
نوسته حسین برزگر برای مجله جنوب جهانی
ایران امروز در شرایطی فراتر از حد بحرانی قرار دارد، جایی که دیگر اصلاحات جزئی کارساز نیست و ساختارهای سیاسی-اقتصادی به مرحلهای خطرناک از تزلزل رسیدهاند. بحران اقتصادی بیسابقه با تورم ۵۵ درصدی و رشد منفی ۲ درصد، فروپاشی اجماع درونی حتی میان اصلاحطلبان، جستجوی نسخههای جادویی از سند راهبردی آمریکا تا شورای انقلاب، و در نهایت بازی صفر-جمعی جناحها که حمایت از رئیسجمهور را نیز به معاملهای موقت تبدیل کرده است.
سیدحسین مرعشی در مقالهای در روزنامه سازندگی، سند راهبردی آمریکا را نقطه تلاقی راهبردی میخواند و معتقد است چون آمریکا نیز به خروج از منطقه اشاره کرده، این فرصتی برای تعامل است. اما این تحلیل دچار چندین اشکال راهبردی است. نخست اینکه سند راهبردی آمریکا یک سند داخلی تصمیمگیری است، نه پیشنهاد مذاکراتی. خروج نیروها از خاورمیانه برای آمریکا به معنای تعامل به ایران نیست، بلکه تخصیص منابع به چالش چین، کاهش وابستگی به نفت منطقه با توسعه انرژیهای جایگزین، و بازتعریف نقش متحدان منطقهای است. این استراتژی «برون دهی هزینهها» به عربستان و امارات است، نه انصراف از نفوذ. دوم اینکه مرعشی از خروج آمریکا از منطقه سخن میگوید، اما پیششرطهای غیرقابل چانهزنی آمریکا را نادیده میگیرد: برنامه موشکی ایران، نفوذ منطقهای، و حتی حق غنیسازی. آمریکا خواستار تعطیلی کامل اینهاست، نه مذاکره. سوم اینکه سیاست ملی نمیتواند به تفسیر سلیقهای از سندی متکی باشد که هر چهار سال یکبار تغییر میکند، توسط دستگاههای اطلاعاتی برای مصرف داخلی نوشته میشود، و فاقد هرگونه الزام حقوقی-بینالمللی است. در واقع، نقطه تلاقی یک توهم ترجمهای است: آمریکا میگوید ما نمیخواهیم پایگاه داشته باشیم نه آنکه نفوذ نداشته باشیم؛ ایران میخواهد با آمریکا بسازد چون فکر میکند خروج نیروها به معنی رها کردن خاورمیانه است. این دو نه تقاطع، که تناقض بنیادیناند. امید بستن به سند راهبردی معادل پرهیز از مسئولیت داخلی و جستجوی نجات از بیرون است.
مرعشی ارقامی ارائه میدهد که هیچ جراحی جزئی نمیتواند آن را حل کند: رشد اقتصادی یک درصد در بیست سال، تورم از ۲۲ به ۵۵ درصد، تشکیل سرمایه ملی به اندازه نیمی از استهلاک. او میگوید اقتصاد بیست سال گروگان مسئله هستهای بوده، اما این نیمی از حقیقت است. درست است که تحریمها صادرات نفت را از ۲.۵ میلیون بشکه به کمتر از نیم میلیون بشکه کاهش داد، اما نیمه دیگر ماجرا فساد ساختاری، رانتخواری، ناکارآمدی بانکی و یارانههای بیهدفی برای فربه های اقتصادی است که همه آنها در داخل ساخته شدهاند. بحران غذا ناشی از تحریم نیست، بلکه ناشی از ناتوانی در تخصیص ارز است. دولت تصمیم گرفته کالاهای اساسی را با دلار ۱۲۵ هزار تومانی وارد کند که یعنی افزایش ۵۰۰ درصدی قیمت برای مردم. راهحل پیشنهادی شورای انقلاب درست زمانی مطرح میشود که اقتصاد از کنترل دولت خارج شده. این پذیرش شکست مدیریت است، نه اصلاح آن. بحران ساختاری است و راهحل آن سیاسی نیست. نیاز به تحول حقوق مالکیت، اصلاح نظام بانکی و شفافیت بودجه دارد که هیچیک در توان شورای انقلاب یا معاونتهای جدید نیست.
در حالیکه اصلاحطلبان آماده خالی کردن زیرپای پزشکیان میشود، تند رو ترین اصولگرایان پروژهای روشن دارد: تبرئه پزشکیان و متهم کردن اصلاحطلبان به سهمخواهی. این متن مفهومسازی «زاویهدار» را کلید میزند: کیهان معتقد است هر کسی مخالف مذاکره نیست، زاویهدار و دلبسته آمریکا است.
گام بعدی این است که باید حذف مسئولیت از پزشکیان صورت گیرد: او عزیز و قاطع است؛ مشکل دولت زاویهدار است. تقسیم کار نیز مشخص است: اصلاحطلبان باجخواه، اصولگرایان مسئولیتپذیر. اما این تحلیل دعوی واقعی قدرت را پنهان میکند. پزشکیان بدون حمایت ساختاری اصولگرایان و رهبری نمیتوانست رئیسجمهور شود و نمیتوانست مذاکره کند. زاویهدارها در دولت پزشکیان، فقط اصلاحطلبان نیستند؛ بلکه نیروهای نزدیک به رهبری در وزارت اطلاعات و سپاه را هم شامل میشود. اتهام باجخواهی درست زمانی مطرح میشود که پزشکیان از خواسته اصلاحطلبان برای مذاکره سر باز زده است. اصلاحطلبان بین دو راهی گیر افتادهاند: حفظ پایگاه اجتماعی نیاز به انتقاد از وضعیت دارد، اما حفظ دسترسی به قدرت اجازه چالش با رهبری را نمیدهد. مرعشی میگوید رهبری باید مداخله کند، اما قوچانی میگوید رهبری از شما حمایت کرده پس شما قویترین رئیسجمهورید. این تناقض درونی نشان میدهد هر دو مطلب در سازندگی دعوی غیرواقعی را پررنگ میکنند تا دعوی واقعی را پنهان کنند: عدم صلاحیت اصلاحطلبان برای مدیریت بحران با حفظ خطوط قرمز حاکمیت.
پزشکیان در دوگانهای گرفتار است. از یکسو قوچانی در مقاله ای در روزنامه سازندگی او را قویترین رئیسجمهور با حمایت رهبری میخواند، از سوی دیگر مرعشی میگوید او نمیتواند بیست وزارتخانه را مدیریت کند و پیشنهاد پنج معاونت جدید میدهد. واقعیت این است که رئیسجمهور در ایران نه رئیسجمهور، بلکه رئیسدولت است. اختیارات اقتصادیاش محدود است چون بانک مرکزی، نفت و برنامهوبودجه زیرنظر رهبری هستند. اختیارات سیاسیاش نظارتی است چون وزارت خارجه، اطلاعات و دفاع زیرنظر رهبریاند. علیرغم اینکه پزشکیان رئیس شورای عالی امنیت ملی است اما اختیارات واقعی امنیتیاش صفر است چون شورای عالی امنیت ملی، سپاه و نیروی قدس مستقل از مواضع رئیس جمهور تصمیم میگیرد و عمل میکنند. این ساختار به پزشکیان اجازه نمیدهد نقشی فراتر از مدیریت روزمره بحران داشته باشد.
مرعشی میگوید رهبری بدلیل مسئولیت راهبردیاش دغدغه دخالت در امور اقتصادی ندارد. این تحلیل خطرناکی است که توجیه میکند چرا رهبری در بحران غذا مداخله نمیکند، غافل از اینکه بحران غذا به بحران امنیتی تبدیل میشود و رهبری مالک نهایی منابع نفت و بانک مرکزی است. نقش واقعی رهبری عبارت است از تثبیت قدرت از طریق کنترل نهادهای امنیتی-اقتصادی، تعادلبخشی جناحی با حمایت از پزشکیان برای جلوگیری از انفجار اجتماعی، و اجتناب از مسئولیت اقتصادی تا هزینه بحران بر گردن دولت بیفتد. خامنهای هوشمندانه بازی میکند: از بالا حمایت کلامی میکند تا فشار خیابانی کاهش یابد، از پایین نهادهای اقتصادی-امنیتی را کنترل میکند تا قدرت واقعی حفظ شود، و از بحران غذا با سکوت میگذرد تا مسئولیت نپذیرد. او بحران را مدیریت میکند نه حل میکند و هدفش جلوگیری از فروپاشی است نه اصلاح ساختاری.
پیشنهاد مرعشی برای تشکیل شورای انقلابی متشکل از پزشکیان، قالیباف و اژهای زیر نظر رهبری، نه راهحل که تشدید بحران است. این پیشنهاد تمرکز قدرت را در دست رهبری و افراد معینی افزایش میدهد و مسئولیت دولت را حذف یا حداقل دور میزند، قوا را ادغام و اصل تفکیک قوا را نابود میسازد، و دولت را غیرمسئول میکند که مترادف با پذیرش شکست مدیریت است. این پیشنهاد دعوی واقعی قدرت را حل نمیکند، بلکه دعوی غیرواقعی وحدت ملی را جایگزین میکند تا رهبری از زیر فشار مسئولیت شانه خالی کند.
خواستههای ناممکن اما مطرح شده، عبارتند از مذاکره بدون پیششرط با آمریکا که ناممکن است چون آمریکا خواستار تسلیم است نه توافق، اسرائیل هرگونه مذاکره را با حمله سایبری-تروریستی پاسخ میدهد، و رهبری خط قرمز موشکی-منطقهای را ترسیم کرده است. همچنین تشکیل شورای انقلاب بدون تغییر قانون اساسی ناممکن است چون تمرکز قدرت در یک شورا مغایر اصل ۵۷ قانون اساسی است، مسئولیتپذیری را نابود میکند، و تجربه شورای انقلاب اول نشان داد ناکارآمدی آن. در مقابل، خواستههای ممکن اما غایب عبارتند از شفافیت بودجه نفت که رهبری میتواند هر امروز اجازه دهد، آزادسازی نرخ ارز برای جلوگیری از رانت ۱۲۵ هزار تومانی، مذاکره محدود با اروپا برای کالاهای انساندوستانه، و تغییر کابینه اقتصادی بدون نیاز به استیضاح با حکم حکومتی. دعوی غیرواقعی در عرصه عمومی بین مذاکره و مقاومت در جریان است، اما دعوی واقعی پشت پرده تقسیم منابع ارزی بین سپاه و بانک مرکزی، کنترل کابینه توسط رهبری در برابر دولت، و حفظ کرسیهای مدیریتی برای بقای جناحی است.
ایران سه گزینه پیشرو دارد. گزینه اول جراحی قدرت است که ناممکن به نظر میرسد چون نیاز به انتقال اختیارات اقتصادی به دولت منتخب، شفافیت بودجه نهادهای نظامی-امنیتی، و مذاکره محدود برای کالاهای اساسی دارد و رهبری و سپاه حاضر به این کار نیستند. گزینه دوم فروپاشی کنترلشده است که هماکنون در حال اجراست: ادامه بحران اقتصادی تا مرز قحطی، مدیریت از طریق ترس از جنگ و قیام، و تقسیم هزینه بین دولت و جناحها. نتیجه این گزینه تثبیت نظام و فروپاشی جامعه است. گزینه سوم انفجار است که نامطلوب و احتمالش پایین است چون حاکمیت هنوز کنترل امنیتی را در دست دارد.
آنچه این سه نظر نشان میدهند، پایان سیاستورزی و آغاز بقاگرایی خاموش است. اصلاحطلبان دیگر نمیتوانند اصلاح کنند، فقط میتوانند هشدار دهند. اصولگرایان دیگر نمیتوانند حکمرانی کنند، فقط میتوانند تطهیر کنند. رهبری دیگر رهبری نمیکند، فقط مدیریت بحران میکند. مردم برای حفظ وحدت ملی دندان روی جگر گذاشته و دیگر مطالبه نمیکنند، فقط گرسنهتر میشوند. امید بستن به سند راهبردی آمریکا هم یک توهم است. تشکیل شورای انقلاب یک فرار است نت رات حل. مذاکره تجربه نشان داده یک بازی است. واقعیت این است که این نظام دیگر توان حل مسائل خود را ندارد، فقط توان مدیریت عدم حل آن را دارد. و این خطرناکترین مرحله یک بحران است: مرحلهای که همه میدانند راهحل چیست، اما همه میدانند کسی حاضر به پرداخت هزینه آن نیست.

