یانگ چوچیائو، مدرس، دانشکده زبان‌ها و فرهنگ‌های غربی، دانشگاه مطالعات بین‌المللی ژجیانگ
منتشرشده در شبکه آبزرور چین
ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی

در این گزارش، به تحلیل استراتژی جدید ایالات متحده آمریکا در قبال آمریکای لاتین تحت عنوان «نظریه ترامپ» می‌پردازیم که در قالب نسخه به‌روزشده دکترین مونرو ارائه شده است. این تحلیل نشان می‌دهد که چگونه تلاش واشنگتن برای بازگشت به دوران هژمونی منطقه‌ای نه تنها به شکل‌گیری یک «حیاط خلوت مطیع» منجر نشده، بلکه باعث بیداری خودآگاهی استراتژیک و تقویت تمایلات استقلال‌طلبانه در کشورهای این منطقه گردیده است.

در چهارم دسامبر سال ۲۰۲۵، کاخ سفید سند بازنگری‌شده «استراتژی امنیت ملی ایالات متحده» را منتشر کرد که نشان‌دهنده تغییر اساسی در جهت‌گیری کلان سیاست خارجی این کشور است. این سند به طور غیرمسبوقی توجه خود را بر منافع نیم‌کره غربی متمرکز کرده و برای نخستین بار، مفهومی تحت عنوان «نظریه ترامپ» را به عنوان نسخه معاصر دکترین مونرو مطرح می‌کند. هدف اعلامی این استراتژی، تضمین برتری مطلق آمریکا در نیم‌کره غربی و بازگشت به دوران نفوذ بی‌چون‌وچرای منطقه‌ای است.

این سند فراتر از یک بیانیه سیاسی، در واقع «مجوز قانونی» برای اقدامات تهاجمی و مبتنی بر معامله‌ای است که پیش از این در قبال کشورهای آمریکای لاتین آغاز شده بود. از اعمال فشارهای گمرکی شدید و آشکار علیه حاکمیت داخلی برزیل گرفته تا پیوند دادن کمک‌های مالی کلان با نتایج انتخابات آرژانتین و نیز استقرار بزرگ‌ترین ناوگان دریایی دهه‌های اخیر در دریای کارائیب، همه و همه نشان‌دهنده اعمال «اولویت آمریکا» در عمل است. این رویکرد جدید، به شکل بی‌سابقه‌ای مستقیم و بدون لایه‌های دیپلماتیک سنتی، بر کشورهایی که خواستار توسعه مستقل هستند، فشار وارد می‌کند.
نظریه ترامپ در بستر «محدودیت استراتژیک» آمریکا در سطح جهانی شکل گرفته است. واشنگتن به جای پذیرش نقش یک قدرت جهانی در حال گذار، به دنبال تقویت هژمونی منطقه‌ای به عنوان جبران‌کننده کاهش نفوذ جهانی خود است. این رویکرد در تضاد آشکار با دکترین مونرو اصلی سال ۱۸۲۳ است که هدف آن بیرون راندن قدرت‌های استعماری اروپایی بود. در حالی که نسخه کلاسیک بر «نه مداخله» اروپا تأکید داشت، نسخه ترامپ «دستوری برای مداخله» آمریکا در برابر هر نوع قدرت بالفعل یا بالقوه است، اعم از قدرت‌های منطقه‌ای یا فرامنطقه‌ای.

سند امنیت ملی نیم‌کره غربی را به عنوان «خط مقدم امنیت مرزی، زنجیره تأمین حیاتی و رقابت ژئوپلیتیکی» آمریکا تعریف می‌کند. این تعریف نشان می‌دهد که آمریکای لاتین دیگر همسایه‌ای برابر یا شریک دسته‌جمعی تلقی نمی‌شود، بلکه به «منطقه حائل» و «ذخیره‌گاه منابع» برای امنیت ملی ایالات متحده تقلیل یافته است. در این چارچوب، فهرستی از اقدامات عملی از جمله گسترش نیروی گارد ساحلی و نیروی دریایی، استفاده از سلاح‌های مرگبار علیه کارتل‌های مواد مخدر و جلوگیری از «نفوذ دشمنان خارجی» به اموال حیاتی منطقه، به طور ضمنی «حق مداخله» آمریکا را به رسمیت می‌شناسد.
برخلاف «تئوری روزولت» در آغاز قرن بیستم که به صراحت آمریکا را به عنوان «پلیس بین‌المللی» معرفی می‌کرد، نظریه ترامپ لایه‌ای از «همکاری و منافع متقابل» را بر هسته تلخ مداخله سیاسی-اقتصادی می‌کشد. این رویکرد دیگر مداخله مستقیم را علنی نمی‌کند، بلکه سازوکارهای اجباری ایجاد می‌کند که کشورهای منطقه را به همکاری فعال یا منفعل وادار می‌سازد.

این سازوکار بر چهار محور اصلی استوار است:
کنترل مهاجرت: تبدیل کشورهای آمریکای لاتین به سد دفاعی در برابر مهاجران
مبارزه مشترک با مواد مخدر: انتقال مسئولیت بحران داخلی آمریکا به کشورهای منبع
طرد قدرت‌های رقیب: برچسب‌زنی به هر همکاری اقتصادی با قدرت‌هایی غیر از آمریکا به عنوان «دشمن خارجی»
دسترسی نظامی: تضمین حضور و دسترسی بی‌قیدوشرط نیروهای آمریکایی

این چرخش استراتژیک بر سه پایه اصلی استوار است:

الف) هژمونی داخلی و پوپولیسم: دولت ترامپ با ساختن «دیوار مرزی» و سیاست «بمان در مکزیک»، مهاجران را به عنوان تهدیدی برای هویت ملی، فرهنگ و امنیت آمریکا ترسیم کرد. این رویکرد بحران‌های داخلی را به اتهام‌زنی و اقدام نظامی علیه کشورهای آمریکای لاتین تبدیل می‌کند و پایگاه رأی پوپولیستی را تقویت می‌نماید.

ب) بی‌اعتنایی به سازمان‌های چندجانبه: از دیدگاه ترامپ، سازمان‌هایی چون سازمان کشورهای آمریکایی با اصل «یک کشور، یک رأی» دست و پای آمریکا را می‌بندد و به مخالفان تریبون بین‌المللی می‌دهد. بنابراین، تمایل به یک‌جانبه‌گرایی و معاملات دو جانبه جایگزین شده است. این «تقسیم و  تسخیر کردن» (تجزیه و غلبه) بر مزیت نامتقارن قدرت آمریکا استوار است که عمل جمعی کشورهای منطقه را می‌شکند.

ج) اضطراب رقابت قدرت‌های بزرگ: عمیق‌ترین انگیزه، نگرانی روزافزون از گسترش نفوذ سایر قدرت‌ها در منطقه است. ابتکار کمربند و جاده چین همواره در کانون توجه و مهار آمریکا قرار داشته و همکاری انرژی روسیه با ونزوئلا به عنوان «آتش‌سوزی در پشت‌بازار» تلقی می‌شود. بنابراین، نظریه ترامپ به دنبال بازیابی موقعیت غیرقابل چالش آمریکا در منطقه از طریق ترکیبی از اجبار، از مداخله آشکار در امور داخلی گرفته تا پیوند دادن همکاری تجاری با دوری از روسیه و چین، تا تهدید به استفاده از زور نظامی است.
قبل از انتشار رسمی سند، آمریکا اقدامات عملیاتی گسترده‌ای را آغاز کرده بود که الگویی از سیاست «هویج و چماق» را نشان می‌دهد.

مورد برزیل: چماق تنبیهی
در ژوئیه ۲۰۲۵، دولت ترامپ به بهانه «تهدید دولت برزیل علیه آمریکا»، تعرفه ۴۰٪ بر کالاهای صادراتی برزیل اعمال کرد. با افزودن به تعرفه ۱۰٪ «متقابل» قبلی، حدود ۳۵.۹٪ از صادرات برزیل به آمریکا با تعرفه ۵۰٪ روبرو شد. همزمان، دفتر نماینده تجاری آمریکا تحقیقات بخش ۳۰۱ را در حوزه‌های تجارت دیجیتال، تعرفه‌های ترجیحی ناعادلانه، مالکیت فکری، دسترسی به بازار اتانول و جنگل‌زدایی غیرقانونی آغاز کرد.

نکته قابل تأمل اینکه در ۱۵ سال گذشته، آمریکا در تجارت کالا و خدمات با برزیل مازاد تجاری بیش از ۴۱۰۰ میلیارد دلار داشته است. در سال ۲۰۲۴، حجم تجارت دو جانبه به ۹۲۰ میلیارد دلار رسید و مازاد آمریکا ۷۴ میلیارد دلار بود. بنابراین، بهانه تعرفه‌ها کاملاً بی‌اساس و با انگیزه سیاسی بود. در نامه‌ای به رئیس‌جمهور لوا، ترامپ صراحتاً اقدامات گمرکی را به توقف تحقیقات قضایی درباره رئیس‌جمهور پیشین بولسونارو پیوند داد. کاخ سفید نیز اعلام کرد که اقدامات دولت برزیل «تهدیدی غیرعادی برای امنیت ملی، سیاست خارجی و اقتصاد آمریکا» هستند. این نه تنها دخالتی آشکار در حاکمیت قضایی برزیل، بلکه نشان‌دهنده منطق واقعی سیاست گمرکی آمریکا است: تجارت دیگر پیوند متقابل نیست، بلکه ابزاری برای تنبیه «شرکای ناتمام» و مداخله در حاکمیت قضایی کشورهاست.

مورد آرژانتین: هویج مشروط
در مقابل، به آرژانتین «هویج» پیشنهاد شد. در اکتبر ۲۰۲۵، وزارت خزانه‌داری آمریکا توافقنامه مبادله ارزی ۲۰۰ میلیارد دلاری با آرژانتین امضا کرد. ترامپ در دیدار با رئیس‌جمهور میله صراحتاً گفت که این کمک «تا حدی به کسی بستگی دارد که انتخابات میان‌دوره‌ای را می‌برد» و اضافه کرد: «اگر میله برنده شود، از او حمایت می‌کنیم؛ اگر نه، کنار می‌کشیم.» این پیوند آشکار کمک اقتصادی با نتایج انتخابات داخلی یک کشور، اقدامی کاملاً بی‌سابقه است. حمایت آمریکا بر اساس نیاز اقتصادی آرژانتین یا ثبات منطقه‌ای نیست، بلکه هدف آن تثبیت یک دولت بسیار آمریکاگرا و هماهنگ با واشنگتن است تا به عنوان یک «پایگاه استراتژیک» در عمق منطقه عمل کند. این «وفاداری به معنای پاداش»، اصلی‌ترین قاعده عملیاتی نظریه ترامپ است.
از نوامبر ۲۰۲۵، آمریکا به بهانه مبارزه با «تروریسم مواد مخدر»، بزرگ‌ترین تجمع نظامی دهه‌ها را در دریای کارائیب آغاز کرده که شامل گروه ناو هواپیمابر به فرماندهی ناو «جرالد فورد»، زیردریایی‌های اتمی و جنگنده‌های نسل پنجم می‌شود.

استفاده از ناو هواپیمابر علیه قایق‌های قاچاق کوچک هیچ منطق نظامی ندارد. هدف واقعی، استفاده از «تروریسم مواد مخدر» به عنوان پوششی برای زورگویی دیپلماتیک و مداخله نظامی است. هدف نهایی، سرنگونی دولت مادورو در ونزوئلاست که آمریکا آن را «محور ضدآمریکایی نیم‌کره غربی» می‌نامد. اعلان سند امنیت ملی مبنی بر «استفاده از سلاح‌های مرگبار در صورت لزوم»، چراغ سبزی برای چنین اقداماتی است و فشار امنیتی بی‌سابقه‌ای بر کشورهای منطقه وارد می‌کند.
برخلاف انتظار، چماق نظریه ترامپ نه تسلیم‌پذیری، بلکه بیداری خودآگاهی استراتژیک را به دنبال داشت. کشورهای اصلی منطقه واکنش‌های متقابل نشان دادند.

ونزوئلا: دفاع مستحکم
در مرکز توجه نظامی آمریکا، ونزوئلا موضع دفاعی سرسختانه اتخاذ کرد. در سپتامبر ۲۰۲۵، دولت مادورو «طرح استقلال ۲۰۰» را راه‌اندازی کرد که در ۲۸۴ نقطه مرزی، نیروهای مسلح، پلیس و نیروهای مردمی را مستقر و رزمایش‌های نظامی برگزار کرد. پس از تهدید ترامپ به بستن حریم هوایی ونزوئلا، نیروهای مسلح این کشور فوراً رزمایش دفاع ساحلی سراسری را آغاز کردند و سامانه‌های پدافند هوایی پیشرفته روسی شامل سامانه‌های دوربرد و میان‌برد را مستقر کردند تا سیگنال‌های روشنی از مقاومت به واشنگتن ارسال کنند.

مکزیک: ابراز استقلال
به عنوان همسایه مستقیم، مکزیک بیشترین فشار را تحمل می‌کند. رئیس‌جمهور شین‌بام صراحتاً اعلام کرد که حاکمیت و استقلال ملی را دفاع خواهد کرد و از حقوق هموطنان خود در آمریکا حمایت می‌کند. او اتهام‌زنی‌های ترامپ درباره کنترل کارتل‌های مواد مخدر را رد کرد و با ارائه آمار نشان داد که قاچاق فنتانیل به آمریکا ۵۰٪ کاهش یافته است. شین‌بام تأکید کرد بدون پذیرش مسئولیت مصرف مواد مخدر و قاچاق اسلحه از سوی آمریکا، تلاش‌های مکزیک بی‌فایده است.

برزیل: مقاومت اقتصادی-سیاسی
در برابر فشار تعرفه‌ای، دولت لوا در اوت ۲۰۲۵ «طرح حاکمیت برزیل» را با سرعت غیرمعمول ۱۸ روزه (در حالی که معمولاً ۶۰ روز طول می‌کشد) به تصویب رساند. این طرح شامل:
اختصاص ۳۰۰ میلیارد رئال (حدود ۵۵.۶ میلیارد دلار) از صندوق ضمانت صادرات بانک توسعه ملی به عنوان وام‌های کم‌بهره برای شرکت‌های آسیب‌دیده
امهال مالیات فدرال و افزایش مهلت بازپرداخت مالیات صادراتی
اختصاص ۴۵ میلیارد رئال به صندوق شرکت‌های کوچک و متوسط
تشکیل کمیته ملی نظارت بر اشتغال برای جلوگیری از تعدیل نیرو

دولت‌های محلی نیز اقدامات مکمل انجام دادند. ایالت سائوپائولو ۱۵ میلیارد رئال اعتبار مالیاتی آزاد کرد و خط اعتباری شرکت‌های دولتی را دو برابر کرد. ایالت سئارا محصولات صادراتی آسیب‌دیده (مانند محصولات دریایی و تخمه کاشو) را در برنامه‌های تغذیه عمومی (ناهار مدارس، بیمارستان‌ها و طرح «گرسنگی صفر») وارد کرد که هم به شرکت‌ها کمک کرد و هم مسئولیت اجتماعی را تقویت نمود.

همزمان، برزیل به سرعت بازارهای جایگزین را توسعه داد. تقاضای عظیم چین برای محصولات کشاورزی برزیل، راهکار صادراتی کلیدی شد و سازوکارهای چندجانبه مانند گروه بریکس به عنوان سکویی برای همکاری جنوب-جنوب و کاهش فشار آمریکا عمل کرد.

نظریه ترامپ در عمل شکست خورده است. این استراتژی نه تنها به «حیاط خلوط مطیع» منجر نشد، بلکه به یک «سندبلاست استراتژیک» تبدیل شد که فولاد استقلال‌خواهی منطقه را تقویت کرد. چرخش به سمت یک‌جانبه‌گرایی و معاملات قدرت‌محور، هزینه‌هایی برای آمریکا داشته است:

الف) کاهش مشروعیت نرم: تصویر آمریکا به عنوان «شریک قابل اعتماد» آسیب دیده است. پیوند دادن کمک‌های اقتصادی با نتایج انتخابات و استفاده از ابزارهای تجاری برای اهداف سیاسی، اعتمادسازی را نابود می‌کند.

ب) تقویت ائتلاف‌های جایگزین: کشورهای منطقه به سرعت به سمت تنوع‌بخشی به شرکای استراتژیک روی آورده‌اند. چین، روسیه و سازمان‌های چندجانبه منطقه‌ای اکنون نقش محوری دارند.

ج) بیداری خودآگاهی پسااستعماری: این استراتژی، ناخواسته گفتمان استقلال‌طلبی را تقویت کرده است. نسل جدید رهبران منطقه دیگر نگران دستورالعمل‌های واشنگتن نیستند.
نظریه ترامپ در واقع «منشور انقلاب منطقه‌ای» شده است. کشورهای آمریکای لاتین اکنون به طور فزاینده‌ای به این نتیجه رسیده‌اند که اتکا به قدرت خارجی، ریسک‌های استراتژیک غیرقابل پیش‌بینی دارد. این ادراک به اجماعی منجر شده مبنی بر:
تنوع‌بخشی اقتصادی: کاهش وابستگی به صادرات مواد خام و تقویت زنجیره ارزش داخلی
همکاری جنوب-جنوب: تقویت پیوندهای درون منطقه‌ای و با کشورهای نوظهور
موازنه ریسک: در بازی بزرگ قدرت‌ها، موقعیتی اتخاذ شود که منافع ملی حداکثر شود
نتیجه نهایی نظریه ترامپ نه تثبیت هژمونی آمریکا، بلکه ظهور آمریکای لاتینی چندقطبی‌تر و مستقل‌تر است. این منطقه در حال گذار از «حیاط خلوت» به «مرکز بازی» است. کشورهای منطقه دیگر صرفاً بازیگران منفعل نیستند، بلکه بازی‌گرانی فعال هستند که:
قدرت چانه‌زنی خود را درک کرده‌اند
گزینه‌های استراتژیک جایگزین را فعال کرده‌اند
هویت منطقه‌ای مستقلی را شکل داده‌اند

این تحولات نشان می‌دهد که سیاست «اولویت آمریکا» در نیم‌کره غربی به «انزوای آمریکا» منجر شده است. واشنگتن با اقدامات یک‌جانبه و زورمدارانه، متحدان سنتی خود را به سمت رقبای جهانی سوق داده و به جای یک حیاط خلوت مطیع، یک جبهه مقاومت منسجم خلق کرده است.

نظریه ترامپ به عنوان نئومونرویسم قرن بیست‌ویکم، شکستی تمام‌عیار را تجربه کرده است. این استراتژی که با هدف بازگشت به دوران طلایی هژمونی منطقه‌ای طراحی شده بود، نتیجتی معکوس داشت: به جای تسلیم، مقاومت؛ به جای وابستگی، استقلال؛ و به جای یک‌جانبه‌گرایی آمریکایی، چندقطبی‌گری منطقه‌ای. آمریکای لاتین در حال خروج از سایه تاریخی خود است و در مسیر تبدیل شدن به بازیگری مستقل در نظام بین‌المللی قرار دارد. این تحول نه تنها معادلات منطقه‌ای، بلکه توازن قدرت جهانی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.