، از سازماندهیِ انقلابی دفاع کند، یا با مبارزاتِ ضدامپریالیستی به مثابه چیزی فراتر از یک تراژدی یا شکست برخورد کند. این محدودیت‌ها به ندرت اعلام می‌شوند، زیرا به صورت «ساختاری» اعمال می‌گردند. راک‌هیل استدلال می‌کند که «گسستنِ زنجیرهای» دانشِ امپریالیستی، نه در صیقل دادنِ نقد، بلکه در مواجهه با نهادهایی است که نقد را «بی‌خطر» می‌سازند.

فصل ۲: ماشینِ تولیدِ رضایت

فصل دوم تحلیل را با نام بردن از ماشینی که این نتایج را تولید می‌کند، پیش می‌برد. اگر فصل اول افشا می‌کند که چرا دانشِ امپریالیستی را نمی‌توان تنها با ایده‌ها شکست داد، فصل دوم چگونگیِ «اداره‌ی» آن را تبیین می‌کند. راک‌هیل «دستگاهِ فکریِ امپریالیستی» را نه به عنوان یک توطئه، بلکه به مثابه یک سیستمِ هماهنگ از نهادهایی معرفی می‌کند که توسط منافعِ طبقاتیِ مشترک هم‌سو شده‌اند. بنیادها، دانشگاه‌ها، آژانس‌های دولتی، نشرها و رسانه‌ها، مداری را تشکیل می‌دهند که تولیدِ فکری را بدون نیاز به فرماندهیِ متمرکز، مدیریت می‌کند.
بنیادهای خیریه (Philanthropic foundations) به عنوان گره‌های استراتژیک و کلیدی در این دستگاه ظاهر می‌شوند. آن‌ها نتایج را دیکته نمی‌کنند، بلکه کلِ میدان را شکل می‌دهند. آن‌ها با تأمینِ بودجه برای پرسش‌ها، مِتُدها و حوزه‌های پژوهشیِ خاص، مرزهایِ امکان‌های فکری را تعریف می‌کنند. آنچه «تأمین‌ناپذیر» است، «فکرناپذیر» می‌شود. این قدرتی است که به جایِ سانسور از طریقِ «گزینش»، و به جایِ سرکوب از طریقِ «پاداش» اعمال می‌شود. این شیوه دقیقاً به این دلیل کارآمدتر است که به نظر «داوطلبانه» می‌رسد.
دانشگاه‌ها در این سیستم به مثابه اندام‌های امپریالیسم عمل می‌کنند. آن‌ها کادرها را آموزش می‌دهند، تخصص تولید می‌کنند و روایت‌های حاکم را تحتِ لوایِ بی‌طرفی مشروعیت می‌بخشند. نزدیکیِ آن‌ها به قدرتِ دولتی تصادفی نیست. چرخشِ پرسنل میان آکادمی، بنیادها، سرویس‌های اطلاعاتی و دولت، همکاری را عادی‌سازی کرده و کارِ فکری را با نیازهای امپراتوری هم‌سو می‌سازد. «جنگِ ایدئولوژیک» حرفه‌ای، روتین و محترم می‌شود.
«پرستیژ» این دستگاه را کامل می‌کند. ژورنال‌ها، مطبوعات و رسانه‌ها به عنوانِ فیلترهایی عمل می‌کنند که تعیین می‌کنند چه چیزی «اندیشه‌ی جدی» محسوب می‌شود. «تثبیتِ مرجعیت» (Canonization) به یک مکانیسمِ انضباطی بدل می‌گردد. وقتی یک چارچوب به عنوانِ مرجعِ مقتدر مستقر شد، خودبه‌خود از طریقِ ارجاعات، سرفصل‌های درسی و کنفرانس‌ها بازتولید می‌شود. طرد کردن به ندرت نیاز به تصریح دارد؛ «نامرئی کردن» معمولاً کفایت می‌کند. پژوهشگران محدودیت‌ها را نه از طریقِ مجازات، بلکه از طریقِ «پیش‌بینی» می‌آموزند.
مهم‌ترین بصیرتِ این فصل این است که دستگاه عمدتاً از طریقِ «انگیزه‌ها» کار می‌کند. روشنفکران محدودیت‌ها را درونی می‌کنند زیرا معیشتِ آن‌ها به آن بستگی دارد. با گذشتِ زمان، این فرآیند بدنه‌ای از نظریه تولید می‌کند که منتقد و حتی رادیکال به نظر می‌رسد، در حالی که ساختاراً از تهدیدِ قدرت ناتوان است. نبودِ سرکوبِ آشکار، گواهی بر آزادی نیست؛ بلکه گواهی بر یک «شرطی‌سازیِ موفق» است.

فصل ۳: صنعتِ نظریه‌ی امپریالیستی

فصل سوم این حرکت را با نشان دادنِ محصولِ این دستگاه تکمیل می‌کند: «صنعتِ نظریه‌ی امپریالیستی». در اینجا راک‌هیل نشان می‌دهد که چگونه خودِ نقد به کالا بدل می‌شود. مارکسیسم به محتوا، برند و سرمایه‌ی فکری تبدیل می‌گردد. «ارزشِ مبادله‌ی» آن جایگزینِ «ارزشِ مصرفِ انقلابی‌اش» می‌شود. پرسش دیگر این نیست که آیا نظریه می‌تواند به تغییرِ جهان کمک کند، بلکه این است که آیا می‌تواند بورسیه‌ها، انتشارات و پیشرفت‌های حرفه‌ای را تضمین نماید.
رادیکالیسم به یک «مسیرِ شغلی» بدل می‌شود. دشوارنویسی و ابهام به نشانی از «پیچیدگی» تبدیل می‌گردد. پیچیدگی همچون یک سدِ طبقاتی عمل کرده و از جذبِ توده‌ایِ نظریه جلوگیری می‌کند. «تفسیر» جایگزینِ «دگرگونی» می‌شود. سازماندهی به عنوان امری خام، خطرناک یا ساده‌لوحانه طرد می‌گردد. هر چه یک نظریه فاصله‌ی بیشتری از «عمل» بگیرد، در نهادهای امپریالیستی «امن‌تر» می‌شود.
این شکستی برای مارکسیسمِ غربی نیست؛ بلکه موفقیتِ آن است. امپراتوری نیازی به سرکوبِ مارکسیسم ندارد وقتی می‌تواند آن را به چیزی به لحاظِ سیاسی «خنثی» بازتولید کند. «نارضایتیِ مدیریت‌شده» کارآمدتر از سرکوبِ مطلق است. مارکسیسمی که سرمایه‌داری را در انتزاع نقد می‌کند اما انقلاب را در عینیت رد می‌نماید، یک کارکردِ اساسی در «ضدِشوروش» (Counterinsurgency) ایفا می‌کند: این مارکسیسم نارضایتی‌ها را جذب می‌کند، بدون آنکه اجازه دهد آن‌ها به سویِ «قدرت» هم‌گرا شوند.
در پایانِ پاره‌ی نخست، بصیرتِ مرکزی گریزناپذیر است: مارکسیسمِ غربی علی‌رغمِ شرایطِ امپریالیستی ظهور نکرد؛ بلکه به دلیلِ آن پدید آمد. سلطه‌ی آن در هسته‌ی امپراتوری بازتاب‌دهنده‌ی برتریِ فکری نیست، بلکه نشان‌دهنده‌ی «سازگاریِ نهادی» است. مداخلۀ راک‌هیل ما را به یک انتخابِ قطعی وادار می‌کند: مارکسیسم یا سلاحی است ریشه‌دار در مبارزاتِ ضدامپریالیستی، سازماندهی و قدرت، و یا محصولی است که به شکلی امن در بازارِ فکریِ امپراتوری می‌چرخد. راهِ سومی وجود ندارد.

میان‌پرده: مارکسیسمِ غربی به مثابه محصولی امپریالیستی

در این نقطه از کتاب، راک‌هیل وقفه‌ای استراتژیک ایجاد می‌کند — نه برای تلطیفِ استدلال، بلکه برای صیقل دادنِ آن. پیش از ورودِ عمیق‌تر به مطالعاتِ موردیِ تاریخی، او یکی از پایدارترین افسانه‌هایی را که از مارکسیسمِ غربی در برابرِ بازبینیِ جدی محافظت می‌کند، کنار می‌زند: روایتی که می‌گوید این جریان به عنوان واکنشی تراژیک اما قابل‌درک به «شکست» ظهور کرد. طبق این روایت، مارکسیسمِ غربی همان چیزی است که پس از شکستِ انقلاب در اروپا باقی ماند؛ مارکسیسمی در سوگ — فلسفی، درون‌نگر و شکاک، چرا که خودِ تاریخ آن را ناامید کرده بود.
راک‌هیل این روایت را صراحتاً رد می‌کند. نه به این دلیل که شکستی رخ نداده بود، بلکه به این دلیل که این روایت، «اروپا» را به عنوانِ مکانِ اصلیِ تاریخِ مارکسیستی محوریت می‌بخشد و پیروزی‌های انقلابی را که بخشِ بزرگی از قرن بیستم را بازتعریف کردند، محو می‌سازد. سوسیالیسم در مقیاسِ جهانی شکست نخورد؛ بلکه در بخش‌های وسیعی از جهان، به ویژه در جوامعِ تحتِ استعمار و نیمه‌مستعمره، پیروز شد. راک‌هیل پافشاری می‌کند که مسئله این است: مارکسیسمِ غربی در دلِ دولت‌های امپریالیستی‌ای شکل گرفت که توده‌هایشان به لحاظِ مادی از نادیده گرفته شدن، مشروعیت‌زدایی، یا نابودیِ آن پیروزی‌ها سود می‌بردند.
این تغییرِ دیدگاه حیاتی است. مارکسیسمِ غربی را نمی‌توان واکنشی به یک شکستِ جهانی دانست، زیرا اساساً چنین شکستی وجود نداشت. بلکه باید آن را شکلی از اندیشه دانست که توسط «امتیازِ امپریالیستی» (Imperial privilege) شکل گرفته است. نظریه‌پردازانی که مجموعه‌ی مارکسیسمِ غربی را تشکیل می‌دهند، درونِ جوامعی زیست و کار کردند که در نوکِ هرمِ غذاییِ امپراتوری نشسته بودند. فاصله‌ی آن‌ها از عملِ انقلابی تنها با سرکوب تحمیل نشده بود؛ بلکه امنیتِ نسبی، دسترسیِ نهادی، و مصونیت از خشونتِ استعماری، این فاصله را ممکن ساخته بود.
راک‌هیل در اینجا با تکیه بر خطِ فکریِ «لنین–لوسوردو»، شکافِ شرق و غرب در مارکسیسم را به عنوانِ محصولِ خودِ امپریالیسم بازتعریف می‌کند. مارکسیسم به دلیلِ انحرافِ نظری دچار انشعاب نشد؛ بلکه به این دلیل منشعب شد که مبارزه‌ی طبقاتی در هسته‌های امپریالیستی و حاشیه‌های تحتِ استعمار به گونه‌ای متفاوت پیش رفت. در جنوبِ جهانی، مارکسیسم به عنوان دانشِ رهایی رشد کرد که از مبارزه‌ی ضدامپریالیستی، قدرتِ دولتی و سازماندهیِ توده‌ای جدایی‌ناپذیر بود. در هسته‌ی امپراتوری، مارکسیسم به شکلی فزاینده خود را از این پرسش‌ها جدا کرد و با آن‌ها همچون اموری اقتدارگرا، خام، یا به لحاظِ تاریخی منسوخ برخورد نمود.
این واگرایی تصادفی نبود؛ بلکه بازتاب‌دهنده‌ی منافعِ مادیِ جمعیت‌های امپریالیستی و نهادهایی بود که به آن‌ها خدمت می‌کردند. مارکسیسمی که آشکارا با دولت‌های ضدامپریالیست هم‌سو می‌شد، از خشونتِ انقلابی دفاع می‌کرد یا سازماندهی را اولویت می‌بخشید، جایگاهِ ژئوپلیتیک و طبقاتیِ هسته‌ی امپراتوری را به خطر می‌انداخت. اما مارکسیسمی که سرمایه‌داری را در انتزاع نقد می‌کرد و در عین حال «سوسیالیسمِ موجود» را رد می‌نمود، هیچ خطری نداشت.
بنابراین، راک‌هیل پیشنهادی اصلاحی ارائه می‌دهد که به همان اندازه که صریح است، ضروری نیز هست: برچسبِ «مارکسیسمِ غربی» بیش از آنکه روشنگر باشد، پنهان‌کار است. آنچه اهمیت دارد جغرافیا نیست، بلکه «کارکرد» است. سنتِ موردِ بحث نه تنها در غرب پدید می‌آید، بلکه در خدمتِ امپراتوری عمل می‌کند. این سنت مرزهایِ نقدِ مقبول را پاسبانی می‌کند، قدرتِ انقلابی را مشروعیت‌زدایی می‌نماید و پوششِ ایدئولوژیکِ پیچیده‌ای برای سلطه‌ی امپریالیستی فراهم می‌آورد. از این منظر، دقیق‌تر آن است که از «مارکسیسمِ امپریالیستی» سخن بگوییم.
این بازتعریف، به معنایِ محکومیتِ اخلاقیِ تک‌تکِ اندیشمندان نیست. راک‌هیل مراقب است که در این دام نیفتد. مسئله این نیست که آیا روشنفکرانِ خاص، صادق، شجاع یا شخصاً پیشرو بوده‌اند یا خیر. مسئله «اثرِ سیاسیِ عینی» است. نظریه‌ای که به طورِ مداوم مبارزه‌ی انقلابی را تضعیف می‌کند، دولت‌های سوسیالیستی را بی‌اعتبار می‌سازد و با خشونتِ امپریالیستی همچون یک پس‌زمینه‌ی تأسف‌بار و نه یک تناقضِ مرکزی برخورد می‌کند، فارغ از نیاتِ نویسنده‌اش، در حالِ انجامِ یک «کارِ ضدِانقلابی» است.
این میان‌پرده بدین ترتیب، یک کارکردِ تطهیرکننده و ضروری ایفا می‌کند. این بخش هاله‌ی تراژیک را از چهره‌ی مارکسیسمِ غربی می‌زداید و آن را وادار می‌کند تا بر اساسِ آنچه در جهان «انجام می‌دهد» قضاوت شود. وقتی این پرده برافتد، این سنت دیگر نمی‌تواند پشتِ ادعاهایی چون ظرافت، پیچیدگی، یا حساسیتِ تاریخی پنهان شود. این جریان باید مانند هر نیروی سیاسیِ دیگری ارزیابی شود: بر اساسِ جبهه‌ای که در نهایت به آن خدمت می‌کند.
با این روشنگری، مسیرِ پیشِ رو هموار است. اگر مارکسیسمِ غربی محصولی امپریالیستی است، پس تأثیرگذارترین چهره‌های آن باید نه به عنوانِ منتقدانِ سوءتفاهم‌شده در حاشیه‌ی قدرت، بلکه به مثابه روشنفکرانی بررسی شوند که آثارشان توسطِ نهادهای امپریالیستی شکل گرفته، میسر شده و اغلب پاداش یافته است. بخشِ بعدی مستقیماً به این وظیفه می‌پردازد و با «مکتبِ فرانکفورت» آغاز می‌کند؛ نه به عنوان نظریه‌پردازانِ انتزاعیِ مدرنیته، بلکه به مثابه بازیگرانِ عینی که در دلِ ماشینِ امپراتوری جای گرفته‌اند.

پاره‌ی دوم: مکتبِ فرانکفورت
فصل ۴: آدورنو و هورکهایمر

راک‌هیل بدونِ تقدس‌مآبی و البته بدونِ ساده‌انگاری به مکتبِ فرانکفورت نزدیک می‌شود. او نه هوشمندیِ چهره‌های اصلیِ آن را منکر می‌شود و نه آثارشان را به سوءنیتِ محض تقلیل می‌دهد. آنچه او برنمی‌تابد، آن روایتِ آسایش‌بخشی است که این مکتب را گروهی از اندیشمندانِ رادیکال تصویر می‌کند که تراژیک‌وار از اروپا تبعید شده و به سببِ فاشیسم و شکست، به بدبینی پناه برده‌اند. برای راک‌هیل، این روایت نه تنها ناقص، بلکه به لحاظِ سیاسی گمراه‌کننده است. مسیرِ حرکتِ مکتبِ فرانکفورت، به ویژه تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، نه صرفاً از طریقِ مفهومِ «فقدان»، بلکه از طریقِ «انطباق» به بهترین نحو درک می‌شود.
انتقال از اروپا به ایالاتِ متحده صرفاً جابه‌جاییِ این اندیشمندان نبود؛ بلکه جای‌گیریِ مجددِ آن‌ها در قلبِ قدرتِ امپریالیستی بود. تبعیدِ آن‌ها با ادغام در نهادهای نخبگانی که بودجه، امنیت و پرستیژ ارائه می‌دادند، هم‌زمان شد. این بازاستقرارِ مادی اهمیت داشت؛ چرا که تعیین می‌کرد چه نوع پرسش‌هایی می‌تواند مطرح شود، کدام تعهداتِ سیاسی می‌تواند پایدار بماند و مارکسیسم چگونه بازخوانی خواهد شد. مکتبِ فرانکفورت در حینِ نقدِ قدرت، خارج از آن نایستاده بود؛ بلکه در دلِ ساختارهایی عمل می‌کرد که افق‌های نظری‌اش را شرطی می‌کردند.
در کانونِ نقدِ راک‌هیل، «آنتی‌کمونیسم» نه به عنوان یک تعصبِ گذرا، بلکه به مثابه یک جهت‌گیریِ بنیادین قرار دارد. آثارِ آدورنو و هورکهایمر مکرراً با انقلابِ سوسیالیستی و قدرتِ دولتی همچون یک «تهدید» و نه یک «راهکار» برخورد می‌کنند. اتحادِ جماهیرِ شوروی نه به عنوانِ یک تجربه‌ی تاریخیِ تحتِ محاصره، بلکه به مثابه سندی بر سرنوشتِ ادعایی و اقتدارگرایانه‌ی مارکسیسم ظاهر می‌شود. انقلاب پیشاپیش مشروعیت‌زدایی می‌گردد؛ نه از طریقِ تکذیبِ خام، بلکه از طریقِ قاب‌بندی‌های فلسفی‌ای که آن را غیرعقلانی، توتالیتار، یا محکوم به فنا جلوه می‌دهند.
این رویکرد پیامدهای گسترده‌ای دارد. اقتصادِ سیاسی از کانونِ توجه عقب می‌نشیند و جای خود را به نقدی فراگیر از «عقلِ ابزاری» و جامعه‌ی توده‌ای می‌دهد. سرمایه‌داری به یک سیستمِ تام بدل می‌شود که هیچ «بیرون»ی ندارد، هیچ نقطه‌ی ضعفی در آن نیست و هیچ عاملی قادر به دگرگونیِ آن نیست. سلطه همه‌جا دیده می‌شود و مقاومت هیچ‌کجا. در این چارچوب، عملِ انقلابی نه به دلیلِ سرکوب، بلکه به دلیلِ «انسدادِ مفهومی» شکست می‌خورد.
راک‌هیل پافشاری می‌کند که این بدبینی صرفاً یک واکنشِ شخصی به ترومای تاریخی نیست، بلکه به لحاظِ ساختاری توسطِ «سازگاریِ نهادی» تقویت شده است. مارکسیسمی که پرسش‌های مربوط به قدرتِ دولتی، سازماندهی و مبارزه‌ی طبقاتی را به نفعِ نقدِ فرهنگی رها می‌کند، تهدیدِ چندانی برای امپراتوری ندارد. چنین مارکسیسمی می‌تواند آزادانه بچرخد، بودجه جذب کند و کسبِ اعتبار نماید، دقیقاً به این دلیل که هیچ نقشه‌ی راهی برای رهایی ارائه نمی‌دهد. رادیکالیسمِ آن «بیانی» (Expressive) است، نه «استراتژیک».
رابطه‌ی میانِ نقد و فلج‌شدگی در اینجا مرکزی است. اصرارِ آدورنو و هورکهایمر بر اینکه فرهنگِ توده‌ای و خودِ عقلانیتْ شکلی از سلطه هستند، به «سیاستِ کناره‌گیری» ختم می‌شود. توده‌ها نه به عنوان سوژه‌های تاریخی، بلکه به مثابه قربانیان یا همدستان ظاهر می‌شوند. سازماندهی مشکوک می‌گردد و رهبری به دست‌کاریِ افکار تقلیل می‌یابد. دقیقاً همان ابزارهایی که برای مبارزه‌ی انقلابی ضروری هستند، به عنوانِ ابزارهای سلطه بازتعریف می‌شوند تا اطمینان حاصل شود که مقاومت در سطحِ انتزاعی و فردی باقی می‌ماند.
راک‌هیل استدلال نمی‌کند که این نتیجه به طورِ آگاهانه مهندسی شده است؛ بلکه نشان می‌دهد چگونه انتخاب‌های نظریِ مکتبِ فرانکفورت به شکلی بی‌نقص با نیازهای نظمِ امپریالیستی هم‌سو می‌شود. مارکسیسمی که با انقلاب به مثابه امری ذاتاً خشونت‌بار و با دولت‌ها به مثابه اموری ذاتاً سرکوبگر برخورد می‌کند، امپراتوری را به تنها داورِ قابل‌تصور برای ثبات بدل می‌سازد. نقد به یک «ژست» بدل می‌شود، نه یک «تهدید».
راک‌هیل با قرار دادنِ آدورنو و هورکهایمر در سیاقِ مادی و نهادی‌شان، افسانه‌ی رادیکالیسمِ تراژیک را کنار زده و ارزیابیِ هوشیارانه‌ای از کارکردِ سیاسیِ آن‌ها جایگزین می‌کند. آثارِ آن‌ها به شکل‌گیریِ سنتی از مارکسیسم کمک کرد که می‌توانست در نهادهای امپریالیستی شکوفا شود، دقیقاً به این دلیل که از وظایفِ عملیِ انقلاب دست شسته بود. آن‌ها با این کار، الگویی را بنا نهادند که بعدها بخشِ بزرگی از آنچه به عنوان مارکسیسمِ غربی ستایش می‌شد، از روی آن ساخته شد.
این فصل نمی‌پرسد که آیا آدورنو و هورکهایمر درخشان بوده‌اند یا خیر؛ بلکه پرسشی خطرناک‌تر را مطرح می‌کند: «درخششِ آن‌ها چه ثباتی به ارمغان آورد؟» و راک‌هیل در پاسخ به آن، ما را با حقیقتی روبرو می‌کند که با ظرافت‌بینی یا ارجاع به متون حل نمی‌شود. نظریه‌ای که امپراتوری را دست‌نخورده باقی می‌گذارد، هر چقدر هم که پیچیده باشد، جبهه‌ی خود را برگزیده است.

فصل ۵: مکتبِ فرانکفورت در دولتِ ایالاتِ متحده

اگر فصل پیشین این افسانه را از میان برد که مکتبِ فرانکفورت تراژیک‌وار خارج از قدرت ایستاده بود، این فصل آخرین پناهگاه را نیز ویران می‌کند: این ادعا که رابطه‌ی آن‌ها با دولتِ آمریکا صرفاً امری عرضی یا تدافعی بوده است. مداخلۀ راک‌هیل در اینجا دقیقاً به این دلیل ویرانگر است که متین و مستند سخن می‌گوید. او متهم نمی‌کند؛ بلکه مستندسازی می‌کند. پرسش دیگر این نیست که آیا نظریه‌ی مکتبِ فرانکفورت با نیازهای امپریالیستی هم‌سو بود یا خیر، بلکه پرسش این است که آیا چهره‌های اصلیِ آن به صورتِ مادی در «دستگاهِ ایدئولوژیکِ امپراتوری» مشارکت داشته‌اند؟ پاسخ، که بدون هیچ مبالغه‌ای ارائه شده، مثبت است.
راک‌هیل نشان می‌دهد که گذار از نقدِ آکادمیک به خدمتِ دولتی، نه ناگهانی بود و نه متناقض؛ بلکه روندی روان، منطقی و از نظرِ حرفه‌ای منسجم داشت. اعضا و وابستگانِ مکتبِ فرانکفورت صرفاً پناهگاهی موقت در دورانِ جنگ در ایالاتِ متحده نیافتند، بلکه در زیرساخت‌های ایدئولوژیکِ در حالِ گسترشِ دولتِ آمریکا ادغام شدند و تخصصِ خود را در اختیارِ نهادهایی گذاشتند که وظیفه‌شان پروپاگاندا، جنگِ روانی و مدیریتِ اطلاعات بود.
نهادهایی همچون «اداره‌ی اطلاعاتِ جنگ» (OWI)، «اداره‌ی خدماتِ استراتژیک» (OSS – سلفِ سی‌آی‌ای)، وزارتِ امورِ خارجه و «صدایِ آمریکا»، در حاشیه‌ی تلاش‌های جنگی نبودند؛ بلکه در کانونِ آن قرار داشتند. هدفِ آن‌ها صرفاً اطلاع‌رسانی نبود، بلکه شکل دادن به «ادراک» — در داخل و خارج — بود. این کار، مصداقِ بارزِ کارِ ایدئولوژیک در صریح‌ترین شکلِ آن بود و روشنفکرانِ مکتبِ فرانکفورت مستقیماً در آن مشارکت ورزیدند.

آنچه در اینجا حائز اهمیت است، صرفاً سیاقِ دوران جنگ نیست. راک‌هیل با هوشمندی از این استدلالِ دم‌دستی که «در شرایط استثنایی هر کسی ناچار به انجام کارهایی است» پرهیز می‌کند. مسئله‌ی عمیق‌تر، «تداوم» است. خدمت در زمانِ جنگ، گسستی در مسیر حرفه‌ای این روشنفکران ایجاد نکرد، بلکه به مثابه یک «پل» عمل نمود. مشارکت در پروپاگاندای دولتی و فعالیت‌های اطلاعاتی، در دوران پس از جنگ به مشروعیت، جایگاه نهادی و اعتبار آکادمیک ترجمه شد. هیچ بازگشتی از این آلودگی در کار نبود، زیرا از ابتدا آلودگی‌ای وجود نداشت؛ این سنخ از فعالیت‌ها پیشاپیش با ساختار فکری آن‌ها سازگار بود.
راک‌هیل بر عدم‌تقارنی پافشاری می‌کند که روایت‌های لیبرال به سختی در پیِ پنهان کردنش هستند. وقتی روشنفکرانِ غربی با آژانس‌های اطلاعاتی و تبلیغاتیِ ایالات متحده همکاری می‌کنند، این اقدام تحت عناوینِ «عمل‌گرایانه»، «ناخواسته» یا «به لحاظ اخلاقی پیچیده» قاب‌بندی می‌شود. اما وقتی روشنفکران در دولت‌های سوسیالیستی با حکومت‌های خود همکاری می‌کنند، برچسبِ «کنترلِ توتالیتر» بر آن‌ها زده می‌شود. با یکی همچون ضرورتی تأسف‌بار برخورد می‌شود و با دیگری به مثابه سندی بر فسادِ ایدئولوژیک. این استانداردِ دوگانه تصادفی نیست؛ این همان انضباطِ ایدئولوژیک در مقام عمل است.
مهم‌تر از آن، راک‌هیل این افسانه‌ی آسایش‌بخش را که همکاری‌های مذکور صرفاً «فنی» یا «غیرسیاسی» بوده‌اند، رد می‌کند. کاری که چهره‌های مکتب فرانکفورت انجام دادند، به مدیریتِ میدانِ نبردِ ایدئولوژیک علیه کمونیسم کمک کرد. در این فرآیند، خودِ مارکسیسم به ابژه‌ی حکمرانی بدل شد؛ چیزی که باید مطالعه، دسته‌بندی، خنثی و جهت‌دهی می‌شد. اینجاست که چرخش‌های نظریِ پیشین پیرامونِ «آنتی‌کمونیسم»، تمام وزنِ مادی خود را باز می‌یابند. مارکسیسمی که پیشاپیش به انقلاب بدگمان و با دولت‌های سوسیالیستی خصومت داشت، برای این مأموریت به شکلی منحصر‌به‌فرد شایسته بود.
پیچیدگیِ نظریِ مکتب فرانکفورت در اینجا اهمیت داشت. آنتی‌کمونیسمِ لخت و عریان می‌توانست به عنوان امری خام طرد شود؛ اما آنتی‌کمونیسمِ انتقادی و فلسفی — به‌ویژه وقتی در لفافه‌ی واژگانِ مارکسیستی پیچیده شده باشد — به مراتب کارآمدتر بود. این نوع روایت می‌توانست به مخاطبانی دست یابد که پروپاگاندای آشکارِ دولتی از دسترسی به آن‌ها ناتوان بود؛ می‌توانست بدون آنکه اجباری به نظر رسد، خلعِ سلاح کند. از این منظر، نظریه‌ی مکتب فرانکفورت به عنوان یک «صیقل‌کاریِ ایدئولوژیکِ درونی» برای پیام‌رسانیِ بیرونیِ امپراتوری عمل می‌کرد.
راک‌هیل استدلال نمی‌کند که این روشنفکران آگاهانه کمر به خیانت به مارکسیسم بستند. چنین قاب‌بندی‌ای اصلِ مطلب را ضایع می‌کند. مسئله بر سر «نیت» نیست، بلکه بر سر «کارکرد» است. جهت‌گیری نظری، جایگاه نهادی و انگیزه‌های حرفه‌ای آن‌ها به گونه‌ای هم‌گرا شد که همکاری با نهادهای امپریالیستی را هم ممکن و هم طبیعی ساخت. مرز میان نقد و خدمت، تحت فشار فرو نریخت؛ بلکه پیشاپیش به واسطه‌ی هم‌سویی از میان رفته بود.
در پایان این فصل، تصویرِ رمانتیکِ مکتب فرانکفورت به عنوان منتقدانِ حاشیه‌ای که در لبه‌های قدرت روزگار می‌گذراندند، دیگر قابل‌دفاع نیست. آن‌ها ساکت نشدند؛ بلکه به حرف‌هایشان گوش فرا داده شد. آن‌ها طرد نشدند؛ بلکه به استخدام درآمدند. و ایده‌هایشان نه علیرغمِ امپراتوری، بلکه به واسطه‌ی آن اشاعه یافت.
این درک، ما را به بازنگری در فهمِ خود از مارکسیسم غربی وامی‌دارد. وقتی چهره‌های پیشروی یک سنت به شکلی روان از نظریه‌ی انتقادی به سوی پروپاگاندای دولتی حرکت می‌کنند، مشکل «ریاکاری» نیست، بلکه «انسجام» است. فصل بعد این وضوح را با درهم‌شکستنِ «هم‌ارزیِ کاذبی» که اغلب میان همکاری مکتب فرانکفورت با نهادهای آمریکایی و پیوندهای ادعایی مارکسیست‌های غربی با اطلاعاتِ شوروی برقرار می‌شود، فراتر می‌برد؛ هم‌ارزی‌ای که حتی با کمترین بازبینی فرو می‌پاشد.
در این مرحله از استدلال، راک‌هیل واکنشِ واکنشیِ مدافعان لیبرال و تحسین‌کنندگانِ شرمسار را پیش‌بینی می‌کند. روایت از این قرار است: اگر اعضای مکتب فرانکفورت با نهادهای اطلاعاتی و تبلیغاتیِ آمریکا همکاری کرده‌اند، پس حتماً پیوندهای مشابهی در جبهه‌ی مقابل نیز وجود داشته است؛ پس همه آلوده‌اند و همه دستشان در کار است؛ چرا که جنگ سرد بازی‌ای دوطرفه بود. فصل ششم برای ویران کردن این هم‌ارزیِ کاذب با تکیه بر دقت و شواهد تدوین شده است.
رویکرد راک‌هیل در اینجا جراح‌گونه است. او منکرِ فعالیت‌های اطلاعاتیِ دولت‌های سوسیالیستی نمی‌شود و فشارهای ژئوپلیتیکیِ پیشِ روی آن‌ها را نیز رمانتیک جلوه نمی‌دهد. آنچه او برنمی‌تابد، آن «تقارنِ سست» و تنبلانه‌ای است که موقعیت‌های بنیاداً نابرابر را در یک «تطهیرِ اخلاقیِ دوجانبه» مستهلک می‌کند. ایالات متحده از جنگ جهانی دوم به عنوان قدرتِ برترِ امپریالیستی سر برآورد؛ در حالی که با پایگاه‌های نظامی محاصره شده بود، نظامِ مالی جهانی را فرماندهی می‌کرد و فعالانه در حال سازماندهیِ ضد‌انقلاب در مقیاسی سیاره‌ای بود. در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی یک دولت سوسیالیستیِ تحت محاصره بود که توسط نیروهای متخاصم احاطه شده و برای بقا در جهانی که علیه او ساختاریافته بود، دست‌و‌پا می‌زد. هم‌ارز دانستنِ فعالیت‌های اطلاعاتیِ این دو، به معنایِ محو کردنِ تاریخ است.
این محوسازی به‌ویژه هنگام بررسی شواهدِ عینی آشکارتر می‌شود. راک‌هیل نشان می‌دهد در حالی که همکاری میان روشنفکران مکتب فرانکفورت و نهادهای دولتیِ آمریکا امری سیستماتیک، مستند و به لحاظ حرفه‌ای عادی‌سازی شده است، ادعاهای مربوط به پیوندهای اطلاعاتیِ شوروی در میان مارکسیست‌های غربی، اموری حدسی، اغراق‌آمیز یا کاملاً ساختگی هستند. آنجا که همکاری با آمریکا منجر به رزومه‌سازی، انتصابات و تداومِ مسیر شغلی می‌شد، «پیوندهای» شوروی تنها سوءظن، شایعه و لجن‌پراکنی به بار می‌آورد. ادغامِ یک طرف به عنوان «عمل‌گرایی» نگریسته می‌شود و ارتباطِ خیالیِ طرف دیگر به عنوان سندی بر فسادِ اخلاقی.
این عدم‌تقارن عرضی نیست، بلکه یک «کارِ ایدئولوژیک» است. گفتمانِ لیبرالِ غربی، همکاری با نهادهای امپریالیستی را امری بی‌طرف یا حتی فضیلت‌مند جلوه می‌دهد، در حالی که هرگونه رابطه با دولت‌های سوسیالیستی را ذاتاً نامشروع به تصویر می‌کشد. این استانداردِ دوگانه تضمین می‌کند که مارکسیسمِ هم‌سو با امپراتوری، معقول به نظر رسد و مارکسیسمِ هم‌سو با انقلاب، خطرناک جلوه کند. نتیجه‌ی این رویکرد نه یک تحلیلِ متوازن، بلکه یک «پاسبانیِ ایدئولوژیک» است.
راک‌هیل به‌ویژه به این نکته توجه دارد که چگونه خودِ مفهومِ «استقلالِ فکری» در اینجا به سلاح بدل شده است. چهره‌های مکتب فرانکفورت می‌توانستند آشکارا با آژانس‌های اطلاعاتی آمریکا کار کنند و همچنان به عنوان اندیشمندانِ منتقد ستایش شوند؛ خودمختاریِ آن‌ها هرگز به طور جدی زیر سؤال نرفت. در مقابل، حتی شائبه‌ی اینکه روشنفکری ممکن است با یک دولت سوسیالیستی همدلی یا همکاری داشته باشد، کافی است تا اعتبار او سلب شود. کاشف به عمل می‌آید که «استقلال» در واقع به معنای استقلال از سوسیالیسم است، نه استقلال از امپراتوری.
این فصل همچنین افشا می‌کند که تاریخ‌نگاریِ جنگِ سرد چگونه به شکلی معطوف به گذشته عمل می‌کند. اتهاماتِ مربوط به نفوذِ شوروی برای تطهیرِ همکاری‌های امپریالیستی در مرحله‌ی بعد به کار گرفته می‌شوند. مدافعان مارکسیسم غربی با پافشاری بر اینکه «هر دو طرف چنین کردند»، هم‌سوییِ ساختاری را به ضرورتی تأسف‌بار بدل می‌کنند. آنچه در این مانور ناپدید می‌شود، مقیاس، قدرت و سیاق است. یک هژمونِ جهانی که در حال مدیریتِ ایدئولوژی است، با یک دولت سوسیالیستی که از خود در برابر نابودی دفاع می‌کند، یکی نیست.
ردِ هم‌ارزیِ کاذب توسط راک‌هیل، تمرینی برای توجیه (Apologetics) نیست؛ بلکه مطالبه‌ای برای «تحلیلِ مادی» است. روابط سیاسی باید بر اساس جایگاهی که در سیستم جهانی اشغال می‌کنند ارزیابی شوند، نه بر اساس یک تقارن اخلاقیِ انتزاعی. نادیده گرفتن این امر، بازتولیدِ ایدئولوژیِ امپریالیستی تحتِ لوایِ توازن است.
راک‌هیل با برچیدن این عذر و بهانه، یکی از آخرین سنگرهای دفاعیِ مارکسیسم غربی را مسدود می‌کند. اگر همکاری با دستگاه اطلاعاتی آمریکا عادی‌سازی شود، در حالی که حتی پیوندهای فرضی با دولت‌های سوسیالیستی جرم‌انگاری می‌گردد، پس آنتی‌کمونیسمِ این سنت را نمی‌توان امری عرضی دانست؛ بلکه امری ساختاری است. این بهای ورود به حریمِ مشروعیتِ امپریالیستی است.
با این روشنگری، مسیر برای گامِ بعدی مهیا می‌شود. تحلیل اکنون به سوی چهره‌ای می‌چرخد که به روشن‌ترین شکل، سنتزِ «زبانِ رادیکال» و «امنیتِ امپریالیستی» را بازنمایی می‌کند: هربرت مارکوزه. راک‌هیل در او نشان می‌دهد که چگونه مارکسیسم غربی صرفاً به بدبینی یا انتزاع عقب‌نشینی نکرد، بلکه فعالانه خود را برای مدیریتِ نارضایتی‌ها — به‌ویژه در میان جوانان — در اوجِ طغیان‌های جهانی بازسازی نمود.

فصل هفتم: هربرت مارکوزه — نغمه‌خوانِ رادیکال

اگر آدورنو و هورکهایمر نماینده‌ی عقب‌نشینیِ فلسفیِ مارکسیسمِ غربی از سیاستِ انقلابی هستند، هربرت مارکوزه نماینده‌ی انطباقِ تاکتیکیِ آن است. راک‌هیل با مارکوزه نه به عنوان یک استثنا در سنتِ فرانکفورت، بلکه به مثابه کارآمدترین جهشِ ژنتیکیِ آن برخورد می‌کند. آنجا که بدبینی و انتزاع می‌توانستند در سکوت نیرویِ مبارزه را تحلیل ببرند، مارکوزه کاری خطرناک‌تر و برای امپراتوری سودمندتر انجام داد: سخن گفتن به زبانِ شورش، در حالی که هم‌زمان و در سکوت، پتانسیلِ انقلابیِ آن را خلعِ سلاح می‌کرد.
جذابیتِ مارکوزه هرگز تصادفی نبود. او در لحظه‌ای ظهور کرد که طغیانِ جوانان، مبارزاتِ ضد‌استعماری و میلیتاریسمِ ضدجنگِ ویتنام در حال هم‌گرایی برای به چالش کشیدنِ نظمِ امپریالیستی بودند. برخلافِ پیشینیانش در فرانکفورت، مارکوزه از این انرژی عقب ننشست؛ بلکه آن را ترجمه کرد. او به این جنبش‌ها مشروعیتِ فلسفی بخشید، در حالی که مسیرِ آن‌ها را از سازماندهی، قدرتِ دولتی و مبارزه‌ی انقلابیِ منضبط منحرف می‌کرد.
راک‌هیل پافشاری می‌کند که نقشِ مارکوزه را نمی‌توان جدا از تاریخِ مادی و نهادی‌اش درک کرد. بسیار پیش از آنکه او به قدیسِ «چپِ نو» بدل شود، برای «اداره‌ی خدمات استراتژیک» (OSS) کار می‌کرد و تحلیل‌هایی پیرامونِ فاشیسم، ایدئولوژی و جنبش‌های سیاسی برای دولت آمریکا تولید می‌نمود. این یک اشتغالِ عرضی نبود؛ بلکه مارکوزه را در هنرِ «مدیریتِ ایدئولوژیک» آموزش داد: اینکه جنبش‌ها چگونه برمی‌خیزند، چگونه دچار انشعاب می‌شوند و چگونه انرژیِ آن‌ها می‌تواند تغییر جهت دهد. آن دانش هنگامی که او به زندگی آکادمیک بازگشت، ناپدید نشد، بلکه در نظریاتش به شکلی صیقل‌خورده بازگشت.
پروژه‌ی موسوم به «مارکسیسم-لنینیسمِ» مارکوزه نمونه‌ای از این صیقل‌کاری است. او در حالی که ادعای وفاداری به مارکس و حتی لنین را داشت، به شکلی سیستماتیک عناصرِ محوری‌ای را که مارکسیسم را به یک «دانشِ انقلابی» بدل می‌کرد، تهی ساخت. مبارزه‌ی طبقاتی به حاشیه رفت، اقتصادِ سیاسی رنگ باخت و دولت به جای آنکه هدفی برای تسخیر باشد، به ابژه‌ی سوءظن بدل گشت. انقلاب به جایِ تسخیرِ مادیِ قدرت، به عنوان یک واقعه‌ی فرهنگی و روان‌شناختی بازتعریف شد. خودِ پرولتاریا نیز از نظرها محو شد و جای خود را به دانشجویان، روشنفکران و حاشیه‌نشینانِ پراکنده داد.
آنچه باقی ماند، زبانی رادیکال بدون استراتژیِ انقلابی بود. مارکوزه از رهایی، نفی و امتناع سخن می‌گفت، اما این مفاهیم را از فرمِ سازمانی تهی کرد. قدرت در همه‌جا نقد می‌شد اما در هیچ‌کجا به چنگ نمی‌آمد. این یک آشفتگیِ تصادفی نبود، بلکه یک معماریِ نظری بود که به شکلی بی‌نقص برای لحظه‌ای طراحی شده بود که نارضایتیِ توده‌ای باید تخلیه می‌شد، بدون آنکه اجازه یابد به استحکام برسد.
راک‌هیل به‌ویژه در تحلیلِ رابطه‌ی مارکوزه با «چپِ نو» بسیار دقیق است. قیام‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ یک تهدیدِ واقعی بودند؛ نه به این دلیل که انقلاب‌هایی کامل بودند، بلکه چون مشروعیتِ امپریالیستی را مختل کرده و تناقضاتِ کانونِ سیستم را افشا می‌نمودند. مارکوزه این انرژی را سرکوب نکرد، بلکه آن را «هدایت» کرد. او زبانی به این جنبش بخشید که طغیان را ستایش می‌کرد اما انضباط را برنمی‌تافت. «نمایش» جایگزینِ «استراتژی» شد، «بیانگری» جایگزینِ «سازماندهی» گشت و «میلیتاریسم» به جای آنکه یک برنامه‌ی سیاسی باشد، به یک «سبکِ زندگی» بدل شد.
به همین سبب است که مارکوزه می‌توانست هم‌زمان موردِ ستایشِ رادیکال‌ها و تحملِ دولت قرار گیرد. او در نقشِ آنچه راک‌هیل «نغمه‌خوانِ رادیکال» می‌نامد عمل کرد؛ نیروهای شورشی را به سوی افقی نظری کشاند که هرگز به قلمروی قدرتِ واقعی قدم نمی‌گذاشت. امپراتوری از نارضایتیِ بی‌جهت نمی‌هراسد؛ بلکه از جنبش‌های منضبطی می‌هراسد که قادر به تسخیرِ نهادها باشند. مارکسیسمِ مارکوزه تضمین می‌کرد که اولی شکوفا شود و دومی همواره مشکوک باقی بماند.
نکته‌ی حیاتی اینجاست که راک‌هیل، مارکوزه را به عنوان یک مأمورِ آگاهِ ضد‌انقلاب ترسیم نمی‌کند. چنین برداشتی بسیار ساده‌انگارانه و حتی بیش از حد اعتباربخش خواهد بود. مسئله نه بر سرِ خیانت، بلکه بر سرِ «کارکرد» است. آثارِ مارکوزه در لحظه‌ی بحرانِ امپریالیستی، نقشی عینی در مدیریتِ نارضایتی ایفا کردند. محبوبیتِ او نه نشانی از شکستِ دستگاهِ ایدئولوژیکِ امپراتوری، بلکه گواهی بر «انعطاف‌پذیریِ» آن بود. آنجا که سرکوب به تنهایی کفایت نمی‌کرد، صیقل‌کاریِ نظری واردِ میدان شد.
راک‌هیل با پایان دادن به بخشِ مکتبِ فرانکفورت با چهره‌ی مارکوزه، استدلالِ خود را کامل می‌کند. مارکسیسمِ غربی صرفاً فلسفه‌ی شکست یا تسلیم نیست؛ بلکه در کارآمدترین شکلِ خود، یک «تکنولوژیِ فعالِ مهار» است. این جریان انرژی‌های رادیکال را جذب کرده، آن‌ها را به فرم‌های بی‌خطر ترجمه می‌کند و به عنوانِ نقدی بی‌پیامد به سیستم بازمی‌گرداند.
این فصل ما را با یک حقیقتِ نهایی روبرو می‌کند: مارکسیسمی که به نامِ رهایی سخن می‌گوید اما سازماندهی، قدرتِ دولتی و مبارزه‌ی ضد‌امپریالیستی را رد می‌کند، صرفاً دچار سوء‌فهم از انقلاب نیست، بلکه مانعِ آن است. و در انجامِ این کار، یکی از ظریف‌ترین مأموریت‌های امپراتوری را به انجام می‌رساند: تضمینِ اینکه حتی شورش نیز شرایطِ شکستِ خود را بازتولید کند.

ششم: بازپس‌گیریِ مارکسیسم به مثابه یک سلاح

هنگامی که راک‌هیل به پایانِ کتاب می‌رسد، دیگر پرسش بر سرِ این نیست که آیا مارکسیسمِ غربی نواقصی دارد یا خیر؛ چنین قاب‌بندی‌ای بسیار کوچک است. پرسشِ اصلی این است که این جریان در جهانی که با سلطه‌ی امپریالیستی و خشونتِ ضد‌انقلابی تعریف می‌شود، چه کارکردی داشته و همچنان دارد. پاسخِ راک‌هیل صریح است: مارکسیسمِ غربی تلاشِ شکست‌خورده‌ای برای انقلاب نیست؛ بلکه یک «تشکلِ ایدئولوژیکِ موفق» در درونِ امپراتوری است.
این نتیجه‌گیری مستقیماً از تحلیلی حاصل می‌شود که در سراسرِ کتاب بسط یافته است. دانشِ امپریالیستی یک اشتباه نیست که نیاز به اصلاح داشته باشد، بلکه سیستمی است که باید با آن مقابله کرد. کارِ فکری در ذیلِ امپراتوری به گونه‌ای سازماندهی، اداره و پاداش‌دهی می‌شود که به طورِ قابل‌اطمینانی نتایجِ خاصی تولید کند. نظریاتی که سرمایه‌داری را در انتزاع به چالش می‌کشند اما در عمل انقلاب را رد می‌کنند، شکوفا می‌شوند. در مقابل، نظریاتی که آشکارا با مبارزاتِ ضد‌امپریالیستی، قدرتِ دولتِ سوسیالیستی و مبارزه‌ی طبقاتیِ سازمان‌یافته هم‌سو هستند، به حاشیه رانده شده، تحریف شده یا محو می‌گردند. این یک تصادف نیست؛ این دقیقاً شیوه‌ی کارکردِ سیستم است.
مارکسیسمِ غربی از این منظر، نه به عنوانِ سنتی که تراژیک‌وار از قدرت جدا افتاده، بلکه به مثابه جریانی ظاهر می‌شود که به لحاظِ ساختاری برای «اجتناب» از قدرت شکل گرفته است. خصومتِ آن با دولت‌های سوسیالیستی، عقب‌نشینی‌اش از اقتصادِ سیاسی، سوء‌ظن‌اش به سازماندهی و تمرکزِ بیش‌از‌حدش بر فرهنگ، گفتمان و ذهنیت، نه عادت‌های فکری، بلکه «انطباق‌های ساختاری» هستند. این‌ها به مارکسیسم اجازه می‌دهند که به شکلی امن در نهادهای امپریالیستی بچرخد، در حالی که به لحاظِ سیاسی بی‌خطر باقی بماند.
راک‌هیل پافشاری می‌کند که این موضوع باید بدونِ اخلاق‌گرایی درک شود. مشکل این نیست که تک‌تکِ اندیشمندان صادق نبودند یا شجاعت نداشتند. مشکل این است که آثارِ آن‌ها فارغ از نیت‌شان، کارکردی ضد‌انقلابی ایفا کرد. نقدِ ایدئولوژیکِ عینی ایجاب می‌کند که نظریه‌ها بر اساسِ آنچه در جهان «انجام می‌دهند» قضاوت شوند، نه بر اساسِ احساسی که برمی‌انگیزند یا میزانِ رادیکال بودنِ طنین‌شان. با این معیار، مارکسیسمِ غربی مکرراً در راستایِ خلعِ سلاحِ مبارزاتِ انقلابی، مشروعیت‌زدایی از قدرتِ سوسیالیستی و هدایتِ نارضایتی‌ها به کانال‌های بی‌خطر عمل کرده است.
مخاطراتِ این تشخیص، آکادمیک نیستند. در لحظه‌ای که امپریالیسم — از طریقِ تحریم‌ها، جنگ‌های نیابتی، محاصره‌های نسل‌کشانه و ویرانی‌های زیست‌محیطی — در حال تشدید است، نیاز به مارکسیسمی که قادر به رویارویی با قدرت باشد، امری وجودی است. نظریه‌ای که نتواند امپریالیسم را به عنوان یک سیستم نام ببرد، از دولت‌های انقلابیِ تحتِ محاصره دفاع کند، یا به سازماندهی و مبارزه متعهد بماند، بدتر از بی‌فایده است؛ چنین نظریه‌ای فعالانه راهِ رهایی را سد می‌کند.
بنابراین، بازپس‌گیریِ مارکسیسم به مثابه یک سلاح، نیازمندِ یک «گسستِ قاطع» است. این به معنایِ گسستن از آنتی‌کمونیسم در تمامِ اشکالِ صیقل‌خورده و پیچیده‌ی آن است. به معنایِ ردِ این ایده است که انقلاب ذاتاً اقتدارگراست، دولت‌ها صرفاً ابزارهای سلطه‌اند و سازماندهی خیانت به آزادی است. این به معنایِ بازگرداندنِ مارکسیسم به بنیادهای مادی‌اش است: مبارزه‌ی طبقاتی، اقتصادِ سیاسی، ضد‌امپریالیسم و تسخیر و دگرگونیِ قدرت.
این همان خطِ مرزی است که پلتفرمِ «اطلاعاتِ تسلیحاتی‌شده» صراحتاً ترسیم می‌کند. مارکسیسم نه یک برند است، نه یک سبکِ زندگی و نه یک هویتِ حرفه‌ای؛ بلکه دانشِ رهایی است که در کوره‌ی مبارزه گداخته شده و از طریقِ عمل صیقل یافته است. هنگامی که مارکسیسم از این هدف جدا شود، انسانی‌تر یا ظریف‌تر نمی‌شود، بلکه به یک «لوازمِ جانبی» برای امپراتوری بدل می‌گردد.
کتابِ راک‌هیل برای کسانی که به دنبالِ حفظِ اعتبارِ مارکسیسمِ غربی هستند، تسلایی به همراه ندارد؛ بلکه برای کسانی که اراده‌ی گسستن از آن را دارند، «وضوح» به ارمغان می‌آورد. انتخابی که این کتاب پیشِ رو می‌گذارد، گریزناپذیر است: مارکسیسم یا می‌تواند به عنوان یک استراتژیِ مهارِ ایدئولوژیک عمل کند و نارضایتی‌ها را مدیریت نماید در حالی که قدرتِ امپریالیستی را دست‌نخورده باقی می‌گذارد؛ و یا می‌تواند به مثابه یک «سلاح» عمل کند؛ هم‌سو با مبارزاتِ مللِ تحتِ استعمار، استثمارشدگان و جنبش‌های انقلابی که برای پایان دادن به این سیستم می‌جنگند.
هیچ زمینِ بی‌طرفی میانِ این دو موضع وجود ندارد. آن جنگِ جهانیِ فکری که راک‌هیل از آن نام می‌برد پیشاپیش آغاز شده و هر نظریه‌ای در آن جبهه‌ای را برگزیده است. وظیفه‌ی کنونی، ابداعِ یک مارکسیسمِ جدید نیست، بلکه بازپس‌گیریِ همان مارکسیسمی است که امپراتوری با تمامِ توان برای دفن کردنش کوشیده است: مارکسیسمی ریشه‌دار در مبارزه‌ی ضد‌امپریالیستی، سازماندهیِ جمعی و پیگیریِ بی‌امانِ رهاییِ انسان.